3 
۱ 
1 


it 


0 


1 


A 


لت دی 


ر 


۲-0 2۱ 
"0 


00٩ ۱۱۱۵۵‏ 6۲1253 2 4 ۵0 سب 


هط درد( 


/ 1 0/ 


ور جر حور جرج و و و 5 ۶2 ۸۶ 1۶ EOL‏ 


ا 


اج کم 
2 


i 7 2 1 
1 


اال اھ .اہ کے 3ے لاا 4 
QCDSP‏ 


2 


۱ ۴ ۵ 0 
r 0 وو‎ 
4 ° کک‎ 
CA DOC PO 66۵۵ 6 60۵ 


/ 


ر ور 


a A _ 


اه اه ها اه ان ها اه > TECO‏ 22 22 رک COLIC‏ 


.۰ 18 7 1 1 77 5 ۲ ار 1 7۳ ؟ 


مه ۵6 


که EEE So)‏ ی کب 
۱۳۱۹ : ا دم 
0 ای 


۷4 


j 


7 


را2 


اسك قلا اق ۷۵ 
BIDDLE‏ 


O ۹ ۹6۹ ۹6 COONS IAAI DL, 


Ny 


و 


میب 


۵ 


1 


14 


تنبیه: امام ربانی مجدد آلف ثانی شيخ أحمد 
فاروقی سرهندی «قدس سره» در مکتوب ۱۹۳ 
کتاب معتمد را بسیار مدح و ستایش فرموده و 
بهمه مسلمانان این کتاب را خواندن و نشر کردن 


توصیه و آمر کرده است 


قد اعتنى بطبعه طبعة جديدة بالأوفست 


يطلب من مكتبة الحقيقة بشارع دار الشفقة بفاتح ۵۷ استانبول-ترکیا 
هجري قمري هجري شسي ميلادي 
۸۱ ۱ ۱۳۸۹۸ ۳۲۰۰ 
من اراد ان يطبع هذه الرسالة وحدها او یترجمها الى لغة احرى فله من الله الاجر ابحزیل و منا 
الشکر ابحمیل و کذلك جميع کتبنا کل مسلم مأذون بطبعها بشرط حودة الورق و التصحیح 


Baskı: حقاها‎ Gazetecilik A.Ş. 29 Ekim Cad. No. 23 Yenibosna-İSTANBUL Tel: 0.212.454 30 0 


2 ۲ 

ب <“ 80 

3 ا 1 ۸ ۸( مزا 
ا ی مت 


0 9۳ ۷ ۰ 
Ey ۳ u 21 0 
۰ 2 


ا سب اب 9 9 0 ۳ و 
4 زو ا ll‏ 
| اا 1 


| ۱ 


g3 


i 


قال [۱] مولانا الصدر الاعظم الامام لامام المعظم کهف لا کاب الامم منبع الجود 
و الکرم العالم الکبیر البارع المجتهد الیحریر علم الهدی علامة الوری قطب الاولیاء 
وارث الانبیاء صدر الشريعة محى' السنة قامع البدعة ملك الکلام فخر الانام سلطان 
العلماء و المفسرین ملك المشایخ و المحدئین شهاب الحق و الدين شيخ الاسلام و 
المسلمین مبین المعانی نعمان الثانی برهان الحقائق تحساب الدقائق ابوعبد اللّه فضل 
الله بن الامام السعید المرحوم المغفور تاج الدين ابو سعید الحسن بن الحسین بن یوسف 
(۱) قوله قال مولانا الخ این دیباچۀ تلمیذ است بر دیباچۀ استاد و قاعده است که تلمیذ ارادت مند 


هر گاه که از نسخه مصنفةٌ استاد بهره یاب میشود پس در شکرانة آن دیباچه از جانب خود مشعر بر 
تعریف و توصیف استاد بر کتاب می نو یسد ترجمه اش اینکه بگفت مولانا صدر اعظم امام بزرگ 
پناه بزرگان و امتان چشمه بخشش و کرم عالم بزرگ و پرهیزگار مجتهد دانشمند نشان هدایت 
نیک داننده خلائق قطب اولیا وارث انبیا صدر الشريعة زنده کنندهٌ سنت برکننده بدعت ملک 
الکلام فخر الانام سلطان علما و مفسرین پادشاه مشایخ و محدئین که لقب پا کش شهاب الحق و 
الدین است و ذات مبارکش شيخ الاسلام و المسلمین است بیان کنندۂ معانی ابو حنيفة ثانی 
روشن کننده حقیقتها حل سازندۂ باریکیها که کنیت جناب ممدوح ابوعبد الله و اسم مقدس وی 
فضل الله است بن امام السعيد المرحوم المغفور تاج الدين ابو سعيد الحسن بن الحسين بن يوسف 
التور پشتی استوار کند الله تعالی ارکان شریعت را به بلندی درجۀ وی بر اندازد خیمه‌های اهل 
بدعت را به بلندی همت او تأیید دهد اللّه تعالی به مغفرت خود و ساکن کند اورا در کوشک . 
جنت خود ای بار خدایا حمد میکنیم ترا حمدی که لائق بزرگی و کبرایائی تست و صلوة می 
فریسیم بر محمد که خلاصة. اصفیاء تو و خاتم پیفمبران تو و بر جمیع آل و یاران وی 


ا 


التور پشتی [۱] ست الله اركان الشريعة بعلو درجته و قوض خيام اهل البدعة لسموهمته 
ست و ایده الله بغفرانه » و اسكنه بحبوحة حنانه 
الهم انا نحمدكحمدا يليق بكبريائك و نصلى على محمد صفوة اصفيائك و خاتم انبيائك 


و على آله و صحبه اجمعين 


حمد و ثنا مر خداوندیرا که مبارزان [۲] میدان فصاحت [۳] را در وصف او محال 
[4] عبارت تنگ و سابقان [۰] عرص معرفت را در تعریف او پای اشارت [1] لنگ 
نهایت عقول [۷] را در بدایت [م] معرفت ]٩[‏ او جز تحیر[ ]و تلاشی [۱۱] دلیلی نی 
و بصیرت [۱۲] صاحب نظران را در اشعهٌ [۱۳] انوار عظمت او جز تعامی [۱4] و تغاشی 
[۱۰] سبیلی نه ظواهر [۱5] اشیا در ظاهریت او باطن و بواطن [۱۷] اکوان [۱۸] در 
باطنیت او ظاهر جملهٌ اوائل.[٩۱]‏ در اولیت او آخر [۲۰] و همه اواخر در آخریت او اول 
جمیع آزال [۲۱] در ازلیت او حادث و جملهٌ اباد[۲۲] در ابدیت او وارث [۲۳] 


(۱) فضل الله بن حسن تور پُشتی در سنۀ ٩۱‏ ه. [۱۲۲ م.] وفات یافت. امام ربانی مجدد 
الف ثانی شیخ احمد فاروقی سرهندی [ اما ربانی مجدد الف ثانی توفی سنة ۰۳ ۰ ه. [ ۱۱۲ ع.] 
وا در مکتوب صد و نود و سيوم جلد اول مکتوبات خود میگوید (از برای تصحیح 
این عقائد حقه رسال امام اجلّ تور پشتی بسیار مناسب است و قریب بفهم » مذ کور مجلس 

شریف بوده باشد) 

(۲) مبارزان دلیران جنگ کننده (۳) فصاحت گشاده سخن شدن و تیز ز بان شدن (4) جولانگاه 
یعنی جای دوانیدن اسپ (۵) سابقان نیزه بازان و سبق برند گان در جولان )٩(‏ اشارت بیانیکه 
بتفصیل و تشریح نباشد بر خا خلاف عبارت که آن اکثر بر بیان مفصله و مشرحه اطلاق می یابد (۷) 
تقول جمم عقل و آن قوة دراکه است که بدان اشیا منکشف شود (۸) بدایت آغاز هر چیز و هر 
کار و نهایت ضد آن یعنی آخر هر چیز و همه کار )٩(‏ معرفت عرفان الهی یعنی دانستن ذات و 
صفات وی تعالی شانه(۰ ۰) تحیر حيرت و آن حالتی است که آدمی در ادراک جیزی مضطرب 
ماند و تیقن بحانبی نتوان کرد (۱۱) د تلاشی مصدر است به معنی نیست شدن مأخوذ از لاشی 
غیاث (۱۲) بصیرت بینائی و یقین و زیرکی (۱۳) اشعه بفتح اول و کسره اش معجمه و تشدید 
ین بل کی خی ا( شام ای یس فایمان(۱۵) ن ا ی یشک 
(۱5) فواهر جمع شاهر (۷) بواطن جمع باطن (۱۸) اکوان جمع کون (۱۹) اوائل جمع اول 
۰ ۰) اواخر جمع آخر (۲۱) آزال ل جمع ازل (۲۲) آباد جمم ابد (۲۳) وارث پس آینده 


فصل فى الجملة هر جه در عقل و فهم و وهم و حواس و قیاس آید ذات 
رود خا ازان منز وهندس ات 

فصل: حمد جز اورا نه سزد و ثنا جزاورا نه زیبد و حمد و ثنای او درخور او 
هم او تواند گفت و وصف او چنانکه هست او تواند کرد و عقل بر آفریده حکم تواند 
کرد و اندیشه از عالم عقل [۱] خود خبر تواند داد و عقل در پرتوسبحات جلال [۲] 
او پر سوخته است و اندیشه در سرا پردۀ قدس او دیده بر دوخته عقل که بحق راه یافت 
بهدایت او بافت و اندیشه که از حق خبر داد بعنایت و مکرمت او داد بفضل او بود که 
ان هد شتا او ا شاد ود او نود که دلا مهر او اشفا کشت ساس وت ان 
خداوندیرا که شناخت او زندگی جانست و یاد او راحت روان [۳] و یافت او ملک 
جاودان خدمت او خوشتر از نعیم دو جهان و یک نفس با او بهتر از هر چه در زمین و 
آسمان و صلوات و برکات و تحیات چندانکه فهم ازو پر شود و اندیشه درو گم گردد از 
سرا پرده کبریا نثار بروان پاک و کالبد زندهٌ مدینه میز بان حضرت ر بو بیت و رهنمای 
طریق عبودیت امین عالم غیب و ترجمان [4] علوم وحی محمد مصطفی صلی ال عليه 
و آله و سلم باد که به برکت او جانها بینا شد و بنفس او دلها آشنا گشت و بشریعت او 
راه خدا پرستی روشن و بسنت او آداب بند کی پیدا و آفرین برآل و اهل و یاران او باد 
و بخشایش حق بریاوران دین و داعیان [۵] ملت او بعد از حمد و ثنای خدای عزو جل 
]٦[‏ که بهترین گفته از گفتهای گویند گان است و صلوة برسول اللّه صلی الله علیه و 
آله و سلم که دلیل صحت ایمانست یاری خواسته میشود از خدا پرستان بینا دل و 
روشن روانان مبارک نفس در امضای خاطری [۷] که از عالم غیب بر دل این 
درو یش مستولی شد و صورت حال آنست که جون ری ع 
(۱) عالم عقل ای عالم معقولات العقل فى القلب یفرق بين الحق و الباطل 
(۲) سبحات حلال ای انوار جلال حق تعالی 
(۳) روان روح (4) ترجمان بر وزن نردبان شخصی را گویند که لغتی را از زبانی بزبانی دیگر 
تقریر نماید (۵) داعیان جمع داعی دعوت کننده بر دین متین (7) عز و جل هردو صیغۀ ماضی از 
عرزت و جلالت بمعنی بزرگ و برتر (۷) امضای ای گذرانیدن, خاطر جیزیکه در دل بگذرد 


1 


حق و دانستن معتقد [۱] بر گزیدگان امت که رسول الله صلی اللّه عليه و اله و سلم 
طریق ایشان را در دینداری سواد اعظم [۲] خواند فاتر [۳] یافت و همت علماء زمانه از 
ارشاد [4] و تنبیه [4] ایشان که واحب مسلمانی و حق نصیحت است قاصر و فتنه 
های بی اندازه از قبل [71] اهل هوا و اصحاب شبهات و داعیان ضلالت بضعفاء امت 
محیط دید در خاطر آمد که معتقدی [۷] ساخته شود بپارسی مشتمل بر بیان آنچه 
درین زمان طالبان حق.را به بیان آن حاحت افتد مقرر بر قانون کتاب و سنت و مزسس 
[۸] بر قاعدهٌ قرن اوّل ]٩[‏ که عالمان راسخ و سلف صالح امت اند و هیچ وسیلت از 
طریق علم بحضرت حق تعالی بهتر ازین ندانست چه درین صلاح عالم و عالمیاد 
است و نسہت اعتقاد دوت با فیک عبادات [۱۰] که بنده با خدای خود میکند نسبت 
جانست با کالبد جنانکه کالبدیکه با جان پیوستگی ندارد بی حاصل است عملی که 
باعتقاد درست پیوستگی ندارد ناچیز است و هر فتنه که در اسلام ظاهر شد و هر 
آفتیکه بمسلمانان راه یافت همه از شومی اعتقادهای بد بود نعوذ باللّه من ذلك و این 
کتاب تحفه مظفریرا المعتمد فی المعتقد نام کرده شد و اساس این کتاب بر سه 
باب نهاد و هر بابی ازان مشتمل بر ده فصل 

باب اوّل در ایمان بخدای عرو جل باب دوم در ایمان بفرشتگان و کتابها 
و پیغمبران باب سیوم در دیگر مسائل اعتقادی بر موجب کتاب وسنت و اجماع امت 
و از روی رأی و روت [۱ ۱] و تدبیر جنان خواست که این کتاب را از طرف سلطنت 
مستندی[ ۱۲ ] باشد و باسم صاحب دولتی معنون[۱۳] گردد تا واقع آن در دلهای عوام 
وارد است (علیکم بالسواد الاعظم) مراد ازان استفاده و استفاضه از بزرگان دین و علما و فضلاء 
شرع مبین است (۲) فاتر شست (4) ارشاد راه نمودن و گمراه را براه آوردن (۵) تنبیه آ گاه نمودن 
)٩(‏ ول بکسر قاف و فتح باء موحده بمعنی جانب (۷) معتقد مراد ازان کتابی در عقائد بفتح 
قاف اسم ظرف است از اعتقاد ۱ 
(۸) مؤسس بتشدید سین اول بنیاد انداخته شده )٩(‏ قرن اول زمانه صحابه (۱۰) عبادات چنانچه 
نماز و روزه و حج و زکوة (۱۱) اندیشه در کار و حاجت (صراح) (۱۲) مستند سند کرده شده از 
استناد پشت باز نهادن بسوی چیزی (منتهی الارب) (۱۳) مُعَنون عنوان کرده شده عنوان بالضم 
نامه و نشان و دیباجه و سرنامه 


۷ 


که بوازع [۱] سلطانی مفتقر [۲] اند افزون تر باشد و خط آن در دیده های که در علم 
نفاذی [۳] ندارد بحکم تقلید بزرگتر ازین وجه آثرا بذکر بنده بر گزیدۀ خدای 
بپادشاهی نقيةٌ [4] صالحۀ ملوک و سلاطین اسلام پادشاه نیازمند دين پرور رحیم دل 
درویش نواز سلطان آتابکیان فارس ابو بکر ]٥[‏ بن سعد [7] که همواره در نظر 
و کنف [۷] خدای باد معنون گردانید و بدعای دولتش معطر و هیچ حق گذاری در 
حنب رعایت احسان وی تمام تر ازین خدمت ندانست جه دران دیار بعد از صلاح 
مملکت تمهید عقیدت طریق وی بود الحمد لله بر همکنان ظاهر است که این پادشاه 
که دولتش باقی بود و هرگز نام هیچ زندیق [۸] نتواند شنید دروی هیچ صاحب بدعت 
نتواند دید و طریقۀ این خاندان که پاینده و پیوسته باد همواره بر همین بوده است اميد 
هست که چنانجه حق تعالی بکفایت و رعایت وی دماغ و فروج مسلمانان را از شر 
دشمن نگاهداشته است دل و دین بی علمان عوام ساده دل را بحمایت و سیاست وی 
از شر بد اعتقادان نگاهدارد و این رابطه را بذ کر فرزند وی شاهزادهٌ ملوک اسلام ولی 
العهد سلاطین عالم صاحب دولت صاحب نظر خجسته ساية مبارک طلعت ابو شجاع 
سعد که در کنف خدای باد متین ]٩[‏ و مستحکم گردانید و حقیقت آنست که معظم 
نظر در ترتیب این کتاب خود بر حدمت وی بود اگر چه وظيیفةٌ خدمت این درو یش در 
خاندان آل سلغر که مأویگاه[۱۰]دین و دولت باد دعا بود خواست تا نیز از بضاعت 
مختصر خود در علم تحفۀ که شایستۂ جناب اعلی بود و فائدۂ آن بر صفحات این دولت 


(۱) وازع سرهنگ و سالار لشکر و مهتمم امورات آن (منتهی الارب) 

(۲) مفتقر محتاج و آرزومند (۳) نفاذی روائی چیزی . (4) نقیه پاکیزه و برگزیده 
(ه) توفی سنة 1۵۸ ه.. ۱۲۰1 .] شیخ بزرگوار سعدئ شیرازی ‏ کتاب گلستانرا برای وی تألیف کرده و 
ویرا مدح و ثنا فرموده است که پادشاه شیراز بود 

() توفی سنة 1۲۸ ه. [۱۲۳۰ع.] بن زنگی بن مودود بن سلغر زنگي توفی سنة ۰۷۰ ه. [4 ۱۱۷ م.] 
(۷) کنف: پناه و یاری 

(۸) زندیق:بدمذهب الاسم زندقه و هو معزب زند و هو کتاب لهم (صراح) )٩(‏ متین استوار و 
درشت (منتهی الارب) (۱۰) مأوی پناه و جای پناه و جائیکه شب و روز دران باشش کنند 
(صراح) فارسیان در آخر مأوی لفظ گاه را هم استعمال کنند اگرچه موی خود اسم ظرف است 


۸ 


ظاهر ساخته کند تا وی بدان منتفع شود و از انتفاع دیگران بدان ایام دولت و يرا 
نصیبی باشد و هر چند از طریق دانش درین عهد دولت چون وی بسی بودند اما چون 
وی در طلب صلاح دین و دولت این خاندان افزون تر از همه بود درین خدمت مسارعت 
نمود و کار از همت و نیّت میرود نه از بسیاری بضاعت و این نحفةٌ مظفریرا نام 
المعتمد فی المعتقد کرده شد امید که بیمن دولت وی و صدق نیت این درو یش 
برضای خدای تعالی مقرون گردد و بر ایام دولت وی خجسته و میمون و انتفاع اهل آن 
ممالک بلکه عموم ممالک فارسی ز بانان موفور و مکمل و برکات آن بایام همایون عائد 
باب اول در ایمان بخدای عز و جلّ و این مشتمل است بر ده فصل فصل 
اول در معنی لفظ ایمان فصل دوم در آنچه واجب است شناختن آفرید گار عالم فصل 
سیوم در آنچه آفریدگار عالم قدیم است و پاینده و بیهمتا فصل چهارم در اثبات 
صفات حق جلّ و علا فصل پنجم در آنچه میباید شناخت از علم اسما و صفات حق 
جل و علا فصل ششم در مراتب صفات و اقسام مشکلات و متشابهات فصل هفتم در 
آنچه کلام خدای تعالی نا آفریده است و قرآن کلام الله تعالی است فصل هشتم در 
رو یت خدای تعالی و عز و جلّ و تقدس فصل نهم در ایمان بقضا و قدر و بیان ارادت 
و مشیت فصل دهم در شرح کلمه شهادت و بیان تنزیه در توحید. 
باب دوم در ایمان به فرشتگان وکتابها و پیغمبران وآنچه بعد از مرگ‌است 
از احوال آنجهان و این باب نیز مشتمل بر ده فصل است فصل اول در معنی نبوت و 
اثبات آن و فرق میان نبوت و رسالت فصل دوم در ایمان به پیغمبران و بیان آنچه 
دانستن آن مهم است از خصائص و مراتب ایشان فصل سیوم در ذکر رسالت خاتم 
الانبیاء و بیان معجزات او فصل چهارم در شرح ایمان برسول الله صلی الله علیه و آله و 
سلم و بیان آنچه دانستن آن مهم است از منزلت ایمان برسول عليه السلام فصل پنجم ۱ 
در ایمان به ملائکۀ خدای تعالی فصل ششم در ایمان بکتابهای خدای تعالی فصل 
هفتم در ایمان بروز باز پسین از دنیا فصل هشتم در ایمان به بعث بعد از مرگ فصل 
نهم در ایمان بدانچه واجب است از احوال آنجهان و ذکر او بر ترتیب فصل دهم در 


ایمان به اشراط ساعت و بیان آن 


2 


باب سیوم در بیان دیگر مسائل اعتقادی بر آنچه مقتضای کتاب و سنت و 
حماعت است و این باب نیز مشتمل بر ده فصل است فصل اول در وحوب امامت 
فصل دوم در شرائط امامت فصل سیوم در آنچه امام بحق بعد از رسول الله صلی الله 
علیه و آله و سلم ابو بکر صدیق رضی الله عنه بود فصل چهارم در مراتب صحابه رضی 
الله عنهم و توقیر ایشان فصل پنجم در حکم فرق امت و بیان آنکه بنده به گناه کافر 
نشود و بیان بدعتی که موجب کفر بود فصل ششم در بیان حکم گناهکاران امت 
فصل هفتم در بیان جواب چند مسئله از بدعتهای معتزله که دانستن آن از مهمات 
است فصل هشتم در جواز نسخ و اثبات آن و چند مسئله از مبتدعات روانض فصل 
نهم در مسئله روح و بیان آنچه از توابع آنست فصل دهم در ايراد چند مسئله که بعضی 
از اهل حق نیز در آن اختلاف کرده اند 

باب اول 
در ایمان بخدای عز وجل واین مشتمل بر ده فصل است 
فصل اول در معنی ایمان: معنی لفظ ایمان تصدیق است و تصدیق براست 
داشتن و باور داشتن است کسی را در آنجه گو ید و لفظ ایمان از امن بر گرفته اند که 
ضد خوف است و معنیش ایمن کردنست و بیان این سخن آنست که جون خبر دهندۀ 
کی را ای وه ر کی اند را زیم گاید لایه شود باهد کا 
راست ت است یا دروغ و چون گویندش که آن کن و این مکن و وی آنرا بحقیقت نداند 


لادد متردد باشد که این امر و نهی حق است یا باطل و حون در دل وی بحقیقت درست 
و روشن شد که آنجه شنید راست ت است و دران هیچ کج و دروغ نیست و آنچه گفتند 
کن یا مکن حق است و دران کج و باطل نیست بدین اعتقاد نفس خود را ایمن کرد 
ازانکه آن خبر دروغ باشد و یا آن فرموده باطل و بنده چون بعقل خود دریافت که عالم 
را آفرید گاری هست زنده دانا توانا قدیم بی زوال و آنچه شرط درستی توحید است از 
انبیا علیهم السلام بوی رسیده و باور داشت شت و قبول کرد و دانست حنانکه و را دران 


شکی نماند نفس خود را ایمن‌کرد ازانکه آنجه وی دریافت ودانست وشنید دروغ باشد 


E 


یا کج و دیگر آنکه خوانندۂ خود را بتوحید و راه نمایندۀ خود را بدین حق ایمن کرد 
ازانکه و يرا بدروغ دارد یا مخالفت وی کند و دیگر آنکه چون در اعتقاد درست بود و 
دران بمرد و بدان اعتقاد نفس خود را از عذاب ابد ایمن کرد پس ازین جند وجه اعتقاد 
درست را ایمان گویند و اگر چه تصدیق بدل باشد اما در شرع آنگاه درست باشد که 
بز بان اعتراف کند و چون بدل تصدیق کند و بز بان اعتراف نماید وی موّمن باشد بلی 
منزلت وی در ایمان آنگاه تمامتر و بهتر باشد که بموجب فرمودۀ خدا و رسول عمل کند و 
ایمان را هفتاد و چند شاخ است [۱] و اصل آن گواهی دادن است بتوحید و رسالت و 
درین باب آنجه شناعتن آن واجب است بر بنده از علم توحید و بدان محتاج است ياد 


کرده میشود انشاء اللّه تعالی و تقدس 
(۱) لا اله الا الله گفتن» ایمان بملائکه و ایمان به قرآن» و ایمان به انبیای و ایمان بروز آخرت» 


و ایمان به بعث بعد موت» و ایمان بقدر خیر و شر» و ایمان بجمع مردم بمحشر » و ایمان بجنت و 
نار و اهل آن, و محبت وی تعالی» و خوف خداء و امید از خداء و توکل بر خداء و محبت محمد 
مصطفی صلی الله عليه و آله و سلم» و تعظیم محمد صلی الله عليه و آله و سلم» و عزیز دانستن 
دین خودرا» و طلب علم شرعی» و اظهار علم شرعی» و تعظیم قرآن» و طهارة» و گزاردن نماز 
پنجگانه» و زکوة دادن و روزه داشتن» و اعتکاف نشستن» و حج کردن» و جهاد کردن» و تهیه 
اسباب جهاد» و ثابت شدن در جهاد» و اداء خمس غنیمت» و آزاد کردن» و کفارة دادن» و وعده 
وفا کردن» و شکر نعمت کردن» و زبان نگهداشتن» و حفظ امانت» و ترک قتل آدمی» و حفظ 
شرمگاه, و باز ماندن از مال حرام» و پرهیزگاری در اکل و شرب و پرهیزگاری در لباس و 
ظروف. و احتراز از لهو و لعب» و اعتدال در نفقه, و ترک کینه و حسد» و ترک طعن مسلم» و 
اخلاص در عمل» و فرحت باحسان» و علاج گناه بتوبه» و قربانی وعقیقه» و اطاعت اولی الاس 
و اطاعت اجماع امت» و حکم بعدل كردن بمردم؛ و امر بالمعروف ونهی عن المنکر, و معاونة به 
بر و تقوی» و شرم و حیا» و احسان بر مادر و پدر» وصلة رحمیء و خلق نیک و احسان بمملوک 
خود» و ادای حق مولی» و ادای حقوق اولاد» و محبت اهل دين» و جواب سلام و بیمار پرسی, و 
نماز جنازه» و جواب عطسه, و دوری از کافر و مفسد» و اکرام همسایه, و اکرام مهمان» و عیب 
پوشی مؤمن» و صبر و زهد» و قصر اکل» و غیرت» و ترک مذلة» و اعراض از کلام لغو» و جود و 
سخاء و رحم بر صغار» و اكرام بر کبان و اصلاح در میان مردم» و دوست دارد برای ممن آنجیکه 
دوست دارد برای خود و نایسند داند برای مومن آنجیکه ناپسندد برای خو یش و دور کردن از 
راه گذر مردم چیزیکه رنج رساند ایشانرا. (شعب الایمان) 


۱۱ 


فصل دوم در آنجه واحب است از شناختن آفرید گار عالم : اول چیزیکه 
واحب میشود بر کسی که از خدای تعالی بحای خطاب است [۱] در امر و نهی انست 
که بداند که عالم را بجملگی آفرید گاری هست و آن یک خدایست جل وعلا و عالم 
نامی است مر آنچیزی را که جز خدای عز و جل است اکنون [۲] بدانکه بیشتر عوام 
مسلمانان آنانند که مادران و پدران ایشانرا بر مسلمانی زائیده اند و پرورده و کلم 
توحید در ز بان ایشان نهاده و تعلیم و تربیت کرده و بسمع ایشان رسانیده که خدای 


(۱) یعنی به چه است اولا بر وی فرض است که بداند الخ (۲) اولی مرتبه از مراتب توحید 
آنست که انسان بظاهر لسان فقط کلمة توحید بگو ید و از معنی و حقیقت آن جاهل و غافل باشد 
و اگر از معنی آن انکار دارد وی منافق خواهد بود و توحید که محض بقول ادا میکند در نفاق 
محسوب خواهد شد نعوذ باللّه من ذلك و ازین فائده همین است که عصمت مال و دم حاصل 
میشود جنانجه در حدیث شریف وارد است (امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الا الله فاذا 
قالوها عصموا منی دماء‌هم و اموالهم) و درجۀ دوم که ازین درج ادنی بالا است تصدیق است یعنی 
هرگاه که اقرار بلسان کند از دل تصدیق معنی آن نیز نماید چنانچه عامی که از عالم تر بیت يافته 
و کلمۀ توحید یاد گرفته در دل تصدیق معنی کلمۀ مذ کور هم دارد یا متکلمی که کلم توحید یاد 
گرفته و دران برای دریافت معنی و دقائق و غوامض آن بتحصیل خود را بکمال درجه رسانیده و 
بمباحثه ومکالمه و مشاوره بتحقیق آن پرداخته و فرق در عامی و متکلم همین است که اگر اهل 
بدعت و شرک در معنی کلمة موصوفه تشویشی بر انگیزند متکلم آنرا دفع میکند و عامی ازان 
عاحز خواهد بود اما عجز او یای ایمانش را از حادهُ استقامت نخواهد لغزانید غایت الامر آنست که 
مبتدع آنجیکه تشاو یش در خاطر عامی می اندازد عامی رفع آن نمیتواند کرد زیرا که وی بدان 
درجه علم نمیدارد و کلامش مورد بحاث نمیتواند شد نه آنکه از عقیدۀ مستقلۀ خویش که در 
خصوص توحید الهی جای گر دل اعلاص منزل وی بوده برگردد العیاذ بال الواحد الاحد این 
درجه فائدهُ نجات از خلود فی النار میبخشد درجة سیوم که از درجة دوم بالا تر است مشاهده است 
یعنی صدور کل امورات از الله تعالی میبیند و ظهور جمیع واقعات درین عالم ممکنات از جانب 
حق تعالی میشناسد و فائدۀ این این است که قلب بر وی تعالی اعتماد کند و از ماسوی الله 
انقطاع پذیرد و این را توکل میگو يند و درجةٌ چهارم رو یت است یعنی آنجیکه ماسوی الله باشد 
آنهمه را در جنب هستی وی تعالی معدوم شمارد بلکه عدم مذ کور گو یا بچشم دل خود ملاحظه 
نماید و فائدة این استغراق بذات الهی و غیبت از ماسوی الله است و همین درج توحید را مقام فنا 


میگویند. (کتاب عین العلم) 


- 1۲ 


یکی است و قدیم است و بهیچ چیز مانن د گی ندارد و هر جه جز اوست آفریدهٌ اوست و 
۰ = ۰ فک ۰ و ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ 2 
اهل دین خود را بر شهادت و زکوة و روزه و حج و بانگ و نماز و قران خواندن و علم 
حلال و حرام آموختن یافته اند بتقلید ازین جهت دوستی دین حق در دل ایشان شیرین 
2 - ۰ ۰ 5 
کشته است و انرا حق دانستن معتقد ایشان شده و بهتر ازین آنکه خبر نبوت پیغمبر 
محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم و نشانهای صدق او از معجزات او و غیر آن 
پیایی زمان بزماد بی شکی بایشان رسیده است و درستی نبوت او در دل ايشان ثابت 
شده و دانسته اند که بتوحید و طاعت خدای تعالی دعوت میکرد بدین ححت راستی و 
درستی این دین عقیده ایشان گشته است و ایمان این قوم درست است و پسندیده اما 
تمامتر ازین آنست که جهد کنند که این معانی ار سر نظر و انديشه بنوعی از دلیل 
پیش ایشان روشن شود تا بنیاد دین ایشان استوار تر باشد و ما بر آنجه خدای تعالی در 
قران یاد کرده است از حجتها و دلیلها اقتصار ميکنيم و بحمد الله دران کفایتی هست 
و علمای سلف که پیشوایان اهل سنت و جماعت اند این نوع پسندیده اند پس هر که 
مخالفت ایشان مشئوم [۱] اکنون حق تعالی در قرآن مجید میفرماید که (اهُحم الا 
(۱) زیرا که هل سنت و جماعت مستدل اند بسکتاب الهو سنت رسول الله و اقوال صحابه وآل کرام و 
هوا و نفسانیت را اصلا دخل نمیدهند لهذا ایشان به اهل حق موسوم اند بخلاف دیگر مذاهب که 
دران هوا و نفسانیت را دخلی تام است یا من وجه بنابران اتباع ایشان شوم و بدعت است و علامت 
سنت و جماعت اینست که قال عبد الله بن عباس رضی اللّه عنهما من تيقن بهذه المسائل فهوسنی 
پمنی هر که ان مسائل را بقین داند او سنی است اول آنکه تفضیل دهد ابوبکر بر عمر و اورا بر 
عثمان و او را برعلی و او را بر دیگر صحابه رضوان اللّه تعالی علیهم اجمعین و صحابه را بر دیگر 
مسلمانان دوم آنکه تعظیم کند دو قبله را یعنی بیت المقدس که قبلۀ پیغمبران است و کعبه 
که قبل پیغمبر ما است صلی الله عليه و آله و سلم سیوم آنکه مسح موزه را روا داند چهارم آنکه 
هیچ کس را به ب شتیت بهشتیت شان شهادت ندهد بحز آنانکه از اتب جن من اندامتل مرت و 
عشرة مبشره و اهل ا احد و اهل بيعت الرضوان و فاطمة الزهرى و حسنين رضى الله عنهم 
اجمعین پنجم آنکه هیچ کسی را بدوزخیت او گواهی ندهد بجز آنانکه ناریت شان از شرع ثابت 
شده مثل ابلیس و ابو لهب ششم آنکه بعد رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم خلافت سی سال 
بود من بعد پادشاهیت و امارت هفتم آنکه روا داند که نماز جائژ است خلف بر و فاجر هشتم 
آنکه جائز پندارد که نماز جائز است بر جنازه صالح و عاصی نهم آنکه اعتقاد دارد که تقدیر خیر و 


۱۳ - 


وَاحدُ ل ال الا هو لحم الرَحمْ * البقرة: ۱5۳)یلنی خدای شما خدائیست که در 
ذات و صفات یکتا و بی همتا است نیست بحز وی خداوندی و او مهر بانست بر 
بندگان و بخشایش او فراوانست بر مومنان و دلائل قرآنی بران ناطق است که عاله 
آفریده است و آفریده بی آفریدگار نباشد و پس ازین فرمود که لاد فی حلْق لسوت و 
لاض و اختلاف ال و هار و فك ای تجری فی ابر یما نفع لاس و ما ال 


اله ین السَمَاءِ من مَاعِ فآخیا بو الازض بغڌ متها َب فيا ین کل ابر وتضریف الٍتاج و 
ساب امسر تین الما و اض لیات لبون * البقرة: )٠١١‏ معنى اين آية 
دشر از خدا دهم آنکه پفاوت را روا نداند خواه حاکم عادل باشد یا ظالم. (کذا فی تذکرة 
المذاهب العر بی) 
(۱) (و الهکم) خدای شما (اله واحد) معبودیست یکتا (لا اله) نیست هیچ معبود که مستحق 
عبادت باشد (الاً هو) مگر او که واحد است در ذات و واحد است در کمال صفات (الرحمن) 
بخشنده است در تر بیت اشباح (الرحیم) مهر بانست بر تقو یت ارواح. (تفسیر حسینی ) 
(۲) (اْ فی خلق السموات) بدرستیکه در آفریدن آسمانها که خیمه ایست بی ستون بر افراشته و 
بیعلاقه در هوا معلق بداشته (و الارض) و در آفرینش زمین که بساطیست مبسوط و مهادیست 
مضبوط رو اختلاف الیل و التهار) و از پی در آمدن شب و روز مر یکدیگر را بر سبیل تعاقب یا 
اختلاف ایشان در طول و قصر و سواد و بیاض (و الفلك النی تجری) و دیگر در کشتیهای گران بار 
. که برود (فی البحر) در دریا (بما ینفع التاس) بآنچه نفع رساند بمردمان از تجارات و مکاسب (وما 
انزل اللّه) و در آنجه فرستاده حدای (من السماء) از آسمان یا از ابر (من ماء) از آب باران (فاحیا به 
الارض) پس زنده ساخت و تازه گردانید بآن زمین را (بعد موتها) از پس مرد گی او (وبتٌ فیها) و 
پراکنده کرد در زمین (من کل دابة) از هر جنبنده چون بهائم و سباع و وحوش و غیر آن (وتصریف 
الریاح) و گردانیدن بادها از هر جهتی (و الشحاب المسخر) درو ابر فرو داشته و رام شده مر امر 
خدای را (بین السّماء و الارض) میان آسمان و زمین تا بهر طرف که حکم شود برود (لابات) هر 
آئینه علامتها است یعنی درین همه که گفتیم نشانها ست از صنائع حکمت و بدائع فکرت (لقوم 
یعقلون) مر گروهی را که خرد دارند و نظر تأمل بر موجودات گمارند کفار قریش میگفتند که 
سیصد و شصت بت داریم و میپرستیم و این همه معبود ان کاریکه شهر مارا است نمی توانند کرد 
و محمد صلی الله عليه و آله و سلم میگوید من یک خدا دارم و کار همه عالم میسازد اگر بدین 
سخن حجتی بیارد و علامت بما نماید ما براستی او اقرار کنیم این آیت مذ کور نازل شده مشتمل 
بر هشت نشانه از آیات قدرت الهی و در بر آمده وای بر کسیکه این آیت بخواند و درو تفکر 
نکند. (تفسیر حسینی ) 


۱ 


SE - 


انست که بدرستی و راستی که در آفرینش آسمانها و زمین و در آمدن و شدن شب و 
روز و درازی و کوتاهی آن و در کشتی که در دریا میرود بسبب منفعت مردمان و در 
آنچه خدای تعالی فرو فرستاده است از باران و برف و تگرگ پس زمین را بعد ازانکه 
مرده بود و پژمرده بدان زنده کرد و در آنجه در زمین بر انگیخته است و از عدم بوجود 
آورده از حیوانات و در گردانیدن بادها از جهتی بجهتی دیگر و در ابر که بفرمان حق 
رام کرده شده باشد در ميان آسمان و زمین نشانها است قومی را که بعقل جیزها را 
بدانند یعنی شتا ا بر خدای و خداوندی و قدرت و قوت ویگانگی من و اشارت 
درین آية آنست که اگر در خدائی ویگانگی من یقین تمام نیاید درین نشانها که درین 
آية یاد کردیم انديشه کنید تا بدانید که در خدائی و یگانگی من شکی نیست اکنون 
خداوندان عقل چون در اسمانها نظر کنند و در فکها یعنی حدائی و فرقها که درو است 
و ستارگان ثابته را يابند در فلکی و بروج دوازده گانه را در فلکی و سیارگان هفت 
گانه را هر یک در فلکی و هر یکی را سیری معین در وقت معین که ازان کم و افزون 
نتوانند کردن و حد معروف که ازان در نتوانند گذشتن و آفتاب و ماهتاب را بینند که 
بروشنائی و نور احتصاصی دارند که دیگر ستارگان ندارند و در آفتاب نظر کنند که تا 
بر بالای زمین است روز است و چون در زیر زمین آید شب و فصلهای سال را بسیر 
آفتاب متعلق گشته یابند و هر فصلی ازان بنابر مصلحت معاش حیوانات بر وجهی یابند 
که مزاجهای ایشان از کار نرود و پیداست که این جمله مصنوعست و ممکن نیست 
که مدبر این عالم ستارگان باشند زیرا که ایشان را با نفس خود نه گذاشته اند چگونه 
غیری را بایشان گذارند و در آنچه مشاهده ميکنيم از حال ستارگان و امارات تسخیر که 
چون سیرش مستقیم است راجع نمیتواند بودن و چون راجع است مستقیم نمیتواند بودن 
و از حال افلاک که دائم در حرکت است ساکن نمیتواند بودن دلیلهای روشن است 
که آنحمله محدث است و مدبر و مسخر و آفریده بی آفرید گار نتواند بودن و فروتر از 
آسمان ابر را بینند که به آب گرانبار شده وباد آثرا میراند و جمع میکند و متفرق میکند 
و آبی که ازو فرو می آید سبب حیات آدمیان و حیوانات ميشود و زمینهای مرده بدان 
زنده میگردد و گاه باشد که آب بسیار ازان ببارد و بسیار باشد که قطرۀ ازان نچکد و 


۵ 


اشد که اقلیمی را فرو گرد و بموضعی ببارد و بصد موضعی دیگر نبارد و بادها را یابند 
وقتی در غایت حرکت و اضطراب و وقتی در غایت سکون و گاه از جانب شمال و گاه 
از طرف حنوب و گاه از شرق و گاه از غرب و گاه از هیک ازین جوانب مائل و هیچ 
یکی ازان همه که بر شمردیم اختیاری ندارد و گردیدن آن دمبدم در حالهای مختلف 
دلیلها است برانکه اینها بتدبیر صانع عالم قادر حکیم است که بر حسب حکمت دران 
تصرف میکند و چون در زمین نظر کنند و صفات آن مختلف بینند اجزای آن بهم در 
پیوسته بعضصی نرم و بعضی درشت و حیزی سخت و حیزی سست و جیزی شیب و 
حیزی فراز و چندی زمین برومند و جندی شوره زمین و الوان ان مختلف و معدنها و 
نبات و ثمرات آن مختلف تا بر یک شاخ دو میوه یافته شود و هم طعم مختلف و هم لون 
و عجب تر آنکه بر یک شاخ گیاه تر چندانکه سر انگشتی جای نباشد هم مايه درد 
یافت شود و هم مایۀ درمان باشد و جزوی ازان در غایت حرارت باشد و جزوی در مایت 
برودت و این روا نباشد که بخاصیت آب و هوا اضافة کرده شود زیراکه یکشاخ که از 
یکدرخت بیک آب و هوا پرورده تابش آفتاب بران دو ثمره یکسان بوده پس لابد 
صنعتی بدین عجبی نباشد بحز صنم نع صانع عالم قادر حکیم و حق تعالی در قرآن مجید 
اینمعنی را یاد کرده است که (وفی الض ققغ تجاوراث جات ین آعتاب ز 3 
تجیل صنوان و غیز نان فی یام اجار وم بعصا على تعض فی لا گل ان فی 
ذلك لیات لقم یفقلون # الرعد: 4) [۱] و اگر آدمی در نفس خود که از همه بدو 
۲7 وای )درز (قع جارات پر ست پیت بیایگرن یز یکی تردق 
قدرت است که قطعهای زمین بر یکدیگر پیوسته بعضی شایسته زرا زا کی وی شوره زار و 
قدری ریگ آمیز و قطعه سنگستان (وجتات) و دیگر در زمین بوستانها (من اعناب) از انگور سيار 
(وزرع) و کشتها (و نخیل) و خرما بنان (صنوان) چند شاخ از یک اصل رسته (و غیر صنوان) و نه 
جنان بلکه متفرق الاصول یعنی هر یک شاخ از یک بیخ رسته (یسقی بماء واحد) آب داده مبشوند 
این همه اشجار و زروء بیک رو نفضل بعضها) و تفضیل ميدهیم بعشی را ازال (علی بعض) بر 

بعضی دیگر (فی الا کل) در میوها بحسب شکل و لون و رائحه و طعم (ات فی ذلاث) بددرستبکه دران 
جه ذ کر کرده شد (لابات) هر ائينه دلالتها واضح است ت (لقوم یعقلون #) قیمی را که تعقل ګنند و 


تامل نمایند ؟ که احتلاف میوها بر بر اشحار با آنکه ار یک ١‏ اب بر و رش سب لتد نستواند بود 


ا 


نزدیکتر است اندیشه کند بسا ازین دلائل در وحود خود باز یابد و حق تعالی در قرآن 
بدین معنی اشارت کرد درین آیت که (وّفی الازض اتات لِلْمُوقنينَ * وفی سکم اقلا 
تیصرون * الذاریات: ۰ ۲۱) [۲] و آن نشانها آنست که حون اندیشه در نهاد و بنیاد 
تخود کل فاد کیان خود از حالی بحالی بداند که اول خلقت وی در شکم مادر 
طف بود د پس از نطفه خون بسته شد پس گوشت پاره شد پس استخوان شد پس پوست و 
گوشت در استخوان پوشانیده شد.و صورت و هیکل آن بر وجه حکمت پیدا کرده شد و 
بجان زنده گشت و لابد این انتقال از حال نقصان بحال کمال ته بتدبیر و اختیار او 
بوده زیراکه او در حال آنکه بحد بلوغ و کمال عقل میرسد اک س کد که 


= بارادت قادر مختار در(تبیان) آوردهکه این مثل بنی آدم است در اختلاف الوا و اشکال و هینات 
و اصوات و اخلاق و اطباع با وجود آنکه پدر و مادر همه یکی است در(مدارک) گفته که مثل 
اعتلاف قلوب است در آثار و اور و اسرار هر دلی را صفتی و هر صفتی را نتیجۀ دلی باشد 
موصوف بانکار و استکبار که (. فلوم کر وهم مستکیرون * النحل: ۲ ) و باز دلی بود آرمیده 
بذ کر پرورد گار که .وین ملک له ..* الآية. الرعد: ۲۸) (تفسیر حسینی) 

مصی. به بین تفاوت ره از کجا است تا بکجا 


(۲) (وفی الارض) و در زمین (ایات) نشانها است برای استدلال بر قدرت الهی (للموقنین) مر 
کا و بعضی ازان آیات بر روی زمین معادن است که انواع جواهر ازان استخراج میکنند و 
نباتات از بقول و حبوب و اشجار و اصناف ان حیوانات از بهائم و سباع و حشرات و انواع آن و در 
نفس زمین اختلاف اجزا در کیفیات خواص و منافع (وفی انفسکم) و نشانها است در نفسهای 
شما (افلا تبصرون) آیا نمیبینید استفهام بمعنی امر است یعنی بنظر عبرت در نگرید و علامات 
کمال صنع در ذات خود مشاهده کنید چه در عالم هیچ چیز نه باشد الا که نمونه ازان در نهاد شما 
بود و با وجود آن متفردید به هیئات حسنه و ترکیبات خوش و منظرهای دلکش و تمکن از افعال 
غریبه و استنباط صنائع مختلفه و استجماع کمالات متنوعه در(حقائق سلمی ) مذکور است که هر 
که این آیتها در نفس خود نبیند و در صفحه وحود آثار قدرت مطالعه ننماید حظ خود را ضائع 


ل 
ات و که و تو حان دلر بائی + مفکن بخاک خود را که ږ تو از بلند حانی 


توز جشم خود نهانی توکمال خود جه دانی ٭ جو در از صدف برون آی که تو شین کر انها 


۱۷ - 


انگشتی بر خلقت خود بیفزاید نتواند و اگر عضوی را ازان وی کر باشد و یا ناقص 
خواهد که راست کند یا تمام کند نتواند پس در حال آنکه ضعف او در غایت کمال 
بود اولی تر که نتواند و پس ازین احوال از حال جوانی و قوت بحال پیری انتقال کند و 
تندرستی به بیماری نه خود آن اختیار کرد و نه بدان خرسند بود و نه بر دفع آن از خود 
قادر بود و حون اینها بداند و برا روشن شود که این احوال صانع عالم قادر حکیم 
بارادت و اختیار خود برو م OT‏ اس زیر که آن فوت. که 
نطفه بدان قابل غذا و تربیت ميشود از چهار چیز است که همه ضد یکدیگر اند و آن 
حرارت است و برودت و رطوبت و یبوست و این طبانع است که در عناصر است یعنی 
PE ۳‏ ۰ ا ۳ 
آب و آتش و هوا وزمین و ممکن نیست که این چهار یا د و که ضد یکدیگر اند بی جمع 
کنندة که آنرا بقهر جمع کند جمع شوند که اگر این ممکن بودی آب و آتش بی تدبیر 
مدبری با یکدیگر جمع شدندی پس روشن شد که اثرها که از طبیعت در بدن حیوانات 
و ۳ / 3 ۰ 2 a»‏ ج ۶ 
و دیگر چیزها یافته میشود بتدبیر صانعی قدیم قهار است و نیز ميبینیم که اثر طبائع 
بتفاوت است و باشد که یکی بر یکی غالب میشود و آن دلیل است بر آنکه تدبیر او 
صانم قادر قهار مب میکند و این حمله دلائل است بر آنکه عالم آفریده است و آفریده بی 
E e DS O A‏ 
آفر یده است و آفرید گار عالم قدیم 


فصل سیوم در آنچه آفریدگار عالم قدیم است و پاینده و بیهمتا: و چون 
روشن شد که عالم آفریده است و آترا آفرید گاری فست روشن شد که آفرید گار عالم 
قدیم است علی الاطلاق و معنی این لفظ آنست که چون کسی گوید که نخان کعبه 
قدیم است معنیش اینست که بنیاد آن متقدم باشد بر بنیاد دیگر مسجدها نه آنکه پنیاد 
آن متقدم باشد بر آفرینش زمین و این را قدیم مقید گویند وقدیم مطلق آنست که وجود 
او را ابتدائی نیست و بر جملةٌ موحودات پیشی گرفته است بوجود قدیم زیراکه روا 
نیست که آفرید گار عالم را ابتدای باشد زیراکه هر چه آنرا ابتدائی باشد نبوده باشد 
پس بوده باشد و این را حادث گویند و حادث را سببی باید دران سیب نیز همین علت 
۲ ۱ 


-۱۸- 


کفته شود و این محال است و دیگر آنکه چون درست شد که عالم آفریده است و نشان 
آفریدگی بران پیدا است روشن شد که آفرید گار عالم قدیم است زیراکه هر چه نه 
قدیم است از نقصان خالی نیست و هر ذات که درو نقصانی باشد کمال قدرت را بوی 
اضافت نتوان کردن زیرا که اگر کمال قدرت داشتی در ذات خویش ناقص نبودی 
[۱] و در آفرینش عالم دلیلها است روشن و هویدا که آفرید گار عالم قادر بر کمال 
است و قادر بر کمال کسی باشد که ذات او از نقصان منزه باشد و هر چه نه قدیم است . 
ذات او از نقصان منزه نیست پس آفرید گار عالم قدیم است و بر قدیم فنا روا نباشد 
زیرا که فنا بر کسی روا باشد که وجود او را سببی بوده باشد پس چون آن سبب بر خیزد 
فانی شود و چون روشن شد که وجود قدیم را سببی نیست درست شد که زوال وفنا را 
بر وی راه نیست ویکی است زیرا که دو قدیم روا نیست چون یکی پیش ازیکی باشد 
آن دوم نه قدیم باشد و هردو با هم قدیم روا نباشد زیراکه هیچ یک قدیم مطلق نباشد و 
نیز ازین لازم آید که هر یک را قدرت کامل نباشد زیراکه ملکش ناقص باشد و 
تصرفش ناتمام و ضعف و عجز صفت مخلوق است نه صفت خالق و دلیل دیگر بر آنکه 
آفرید گار عالم یکی است و شریک ندارد اتفاق مصنوعات است بر یک نسق که تا 
آفریده است از آن یک بر نگشت وترتیبی که نهاده است بر نگردید و تدبیر آن مختلف 
نشد واک یک راز وف در قدرت دیگری بودی که در آن تصرف کند آسمانها و 
زمینها تباه گشتی و تدبیر از آنجه هست بگردیدی و حق تعالی در قرآن مجید بدین 
م.] در بغداد امام جصفر صادق بن محمد باقر توفی سنة ۱۸ ه. ۷۱۵1 م.] در مدینۀ منوره] پرسیدند که چه 
دلیل است بر قدم حق و حدوث خلق فرمود تو نبودی بعد ازان موجود شدی و میدانی که بخود نفس خود را 
نیافریده و میدانی که مثل تو نیز کسی نفس ترا نیافریده پس دانستی که تو حادثی و آنکس که ترا آفریده قدیم است 
(من عرف نفسه فقد عرف ربه) و نیز از امام جعفر صادق رضی اللّه عنه پرسیدند که دلیل بر هستیم صانع چیست 
فرمود دلیل بز رگ بر هستیم صانع هستۍ من است زیراکه هستئ من از من است و یا از غير من اگر هستیم من از من 
باشد از دو حال بیرون نخواهد بود یا خود را دران وقت هست کردم که هست بودم و این محال است که تحصیل 
حاصل است و اگر دران وقت هست کردم که نیست بودم و این نیز محال که نیست را قدرت هست کردن بود 
پس معلوم شد که هستی) من ازغیر من است وهست کننده من هستی است که نیستی را بدان راه‌نیست(نور الابصار) 


= 


41 
سار سے 


۳ ف د فا 


-ع۱ 
C'1‏ 


معنی اشارت کرد آنجا که گفت َو کان فی فیهما أله اد ا 
العش عَمّا تصفُون * الانبیاء: ۲۲) [۱] 


فصل چهارم در اثبات صفات حق جل و علا: چون درست و روشن شد 
که عالم آفریده است و آنرا آفریدگاری هست درست شد که آفرید گار عالم زنده است 
و دانا وتوانا و حکیم زیراکه صنع محکم و متقن و متین و پسندیده از زنده یافته میشود و 
صنع صانع آنگاه چنین باشد که پیش از آنکه کرده باشد بدان عالم باشد و بران قادر و 
صنع او آنگاه استوار و نیکو باشد که او حکیم باشد و آنچه کند بارادت و اختیار خود 
کند و جون روشن شد که آفرید گار عالم قدیم است روشن شد که و يرا صفات است 
ضرورة صفات ذات قدیم محدث نباشد و بهیچ وجهی بمحدث نماند ژیراکه اگر این 
روا دارند از آن وجه که بمحدث مانندگی کرده اند محدث گفته باشند و تعالی الله 
عن سمات الحدوث [۲] پس روشن شد که حق تعالی حی است بحیات علی 
الاطلاق و حیات او نه جون حیات خلق است که آنرا سببی باشد و ابتدائی و انتهائی 
بلکه اول است بی ابتدا و آخر است بی انتها و قادر است على الاطلاق و هیچ چیز برو 
دشوار نشود و قدرت او در غایت کمال است و همه صفات او همجنین است و آنجه 
گفته شد در اثبات صفات حجت است بر منکران صفات و ایشان دو گروه اند یکی 


(۱) (لو کان) اگر باشد (فیهما) در آسمان و زمین (الهة) خدایان که تدبیر امر آنها کنند لا الله) 
بجز حدای (لفسدتا) هر آئینه تباه شدی آسمان و زمین و کارها در هم شکند جه اگر آلهه در مرادی 
موافق باشند جندین قدرت بیک مقدور طاری گردد و اگر در کاری مخالفت نمایند در تعویق 
افتاده ناساخته بماند پس مدبر عالم یکی باید و جز حضرت الله تعالی نشاید 
نظم در دو جهان قادر و یکتا توئی ه جمله ضعیفند و توانا توی 

چون قدمت بانگ بر الحق زند ه جز تو که يارد که انا الحق زند 
(فسب‌حان ال پس تنزیه کردنی خدایرا (رب العرش) که آفریدگار عرش است (عما یصفون) ازآنچه وصف 
میکنند از اتخاذ صاحبة و ولد (تفسیر حسینی) [مولف تفسیر حسینی حسین واعظ کاشفی هروی توفی سنة ٩۱۰‏ 
ه. [4 ۱۵۰م.] در هرات] 
(۲) بری و پاك است وی تعالی از علامات حدوث و نو پیدائی 


E E 


فلاسفه و دیگری معتزله [۱] فلاسفه لعنهم اللّه خدایرا جل جلاله صفات نگویند و 
گویند حق یکی است و از صفات تکثر لازم آید یعنی بسیار شدن و روشن است که 
صانع بی حبات و بی علم و بی قدرت و بی ارادت و بی اختیار نتواند بودن جنانکه 
گفته شد و هم از دعوی ایشان بر ایشان حجتی دیگر است و آن حجت آنست که 
گوئیم شما حق را جل جلاله میگوئید که صانع است و میگوئید که حکیم است و 
میگوئید که هیچ بر وی پوشیده نماند و میگوئید که هیچ بر وی ممتنع نه شود و از هر 
یکی ازین معنی دانسته میشود که ازان دیگر دانسته نمیشود و درین شبهت باطل که 
شمارا است هیچ فرقی نیست میان این صفات که شما بدان معترف شدید و میان 
صفات دیگر که ما ميگوئیم چون سمیع و بصیر و متکلم و هر چه ازین لازم می آید از 
آنچه شما معترف اید هم لازم اید و معتزله خدایرا حلّ جلاله حی گویند ونفی حیات 
کنند و عالم گویند و نفی علم کنند و مذهب اهل سنت و جماعت آنست که 
آفرید گار عالم حی است بحیات و عالم است بعلم و قادر است بقدرت و سمیع است 
بسمع و بصیر است به بصر و متکلم است بکلام و همچنین در دیگر صفات و آنچه بر 
فلاسفه حجت است بر معتزله هم حجت است زیرا که ایشان نیز بشبهت فلاسفه گمراه 
شده اند و بیرون ازین از قران که قبول کرده اند بر ایشان حجتها است در آنجه حق 
بالمعلومات عالما و بالمقدورات قادرا الى غير ذلك فلا پلزم تکثر فى الذات و لا تعدد فى القدماء 
و الواحبات و الجواب ما سبق من ان المستیحل تعدد الذات القديمة و هوغیر لازم و یلزمکم کون 
العلم مثلا قدرة و حيوة و عالما و حیا و قادرا و صانعا للعالم و معبودا للخلق و کون الواجب غير قائم 
بذاته الى غير ذلك من المحالات (شرح عقائد نسفی ) یعنی فلاسفه و معتزله منکر صفات الهی اند 
و زعم میکنند که صفاتش عین ذات اند بدین معنی که ذات وی تعالی باعتبار تعلق بمعلومات 
عالم نامیده میشود باعتبار تعلق بمقدورات مسمی بقادر است على هذا القیاس باقی صفات تا لازم 
نیاید کثرت در ذات و نه تعدد قدماء و واحبات و حوایش از طرف سنت و حماعت این است که 
آنجه محال است تعدد ذات قدیمه است و این بر ما لازم نمی آید بلکه بر عقیدهُ شما لازم آید که 
علم مثلا قدرت و حیات و عالم و حی و قادر و صانع عالم و معبود خلق شود و دیگر آنکه واجب 
بذات خود قائم نباشد و غیر ازین محالات نیز لازم اید کما هو المذ كور فى المبسوطات 


با 


ا (... 


یت اضافت کرد است ما یت ی حاص داتی حنانکه فرموده 


ول بڄيظون بت من علم+ | دیما ماء ...# الانة. البقرة: ۲۵۵) [۱] (. .. له بعلمه . سس 


الآية. النساء: 0۱ [۲] (... انما زل پم ال ...۷ الاية, هود: )١ ٤‏ [۳] (. . ذو ار 
تین * الذاریات: ۸ ]¢[ (.. وم رو اَن الله له اہی حلفم هواد منم ف« 
الآبة. فصلت: ۸۵ ]١[‏ (. .. له العزة جَميعاً ...# الآية. فاطر : )٠١‏ [1] (. . ذو الفضل 
العظیم ٭ الجمعة: 4) [۷] (... ی الْجلال و الا کرام * الرحمن: ۷۸) [۸] و هر که 
مسلمان است و بقران معتقد و يرا در اثبات صفات این ایتها بسنده است و الله معتصمك 
عن الضلالة 

فصل پنجم در آنچه میباید شناخت از علم اسما و صفاتاحق جل و علارا 
اسما است و صفات چون ذات قدیم او ازلی است و ابدی و اگر نه بتعریف او بودی 
هیچ آفریده نامی از نامهای وی یا صفتی از صفتهای وی نتوانستی گفتن زیراکه در 
وسم محدث نیست که قدیم را از خود صفتی کند یا نام نهد و حق تعالی و تقدس 


۲ ۲ ِ 
موصوف است بصفات خو یش و نام برده به اسماء خو یش ار خلق و يرا صفت کنند 


(۱) (ولا بحیطون) و فرا نرسند آفرید گان (بشی من علمه) به چیز از معلومات او (الاً بما شاء) مگر بر 
آنجه او خواهد که بدان محیط شوند (تفسیر حسینی) (۲) (افزله) فرو فرستاد قرآنرا (بعلمه) ملتبس 
بعلم خاص بدو و آن علم است بانزال آن بر نظمیکه عاحز ایند از اتیان بمغل آن ار باب بلاغت 
(۳) (اتما انزل) یعنی آنجه فرستاده شد (بعلم اللّه) بعلم خدا است یعنی ملتبس است بعلمیکه 
حاصهٌ اوست و آن علمی بمصالح عباد و آنجه ایشانرا ۳ آید در معاش و معاد (4) (ذو القوة 
المتین) خداوند توانائی استوار در قدرت خود (0) (اولم یروا) آیا ندانستند آن مغرور شد گان بقوت 
خود ان الله) بدرستیکه خدای تعالی (اذی خلقهم) آن خدای که بیافریده است ایشانرا (هو اشد 
منهم قوة) او سخت تر و تیز تر (بسیار ) تر است ازیشان از روی قوت یعنی توانانی دارد بر جیزیکه 
غیر اورا بر آن توانائی نیست )٩(‏ «فللّه العزة جمیعا) پس مر خدای تعالی را است همه عزتها (۷) 
رو الله ذو الفضل E‏ و آحرت در جنب آن 
محقر و مختصر نماید (۸) (ذی الجلال والاکرام) و در ترجمةٌ رشف معنی این اسم برین وجه ادا 
کرده که خداوندی که از صفات جلال آنجه اثبات آن مستلزم کمال است ذات بیمثالش را ثابت 
است و آنجه سلب آن مقتضی عزت و کبریا است جناب مقدسش ازان منزه و معرا است و اکثر 
محققان بر آنند که حلال اشارت بصفات قهریت است و اکرام عبارت از اوصاف لطفیه پس نام 
ذو الجلال و الا کرام جامع باشد جميع صفات الهی را و از این است که او اف کر 

و خبر (الطوا بیا ذو الجلال و الا کرام) مؤ ید این قول است (تفسیر حسینی ) [لطا وا بالفتح پناه برد 
بسنگ یا به غار از نصر (منتهی الارب)] 


۴ ۲ - 


و اگر نکنند و اگر نام برند یا نه برند و وصف کردن بندگان آفرید گار را حلّ و علا به 
صفتی چون عالم و قادر و متکلم حکایت کردن است از صفتی که آن صفت قائم 
است بذات او یعنی ازو دراه کرد وه ایگری رھد و ان این سخن آنست که 
گوئيم خدای تعالی موصوف است بعلم صفت علم از ذات او بر نخیزد اگر خلقان اورا 
بعلم وصف کنند و اگر نکنند و جواب مدعیان که گویند صفت او قائم است به 
وصف کنندگان آنست نشاید که صفت قدیم محدث باشد و آنچه بمحدث قائم باشد 
محدث باشد و دیگر آنکه اهل شرک خدایرا غ و جل به جیژهای ناسزا که بروی روا 
نیست وصف کرده اند و اگر اورا به صفت کردن وصف کنند گان موصوف دانند آن 
ناسزاهارا صفت او گفته باشند فتعالی اللّه عما یقول الظالمون علا کبیراً [۱] و جون 
دانسته شد که خدای تعالی موصوف است به صفت خویش و مسمی است بنام 
ی ی ی 
صفات خدای تیا الا از کاب خدای تعالی یا از آنجه از پیغمبر مرسل صلی ال 
عليه و آله و سلم بخبر درست بما رسیدن جنانکه با وحود این خبر عذر آنکسی که آثرا 
قبول نکند منقطع باشد زیراکه آفریده از خود راه به صفات آفرید گار نتواند برد و به عقل 
و قیاس در آن تصرف نتواند کرد و جون این دانسته شد باید که در اسما و صفات خدای 
تعالی از آنجه در قرآن است و در خبر درست که علماء امت آنرا درست داشته اند در 
نگذرد و به لفظی دیگر باز نگو ید و اگر چه معنی آن به یکدیگر نزدیک باشد معرفت 
بجای علم بر خدای تعالی اطلاق نتوان کرد و عشق بجای محبت نتوان گفت سخا 
بحای حود نتوان گفت زیراکه این الفاظ در صفات شنیده نشده نه از کتاب و نه از 
(۱) پس بلند و برتر است الله تعالی از چیزیکه میگو یند کافران از راه سرکشی و تکبری مثل 
اثبات حدوث صفات و زن و فرزند 

(۲) و این صفات خدای تعالی نیست عین ذات و نیست غیر ذات از جهت آنکه اگر عین باشد 
صفات ثابت نشود و غیر هم نیست که اگر غیر باشد باید که ذات بی او موجود باشد و ذات حق 
سبحانه و تعالی هرگز بی صفات موجود نبوده است و اگر غیر بودی بایستی که جائز الانفکاک 
بودی و صفات حق سبحانه و تعال ES‏ ی ی 


-۲۳ - 


سنت و اگر کسی برین دلیری کند کمينة احوال او آن باشد که به بدعت و ضلالت 
سفن کید قاری له ارس کک اد که یات دای انیت اوست 2 
ی او و ی 
کسی گوید من صفت خدایرا میپرستم باطل گفته باشد و ممن اکر کو ید ن 
من حیات است و علم و قدرت e O‏ و حیات 
صفت او و عالم است و علم صفت او و قادر است و قدرت صفت او و اگر در دعا 
گو ید یا حیات یا علم باطل گفته باشد پس درست شد که صفات نه او است و اما 
آنکه غير او هم نیست زیراکه غیریت بر خدای و بر صفات او روا نیست از بهر آنکه 
غیریت در دو چیز گویند که فنای یکی از آن بابقای آن دیگر روا باشد یا عدم یکی از 
ی تم یی ی ی ی 
ازین جمله آنست که بدانند که هیچ صفتی از صفات شدای تعالی هرن آن دیگر نیست 
از پرای آن معنی که پیش ازین گفته شد و همان صفت نیست زیراکه دو صفت یکی 
نباشد قدرت تقاضای مقدور کند نه تقاضاي معلوم و علم تقاضای معلوم کند نه تقاضای 
مقدور پس دانسته شد که هیچ صفتی عین از صفات دیگر نیست و غی رن هم نیست و 
اند کت که منت ی ما ا ا ا انس را ماد راک 
(۱) صفات خدای تعالی نه عین ذاتست ونه غیر ذات چنانچه اعراب بسم الله الرحمن الرحیم که 
نه عین بسم اللّه است و نه غیر او زیرا که خواندن لفظهای بسم اللّه بغیر اعراب مطلق راست نیاید و 
نیز خواندن اعراب بسم له بی لفظهای او هرگز درست نشود 
(۲) و اگر گفته شود که صفات حق تعالی همه یک صفت است یا هر یک علیحده گوئیم 
اختلاف است لیکن بر اصح همه یک صفت است در حقیقت در نمی آید تحت عدد تا اگر گوید 
حيوة و قدرة دو جیز اند یا دو عدد یا اثنان یا غیر آن کافر شود اما باعتبار تأثیر و اسماء معدوده اند تا 
اگر صفتی انکار کند یا افزاید کافر گردد (نقل از فتاوی برهنه) (۳) الفیران هما اللذان یمکن 
اننکاک احدهما عن الآخر یعنی غیران آن دو جیزرا گو یند که حدا شدن از یک دیگر ممکن بود 
و همچنین هیچ صفت ضد و مناقض دیگرنیست پس رضا نه عین سخط است و نه ضد او و 
سخط نه عین رضا است و نه ضد او که رضای حق تعالی مزیل سخط او نیست ونه شاغل ازو که 


شغل در صفات او روا نه و نه روال صفت ارو (فتاوی برهنه) 


-۲6 

این نشانهاء مخدثات است و صفات خدای تعالی محدت نیست تا احوال محدئثات بر 
آن روا باشد و این معنی بر حدای عز و جل و صفات او روا نباشد و ازین حمله انست 
که بدانند که حق تعالی را نام خالق بود در ازل و بدان موصوف بود و مخلوق نه و رازق 
بود و مرزوق نه چنانکه رب بود و مر بوب نه آن آفرید گان باشند که ایشانرا پیش از 
فعل فاعل نگو یند و بر خدای قدیم صفتی نو روا نباشد و در ازلیت فرقی نیست میان 
صفات ذات E‏ و تقدس همجنانکه خود را تور 
کرد و گفت الله رل الى الق ...# الابة. البقرة: 1( ) . و هو ایغ 
لیر الشوری: ۱) خود را بصفات فعل مدح کرد و گنت (هوال الخالق بار 
المصور ...2 الایة. الحشر : ی درست شد که وصف او بصفات فعل مدح 
است و اگر به آفریدن خلق مستوجب این مدح گشتی محتاج بود بخلق و احتیاج نشان 
حدوث است نه نشان قدم و نیز اگر روا دارند که این صفات به آفریدن خلق بود روا 
داشته باشد که پیش ازین مستوجب آن مدح نبود و این نقص باشد تعالی الله عن ذلك 
و چون گویند که خالق نبود و باز خالق بود این تبدل صفات باشد و تغیر و زوال و این 
بر خدای عز و جلّ و صفات او روا نیست و آفریدن هميشه صفت او بود اگر چه آفریده 
نبود وتا صفت آفرندن تاقد اف یدوچ که موحود شود آن افرید کانند. که اشارا نیش 
از فعل فاعل نگویند زیرا که قدرت ایشان دمبدم در ایشان آفریده میشود و پیش از فعل 
ایشانرا قدرت فعل نیست و حق تعالی بهمه صفات قدیم است اگر نمی آفرید در ازل 
قدرت آفریدن داشت پس ازین معنی خالق توانا نام قدیم وی بود و خلق از بهر این ن نام 
مخلوق آمدند نه وی از بهر ایشان خالق توانا و اگر آنچه میتواند نکند هم توانا باشد و 
مگر او که استحقاق عبادت مر اورا ثابت است (الحی) زنده پیش از همه زندگان و زنده بعد از 
فنای ایشان (القیوم) پاینده در ذات و صفات يا قائم بتدبیر و حفظ مخلوقات (۲) (وهوالسمیع) و 
او شنوا است مجموع مسموعات را (البصیر) بینا است همه مبصرات مارا (۳) (هوالله الخالق) او 
است خدای آفریننده یعنی تقدیر کنندۀ خلق بر وفق مشیت و مقتضای حکمت (البارئ) آفریگار 
یعنی ظاهر کننده اعیان و آورندۂ از عدم بوجود (المصوّر ) بخشندة صورت مر مخلوقات را (تفسیر 


حسینی ) 


-۲۵ - 


کردن شرط توانائی نیست و حق تعالی چون بر آفریدن و روزی دادن و آمرزیدن توانا 
بود و خالق و رازق و غفور بود وجود مخلوق و مرزوق و مغفور شرط نه و ازین حمله 
داد ا رت در صفات خدای تعالی روا نیست یعنی هیچ صفتی ازان 
وی روا نباشد که بر صفتی دیگر سابق بود زیراکه آن صفت آفرید گان است [۱] که 
اول زنده باشند پس عالم آفرید گار جلَ و علا همیشه حی بود و هميشه عالم بود وهمیشه 
همچنین باشد نه علم او پیش از قدرت بود و نه قدرتش پیش از علم و سخن در اسما 
همچنین است که در صفات ياد کرده شد الا دریک مسئله که قول علماء اهل سنت و 
جماعت در آن بر چند وجه است و آن مسئلۀ اسم و مسمی است که در ميان اهل قبله 
اختلاف است که حقیقت نام آن ذات است يا غیر آن و آنها که گفته اند که اسم غير 
مسمی است قول ایشان معتقد نباید ساختن که نه قولی پسندیده است زیراکه هر جه 
غير خدای باشد محدث باشد و نشاید که خدایرا بمحدئات وصف کنند که او از آن 
منزه است که محل حوادث باشد آمدیم بقول علماء سلف و آنان که بعد ایشان بوده اند 
از اهل سنت و جماعت قرن اول سخن در امثال این مسئله از بدعت شمرده اند و گفته 
اند چون اعتقاد ما درست است که حق عز و جل را اسما است و صفات از سمات 


(۱) امام حجة الاسلام رحمه الله تعالی فرق کرده ميان اطلاق اسم بر طریق توصیف و اطلاق آن 
بر سبیل تسمیه و فرموده که چون تسمیه یعنی نام نهادن چیزی گون؛ تصرف است در مسمی و 
ولایت برین تصرف نیست مگر پدر و مالک و امثال ایشانرا تا اگر غیر ایشان کسی را بنامی 
مینامد آنکس بغضب می آید که باو چه میرسد روا نباشد که جز ایشان کسی کسی را نام نهد 
بلکه لازم است که بنامی که یکی از ایشان مقرر کرده باشد بخواند پس چگونه روا باشد که بنده 
از طرف خود نامی مقرر کند برای ذات پاک او سبحانه که متصرف علی الاطلاق است و 
هیچکس را دست تصرف برو روا نیست بلکه واحب است که اورا بنامهائیکه او سبحانه در 


کتاب مجید شود یا بر اسان وحی بیان حبیب خود صلی اه علیه و آله و سلم بدا ن خبر داده باشد 
بخوانیم رو له الاسماء لجنل فاذعوه بها ...۷ الآية. الاعراف: ۱۸۰) و همچنین حبیب اورا صلی 
الله علیه و آله و صحبه و سلم بخوانیم باسماء شریفه که حق سبحانه اورا عليه الصلوة و السلام 
بدان خوانده یا او عليه الصلوة و السلام از برای خود مقرر فرموده جنانکه گفته (انا حامد و محمد و 
احمد و قاسم و عاقب و حاشر و مقفی) (عقائد نسفی) 


hE 


حدوث پاک بر آن وجه که یاد کردیم اگر ازین مسئله خاموش شو یم باحتیاط نزدیک 
تر باشد و این طریقی با سلامت است و بحال مسلمانان ساده دل اند ک فهم لائقتر و 
E‏ از برای آن یاد میکنیم که این اختلاف در میان عوام فاش شده است و 
جون وجوه آن دانسته باشند اولیتر تا به شبهتی در نیفتند که بدین ایشانرا زیان دارد 
اکنون جمعی از اهل نظر بعد از قرن اول برانند که اسم نه مسمی است و نه غير مسمی 
همچنانکه در صفت و موصوف گفته شد و دلیل برین قول همان است که یاد کرده شد 
در صفت و موصوف و جمعی دیگر برآنند که حقیقت اسم و مسمی یکی است و دلیل 
بزین انست که شدای تقال کفت و اعبدُوا اة الآبة. النساء: ۰ [۱] اگر اسم 
غیر مسمی بودی معبود اسم بودی نه مسمی و جمعی دیگر برانند که آنچه از اسماء 
ذات است چون موجود و قدیم اسم و مسمی یکی است و آنچه از اسماء صفات است 
نه مسمی است و نه غیر مسمی همجنانکه در صفات گفتند و هر یک را ازین سه فرقه 
از علماء دلیلی هست و همه را قصد تنزیه پرورد گار عر و علا بوده است لیکن حون 
احتلاف آمد و مردم را فهمی تمام نباشد که درین قولها تأمل کنند و از سریقین یکی از 
آن اقاو یل را معتقد خود سازند باید که اسم را غير مسمی نگویند که در آن خلل دین 
است جنانکه گفته شد و اسماء و صفات خدایرا جون ذات او از امارات حدوث منزه 
دانند و بدانند که در کتاب وسنت هر کحا که اطلاق اسمی بر خدای تعالی کرده شد 
مراد ازان مسمی است و چون مراد مسمی باشد اسم و مسمی یکی باشد و اگر کسی را 
این سخن بفهم نرسد همان طریق که اول گفته شد نگاهدارد که چون خدای را بهمه 
اسماء و صفات قدیم داند و را در نادانستن این مسئله زیانی ندارد انشاء الله العزیز و 


الله الهادی الى سواء السبیل 


فصل ششم در مراتب صفات و اقسام مشکلات و متشابهات:بباید دانستن 
که آنجه در قران است از صفات و آنجه بخبر درست ثابت شده چنانکه شرط کردیم 


(۱) عبادت کنید الله را 


-۰ ۲۷- 
ایمان بدال واحب جب است و برأی و قیاس سخن در آن گفتن حرام است [۱] چه این باب 
معظم تر از آن است که باحتهاد خود تصرف در آن توان کردن یا گمانرا در آن راهی 
باشد یا روا باشد که آنرا آسان فرا گیرند و خدای تعالی بدین معنی در قرآن مجید 
اشارت فرموده در آخر اين آیت (قل انما رم یی الفواجش ما ظهرینها وما بن الام 
وَالبغ بغیرالحق وان ثرگوا له ھا لم نك به نان ان مووا علی له قا 9 تلو * 
الاعراف: ۳۳) ی دو فرقه اند درین باب از حدیکه کتاب و سنت ایشانرا از آنجا باز 
(۱) اما چنانچه هر انسانرا باسم او باید خواند مثل زید و عمرو اگر بصفت میخواهی که بخوانی 
جز بصفت مدح نمیخوانی مثل شریف و عالم و نمیگوئی طویل و اسود و ابیض و همچنین دراز و 
سیاه و سفید اگر جه این صفات داشته باشد مگر آنکه قصد تحقیر او داشته باشی همچنین حق 
سبحانه را یا باسماء شريفة او باید خواند که توقیف بآن وارد است یا بصفتی که موهم نقص نباشد 
بلکه مشعر به تعظیم باشد پس نباید گفت يا خالق القردة و الخنازیر ای آفرینند؛ بوزنها و خوکها و 
یا خالق العالم توان گفت بآنکه بوزینه و خوک نیز داخل عالم است و نباید گفت یا رامی و یا 
قاتل یعنی ای اندازندة تیر یا سنگ و ای کشنده و نباید گفت یا مذل یعنی تنها ای خوار کننده با 
وجود آنکه مذل در نود و نه نام داخل است زیرا که در مذل تنها تعظیم و مدح نیست ويا معز و یا 
مذل هردو را توان گفت زیراکه در جمع هردو اسم مدح است بانکه هردو طرف اعزاز و اذلال 

آزوست سبحانه و همچنین خافض تنها روا نیست و با رافع روا است (عقائد حسینی) 
(۲) (قل) بگو ای محمد اما حرم) جز این نیست که حرام کرد (رټی) آفرید گار من (الفواحش) 
گناهان کبیره را که موجب عقوبت عظیم است (ما ظهر منها) آنچه پیدا است ازان چون کفر (وما 
بطن) و آنچه پنهان است چون نفاق (والائم) وحرام کرد گناهی را که بران حدی مقررنیست چون 
£ ع 
صغائر (والبغی) و حرام ساخت ستمگاریرا یا کبر را (بغیر الحق) بناحق و این تأکید است چه ظلم 
و کبر بحق نخواهد بود رو ان تشرکوا) و دیگر حرام کرد آنرا که شریک آرید (باللّه) بخدای تعالی و 
شریک گیرید بعبادت او (ما لم ینزل) آنجیزی را که خدای تمالی قرا ذم است (یه) به پرشتین 
او (سلطانا) حجتی و برهانی (و ان تقولوا) و آنرا نیز حرام کرده است که بگوئید بدروغ و افترا کنید 
(علی ا a‏ آنچه نمیدانید از تحریم حرث و انعام و برهنه شدن در 
تا Ta‏ ی زبان دیگر تجو یز نکرده اند بلکه اگر 
احتیاج بذ کر آن افتد همان لفظ که در آیات و احادیث وارد شده ذکر باید کرد و گفته اند که اگر 
کسی در وقت تلاوة آية (خلقت بیدق) دست را حرکت دهد و یا در روایت حدیث (قلب المؤمن 
ین اصبعین من اصابع الرحمن) اشارت با انگشت کند دست و انگشت اورا باید بريد که موهم به 
تشبیه و تجسیم است و حق تعالي از آن منزه است و ازینجا دانستی که مشارکت و مانندگی در 
میان صفات حق و خلق نیست مگر در نام و در جنس فائده (عقائد حسینی) 


۲۸ 


داشت در گذشتند فرقةٌ در تحقیق آن آسامی که در آیات و احادیث صفات آمده است و 
حمل آن بر ظاهر معنی چندان غلو کردند که به تشبیه و تمثیل رسانیدند و فرقتی در نفی 
ظاهر آن و از حقیقت با محاز بردن حندان مبالغه نمودند که بتعطیل رسانیدند و اسامی 
صفات را منکر شدند و ظاهر آنرا بی حجتی 'تشبیه نام کردند و هر یک ازین دو گروه 
بر ضلالت اند و مذهب حق و راست آنست که ازین دو طرف سلیم باشند و سخن اهل 
سنت و جماعت که سواد اعظم اند در آنجه در قرآن آمده است و در حدیث درست آمده 
از صفات و آنچه بمعنی صفات باز میگردد بر سه قسم است یکی در آنچه واضحات 
است چون علم و قدرت و کلام حق آنست که البته در آن تأویل جائز ندارند و 
حقیقتش آنست که ظاهر آن بدان دلالت میکند و قسمی دیگر آنست که حمل بر ظاهر 
باید کردن و هم بر آن لفظ که آمده است راندن و معنی آن با مجاز نباید بردن چون علم 
قطعی و یقینی تمام در آنچه پوشیده میماند از حقیقت آن حاصل نیست برأی و قیاس 
کشف حقیقت آن نباید کردن و آنرا بظاهر قبول کردن و نفی کیفیت و مثلیت از آن 
کردن و آنچه ازین قسم است ید است و وجه و سمع و بصر اعتقاد بايد کردن که این و 
آنجه ازین باب است نه جوارح است و نه اعضا و نه اجزا و لیکن صفتها هست خدایرا 
عز و علا و آنرا کیفیت نیست و روا نیست که باشد و اهل حق چون نظر کردند این 
باب را بر آنجه حقیقت آن اسامی بود درین صفات حمل نمیشایست کردن که به 
تشبیه و تمثیل میکشد و بر مجاز نیز حمل نمیشایست کردن که کتاب وسنت بخلاف 
آن حکم میکند بشناختند که حق را طریقی هست ورای این هردو طریق و آن طریق 
آنست که ایشان اختیار کردند و از آنجه دلالت میکند بر آنکه تأو یل درین باب خطا 
است یکی آنست که هیچ یک ازین صفات نیست که اگر تأو یل روا دارند از چند 
وجه مختلف تأو یل آن توان کردن و لابد از آن جند وجه یکی صواب باشد و باقی خطا 
و مخطی در صفات خدای عز و جل معذور نباشد بلکه بدین خود مخاطره کرده باشد و 
دلیل برین آنست که آنانکه تأو یل درین باب که گفته شد صواب میدانند ید را بقوة و 
قدرت تأو یل کرده اند و بنعست و کف خدای تعالی بفساد قول ایشان حکم میکند 


- ۲٩۰ 


زیرا که ید در قرآن به لفظ تثنیه است یعنی دو ید گفته جنانکه (.. ما مك ان تشجّة لمّا 


وو 


خلف یی استحبرت ...۰ الآية. ص: ۷۵) [۱] .. بل يداه مَبَسوطتان ... * الآية. 
المائدة: 1۶) [۲] و خدایرا دو قوت گفتن یا دو قدرت روا نباشد و اگر گویند مراد 
قدرت و قوت است هم راست نیاید زیراکه یقین است که درین آیت که (لما خلقت 
بیدی استکبرت) آدم را فضیلتی بود حاص که فرشتگانرا که بسجود آدم مأمور شدند نبود 
و اگرمعنی آن بودی که ای ابلیس چه چیز ترا منع کرد از سجود کردن آنکس که من 
و يرا بقدرت و قوت خود آفریدم آدم را درین فضیلتی بر دیگری نبودی و ابلیس گفتی 
مرا هم بقدرت و قوت خود آفریده و حملهٌ حیوانات بلکه جمادات و نباتات با آدم درین 
فضیلت یکسان شدندی و بنعمت تأویل کردن هم راست نیست زیراکه نعمتهای 
خدای تعالی بیش از آن است که بر توان شمردن و به تثنیه آنرا تخصیص کردن وجهی 
ندارد و دیگر آنکه نعمت مخلوق است و آفریدن مخلوقی بمخلوقی چگونه باشد و آنچه 
در حدیثهای درست آمده بسیار است و به خلاف این تأو یلها حکم میکند خطاب با 


(۱) (ما منعك) جه چیز باز داشت ترا (ان تسجد) از آنکه سحده کنی (لما خلقت) مر آن جیز را که 
بیافریدم (بیدق) بر دو دست خود ذکر دست برای تحقیق اضافت خلقت آدم عليه السلام است 
بحق سبحانه و تعالی یعنی من بنفس خود اورا آفریدم بی توسط پدر و مادر و غیری ... (استکبرت) 
آیا تکبری بی استحقاق آن (تفسیر حسینی) 
(۲) (بل یداه مبسوطتان) بلکه دستهای الله تعالی گشاده است یعنی جود او وافر و کرم او وافی 
است و ید صفتی است مر خدایرا از صفات ذاتی او چون سمع و بصر و وجه و مارا دران جز ایمان 
و تسلیم چاره نیست و در کیفیت آن دخل نمودن روا نباشد (تفسیر حسینی) 

پس صفتها که او تعالی خود بر لسان انبیا مر ذات خود را ثابت کرده تو نیز آنرا ثابت دار 
جرأت بر تأو یل آن مکن بلکه ایمان بیاور که سمع و بصر و کلام و غیر آن صفات دیگر که او خود 
را خود ثابت کرده لائّق و مناسب ذات او مر اورا ثابت است تا آنکه در ید و وجه و عين و جنب و 
قدم و یمین و اصبع و استوا بر عرش و مجی و نزول و غیر آن که در آیات و احادیث متشابهات وارد 
شده مذهب سلف صالح آنست که ید را بقدرت و وجه را پذات و عين را به بصر و استوا باستیلا و 
غیر آن تأو یل نباید کرد بلکه باید گفت (.. اماب کل من عند ی ..* الآية. آل عمران: ۷) یعنی 
ایمان آوردیم باین صفات که لائق و مناسب ذات پاک او مر اورا ثابت است (عقائد حسینی) 


ا 


خلق در قرآن و حدیث برین معنی حمل باید کردن که عرب آنرا دانند و در لغت خود 
بکار دارند و هر تاو یل که مخالف مذهب عرب باشد در سخن آنرا اعتباری نباشد و 
ما هر کجا که تأو یل پسندیده نمیداریم آَم از آنست که آن تأو یل را بدان لغت که 
قرآن بدان فرود آمده و حدیث بدان بما رسیده مستقیم نمییابیم پس آنرا رد میکنیم و آما 
لفظ را که محتمل چند معنی یابیم و مفهوم نمیشود که مراد خدای تعالی ازان کدام 
است پس گوئیم تأو یل نمیباید کردن و استوا و نزول و مثل آن هم ازین جمله است که 
ظاهر آنرا قبول باید کردن و باطن آنرا تعرض نباید رسانیدن و نفی چگونگی ازان کردن 
که چگونگی بر خداوند و بر صفات او روا نیست و جون در سخن حاجت افتد بتأو یل 
و دلیلی یابیم که تأو یل میتوان کرد یا در تأو یل ضرورتی باشد ما منکر تأو یل نیستیم 
اما آنکه ظاهریرا که میدانیم بی حجتی و بیانی بگذاریم افش روا تد و شارا رین ناب 
ات که نی تفت تیم از حدای تعالی و انرا از آن قسم شمریم که (. ۳۳ 
عم تاو ر بل الا ال ...# الایة. آل عمران: ۷ [۱] و قسمی دیگر هست که آن بحقیقت نه 
و است و لیکن در آن اشارت است بمعنی از معانی صفات بلفظی 
حند که بالفاظ صفات مشابهتی دارد و در لغت عرب وجه آن روشن است و معنی آن 
هویدا آن قسم را تأو یل باید کردن و اگرحمل آن بر معنی کنند که ظاهر آن اقتضاء 
آن میکند گمراهی پات اران ماهس کب( .یا خی علی ما فرط فی جنب 
له ...# الابة. الزمر: 5 [۲] هیچ عالم هرگز در تأو یل این توقف نکند حدیث 
(الحجر الاسود يمين الله فی الارض) [۳] حمل آن بظاهر کردن الحاد باشد (اتی لاجد 
نش الرحمن من قبل الیمن) ]٤[‏ اگر بظاهر حمل کنند باطل باشد (من اتانی یمشی اتیته 
هرولة) [] این را بظاهر حمل کردن تشبیه باشد معنی این روشن است حق تعالی 
(۱) روما یعلم تاو یله) و نمیداند تأو یل آنچه متشابه است (الاً اللّه) مگر حدای تعالی کا نو 
فرستاد (تفسیر حسینی) (۲) (یا حسرتی) ای پشیمانی من (علی ما فرطت) بر آن چیزیکه تقصیر 
کرده ام (فی جنب اللّه) در کار خدای تعالی یا در طلب رضا و جوار رحمت و قرب حضرت او 
(تفسیر حسینی) (۳) حجر اسود به یمین خدا است در زمین (4) بدرستیکه من می یابم نفس 
رحمن را از جانب یمن (۵) هر که بیاید مرا مشی کنان می آیم اورا روان 


- ۳۱۷ - 


میخواست تا بصفت احسان و کرم بر بندگان تجلی کند بر قدر فهم ایشان بزبان 
پیغمبر به ایشان رسانید که (من اتانی بمشی اتیته هرولة) و مراد ازین معنی معلوم بود که 
آنست که هر عمل که تو بدان بمن تقرب نمائی من ترا باضعاف آن مکافات کنم و 
بعضی از احادیث هست ازین باب که ازپس که مشکل است و تاو پل آن دشوار است 
و اگر جه در تأو یل ضرورتی هست اما چون تأو یل موافق آن الفاظ متعذر است به 
تکلف در تأویل آن شروع کردن حرام است و ازان قبیل که (ولا تقف ما لیس لك بم 
عم ...* الآية. الاسراء: )۳٩‏ [۱] اینست مذهب اهل حق در مراتب صفات و بيان 
مشکلات و متشابهات و الله الموقق لاصابة الحة- 


فصل هفتم در آنچه کلام خدای ناآفریده است [۲] و قرآن کلام خدایست 
پیش ازین باد کرده شد که راه بدانستن اسما و صفات از کتاب (قرآن) است و از 
سنت (حدیت ) درست و ازین دو اصل روشن شد که خدای تعالی متکلم است و اورا 
کلام است و مذهب اهل سنت و جماعت آنست که حق تعالی هميشه متکلم بود و 
هرگز نباشد که نه متکلم باشد و اگر همه خلق در یک نس اورا بخوانند جواب همه 
بگو ید و از همه بشنود و همه را پیند و در هیچ یک ازین وجه که گفتیم مشغولی بیکی 
از دیگران بر وی روا نباشد و کلام از صفات ذات اوست زیراکه چون کلام بر دارند 
ضد آن لازم آید و آن ناگویائیست و آن عیب است و نقص و همه صفات کمال 
خدایراست عر و حلّ و از اضداد او همه منزه و چون درست شد که کلام صفت 
حدایست درست شد که محدث نیست زیراکه قدیم را بمحدث وصف نشاید کردن و 
(۱) (ولا تقف) و ازپی مرو (ما لیس لك) آن چیزیرا که نیست ترا (به علم) بان چیز دانائی یعنی 
بتقلید و گمان از پی چیزی مرو تا ندانی بگوئی دانستم تا ندیدی مگو که دیدم تا نشنوی مگوی 
که شنیدم محمد بن الحنفیه رضی اللّه عنه در معنی این آیت فرموده که گواهی دروغ مده (تفسیر 
حسینی ) 
(۲) قاضی شهاب الدین گفته که کلام حق تعالی به نزدیک امام الوری علم الهدی شیخ ابو 
منصور ماتریدی غير مسوع است که محال است سماع آنچه آواز ندارد و کلیم الله موسی عليه 


الصلوة و السلام آواز دال شنید نه کلام و حاص شد به این نام ار حهت ناوساطت ملک و کتاب 


همحنین حبربیل عليه السلام نیز اواز دال شنید له کلام خحدای تعالی (فتاوی برهنه ) 


STE 


ا و وی از اه دت اعفاد وارد کو دای 
تعالی متکلم است بدان معنی که خالق کلام است و نه فاعل ان و این جهل است و 
عناد و برین قول باید که متکلم آن ذات باشد که خدای تعالی در وی کلام آفریده نه 
خدای تعالی حنانکه متحرک آن ذات باشد که حرکت در وی بیافرید اضافت صفت 
مخلوق بخالق نتوان کردن و خدای تعالی کلام را در جمله کتابها که به پیغمبران 
تاد کے اضافت کرد افا جاص ات وکر فرآن مجید فرمود که گفت ما 
جیزیرا که خواهیم انست که گویم بباش پس بباشد (اَما قو سی ذا رده آن تقول 
لَه كن فیکون * النحل: Om E‏ کر تعالی آفریده 
میشود و اگر قول خدا آفریده بودی آن قول را بقولی دیگر حاجت بودی تا آفریده شدی و 
در قول دوم و سیوم و تا آنجا که نهایت ندارد همچنین سخن گفته شود و این فاسد است 
و الله سبحانه اعلم بالصواب و ایشان این آية را تأو یل کنند و گویند مراد ازین آية 
آنست که آنجه خواهد بکند نه حقیقت قول کن و این مخالف نص است زیرا که 
خدای تعالی فرمود که بگوئیم کن پس بباشد و این لفظ که پس بباشد حکم میکند 
بدانکه پیش از بودن قول کن نبوده است و بر مذهب این مبتدعان فرقی نیست در 
فضیلت شنیدن سخن خدای میان موسی عليه السلام و میان جهودان بلکه بر اصل ایشان 
این فضیلت حهودانرا es‏ را صلوات e‏ ایشان میگو یند 
حزانجه او تمالی کته ذات خود را e‏ ا ا 13 eT‏ اورا 
در یابد و احاطه کند همحنین در یافت کنه حقائق صفات الهی از حیز امکان بیرون است (عقائد 
حسینی ) 

(۲) (انما قولنا) حز این نیست که قول ما (لشی) مر جیزیرا (اذا اردناه) جون خواهیم آفریدن او (ان 
نقول) آن است که گوئیه (له) مر آنچیزرا (کن) که بباش (فیکون) پس بباشد ملخص سخن آن 
است که تکو ین ما مر اشیارا متوقف بر ماده و مدد نیست پس کسی که ابتداء بی سبق ماده قادر 
باشد بر ابدای جیزی هر آثینه قدرت او از اعادۀ آن شیٌ با وجود ماده در نخواهد ماند 

نظم: آنکه پیش از وحود حان بخشد « هم تواند که بعد ازاك بخشد 


حون در آورد ار عدم بوجود # چه عحب باز گر کند موحود 


۳۳۲ - 


که حق تعالی کلام را در درخت بیافرید پس موسی علیه السلام از درخت بشنید و 
جهودان از موسی علیه السلام شنیدند و لابد شنیدن از موسی صلوات الله و سلامه عليه 
فاضلتر است ازانکه از درحت و گویند کلام آنست که فرشته را الهام کند و فرشته با 
پیغمبران بگوید و اگر آنچه فرشته در خود یابد از الهام آنرا کلام شایستی گفت هر 
معرفت که خدای تعالی در دل بندگان خود نهاد کلام خدا بودی و مذهب ایشان 
آنست که گفتة مردمان کردۀ ایشانست نه خدا می آفریند و این مقدار اظهار زشتی 
اعتقاد ایشانرا گفته شد و اگر نه ابطال مذهب ایشانرا گفتة خدا و رسول خدا بس است 
قال ال تعالى (. .من اضق من الله قيا النساء: ۲ ]1[ (. . ومن اضق من 

لو دی النساء: ۸۷) [ ۲ ] رو اذ قال ار ...# الاية. المائدق: ۸۱ [۳] (.. و 
بقول الحَق ...* الابة, الاحزاب: 4) ]٤[‏ (. . و کلم الله فوسی تکلیما * النساء: 6( 
[] (... بسمعون کلام ال ...۰ الایة. البقرة: ۷۵) ]٦[‏ قول را و کلام را در هر وجوهی 
که رسم کلام عرب است اضافت بخود کرد جنانکه در ترک ظاهر آن و باز بردن آن از 
حقیقت به مجاز هیچکس را عذری نماند و دلیل این بس و ایشانرا سخنی جند هست 
فراهم نهاده در شب شبهت انگیزی هم ازین نوع که یاد کرده شد و علما آنرا در کتب 
حوابها گفته اند ES‏ | 
کیست صادقتر (من الله حدیثاً) از حدای تعالی یعنی نیست از وی راستگو یتر از جهت قول و وعده 
یعنی کذب را در سخن و وعدة حق راه نیست زیراکه آن نقص است و خدای از نقص مبرا است 
(۳) رو اذ قال الله) ویاد کن آنرا که گفت خدای تعالی (4) (واللّه) و حدای تعالی (بقول الحق) 
میگو ید سخن راست که مطابق واقع است (تفسیر حسینی) 

(۵) (و کلم الله موسی) و سخن گفت خدای با موسی (تکلیماً) سخن گفتنی بی واسطه و این 
نهایت مراتب وحی است و اگر این تکلیم با موسی بزروةٌ طور بوده بأنحضرت عليه السلام در غرف 
نور بود (فاوحی الی عبده ما اوحی) آزان کلام تمامی بنی اسرائیل خبر یافتند و برین وحی هیچ 
عارف و کامل جز بتعلیم محمدی عليه السام اطلاع نیافت 

بیت: موسی بطور اگر چه سخن گفت با خدای » بالای عرش پايةٌ طور محمد است 
)٩(‏ (یسمعون) ميشنیدند کلام اللّه) سخن خدایرا بر کوه طور (تفسیر حسینی) 

2 


2 
متکلم است و کلام صفت اوست و صفت او چون ذاتش قدیم است بباید دانستن که 
قران کلام خدایست بحقیقت و دلیلش آنست که خدای تعالی آثرا کلام خود خوا اند و 
گفت (... اجره حثی یسم کلام ال .. الآية. التوبة : )١‏ [۱] و اجماع امت است که 
قرآن کلام خدایست و بیان کرده شد که کلام صفت خدایست و خدای بجمله صفات 
قدیم است و رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم حسن و حسین را رضی اللّه عنهما 
گفتی (اعیذ کما بکلمات الله التاقات) یعنی من شمارا با پناه کلمات خدای میبرم و از 
ی ی E‏ و 
آنرا را تامه خواند یعنی کلمات خدای هیچ نقصانی درو نیست وآفریده بی تقصان ناش 
وعبد الله بن عباس رضی الله عنهما در آية (قرانا ريي َير ذی عوج, ...# الابة. الزمر : 
۵۸ اشارت بدین معن ی کرد وگفت (ما من مخلوق الا و فیه عوج) یعنی هیچ مخلوق 
نیست مگر که در وی کژی هست و خدای تعالی گفت قرآن غير خداوند کڑی هست 
یعنی نه مخلوق است و ابن عباس رضی الله عنهما ازیکی شنید در نزد کعبه که میگفت 
(۱) (فاجره) پس ایمن ساز اورا و زنهارده (حتی یسمع) تا بشنود (کلام اللّ) سخن خدایرا که قرآن 
است (تفسیر حسینی) (۲) قال امير جمال الدین المحدث فى فوائده و الفرق بين القرآن و 
الحدیث القدسی ان القرآن معجزة و انه لا یکون معجزا و ان الصلوة لا یکون الا بالقرآن و ان القرآن 
حاحده یکفر بخلافه و ان القرآن لابد فيه ان یکون جبرئیل واسطة بین النبی صلی اللّه علیه و سلم و 
بین الله تعالی بخلاف الحدیث القدسی و ان القرآن یجب ان یکون لفظا من الّه تعالی بخلافه فانه 
یجوز ان یکون لفظا من النبی صلی اللّه عليه و آله و سلم و ان القرآن لا یمسه الا المطهرون و 
الحدیث القدسی يجوز مسه بغیر طهارة انتهی کلامه 

ودر (شرح العقائد) گفته که قرآن مکتوب است درمصاحف ما محفوظ است در قلوب ما مقرؤ 
است بالسنة ما مسموع است باذان ما لیکن حال نیست درینها و لفظ کلام الله مشترک است 
بان کل نی قدیم ونیا کلام فظن حادت که یرانک ورز تیت نی ام کم 
از هر یکی و معنی نسبت در کلام نفسی آنکه صفت اوست و معنی اضافت در کلام لفظی آنکه 
مخلوق اوست از تألیفات مخلوق نیست و ازین جهت معجز است. (فتاوی برهنه) 
(۳) (قرانا عربیا) قرآنی بلغت عربی (غیر ذی عوج) نه خداوند کجی یعنی بی عیب و خلل و 
تناقص و فقیه ابو اللیث باسناد خود از ابن عباس رضی اللّه عنه آورده که غیر مخلوق و بر هر تقدیر 
منزل گردانید (تفسیر حسینی) 


0 


(یا رټ القرآن) گفت (صَه فان کل مر بوب مخلوق) یعنی خاموش شو خدایرا مگو که ای 
پور ورد گار قرآن که قرآنرا مر بوب گفته باشی و هر چه مر بوب باشد مخلوق باشد و این 
بجهت آن گفته شد تا دانسته شود که قرن اوّل تصریح کرده اند که قرآن نامخلوق است 
و اما آنچه درین باب میان ایشان درین سخن نرفته است و از ایشان بیانی تمام درین 
باب نقل کرده نشد علت آن بود که هیچ مسلمان در زمان ایشان درین خلافی نکرده و 
چگونه ایشانرا درین شکی بودی پیغمبر بایشان رسانیده بود که خدای میگوید که 
بگوی که اگر چنین شود که انس و جن جمم شوند تا مثل این قول بیاورند نیارند و 
نتوانند آورد و اگر چه همه پشت شوند و اگر قرآن آفریده بودی آنجه انس و جن 
بیاوردندی اگر از همه وجوه مثل قرآن نبودی از وجه مخلوقی مثل آن بودی و میشنیدند 
اق ای بر آنکس نگوهش کرد که کے ( إن هذا لل قول ره المدثر: 
۵ [۱] و سلف بعد از صحابه رضی الله عنهم اجمعین متفق شدند که قرآن کلام 
خدایست ناآفریده خوانده بر ز بانهای ما نوشته در مصحفهای ما یاد داشته اندر دلهای ما 
و خوانده قرآنست و خواندن صفت خواننده نوشته قرآنست و نوشتن صفت نو یسنده یاد 
داشته قرآنست و یاد داشتن صفت یاد دارنده اینست مذهب سلف وعلمای خلف درین 
مسائل و گذشتن از قول ایشان بدعت است و ضلالة و الله العاصم من الضلال 


فصل هشتم: در رو یت خدای تعالی و تقدس مذهب اهل حق آنست که 

خدای تعالی دیدنیست البته بی آنکه آنرا کیفیتی گویند یا روا دارند و سخن در نفی 

کیفیت از ذات و صفات حق تعالی پیش ازین بشرح گفته شد و هیچ پاک اعتقاد 
[r]‏ 

درین بشک نباشد و اگر نه این امید بودی کجا صاحب دلی لذات عبادت یافتی یا از 


۰ 1 ۰ ۰ ۹4 6 5 1 ۳ ا 
(۱) (ان هذا) نیست این کلام (الاآ قول البشر ) مگر سخن آدمیان (تفسیر حسینی) 
(۲) و در (حقیقات) [مؤلف (تحقیقات) محمد پارسا توفی سنة ۸۲۲ ه. [۱4۱۹ م.] در مدینة منوره ] مینویسد 
که عوام حق را در آخحرت چنان بینند که انبیاء علیهم السلام در دنیا میدیدند و انبیاء در آخرت چنال بینند که پیخمبر 
ما مه در دنیا میدید پس دیدار آحرت میان انبیای گذشته و پیغمبر ما عه برابر نباشد لا يشارك فيه غیره مه در 
(بحر العانی) و در (عرفة اللم) مینویسد که همه انبیاء و اولیاء فردای قیامت خدایرا سبحانه در پردهٌ سحمدی بینند و 


آنحضرت بی پرده (تور الابصار) 


- ۳ - 


وعده های آنجهانی ذوقش بودی [۱] و عحب از قومی که انکار این میکردند و آنجه 
درین مسئله آمده است از نصها روشنتر از آنست که انکار آن تون کرد ایشان آنجه 
بحس خود درین عالم يافته اند یا باندیشه بسر آن رفته بر گفتهٌ خدا و رسول بر گزیده 
اند و کارهای غیبی را که نه حس آن را در تواند یافت و نه عقل بخود راه بسر ان تواند 
برد بر محسوس و معقول خود قیاس کرده و شبهۀ جندی بیحاصل دست آو یز خود کرده 
و گفته که مرئی یعنی دیدنی حسمی تواند بود که لونی دارد وا گر نه جنین باشد نتوان 
دید و چون گویند این دعویست حجت برین چیست گویند آنچه ميتوان دید برین 
صفت یافتیم و بدانجه یافته ایم و دیده ایم بر آنچه ندیده ایم حکم میکنیم اصحاب 
کلام جواب ایشان میدهند که رائی را یعنی بیننده را همچنین جسمی ملون یافتیم روا 
باشد که برین علت حکم کنیم که خدای تعالی رائی نیست و هیچ خلاف میان 


(۱) و در نور الابصار در باب ریت بعبارت دیگر نوشته است که در تحقیقات حضرت خواجه 
پارسا قدس اللّه سره نوشته اند که آنجه انبیاء در قیامت خواهند دید پیغمبر ما درینحا میدید و نیز 
نوشته اند اولیاء که در آخرت خواهند دید انبیاء اینجا دیده اند و آنجه عوام موّمنان در آخرت 
خواهند دید اولیاء اینجا میبینند و نیز نوشته اند که هر یک را دیدار موافقت معرفت او خواهد بود 
(نور الابصار ) فصل چها ردهم از عقائد حافظیة فارسی رؤ یت خدای تعالی مر مؤمنان را با چشم 
سر در روز آخرت بعد دخول جنت عقلا جائز است و شرعاً واجب پس خدای تعالی بیمکان و 
بیجهت و بی اتصال شعاع و بی ثبوت مسافت میان رائی و وی تعالی و بغیر این از امارات حدوث 
دیده شود و زعم معتزله و زیدیه از روافض و فلاسفه و خوارج این است که ریت وی تعالی 
محال عقلی است جه لابد است رژ یت را مقابلةٌ رائی و مرئی و ثبوت مسافت در میان شان 
بحیثیتیکه نه بعیدتر باشند و نه قریبتر و اتصال شعاع چشم رائی بمرئی و چون جمیع اينها بر وی 
تعالی مستحیل است ریت هم مستحیل باشد و اکثر معتزله معترفند که وی سبحانه رائی ذات 
خود و عالم است و لیکن مرئی نمیشود و طائفه ازیشان برائية و مرئية وی سبحانه منکر اند و دلیل 
5 آنست که موسی عليه السلام سوال رو یت از پرورد کار خود نمود عر ضکرد(. .رت آني انظ لت 
...4 لايق الاعراف: ۱4۳) و گمان کرده نشود که آنجه وی عليه السلام سوال کرد محال بود نزد 
وی پس ثابت شد که سوال او دلیل است بر اینکه وی اعتقاد کرد که وی تعالی جائز الرژ ية 
است پس هر که محال دانست رو یت بیقین منسوب کرد موسی علیه السلام را بجهل و نادانی 
پمعرفت ربانی و آن کفر است و همین سبب است که وی جل مجده موسی علیه السلام را نه - 


9 
= عتاب فرمود و نه مابون نمود بلکه معلق کرد سوّال وی را بشرط ممکن که متصور باشد رؤ یت 
خود بوجودش و آن استقرار جبل است و بممکن معلق کرده نمیشود مگر آنچیکه ممکن الثبوت 
باشد و قول وی تعالی (لن ترانی) مقتضی نفی وجود رژ یت است نه نفی جوازش زیرا که اگر وی 
تعالی ممتنم الرَویت بودی باین نمط جواب فرمودی (لست بمرئی ) یا (لا تصحَ رو یتی ) اما نمیبنی 
کسیکه در آستین خود سنگی دارد و دیگری ظن طعام کرده گفت به بخشی آن را بمن تا بخورم 
پس جواب صحیح جنین باید گفت (انه لا یۇکل) اما وقتیکه در آن طعام باشد و دیگری سؤال مذ کور 
کرد پس جواب صحیح آنست (اك لن تأکله) علاوه اینکه جائز است بر انبیاء طریان ریب در 
امریکه متعلق است بغیب پس سوال وی عليه السلام محمول گردد بر اینکه اعتقاد کرد بجواز 
رژ یت و ظن نمود باینکه این جواز ناجز الوقوع است فی الحال بنابران نفی که در جواب است 
راجع بدان است که مأخوذ در سوّال است و حال آنکه سوال وی علیه السلام در دذیا بود پس نفی 
آن بسوی همین مصروف بود جه جواب باقتضای خطاب باشد و بسبب آنکه وی تعالی از تجلی 
خود بحبل خبر داد و آن عبارت است از خلق حيوة و رو یت در وی تا به بیند رب خود را و پسېب 
آنکه حق تعالی فرموده (وجوه بومذ ناضرة * الى رها ناظرة) و نظریکه مضاف باشد بسوی وجه و مقید 
بکلمة الی بود پس آن بجز نظر چشم نباشد و حمل کردن نظر بر انتظاریکه منفض نعم دار قرار بود 
باطل است و آية (لا تد رکه الابصار) باثبات مدعای منکرین هیچ علاقه ندارد چه ابصار صیغه جمع 
است مفید عموم و سلب آن مفید سلب عموم است نه عموم السلب و نفییکه در اين آية است نفی 
دراک است نه نفی رو یت و ادراک و رؤ یت مترادفان نیست حه ادراک وقوف است بر 
حوانب مرئی و حدودش و ذاتیکه مستحیل است برو حدود و حهات مستحیل است ادا رکش لهذا 
دراک رو یتی بمنزلاٌ احاطةٌ علمی باشد و از نفی احاطة که مقتضی وقوف است بر جوانب شی 
مستلزم نفی علم نمیگردد و همچنین از نفی ادراک نفی رو یت لازم نیاید با آنکه در نفی ادراک 
ز ذاتیکه مستحیل الرَو یت است تمدح نباشد زیرا که آنچیکه مرثی نمیشود مدرک هم نمیگردد 
بلک تمدح در نفی ادراک است مع امکان رژ یت چه انتفای ادراک با ثبوت رو یت دلیل است 
بر ارتفاع نقصان تناهی و حدود مرثی و اگر او شان در آية کریمه بتأمل نظر کردندی و مواقع 
احتجاج را بشناختندی تقصی را از عهدة آية غنیمت شمردندی و آنچیکه شرط مقابله و غیره کرده 
اند باطل است برو یت وی تعالی ما را جه علل و شروط بشاهد و غائب متبدل نمیگردد و بمذهب 
ایشان البته تبدل لازم آید پس ظاهر شد که علل و شروط مذ کوره از اوصاف وجود رژ یت است نه 


فرائن لازمۂ ریت پس مشروط نیست تعدی آنها از شاهد بغائب و معنی ریت تحقق چیزی 


است ببصر حناتچه اوست پس آن شی اگر در جهت است همهران دیده شود و اگر در غر جهت- 


- ۳۸ 

مسلمانان نیست که خدای تعالی رائیست چنانجه خود گفت (َم بل بان الله ری * 
العلق: 4 وف ازین وجه سخن ایشان بایشان گردانند ایشانرا آزین وحه حجتی 
نماند و گفته اند اگر گوئیم بنده بخدا نگران باشد مقابله لازم آید جواب آنست که نه 
میگوئی که خدای ناظر است و بیننده هر چه ازان لازم آید ازین نیز لازم می آید پس 
چنانکه رواست که ناظر باشد بیمقابله رواست که منظور اليه باشد بیمقابله و شبهۀ 
دیگر ایثنان آنست که گویند اگر مرئی روا بودی در حق آفرید گار ملموس هم روا 
بودی تعالی اللّه قیاس هم ازان میکنند که بمشاهده یافته اند جواب آنست که لمس و 
=است بغیر آن مرئی گردد مانند علم که هر چیز دانسته شود چنانچه اوست و ازین بیان ظاهر شد 
که علت مطلقة رزیت وجود است چه رژیت متعلق میگردد بجسم و جوهر و عرض و حکم 
مشت رک مقتضی علت مشت رکه است و علت مشترکه یا وحود است يا حدوث و علیّت حدوث 
ساقط الاعتبار است جه آن عبارت است از وجود لاحق وعدم سابق وعدم نه صلاحیت علت دارد 
ونه جزء علت پس باقی نماند مگر وجود و آنچیکه از بعضی موجودات بما مرثی نمیشود بسبب 
آنکه حق تعالی اجرای عادت نفرموده که ما آنرا به بینیم نه بسبب استحالۀ ریت آنها با آنکه , 
وحود علت مجوزه است نه موحبه و وود متعدی است از شاهد بغائب پس ثابت شد که وی تعالی 
جائز الرژ یت است و مختاردرین باب آنست که شيخ ابو منصور فرموده که در اثبات رو یت 
تمسک بدلائل سمعیه است فقط اما تمسک بدلائل عقلیه بنابر دفع شبهات خصم است و آنکه 
گویند که وی تعالی اگر مرئی شود هر آئینه شبیه بمرئیات گردد باطل است چه ریت تعلق 
بمضادات مشابهت در آنها مقصود است اما رو یت وی تعالی در عالم منام مختلف است گروهی 
از مثبتانش مستحیل دانند و بعضی از اصحاب ما رحمهم اللّه تعالی بتمسک حکایات سلف جائز 
دارند و معدوم مرئی نمیشود چنانچه موصوف بشیئیت نمیگردد و مقنعیه [مقنعیه اتباع ابن مقنع اند 
و آن از اصحاب ابی مسلم بود که اولا دعوی نبوت کرد و بعد از دعوی الوهیت نمود] گفته اند که 
عالم مرئی وی تعالی است قبل وجودش و اتفاق متکلمین بر آنست که معدوم مستحیل الوجود 

متعلق بروّیت وی تعالی نمیگردد انتهی 
از امام احمد بن حنبل رحمة الله عليه مروی است ديدم پرورد گار را در منام هزار بار و گفتم 
خدای تعالی بچه چیز وسیله جویم که موصل گردد بحضور تو فرمود به تلاوت قرآن مجید گفتم 
تلاوت بفهم باشد یا بغیر فهم فرمود بفهم باشد یا بى فهم و از امام اعظم رحمة الله عليه منقول 

است ديدم پرورد گار را در منام صد بار 
(۱) (الم بعلم بان الله بری) آیا ندانسته است ابو جهل یعنی دانا نیست بآنکه از روی تحقیق خدای 


تعالی میبیند قصد بد او (تفسیر حسینی) 


۳ 
شم و ذوق اقتضای حدوث کند اطلاق آن جز بر محدثات روا نباشد و رو یت اقتضای 
دوت تمیکند زیراک حدای تعالی خودزا رو یت وصف کرد و گلت ( . نی عکماً 
اسَمع و اری * طه: 1 [۱] و این فرقیست ظاهر ميان رو یت و ميان شم و ذوق و 
لمس پس این قیاس که شما کردید باطل است و در آنچه ما دانسته ایم از صفات 
خدای تعالی نظر میکنیم از هر چه از خدای بخدای روا نیست از بنده هم بخدا روا 
نیست جنانکه گفتیم که خدای قادر است و روا نیست که گوئیم که ذات او مقدور 
اوست و از بندگان بخدای این لفظ گفتن هم روا نیست و اگر گوئیم خدای عالم است 
و ذات او معلوم اوست رواست و اگر این اضافت به بند گان کنیم و گوئيم خدای معلوم 
بند گانست رواست و چون گوئیم خدای رائیست و ذات او مرئی اوست بیخلاف در 
میان مسلمانان رواست پس چنانکه گفتیم معلوم خود است و معلوم بندگان است 
رواست روا باشد که گوئیم مرئی خود است و مرئی بندگانست و حقیقت مرئی 
آنست که موحود باشد و هر جه موجود است دیدن آن رواست چون حق تعالی در بیننده 
دیدن آنجیز بیافریند زیراکه بیننده که آنچه موجود است نمیبیند نه از آنست که موجود 
قابل دیدن نیست ازانست که در بیننده رو یت نه نهاده اند یا حجابی هست و چون 
ریت دران نهند و اگر حجابی باشد بر دارند موجود البته مرئی شود و این کلمات 
بیرون از قاعدهٌ خود در مذهب سلف از بهر آن یاد کردیم تا دانسته شود که شبهات 
ایشان جون دلهای ایشان تاریک است و ایشان از انوار کتاب و سنت روی گردانیده 
اند و در ظلمات شبهات رفته و هر که بر ی ایشان رود گمراه شود و نظر در آنچه یاد 
کردیم بر آن بود تا کسی بسخن ایشان فریفته نشود و بداند که شبهات ایشان همه آزین 
باب است و اگر نه مارا دریاد کردن این بحمد اللّه حاجتی نیست قول ما درین باب بر 
کتاب و سنت است نه بر معقول و محسوس خود ما میگوئیم اگر منکر رو یت بر 
خلاف ملت اسلام است سخن با وی از توحید و نبوت باید گفتن نه از رژ یت و اگر از 
اهل قبله است قرآن و خبر درست بر وی حجت است هر که رسول را صلی الله علیه و 
(۱) (اننی معکما) بدرستیکه من با شما ام بحفظ و نصرت (اسمع) میشنوم دعای شما یا آنجه او 
میگوید به نسبت من (واری) و میبینم آنچه کند با شما یعنی شما حاطر جمع دارید که من شنوا و 

پینا ام نگذارم که ضرری بشما رساند (تفسیر حسینی) 


E 

سلم به پیغمبری براست داشت هر جه از پیغمبر بدرست بوی رسد و در نسق سخن 
روشن باشد که مراد ازان چیست آنرا بظاهر و باطن قبول باید کرد اگر چه عقل وی از 
شناخت کیفیت آن عاحز آید و هر که نه جنین باشد ایمان وی بغیب درست نباشد و او 
پیرو رأی و هواء خود باشد نه پیرو پیغمبر صلی الله عليه و سلم و | کنون حق تعالی در 
فرآن گفته است (وجوه ومر ضرق الى رها ناظرة# القیمة :۱[)۲۳-۲۲] یعنی در آخرت 
رو يها باشند تازه بخدای خود نگران و در لغت عرب این آية را جز آنجه یت معنی 
دیگر ندارد و نظر بمعنی اعتبار باشد و اینجا این معنی روا نیست زیراکه آنجهان نه 
سرای اعتبار است و بمعنی بخشایش و مهر بانی باشد اما چون بدین معنی باشد اطلاق 
آن از پنده بخدای روا نباشد چه نظر بخشایش از خدا به بنده باشد نه از بنده بخدای 
تعالی و این معنی از بنده بخدای روا نباشد و پمعنی انتظار باشد اما چون الی بآن باشد 
.معنی انتظار نباشد با آنکه انتظار هم معنی بار اند زیراکه در انتظار رنج است و 
ناحوشی و حق تعالی این به سبیل بشارت گفت و وصف آنچه از ایشان در آن باشند از 
خوش عیشی و تازگی در بهشت و بهشت نه سرای انتظار است و چون هیچ یک ازین 
سه وجه روا نیست روشن شد که نظر بمعنی روّ یت است اینجا و این جهار معنی را در 
لفت درین لفظ پنجمی نیست و چون ازین عاجز نمیشوند میگویند تقدیررالی رتها) 
آنست که الی ثواب ربها ناظرة یعنی بثواب حق نگران و اين تأو یل فاسد است و اگر 
روا بودی که اضافتی که در ظاهر نص بخدای باشد بدیگری کنند اعتبار بیکبار از 
ظاهر قرآن بر داشته شدی و دلیل دیگر آنست که خدای تعالی میفرماید که کافران در 
آعرت از پرورنده و روزی دهنده خود محجوب باشند و روا نیست که اینجا محجوب 
(۱) قال اللّه تعالی (وجوه یذ ناضرة * الي ربها ناظرة) و قال رسول الله صلی الله عليه و سلم 
(انکم سترون ربکم عیانا) قال جریر بن عبد الله رضی الله عنه کنا جلوسا عند رسول الله صلی الله 
عليه و سلم فنظر الى القمر ليلة البدر فقال (انكم سترون ربكم كما ترون هذا القمر لا تضامون فى 
رؤيته) و هذا تشبيه الرؤ ية بالرؤ ية و لا تشبيه المرئى بالمرئی (نور الابصار ) 

و لازم نیست که هر جه موجود بود دیده شود چه بسا چیزها است با وجودیکه موجود است اما 
در دیدن نمی اید مثل عقل و روح و جن وباد و فرشته و غیره 

و معنى آية نعمة (ربها ناظرة) و بر تقدیر تسلیم نظر موصول ب(الی) بمعنی انتظار بسیار است در 


کلام عرب جواب گوئیم انتظار نعمت غم است الانتظار موت احمر و لیاقت ندارد به بشارت حال 
انکه اة بشارت است مومنانرا بفرح و سرورتمام در آن روز (سراج العقائد) 


ا 


بدان معنی باشد که خدایرا نشناسند زیراکه در آخرت معرفت اضطراری باشد و همه 
کس را معرفت خدای تعالی باشد پس محجوب بودن آنست که خدایرا نه بینند چنانکه 
۳7 
در دنیا از معرفت وی مححوب بودند در اخرت از لقای او محجوب باشند دلیل دیگر 
f‏ 
لاية.الاعراف:4۳ ۱[)۱ ]انبیا واجب العصمة اند وخطا در آنچه بامت فرمايند از احكام 
عبادات بر ایشان روا نیست جگونه روا باشد که ایشان در شناخت خدا بر خطا باشند و 
آنچه بر وی روا نباشد باعتقاد خود سازند و چون این معتلی بر انبیا روا نیست اگر 
۶ 0 ی 3 ۰ ۰ ۳۹ 72 ۰ ۰ ۰ . 
رزیت جائز نبودی موسی عليه السلام نخواستی و آنچه میگویند از زبان قوم خود 
خواست که سوال میکردند این عناد صریح است ظاهر نص دلالت میکند که از بهر 
۰ ت 72 ۰ ۰ £« ۵ ة .« TT‏ 
خود خواست و اگر نیز وی دانستی که رؤیت در حق خدای روا نیست و قوم آن 
التماش از وی کردند بر وی واحب بودی که ایشانرا ازان قول منع کند و با ایشان 
(۱) و در کشاف (۱] گفته که حق‌سبحانه و تعالی چهل شبانروز پیاپی با موسی عليه السلام سخن 
گفت چون موسی عليه السلام سخن حق تعالی شنید و از جام کلام بی کام ربانی جرعه ذوق 
محبت حشید فراموشی کرد که او در دنیا است خیال بست که در فردوس اعلی است و حون 
جنت جای مشاهده لقا است (قال) گفت موسی عليه السلام (رټ ارنی) ای پروردگار من بنمای مرا 
۰۰ 0 ۰ ۶ ۰ ۳ ءِ 0 و م وه ۳ و 
نفس خود یعنی مرا متمکن ساز در رؤیت خود تا بدیدهُ سر (انظر اليك) نظرکنم بسوی تو (قال) گفت 
خدای تعالی (لن ترانی) میرسد از طور موسی را جواب - هر چه از دوست آید سر بر گردن متاب - 
نتوانی دید در دنیا چه حکم ازلی بران وجه واقع شده که هر بشری که در دنیا به من نظر کند بمیرد 
و در مدارک!۲] آورده که بعین فانی مرا نه بینی بلکه حمال باقی بدیدۀ باقی مشاهده بايد کرد و 
Gg‏ ری ۶ 
یا علیهم السلام 0 ay‏ 
اما آنکه در دار دیا ممنیع آمد نار حکمت بالقه است چنانکه من اطعمهملذذ مقو یه از طفل 
رضیع که معده او قوت احتمال ندارد انسان نیز در دار دنیا برق مرقوقست و چشم او موقوف بفنا 
موصوف او را قوت احتمال آن حمال لا یزال که نعمت ازل و ابد دارد نباشد پس آنجه حضرت 


موسی عليه السلام بسوال (ارنی) حواب (لن ترانی) آمده به سبب این است نه منع مطلق است (نور 
الابصار) 


(۱-۱) [مؤلف (تفسیر کشاف) جار الله محمود زمخشری توفی سنة ۵۳۸ ه. [44 ۲.2۱۱ (۲-۱) مولف (تفسیر 
مدارك) عبد الله نسفی توفی سنة ۷۱۰ ه. [۱۳۱۰ م.] فى بغداد 


۲ 


بگوید که این بر خدای تعالی روا نیست و نباشد و چون حق تعالی و یرا از برای این 
بدیشان فرستاد تا ایشانرا بخدا و صفات او شناسا گرداند و اما آنکه خدای تعالی گفت 
که مرا نه بینی روشن است که در دنیا نه بینی زیرا که اگر مطلق بودی موسی صلوات 
الله عليه اعتقادی در خدای داشته بودی باطل و این باطل است و روا نیست و اما آیتی 
که بدان تمسک میجویند و میگویند که خدای تعالی گفت دیدها مرا در نیابند (ل 
نذ رکه الابتصار. .۰ الایة. لانعام:۱۰۳) فی رزیت است جواب آنست که ابصار را بر 
دو معنی میتوان نهادن یکی آنکه بمعنی عقلها باشد جنانکه «.. لاولی الابصار ٭+ آل 
عمران: ۱۳) یعنی لذوی العقول یعنی عقلها بکنه ذات و صفات او نرسد و او بکنه آن 
برسد و کسیکه دانشی دارد چون در آنچه پیش ازین آیتست و آنها که پس ازین 
آینست اندیشه کند بداند که این وجه اولی تر است و معنی دیگر آنکه مراد از آن دیدها 
باشد و ادراک آنست که پغایت چیزی برسد و غایت چیزیرا دریابد کود ک چون بالغ 
شود درم از را الى یعنی بغایت کود کی رسید یا غایت آن در یافت و میوة کشت 
را چون برسد همچنین گویند و چون کسی بدیده یا بعقل گرد چیزی بر آید و آنرا بغایت 
EE‏ ادرا ک کرد وروّیت دیدن است نه ادرااک و ذات خدای ازان منزه 
است که آنرا غایتی باشد تا دیدها آنرا دریابند با آنکه اگر ادراک بمعنی رؤ یت آمده 
a‏ بایستی. روت که هدیا گنها وا ید زیر که مودی مسق 
تعالی در دیده آن قوت نه نهاده است تا ميان اين آية و آية (وجوه یمین نأضرة * القیمة: 
مین چم کرد باشیم و کتاب خدا را بعضی ببعضی رد نکرده باشیم و اگر 
گویند خود این آیة را تأو یل کند تا موافق این باشد گوئیم ما روشن کردیم که آية 
(وجوه وم ناضرة + القيمة: ۲) بران وحه که شما فیک وگن تأویل نمیتوان کردن 
زیرا که ظاهر است که مراد چیست و چون دو نص چنین بهم جمع آیند آنچه در آن 


(۱) (لا تدرکه الابصار ) در نیابد اورا دیدها رو هویدرك الابصار) و او دریابد خداوندان دیدها را 
این آية دلالتی برنفی ادراک دارد که وقوف است بر کنه شئ و احاطه بدو نه برنفی رو یت جه 
رؤ یت بی ادراک ممکن امھت واک ادرا کر بمقتن رو یت دارند تقدیر بايد کرد که نه بیند 


بصرها اورا در دنیا جه رژ یت در عقبی بنص قرآن و حدیث ثابت شده (تفسیر حسینی) 


۳ 3 


تشابهی باشد بر وفق آنجه ظاهر است تأویل باید کردن و اگر در قرآن آیتی که دلالت 
میکند بر رو یت نبودی حمل آية (9 ند رکه البضار. .ج الاية. الانعام: ۱۰۳) هم برین 
معنی نشایستی کردن که گفتیم زیرا که جز از آنکه معنی لفظ آية است احادیث بسیار . 
درست در اثبات رؤ یت آمده است و احادیث درست که از رسول صلی اللّه عليه و سلم 
بامت رسیده باشد خاصه چون چیزی باشد که نسخ در آن روا نیست در بیان حکم کند 
بر قرآن و احادیث بسیار است درین باب و گروهی تمام از صحابه رضی اللّه عنهم از 
رسول صلی الله علیه و سلم آنرا نقل کرده اند و من احادیث روایت بروایت هفده تن از 
صحابه در کتب حدیث یافته ام صْهَيّب بن سنان و دیف بن اليمان وعبد الله بن عمر 
و عبد الله بن عباس و ابو موسى الاشعری و ابوبرزة الاسلمی و ابو هريرة الّویسی و 
زید بن ثابت الانصاری و ابو ذر بن الیل و ابو أمامة الباهلی و انس بن مالک و جابر 
ابن عبد الله الانصاری و ابوسعید الخدری و عدی بن حاتم الطائی و جریربن عبد الله 
لبَحَلی وعدِى بن ارطاة و ام المؤمنين عائشة رضی الله عنهم اجمعین و اجماع قرن اول 
. که اعتبار باجماع ایشان است بر ونجوب قول برو یت منعقد شده است و جائی که 
کتاب و سنت و اجماع امت يافته شد مرد مسلمانرا هیچ شبهه نماند آمدیم برژ یت در 
دنیا خلاف نیست میان علماء اسلام که رؤیت در دنیا نخواهد بودن و اعتماد بر 
حدیث ابو أمامة باهلی است که در حدیث دجال از رسول صلی الله علیه و سلم نقل 
میکند که دجال گوید که من پرورد گار شما ام و بدرستیکه هیچ یک از شما تا نمیرد 
خدایرا نه بیند رو انه لن یری احد کم رټه حتی یموت) و بر حدیث عائشة رضی الله عنها 
که از رسول صلی اللّه علیه و سلم نقل کرده و الموت قبل لقاء الله) و این دو حدیث که 
یاد کرده شد درست است مسلم در جامع الصحیح خود یاد کرده است و در آنجه ' 
پیغمبر صلی الله علیه و سلم شب معراج خدای را دید یا نه خلاف است عبد الله بن 
عباس گفته است دو بارش بدل بدید و عائشة رضی الّه عنها درین تشددی نمود و گفته 
که هر که دعوی کند محمد خدای را دید دروغ بر خدا بسته است و هیچکس در اثبات 
ریت شب معراج نقلی که اعتماد توان کرد از رسول صلی الله علیه و سلم نکرده 


۳ 


اسو انج نند اند هر یک ازان گفته اند که فهم ایشان بدان رسیده است در آیت یا 
حدیث و آنکسکه اثبات میکند بر آن وجه میکند که این تخصیص است پیغمبر علیه 
السلام جز از وی دیگریرا این مقام نیست و پیغمبر نه در دار الفنا حق را دید بلکه در 
می آلمتهی رید بو و در هکت ره و آن کک فی کد نه انگان فیا 
و ان له علیه وسلم میکندبلکه نظر وی برآنست که درین باب ی تحقیقی و 
پقینی تمام سخن نگویند (و لک وجهة ریا ..# الاية. اليقرة: ۱4۸) ميل من درین 
مسئله باثبات است نه بنفی زیراکه جون اثبات و نفی از دو صحابی یافته شود اثبات بر 
نفی مقدم باشد بلی تضلیل نافی روا نمیداریم زیرا که مفضی شود به تضلیل صحابی و 
این زوا نیست و نیز فسئله. اھا دیک اما | کی ی کننده از آن ونجه کر ید که 
ممکن نیست یعنی در دار البقا نیز ممکن نیست چون متعزلی و يرا باطل میدانیم و در 
شهرها منبر داران را چنان يافتیم که درین باب چندان غلو کرده اند که عوام را گمان 
می افتد بلکه معتقد ایشان گشته است که اگر کسی انکار آن کند کافر باشد و این 
بای عظیم است که آنچه صحابه رسول علیه السلام در آن توقف میکردند عوام بگذاف 
در آن سخن میگویند و در هیچ یک ازین دو طائفه طعن روا نیست زیرا که هر دو اقتدا 
بصحابه کردند و توقف درین کردن و در هیچ یک ازین دو قول غلو نا کردن و اعتقاد 
داشته ن که شاید که پیغمبر را صلی الله علیه و سلم این مرتبت باشد باحتیاط نزدیک تر 


E‏ ات وس و وس اس وی 
دید یا ندید عائشه رضی اللّه عنها میگوید بچشم سر ندید و عبد الله بن عباس و بعضی صحابه 
مبگو یند که دید قالت عائشة رضی الله عنها رأی ر بی عر و جل بقلبه و لم یره بعینه و هکذا قال 
اتب صلی الله علیه و سلم (رأیت ربی بقلبی وما رأیت بعینی) و به اخذ و قال ابن عباس رضی الله 
SS‏ اله عنه ان الله سم رؤ يته و کلامه بین محمد 
ا ای الله علیه و سلم و موسی علیه السلام فکلم موسی مرتین و رآه محمّد مرتین (نور الابصار ) 


(۲) رو لکل) و مر هر گروهی را از خدای تعالی پرستان یا از انبیا که در باب شرائع اند یا هر 
«تواحهی را (وسهد) حهتی و قبله ایست (هو مولیها) که او روی ردان دارد یا خحدای تعالی روی 


او را بدات سوی گردانیده (تقسیر حسینی ) 


۵ 

است و در غیر رسول صلی اللّه علیه و سلم قطع باید کردن که این روا نیست از جهت 
توفیق و آن حدیث درست است که از ابو امامه و ام المؤمنين عائشه رضی الله عنها ياد 
کردیم و دلیل دیگر هست و آن دلیل آنست که گوئیم با وجود مرتبتی که موسی کلیم 
الله عليه السلام داشت در دنیا ازان ممنوع گشت کسی که بهزاران هزار مرتبه از وی 
فرو تر باشد اولیتر که ممنوع باشد و این مذهب از سه فرقه باز گفته اند مشبهان و 
حلولیان و جهودان و اجماع است از علماء اسلام در هر زمانی که هر کس که این 
دعوی کند خود را یا دیگریرا جز از رسول صلی الله علیه و سلم او گمراه است و مبتدع 
و کسانی که این نوع دعوی کردند از دو حال بیرون نیستند یا شیطان ایشانرا صورتی 
کج و خیال باطل نموده است و ایشان از حسن ظن درحق خود و جهل باصول دین آنرا 
قبول کرده اند و دران گمراه شده یا کذابی چند که افترا بر حدا روا میدارند خانوا و 

خسروا عصَمَنا الله عن البدع و الضلالة و الله الموفق لاتباع الحق [۱ 


فصل نهم در ایمان بقضاء و قدر و بیان ارادت و مشیت:مذهب اهل حق 
آنست که هر جه خلق میکنند و ر بر ایشان میرود از نیک و بد و سود و زیان و ایماد و 
کر و طاعت و عصیان و حرکات و سکنات تا گفتنی که میگویند و نقسی که میزنند 
همه بتقدیر و تدبیر حق تعالی است و آفریدگار آن اوست چون روا نیست که جز او 
خالقی دیگر باشد زیراکه ازین شرکت لازم آید و عجز خدای ازین منزه است و حق 
ی ی تخر ی ۱۳۱ .. ام جَعلوا لله د راء لو کی 

ا ١‏ پیش این 
تعالی توفیق دهد برای پیروی راستی 
(۲) رام جعلوا لله) آیا کافران ساختند برای خدای (شرکاء خلقوا) نبازانی که بیافریدند (کخلقه) 
مانند آفریدن خدای (فتشابه الخلق) پس متشابه شد آفریده (علیهم) بر ایشان یعنی ندانستند که 
آفریدة خدای کدام است و آفریدة شرکای کدام حاصل آنکه ایشان شریکانی نگرفتند برای 
حداء ی که مثل او آفریننده باشد و کار بر ایشان مشتبه شود و گو یند ایشان نیز می آفرینند چنانچه 


حدای بی آفریند پس مستحق عبادت باشند جنانجه او هست (قل اللّه) بگو حدای (خالق کل شیْ) 
ارد شمه حیزها استت و شریکی ندارد در آفریدن تا شریک او باشد در پرستیدن (و هو الواسد 


القهار #) و اوست یگانه در الوهیت غالب بر همه چیزها (تفسیر حسینی ) 


EE 


آية با رسول علیه السلام میگو ید با مشرکان بگوی که آفرید گار آسمانها و زمین کیست 
و اشارت درین آنست که آنانکه در آسمانها و زمین اند آفرید گار آسمانها و زمین نتوانند 
بوذ زرا که وخود. اسمانها و رین بش ار و اقات بوده است: و در آفرینش 
آسمانها و زمین از آثار صنع و تدبیر که بدان پیدا ات وا اقلا ن وزرا 
است بر آنکه آفریده است و آفریده بی آفرید گار نباشد پس آن آفریگار کیست(قل‌الله) 
یعنی اگر ایشان جواب ندهند چون بحجت ملزم گشتند حاجت بگفت ایشان نیست تو 
خود بگوی آفرید گار آن خدا است پس ازین مشرکان را سرزنش میکند که چون 
آفرید گار آسمانها و زمین اوست لابد آفرید گار آنجه در آسمانها و زمین است هم او 
باشد شما جرا مادون او خداوندان گرفته اید که نمیتوانند که سودی بخود برسانند يا 
گزندی از خود باز دارند بگو که نابینا و بینا و نور و ظلمت با یکدیگر یکسان‌نباشند 
یعنی شما که بر میا راه ضلالت بر گرفته اید دیده ندارید و راه تاریک است با ما 


(۱) و چون بدلالت عقل و نقل دانستی که پیدا کنندۀ کردارهای بنده وساثر کاثنات حق تعالی 
است بقدرت خود که چون او واجب الوجود است افاضۀ وحود میتواند کردن و غير او که ممکن 
الوحودست چون در ذات خود معدوم است وجود بخشی ازو محال عقلی است و شک نیست که 
پیدا کردن او تعالی با کراه و جبر نیست بلکه باختیار است زیرا که کسی بروتعالی غالب نیست 
که او را بر آفریدن چیزی جبر کند پس دریافتی که حدوث افعال بنده و همه عالم باراده و مشیت 
او است و تعالی پس حدوث کفر کافر و فسق فاسق نیز بقدرت و ارادت و مشیت او تعالی بود 
یعنی کفر کافر و فسق فاسق که بوجود آمد علت آن قدرت و ارادت حق تعالی است که اگر او 
تعالی نمیخواست هرگز بظهور نمیرسد این است معتقد جمیع اهل سنت و جماعت اگر چه بعضی 
از ایشان میگویند که مجملا باید گفت که جمیع کائنات مراد حق تعالی است و بتفصیل نباید 
گذت که کفر و فسق مراد اوست تا کسی توهم نکند که کفر و فسق بامر اوست بنابر توهم آنکه 
امر و ارادت یک چیز است چنانچه معتزلی را اعتفادست اگر چه باطل است و این از قبیل آنست 
که (اللّه خالق کلّ شی) باید گفت و اللّه خالق القاذورات و خالق القردة و الخنازیر نباید گفت 
بانکه همه مخلوق اوست همچنین اگر چه اعتقاد همه اهل سنت و حماعت این است همه 
کائنات بارادت اوست و کفر و فسق نیز داخل کائنات است اما بعضی از گفتن این قول که 
الکثر و الفسق مراد الله منم کرده اند به سبب ایهام مذ کور (عقائد حسینی) 


- 6۷ - 


یکات اند که آفن کارا بدانسته ایم و از ظلمات شک بنور یقین آمده و درین 
اشارتی دیگر هست که غرض ما خود آنست یعنی آنچه یاد کردیم با آنکه همه آفریده 
است با یکدیگر یکسان نیست و اگر کسی گوید یکسان است شما اورا به بی خردی 
و نادانی نسبت کنید اکنون چگونه روا دارید که آفریده را با آفرید گار برابر کنید این 
ندانسته اید تا حکم کرده اید خدایرا انبازانند که چیزها آفریده اند چنانکه خدای آفریده 
است پس بر ایشان پوشیده شده است که آفریده خدا کدام است و آفریده شرکا کدام و 
اشارت درین اینست که عبادة بشرکت وقتی توانستی بودن که خدایرا در آفرینش 
چیزها شریکی بودی پس بگو ای پیغمبر که خدا آفریدگار همه چیزها است و او 
یکتاست یعنی شریکی ندارد چه هر چه شریکی دارد حکم عدد بر وی رود گویند دو 
شریک اند آنگاه معنی وحدانیت باطل شود و او بیگانگی ازين صفت متعالیست (.. و 
هو الاح الا + الزعد: )۱٩‏ و قهار آنست که تدبیر خلق میکند بر آنجه خود خواهد و 
در آن چیزها باشد که بر ایشان دشوار آید و گران چون درو یشی و بیماری و اندوه و 
مرک و هیچکس نتواند که رد تدبیر یا دفع تقدیر او کند پس او قهار است که همه را 
قهر کند و بر وی روا نه که کسی اورا قهر کند یا آنکه روا دارد که بنده خالق 
کردارهای خود باشد بنده را قاهر دانسته است نه مقهور و او را در آفریدن انباز خدای 
تعالی گفته تعالی الله عن ذلك و حق تعالی در قرآن فرموده که«هل من خالق عبر ال 
...#الآیة.فاطر:۳)یعنی جز از حدای خالق دیگر هست و میفرماید که «الله الق کل شئ) 
یعنی خدا آفریدگار همه چیزهاست و هیچ چیز نتواند بودن که نه درین داخل باشد 
زیراکه (کل شی) لفظی است که همه چیزها را فرا گیرد و آنرا خاص نتوان کردن به 
بعضی از چیزها زیرا که عام را بی دلیلی خحاص نتوان کردن و اینجا هیچ دلیلی نیست و 
جون همه حیزها را خدای آفریده است همه بارادت او باشد زیراکه روا نیست که 
خدای تعالی حیزی آفریند که وی را دران ارادت و اختیار نباشد که آن عجز باشد و 
خدای تعالی ازین منزه است و آنجه برین مسئله دلالت میکند از قرآن و حدیث دلالتی 


۰ ۰ ۰ ۳ هو ۰ ۳ و ۳۹ 
صریح افزونست ازانکه انرا بجملگی بر توان شمرد و آنجه در قران است این آية است 


- 5۸ - 


که (و ما تشاون الا ان بشاءٌ ال رت ا e‏ را 


ای آية ت روشاه نت .4 الابة. يونس : ۳ 
ا هر که در زمین بود بحملگی همه ایمان آوردندی و قدریان این آیة 
را تأو یل کنند و گویند اگر خواستی جمله ایشانرا مضطر کردی تا ایمان آوردندی ای 
ایمان اضطراری و این تأو یل تأویلی فاسد است زیراکه روشن است که ایمان 
اضطراری ایمان نباشد ایمان آنست که باختیار باشد و این آية (. رازه اف 
...# الاية. البقرة: ۳ و اين آية « رای کر فس هدیا ...# السجدق: ۲ 


این ية (فمَنْ برد الل ان بهد ته یش صدره پلاسلام وم برد ن يله یل صد صدره ضتفقاً 

حرجا ...# الآية. الانعام: ۵) و این آیة رك ٩‏ دی من ینت E‏ 
(۱) روماتشاژن) و نخواهید شما استقامت و هدایت را (الاان یشاءاللّه) مگر آنکه حواهد خدای تعالی (رب 
العالمین) پرورد گار عالیان و میت شمارا هیچ اثر نه شیخ ابو بکر واسطی قدس سره [ابو بکر محمد بن موسی 
واسطی توفی سنة ۳۲۰ ه. [۹۳۲ م.] في مرو] فرموده که ترا در همه وصفها عاجز ساخته است نخواهی مگر 
کشیت او و نکنی مگر بقوت او و فرمان نبری مگر بفضل او و عاصی نشوی مگر بخذلان او پس تو چه فعل داری 
ر بکدام فعل بنازی و حال آنکه ترا هیچ نیست 

بیت زسرتا پا همه هیچم در هیچ » چه باشد سر بسر هیچم در هیچ (تفسیر حسینی) 
(۲) رو لوشاء رټك ) و اگر خواستی پرورد گار تو (لامن) هر آثینه ایمان آوردندی (من فی الارض) 
هر که در زمین است (کلهم جمیعا) همه ایشان آورده اند که حضرت رسالت پناه عليه الصلوة و 
السلام بر ایمان قوم بغایت حریض بود چون ایمان نمی آوردند غبار ملال بر آئینۀ دل بیغل مبارک 
آنحضرت مینشست حق سبحانه این ایت فرستاد و ایمان خلق را به میت خود باز بست (تفسیر 
حسینی ) 

(۳) رو لوشتنا) و اگر میخواستیم (لاتینا) هر آئینه ميدادیم در دنیا (کلّ نفس) هر نفسی را (هدیها) 

آنچه راه یافتی بآن بسوی ایمان و عمل صالح (تفسیر حسینی) 

(4) (فمن برد اللَّه) پس هر کرا خواهد خدای (ان بهدبه) آنکه اورا راه نماید و بطریق حق شناسا 

گرداند (یشرح صدره) بگشاید دل اورا (للاسلام) برای قبول کردن اسلام (ومن برد) هر کرا خواهد 

(ان یضله) آنکه فرو گذارد اورا و از طریق ایمان بگرداند (یجعل صدره) گرداند دل اورا (ضیقا) 

تنگ (حرجاً) سخت که بمثابه که سر باز زند و سخن حق ابا کند (تفسیر حسینی) 


- ٩ - 


بشاء ...۶ الایة. ی ده و این ايه که (. .و زشاء له لجع علی دی ...# 
ون (۳) ره 
الابة. الانعام: )و این ع آية که (. . ومن بل ال لله فما له من ها * المژمن: ۳۳) (وَمَن 


وی الله فما ین مُضِلٍ ال : ۳۷ این آية که (. . و تطغ من اقب عن 
کر .. الا الکهف: ۸ این آية (. . وم سا یف هزم ین عند اللو 
إن تصنهم مين سيه بقولوا هه من عند ...* الاية. النساء: : ۸)بعنی اگر راحتی یا غنیمتی 
بدیشان رسد گویند این از نزد خدا است و اگر رنجی و هزیمتی رسد گویند این از 
نزد تست (... فل کل من عند لو الابة. النساء: ۸ بگوای محمد که همه از نزد 
(۱) (اك) بدرستیکه تو ای محمد (لا تهدی) قادر نیستی که راه نمائی بایمان (من احببت) آنراکه 
دوست میداری هدایت او (و لکن اللّه) و لیکن خدای تعالی (بهدی من بشاء) راه مینماید هر کرا 
میخواهد (تفسیر حسینی ) 
(۲) رو لوشاء الله) و اگر خواستی خدای (لجمعهم علی الهدی) هر آئینه جمع کردی همه ایشانرا 
بر هدایت و توفیق ایمان دادی (تفسیر حسینی) 
(۳) (و من بضلل اللم) و هر کرا گمراه سازد خدای تعالی تا تخویف کند کسی را بآنچه 
جمادیست لایضر ولاینفع (فما له) پس نیست آن گمراه را (من هاد) هیچ راه نماینده که او را راه نماید 
(4) (ومن بهدی اللّه) و هر کرا راه نماید خدای تعالی تا جز از وی نترسد (فما له) پس نیست آن 
راه یافته را (من مضل) هیچ گمراه کنندۀ که از راه بیفکند (تفسیر حسینی) 
(۰) رولا تطع) و فرمان مبر (من اغفلنا) آنرا که غافل گردانيديم (قلبه) دل او را (عن ذکرنا) از یاد 
کردن ما و آنکس اميه بن خلف بود و اتباع او یا عیینه و اشیاع او که انحضرت عليه الصلوة و 
اتلام را بطرد فقرا میفرمودند حق تعالی فرمود که ما دل او را غافل کرده ایم (تفسیر حسینی) 
)٩(‏ (وان تصبهم) و اگر برسد منافقان را (حسنة) نعمت بسیار و ارزانی یا ظفر بر دشمنان چنانچه 
در حرب بدر بود (بقولوا هذه من عند اللّه) میگو ند این نیکوئی از نزدیک خدای است (وان تصبهم 
سية) و اگر برسد بر ایشان دست تنگی و قحط یا هزیمت چنانچه در واقعۀ احد روی نمود (یقولوا 
هذه من عندك ) گویند این سختی از نزدیک تواست که محمدی و به سبب تدبیرات تو که صائب 
نبوده در (انوار ) فرموده که چون حضرت رسالت پناه از مکه به مدینه هجرت فرمود و میوها دران 
سال بر منوال سنه سابقه نبوده زخار وی بگرانی نهاده منافقان و جهودان آن حال را نسبت به مقدم 
سرور عالم عليه الصلوة و السلام کردند حق سبحانه تکذیب قول ایشان فرمود (تفسیر حسینی) 
(۷) (قل کل) بگو ای محمد که همه قبض و بسط و گرانی و ارزانی و هزیمت و غنیمت (من عند 
الله) از نزدیک خداوند است وبا اراد او (تفسیر حسینی) 


خداست یعنی خالق همه را اوست و همه بتقدیر و تدبیر اوست و قدریان آية دیگر را که 
نھ ين آية است بدلیل aT‏ تفای ات ۷0 اصایكٌ من 
حرفن الله وم اسان ن تیلم فون ليك ...* الآية. النساء: ۹ یان ار ین آية 
آنست که آنجه بتو میرسد ای بنده از حیزها که تو بدان شاد شوی آن از اختیار احسان 
خدا دان و او را بدان شکر کن و آنجه بتو رسد از سختیها و رنحها آنرا از نفس خود دان 
و آن شدة و این همچنان است که (وما ام 
من م میت نا کیت آنبیکم ...# الایة. الشوری: ۳۰) و روشن است که تأویل این آي 
ا باية رف کل من عدر الم) موافق باشد حون حق تعالی بر ایشان رد کرد که 
ظفر و غنیمت از خدا باشد و رنج e‏ 
است معلوم شد که مراد از آية دیگر آنست که گفتیم و حق تعالی آنچه شرط صحت 
ایمان است بیان کرد و آن آنست که جز خدا خالقی و مقدری دیگر اعتقاد ندارند و 
حون در آنجه فرمود که همه از نزد خداست شبهۀ مذهب حبریان بود که اعتقاد دارند که 
بنده را هیچ اختیار نیست و آنچه میکند به جبر و قهر او را بدان داشته اند و این مذهبی 
باطل است در آية دیگر اشارت کرد رنجی که بشما رسد از شومی گناه است و این از 
آداب بندگی است و عجب از قدریان که این آية بدلیل آورده اند و مذهب ایشان 
آنست که بنده حالق کردارهای خو است اگر نیک باشد و اگربد و بدین تأویل که 
ایشان اين آية را میکنند که ( ما اصابك من سین فمن نفسك ) لازم آید ( ما اصابك من 
حسنة فمن اللّه) کردار نیک آفریدۀ خدا باشد و پیش ایشان نه جنین است پس این آية 
حجت است بر ایشان و در قرآن جز ازین دلیل بسیار است که یاد نکردیم چون در آنجه 
(۱) (ما اصابك من حسنة) آنچه بتورسد از غنیمت و فتح (فمن الله) پس از فضل خداوند است روما 
اصابك من سيئة) و آنجه بتورسد از قتل و هزیمت اصحاب ب (فمن نفسك ) پس از نفس توست و 
بعضی معنی آیت برین وجه فرود آمدند که ای انسان آنچه از نیکوئی بتو رسد از فضل و کرم 
خداوند است و به بلائی که ترا پیش آمد بسبب گناهان تو است 

(۲) (وما اصابکم) و هر چه بشما میرسد ای موّمنان (من مصیبة) از مصیبت و آفتی بمال یا بتن و 
اهل و عیال (فبما کسبت ایدیکم) و پس بسبب آنست که کسب کرده دستهای شما یعنی شامت 
معاصی است و هر جند که بقضای من است اما عقوبت گناهان شما است (تفسیر حسینی ) 


9 ۱۵ 


یاد کردیم کفایتی هست و اما آنچه در حدیث است هم بسیار است بجملگی آنرا یاد 
کردن تعدّری دارد بعضی ازان یاد کرده شود انشاء الله تعالی از خلفای راشدین عمر 
ابن خطاب رضی الله عنه روایت میکنند در حدیث جبرئیل که از رسول صلی الله علیه 
و سلم پرسید که ایمان چیست گفت آنکه بخدای تعالی ایمان آوری و بفرشتگان او و 
بکتابهای او و به پیغمبران او و به بعث بعد از موت و بدانچه خير و شر بتقدیر خدای 
است و در لفظ حدیث جنین آمده است (و ان تومن بالقدر خیره و شرّه ) و قدر نامی 
است آن جیزرا که از قادر صادر شود مقڌر یعنی اندازه کرده که چه باشد و چون باشد و 
کی باشد و کجا باشد و قدریان گویند که قدری نام شما است که اثبات قدر میکنید 
جواب آنست که ما اثبات در حق آفریدگار جل و علا میکنیم و شما در حق خود 
زیراکه نسبت شما بدان کرده اید و از احادیث دیگر روشن است که مذهب قدریان 
کدام است و رسول صلی الله علیه و سلم در حدیثی گفته است که قدریان گبران این 
امت اند اگر بیمار شوند بعیادت ایشان مرو ید و اگر بمیرند بجنازۀ ایشان حاضر مشو ید 
و اگر زن خواهند با ایشان مدهید از برای آن نسبت ایشان بگبر کرد که گبران دو گروه 
اند یکی گویند هر چه خیر است نور می آفریند و هر چه شراست ظلمت و گروه دیگر 
گویند خير یزدان می آفریند و شر اهرمن یعنی ابلیس که لعنت بر وی باد و بر ایشان 
اکنون قدریان در آنچه آنرا میتوان دید از بدیها چون حیوانات درنده و کشنده و زهرها و 
پلیدیها و آنچه بدین ماند این سخن نمیگویند اما در افعال بد میگویند و قول ایشان 
درین مناسب قول گیرانست بلی گبران خالق را شريکي میگویند و قدریان چندانکه 
برنتوان مروت تعالی اه عما بقرل الطالمون علوا کیا و امیز ایی علی رضی ال 


(۱) و ازینجا یقیاً معلوم شد که مراد از قدریه در حدیثی که امام احمد و ابوداود روایت کرده اند 
که (القدرتة مجوس هذه الامة) معتزله اند و تابعان ایشان که منکران قدر اند نه چنانکه ایشان 
میگویند که این نام بشما مناسب تر و اولی تر است که اثبات قدر میکنند چنانکه پیش ازین نیز 
ذکر رفت و معنی حدیث اینست که قدریه که انکار قدر میکنند و میگویند که بنده خالق افعال 
خود است مجوس این امت اند یعنی حال و اعتقاد ایشان در ملت اسلام مشابه حال و اعتقاد 
محوس است که قائل اند بتعدد اله و اثبات میکتند دو خالق را یکی پزدان الق خیر و دیگر - 


- 6۲ + 


= اهرمن خالق شر و تتمه حدیث مذ کور اینست که (ان مرضوا فلا تعودوهم و ان ماتوا فلا تشهد وهم) 
اگر بیمار شوند قدریه عیادت نکنید ایشانرا و اگر بمیرند حاضر نشو ید ایشانرا یعنی نماز نکنید بر 
جنازة ایشان یعنی رعایت نکنید در باب ایشان حقوق اسلام نه در حالت حیات و نه بعد از ممات 
جون این همه دانستی اکنون معنی قضا و قدر بدان آنچه از کتب معلوم میشود آنست که قضا و قدر 
بسکون دال و فتح آن هردو بمعنی تقدیر و حکم الهی است و آنجه اندازه کرده و حکم فرموده از 
امور پندگان و گاهی میان هردو فرق هند و گویند که قدر بمعنی تقدیر زلی و اردهالهی که 
تعلق گرفته است بکائنات علی ما هی علیه فیما لا یزال که جف القلم بما هو کائن عبارت 
بدانست یعنی خشک شد قلم بچیزیکه شدنی است کنایت است از گذشتن تقدیر و فارغ شدن از 
کتابت آن و قضا بمعنی پیدا کردن بر وفق آنچه تقدیر فرموده که ( کل یوم هوفی شأن) عبارت 
ازانست یعنی هر روز و هر ساعت او تعالی در ساختن و پرداختن کاریست و بعکس این نیز 
وی یی و او ازلی و قدر وقوع آن در لا یزال و باین معنی قضا ساپق باشد بر قدر و 

بعضی آية کریمه (یتحالله ما یاه وت و ده ام الاب * الرعد: ۹ ) را برین معنی فرود 
اند یعنی میزد آید و دور میکند خدای تعالی آنجه میخواهد و اثبات میکند آنجه میخواهد و 
نزدیک اوست اصل کتاب ام الکتاب اشارت بحکم ازلی و محو و اثبات عبارت از آفریدن و 
معدوم ساختن بر وفق آن و اللّه اعلم بمراده تعالی و امام حجت الاسلام قدس سره در کتاب 
(مقصد الاقصی فی شرح اسماء الحسنی ) فرموده که قضا و قدر منشعب و متفرع میگردد از 
حکم او تعالی که یعنی تدبیر اوست تعالی وضع اسباب و ترتیب آنرا تا متوجه گردد بجانب 
مسیبات و معنی قضا بر پا کردن اوست تعالی اسباب کالیه را و پیدا کردن آن مثل زمین و هفت 
آسمان و ستارها وحرکات متتاسپة آن که داثم است متفر و متبدل نمیشود و معدوم نمیگردد تا 
وقتی که اجل آن در نرسد چنانچه فرموده او تعالی (فَضهنَ مب لوا فی تون ای فی کل 
سما آفرها) یعنی پس خلق فرمود آنرا هفت آسمان و تمام ساخت امور آنرا در دو روز و وحی کرد 
بهر آسمانی فرمان آنرا یعنی مقرر کرد شان آنرا و آنچه ازان آید والّه‌اعلم بمراده تعالی و معنی قدر 
تمه کا تاوست ای اون اتات کی با اش امه موو میرم موه 
بجانب مسیبات و پیدا ساختن آن لحظ بلحظ پس حکم تدبیر اول کلی و امر اول کلمح البصر 
است و قضا وضع کلی مر اسباب کلیه دائمه را و قدر توجیه این اسباب کلیه به مسببات محدوده 
معدوده بقدر معلوم معین که زیادت و نقصان نه پذیرد و ازینجاست که هیچ جیز از قضا و قدر او 
تمالی بیرون نرود و زیادت و نقصان نه پذیرد و امام رضی اللّه عنه این معنی را بمثال صندوق 
ساعات که بان اوقات شناخته میشود فهمانیده اگر خواسته باشی از کتاب مذ کور در تفسیر اسم - 


± 


عنه همچنین از رسول صلی الله علیه و سلم روایت کرده است که قدر خیر و شر از 
خداست و مردی از وی پرسید که خدای تعالی معاصی را خواست گفت پس غلیه بر 
وی کرده شد به قهر و اشارت درین همان معنی است که گفته شد که هر که در 
سلطنت او حیزی رود که او : نخواهد عحزی باشد در وی و خدای ازین منزه است و از 
اهل بیت حسن على رضی الله عنهما در حدیث دعای وتر از رسول صلی الله علیه و 
سلم روایت میکند (وقنی شرّما قضیت) و ازینجا روشن میشود که اضافت شر بقضای 
حدای تعالی رواست و درین باب احادیث بسیار است و از روات آن امهات موّمنان 
عائشه است رضی الله عنها و ام سلمه رضی اللّه عنها و از فقهای صحابه عبد الم مسعود 
= حگم دریاب و نیز فرموده که چون معنی حکم اینست او تعالی حکم مطلق باشد چه سیب ساز 
اسباب کلی و جزئی اوست تعالی شانه و از حکم اوست که ( و آن یش اسان الآ ما عى ۾ 
1 یه موف ری * النجم : 4۰۰۳۹ ) و( لا ار ھی یم ره ان ار ی ججیم ره 
الانفطار : ۱4-۱۳) یعنی نیست مرآدمی را مگر آنچه سعی کند وسعی خود را یعنی عملی که 
دران سعی نموده باشد زود باشد که به بیند و بدرستی که نیکوکار ان و فرمان برداران در بهشتند و 
بدرستی که فاجران در دوزخ اند و نیز امام رضی اللّه عنه فرموده که معنی حکم او تعالی برای 
نیکوکار به سعادت و بد کار بشقاوت آنست که کار نیک را سبب سعادت صاحبش و فعل بد را 
سبب شقاوت کاسبش ساخته چنانجه دواها را سبب شفای متناول آن و زهرها را سبب هلاک 
آ کل آن گردانیده پس ای برادر درین کلام نیک تأمل کن و بیقین بدان که ایمان بحکم ازلی که 
به سعادت و شقاوت رفته موجب تقاعد از عمل و ترک آن نیست بلکه باعث فرط جد و بذل جد در 
آنست چه حکم ازلی نیز بان رفته که عمل نیک سبب سعادت و عمل بد سبب شقاوت است 
E‏ مر و 
ومیل بسبب هلاک خود نمیکند و اگر بکند بدترین بیماریها این جهل او خواهد بود بلکه درین 
رار کر کن ای ررر ارا باتک میں غل کول ید فد 
بصورت ثواب و عقاب ظاهر خواهد شد چنانکه معتقد صوفیه است قدس الله تعالی اسرارهم پس 
SE‏ وو2 اقا میتی > گت وه وی ۲1/5۵ 
سعی * النجم: ٩‏ و نگفت (الاً حزاء ما سعی) و گفت (وان سیه موف بری * النجم: 4۰) و 
نگفت (ان جزاء سعیه سوف یری) و فرمود که نیکوکاران در بهشتند و فاجران در دوزخ و نفرمود 


که در بهشت یا در دوزخ خواهند شد (عقائد حسینی) 


- 6 


و آبی بن کعب و عبد الله عمر و عبد اللّهِ عباس و زید بن ثابت و از فضلای ایشان 
حذيفةٌ یمانی و عمران حصین و عبادهٌ صامت و از عدول ایشان که ایشان همه عدل اند 
جار عبد الله و ابو هريرة و انس و ابوسعید خدری و رافع خدیج و حذيفة سید و نواس 
سمعان و غیرهم که ذ کر ایشان در کتب حدیث مذ کور است و مدونست رضی الله عنهم 
و از مسائلیکه مبتدعان دران مخالفت اهل سنت کرده اند در هیچ یک چندان بیان 
ظاهر نیست از قرآن و حدیث و حجتهای روشن از طریق عقل که درین مسئله و ایشان 
بعضی بتأو یل فاسد دفع میکنند و بعضی بانکار و بعضی به شبهات فکری و ازانجمله 
آنست که میگویند که اگر گوئیم که خالق افعال بندگان خدا است کسب را باطل 
کرده باشیم و بنده را در آنچه میکند مضطر دانسته و مضطر را در آنچه از وی شاید 
عقوبت کردن روا نباشد و ما جواب میدهیم که کسب را باطل کردن مذهب جبریان 
است که میگو یند مارا در آنچه بر ما میرود از طاعت و عصیان اختیاری نیست و ما 
چون در ایم که اگر در فراز کنند فراز شود و باز کنند باز شود این دعوی مایۀ جهل است 
و فساد درین و حق تعالی بندگانرا بچیزی چند فرموده و از چیزی چند نهی کرده کسی 
را که اختیار نباشد فرمودن که این کن و اين مکن لغوباشد و خدای تعالی ازین منزه 
است و فرق ظاهر است میان حرکت اختیاری و حرکت اضطراری کسی را که تپ 
لرزه باشد پا علت ارتعاش حرکت او دران حرکت اضطراری باشد زیرا که میخواهد که 
نباشد و میباشد خلافی نیست که آن آفریدهٌ خدایست پس آن نیز که باختبارست 
همجنان آفریده خدا باشد زیراکه هر یک ازان حرکتی است در جسم محدث پیش 
ازین نیست که یکی را حرکت آفریده است و اختیار آفریده ویکی را حرکت آفریده و 
اختیار نيافریده و ایشان میگویند که نتوان گفتن که افعال بندگان آفریدۀ حداست و 
کسب ایشان زیرا که فعلی را بدو فاعل اضافت کرده باشد و این نتوان بودن ما میگوئیم 
اضافت یک چیز بدو کس کردن بدو معنی مختلف رواست چنانکه حق تعالی اضافت 
متوفی. کردا بند گان بخود میکتد ازان وحه که الق موت و عیات آوست وم رگ 
ایشان بحکم و تدبیر اوست و اضافت بفرشتگان میکنند ازان وجه که ایشان جانها 
قبض میکنند و اضافت افعال خلق بخدای کردن و بخلق کردن بدو معنی مختلف است 


همجنانکه اضافت شخص بخدای ميکنيم که آفريدة اوست و بمادر و پدر ميکنيم که 
O a‏ 9 
اکراه میگوئیم بدان معنی گوئیم که حق تعالی پم پیش از آفریدن خلق دانست که هر 
یک از ایشان جه خواهند کردن و چون آفریده شده اند امکان ندارد که عمل ایشان بر 
خل با کف ۳۱ SE TA‏ 
ترآن بسه معنی می آید بمعنی امر چنانکه (و قضى رب الا نوا لا ..* الآية. 
الاسراء: ۳ عنی خدا فرموده است که بجز او دیگریرا نپرستید و بمعنی خلق چنانکه 
(فقَضیهن مَبْعٌ سطواتِ فى يمن ...* الآية. فصلت: ۲ یعنی هفت آسمانها را در دو 
روز آفرید و بمعنی آگاہ گردانیدن و پیم کردن چنانکه قتا ال یبیل رال فی 
الکتاب ...۷ الاية. الاسراء: 4) ۳ بنی اسرائیل را خبر باز دادیم از آنجه از ایشان 
صادر شود از فساد و آنجه بر ایشان خواهد رفت از عقوبت اکنون طاعت بقضاء خدای 
تعالی است بدین سه معنی که یاد کردیم هم فرمودةٌ اوست و هم آفریده و هم پیش 
ازانکه باشد اعلام کرده است و نوشته که خواهد بودن و قضاء خدای بمعاصی بمعنی 
امر نیست ازان دو وجه دیگر است که آفريدة اوست و دانسته و اثبات کرده پیش 
ازانکه بباشد و رضای خدای تعالی تعلق بامر دارد و ارادة تعلق بخلق یعنی هر چه 
فرموده است برضای اوست و هر جه آفریده است و نبشته که جنین خواهد بودن بارادت 
و فرق ميان رضا و ارادت اینست که معاصی را بارادت او ميگوئيم نه ازان وجه که بنده 


(۱) (وقضی رټك) و حکم کرد پرورد گار تو ای محمد بر مکلفان (الاً تعبدوا) بآنکه میپرستید لا 
اټاه) مگر اورا که خدای , بحق است چه عبادت غایت تعظیم است و نشاید الا کسی را که در 
غایت عظمت باشد (تقسیر حسیتی) 

(۲) (و قضینا) و اعلام دادیم یعنی پیغام فرستادیم (الی بنی اسرائیل) بسوی بنی اسرائیل (فی 
الکتاب) در توریت و بیان کردیم که بخدای که شما (لتفسدن) هر آثینه فساد میکنید و تباهی از 
شما پدید آید (فی الارض) در زمین شام (مرتین) دو بار فساد اول ایشان مخالفت احکام توریت بوده 
ناشنیدن امر ارمیا عليه السلام که پیغمبر ایشان بوده و فساد ثانی قتل یحیی و قصد هلاک عیسی 
علیهما السلام حق سبحانه ایشانرا خبر داده که شما دو نوبت فساد خواهید کرد (تفسیر حسینی) 


E 


را برانه ار کند ازان وحه که و و 
و گذاشتن بنده را باختیار خود حکمتهاست که عقل عاقلان بکنه حقائق آن نرسد و 
مشیت نیز بدو معنی باشد مشیت محبت و آن مشیت است در ایمان و طاعتها و بمعنی 
حکم باشد و آن مشیت کفر است قاض و اقات کون که شون فا دار 
است که بنده چه خواهد کردن و آنجه خواهد کردن بارادة و مشیت خدای تعالی 
خواهد بود و يرا گفتن که این مکن و مشیت آنست که وی این بکند جون تواند بودن 
جواب آنست که نهی درین صورت از برای آنست که دران حکمتی است و روشن 
ترین حجتی از طریق ایشان بر ایشان آنست که گوئید ابلیس آفریده خداست ضرورةٌ 
گویند هست گوئید مایة همه شرها اوست و آنجه شبهة شما است در آفریدن شر بر 
همان هست دیگر آنکه سوال کنید که حق تعالی پیش از آفریدن ابلیس دانست که از 
ابلیس چه صادر خواهد شد ضرورة گویند دانست گوئید چون بیافرید و وی بیفرمانی 
میکرد قادر بود که وی را از نافرمانی کردن باز دارد لابد گویند قادر بود پس گوئید 
آفریدن ابلیس با آنکه دانست پیش از وی که از وی چه آید و فرو گذاشتن او در 
نافرمانی با آنکه قادر بود که و یرا از اهل طاعت کند دلیلی روشن است که شر 
بمشیت و تقدیر اوست و همان شبهة که شمارا در آنجه شر بارادة و تقدیر او بود میگوئید 
درین صورتها یز که گفتیم میرن گفت تعالی الله (3 لتق وم 
الانبیاء: ۲۳) غلط این قوم ازینجا افتاده است که قیاس کار آفرید گار از کار خود 
میکنند و تشبیه افعال و صفات او جل و علا بصفات و افعال خود میکنند و نیز می 
(۱)شبهه چهارم آنکه اگر کفر مراد حق تعالی است پس واقع شدن آن بقضای الهی است و رضا 
بقضا واحب است پس رضا بکفر واحب باشد و حال آنکه رضا بکفر کفر است جواب آنکه اینجا 
دو اعتبار است باعتبار آنکه واقع شدن آن بقضای الهی و اراد ازلی و مقتضای حکمت است 
راضی باید بود و الا اعتراض بر قضا و اراده و حکمت اوتعالی لازم می آید و بحیثیت آنکه در حد 
ذات خود و بنسبت کافر امریست ناپسندیده که سر باز زدن از خالق و منعم حقیقی است راضی 
بودن بآن کفر است و جائژ است که شی واحد بیک اعتبار مرضی باشد و باعتبار دیگر نامرضی 
چنانکه کذب برای صیانت نفس معصوم از دست ظالم فی نفسه غیر مرضی است که خبر دادن 
بخلاف واقم است و نظر بغرض صیانت نفس مرضی است (عقائد حسینی) 


- 0۷ 2 


پندارند که هر جه عقل ایشان آنرا در نتوان یافتن مستحیل باشد و این غلطی عظیم است 
و هر چه وحی و تنزیل ازان خبر داد و قرن اقل آنرا نقل کردند و اگر به بیان حاجتی 
بود بیان آن کردند متابعت آن لازم و اگر سر آن مشکل شود حوالة عجز بعقل باید کردن 
ي ِ ۱1 
که از در یافت آن عاجز است و آنجا که شرع توقف فرموده توقف کردن و عجب از 
کسی که جندان حساب از عقل خود بر گیرد که روا ندارد که در غيب سرها باشد که 
عقل وی از دریافتن آن عاحز باشد و اعتقاد دارد که وی خالق افعال خود است و از 
خود میداند که اگر جهد کند که تا یک حرف وضعی که آفرید گار نهاده است بگرداند 
نتواند تا اگر میم را که بلب بتوان گفتن خواهد که بحلق گوید نتواند و اگر خارا که 
مخرج آن حلق است خواهد تا بلب گوید نتواند و آنگاه با عجزی چنین ظاهر خود را 
خالق افعال خود داند موفق آنکس که بداند که در کارستان خدای بس چیزهاست که 
خلق را راه بدانستن آن چنانکه هست نیست و چنانکه شرع فرموده است ایمان بدان 
واجب است جنانکه بعث و وزن اعمال و مسئلهٌ قدر نیز ازانحمله است که ایمان میباید 
۳ ۲۲1 

داشتن جنانکه گفته شد و طلب کشف سر آن ناکردن تا سر بضلالت نکشد و چون 
و« سس ۰ ».۰ ۲ 
(۱) پس بر تو واجب است که اگر چه بحقیقت این مسئله نرسی که محققان گفته اند انکشاف 
سر این کار جز در دار آحرت بعد از در آمدن بهشت صورت نه بندد مگر درحق کسانیکه ار ظلمت 
اختیار نفس خود نجات یافته در انوار تصریفات الهی میگردند و پیش از مرگ طبعی بموت 
اختیاری مرده قيامت نقد حال ایشان گشته در بهشت قطع نسب و اضافات آرامیده اند لیکن 
میباید که چه درین مسئله و چه در مسائل دیگرتابع سلف صالح باشی و جمیع حوادث را از افعال 
بندگان و غیر آن آفریده شده قدرت ازلی ذاتیکه چون ذات و صفات بند گان و اسباب و آلات و 
سائر مبادی افعال ازوست کردارهای ایشان که اثر و نتیحهٌ آنست نیز از وی باشد ذات و صفات و 
سائر مبادی افعال از حق و افعال از ایشان معقولیت ندارد بت العرشن ثم انقش 

لمت چیزیکه وجود او زخود نیست ه هستیش نهادن ازخرد نیست ‏ . (عقائد حسینی) 
(۲) در قضا و قدر مشکل بحثی است مخلص ازین مضیق بی عنایت و توفیق باری هرگز نباشد 
رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم بحث درین مسئله کردن منع کرد چون صحابه را دید اختلافی 
درین باب میکنند غضب کرد بر ایشان تا آنکه رخسارۀ مبارک سرخ شد و گفت (انما هلك م نکان 
قبلكم بالاختلاف فى القدر اذا ذ کر القدر فاسکتوا) 


- 9۸ - 


صحابه رضی اللّه عنهم از رسول صلی اللّه علیه و سلم سوال کردند که آنچه ما میکنیم 
کاریست که پرداخته شده است یا ما بی تقدیر سابق آثرا از سر گرفته ایم گفت نه 
کاریست پرداخته گفتند پس ما عمل از هر چه میکنیم گفت شما کار کنید یعنی 
بموجب فرموده که از هر کس خود آن آید که و برا از بهر آن آفریده اند و اشارة درین 
آنست که ایمان با قدر از حق ربوبیت است که آنرا ضائع نتوان کردن و وفا از آنچه 
فرموده اند از حق عبودیت و هر یک ازین بجای خود میباید اعتقاد ما که علم خدای 
سابق بوده است در تدبیر ما و بر خلق ما موجب آن نباشد که حکم تکلیف از ما بر 
خیزد و دست از عمل بداریم در نگاهداشتن هر کدام ازین دوحق که خللی باشد بنده 
بدان مأخوذ باشد و اللّه اعلم [۱] 

فصل دهم در شرح کلمة شهادت و بیان تنزیه در توحید: رسول صلی الله 
عليه و سلم گفت که ایمانرا هفتاد و چند شاخ است بلند ترین از همه گواهی دادنست 
بدانچه هیچ معبودی و پرورد گاری نیست الا خدای لفظ حدیث اینست که (الایمان 
بضع و سبعون شعبة اعلاها شهادة ان لا اله الا الله و ادناها اماطة الاذی عن طریق) و 


(۱) قال رسول الله صلی الله عليه و سلم (ما منکم من احد) نیست ازشما هیچ یکی (الا وقد کتب 
مقعده من التار) مگر آنکه بتحقیق نوشته شده و متعین ساخته شده است حای نشست او از آتش و 
دوزخ (ومقعده من الجنة) و جای نشست او از بهشت یعنی متعین شده است که دوزخی کیست و 
بهشتیکدام است (قالوا) گفتند صحابه (یا رسول الله افلا نشکل علی‌کتابنا) پس چون نوشته شده و 
یقین کرده شده است جای هریک از ما در بهشت و دوزخ آیا اعتماد نکنیم برین نوشته خود و ندع 
العمل و ترک کنیم عمل را زیرا که چون در آمدن در بهشت و دوزخ پیش از عمل مقرر شده عمل 
۳ که 

سبب آن نماند پس عمل برای چه کنیم(قال) گفت آنحضرت (اعملوا فكل میّر لما خلق له) عمل 
بکنید پس هر کس موق و مهیا گردانیده شده است هر چیزیرا که پیدا کرده شده است آنکس 
برای آنجیز (آقا من کان من اهل السَعادة) اما کسی که هست از اهل سعادت و در تقدیر الھی 
بسعادت نامزد شده (فیشر لعمل السْعادة) پس موفق و مهیا گردانیده میشود مررعمل سعادت را (وآقا 
من كان من اهل الشقاوة فير لعمل الشقاوة) و اما کسی که هست در سابقة تقدیر از اهل شقاوت 
پس مهیا گردانیده میشود مر عمل شقاوت را یعنی وجود سابقة قضا و قدر باعث بر ترک عمل نیک 
نیست بلکه حون عمل نیک علامت سعادت و عمل بد علامت شقاوت است (عقاید حسینی) 


- 4٩ - 


شهادت به نبوت رسول صلی اه علیه و سلم از برای آن یاد نکرد که آنانکه اهل این 
کلمه بودند خود روشن دانستند که شرط صحت شهادة بتوحید شهادت است بنبوت و 
حدیثهای دیگر هست که (و ان محمداً رسول اللّه) بآن یاد کرده است و در فصل اول یاد 
کرده شد که چون بنده بدل بتوحید و نبوت مصلّق باشد و بز بان معترف او مومن باشد و 
تصدیق و اعتراف دو عمل است بدو جارحة مختلف یعنی دل و ز بان اما نوع عمل از 
یکی پیش نیست همانچه منسوب است بدل همان منسوب است با زبان و چون 
خواهند تصدیق را که عمل دل است و اقرار را که عمل زبانست بیک لفظ بیان کنند 
میسر نشود الا بلفظ شهادت زیراکه شهادت عبارت است از گفتن چیزی که علم 
بدرستی آن حاصل باشد گواهی دادن وقتی راست باشد که آنچه گواهی بدان میدهد 
داند و پس بدانچه بداند اعتراف کند و صاحب شریعت صلی اه عليه و سلم از بهرآن 
لفظ شهادت را بجای ایمان بنهاد تا آن عمل را که باعتقاد و اقرار حاصل شود بدین 
یک لفظ بیان کند و بنده چون گو ید اشهد ان لا اله الا الله دانسته شود که وی هم در 
وحدانیت خدای تعالی معتقّد است و هم بدان مقر و از برای این معنی لا اله الا الله را 
کلمةٌ شهادت گفتند و کلمه اخلاص و کلمه توحید از برای آن گفتند که انواع کفر 
بسیار است و بنده بدین کلمه از همه پاک میشود و اگربت پرستی گو ید آمنت بالله به 
مجرد این کلمه حکم بایمان او نتوان کردن و اگر گوید آمنت ان لا خالق الا الله . 
همجنین و اگر گوید لا اله لا الله موحد باشد و معنی اله معبودست و معبود بحقيقة 
آنست که هست کننده و نیست کننده و پرورد گار روزی رساننده و خداوند خلق باشد 


۳ ]1[ ۳ 
و الله همین معنی دارد اما الله جز بر خدای تعالی اطلاق نکرده اند و اله را نیز روا 


(۱) اللّه اعظم اسمای عظام مذ کوره بلکه اسم اعظم است علی الاطلاق کما ورد فی الحدیث (االلّه 
هو اسمه الاعظم) زیراکه دلالت میکند بران ذات پاک با جامعیت جمیم صفات کمال که معبود 
باستحقاق و ملجأً خلائق على الاطلاق است عقول کامله عقلا را در مبادی بوادی معرفت جلالش 
انگشت تحير بر لب و دست تحر بر سر و قلوب والهه عرفا را از نفحات و تجلیات صفات جمالش 
سکون کلی و آرام تمام میسر کرده با شکوه فرشتگان مقرب والهان جمال او و جماعۀ مطاعة 
پیفمبران مرسل مولعان کمال او و ساثر اسما را دلالت نیست مگر بر بعض صفات مثل علم و= 


بح 


= قدرت يا بر بعض افعال مثل ترزیق و احیا و نیز اتصاف بنده بجیزی از معانی ساثر اسما و اطلاق 
آن اسما برو پر سبیل مجاز مثل رحیم و علیم و حلیم و صبور و شکور متصور هست و اتصافش 
بمعنی این اسم اعظم به هیچ وجه از وجوه مجاز نیز ممکن نیست و لهذا حاص گشته بدان ذات 
پاک بحیثیتی که هیچکس از موّمن و مشرک روادار اطلاقش بر غیر او تعالی نیست و اسمای 
دیگر به نسبت این اسم شناخته میشوند چنانچه میگوئی مثلا مقیت یا حسیب از اسماء الله تعالی 
است و نمیگوئی الله از اسماء مقیت یا حسیب است و بالجمله شرف و فضیلت این نام مبارک بر 
هیچ کس پوشیده نیست 


فصل پنجم در تنزیه حق سبحانه که عبارت از صفات سلبی است شک نیست که 
جنانکه او تعالی متصف است بجمیع صفات کمال همچنان منزه است از هر سمت از سمات 
نقص و زوال و تفصیل این اجمال آنست که او تعالی جسم نیست زير که جسم مرکب است و او 
تعالی مرکب نیست زیرا که مرکب محتاج است باجزا و او تعالی محتاج نیست زیرا که احتیاج 
نقص است و نیز جسم متحیز است یعنی متمکن در مکان و او تعالی متحیز نیست زیراکه متحیز 
محتاج است بحیز یعنی مکان و او تعالی محتاج بمکان نیست بلکه مکان آفریدۂ اوست پس 
دانستی که عرش او را نه برداشته بلکه عرش و حاملان آن بر داشتۀ قدرت او یند و او تعالی در 
جهت نیست زیرا که جهت خاصةٌ جسم است پس قرب و نزدیکی او از زیر زمین همچنانست که 
از عرش و اشاره کرده نمیشود بسوی او که اینجا است يا آنجا و گفته نمیشود اورا که جونست و 
جگونه است که او بیجون و بیجگونه است زیرا که جونی و جگونگی خاصة جیزی است که در 
یافته میشود و احاطه کرده میشود بحاسة چشم و اوتعالی ازان پاک است که ٩(‏ ند رکه البضاز...* 
الانعام: ۱۰۳) ای لا تحیط به و رو یت او که جائز است نه باحاطه است چنانکه معلوم خواهی 
کرد انشاء الله تعالی و او تعالی عرض نیست زیرا که عرض محتاج است به محلی که قائم باشد 
باو و او تعالی حوهر نیست زیراکه جوهر نزد حکما ممکنی است مستغنی از محل و او تعالی 
ممکن نیست بلکه واجب است و نزد متکلمین جوهر متحیز بالذات را میگویند و دانستی که او 
تعالی متحیز و متمکن نیست پس جوهر نباشد و روا نیست مر اورا تعالی حرکت و انتقال که این 
از احکام جسم است و اورا شکل و صورت نیست زیراکه شکل و صورت از خواص جسم 
است و اورا نهایت نیست زیراکه نهایت خاصهٌ مقدار است و او تعالی ازان منزه است و تکفیر 
کرده میشود یعنی حکم بکفر کرده میشود کسی را اعتقاد کند که او تعالی جسم است و لوازم 
جسمیت اورا ثابت دارد چنانکه امام رای حمه الله تعالی در (کتاب الغرر ) و علامه شریف - 


(۱-۱) عبد الکرم رافعی الشافعی توفی سنة ۲۳ ه. ۱۲۲۹7 م.] في قزوین 


1۱ - 


- قدا آسره در اول (شرح مواقف) و علامه جلال دوانی قدس سره در (شرح عقائد عضدیه) فرموده اند 
مگر آنکه مستتر شود به بلکفه یعنی جسم بلا کیف بگو ید چنانکه بعضی گفته اند که هوجسم لا 
کالاجسام و له حير لا کالاحیاز و نسبته الى حیزه ليس كنسبة الاجسام الى احیازها یعنی او 
جسمی است نه چون اجسام دیگر و مر اورا مکانی است نه چون مکانها و نسبت او بسوی مکان او 
نه مانند نسبت اجسام است بجانب مکانهای آن و همچنین نفی میکند جمیع لوازم جسمیت را ازو 
تا آنکه نمی ماند مگر نام جسم این چنین کس را تکفیر نباید کرد چه اعتقاد جسمیت او تعالی 
نکرده است اما این هم درست نیست که نام جسم برو تعالی اطلاق کرده شود زیرا که اسماء اللّه 
تعالی یعنی نامهای او توقیفی است یعنی موقوف است جواز اطلاق آن بر اذن چنانکه م ذکور 
خواهد شد انشاء الله تعالی و روا نیست که او تعالی متحد شود با غیر خود یعنی عین غير خود 
گردد زیراکه معنی اتحاد شیئین از روی حقیقت اینست که یک شی شی دیگر شود بغیر آنکه 
چیزی ازو کم شود یا برو بیفزاید پس این معنی محال است مطلقا چه در حق واجب تعالی و چه 
در غیر او و محال بودن این معنی ظاهر و بدیهی است زیراکه تغایر و دوئی دو چیز مقتضای ذات 
ایشان است و مقتضای ذات چیزی محال است که ازو زائل شود و برای توضیح این مقدمةٌ بدیهیّه 
باین طریق تنبیه کرده میشود که بعد از اتحاد اگر هردو باقی اند پس ایشان دو چیز اند پس اتحاد 
نشد و اگر هردو فانی شدند پس متحد نشدند یعنی یکی عین دیگر نشد بلکه هردو معدوم شدند و 
چیزی ثالث بهم رسید و این اتحاد نیست و اگریکی باقی باشد و دیگر فانی نیز اتحاد نباشد بلکه 
فنای یکی و بقای دیگر باشد زیراکه موجود با معدوم چگونه متحد گردد و اگر مراد از اتحاد بر 
سبیل مجاز این باشد که یک شی شی دیگر شود بطریق استحاله یعنی تغیر و انتقال یا در جوهر او 
جنانکه آب هوامیگرددیا در عرض او جنانکه چیز سفیدسیاه میشودپس شک نیست که این معنی 
در حق حق محال است زیرا که دانستی که تبدل و تغیر را در ذات و صفات او به هیچ وجه راه 
نیست و اگر مراد از اتحاد دو چیز نیست که یک چیز بسبب انضمام و پیوستن چیزی با او حقیقت 
ثالث شود چنانکه خاک بانضمام آب گل میشود یا چوب بانضمام هیشت سریری سریر میشود پس 
بدانکه این هم در شان او تعالی باطل است زیرا که گشتن دو چیز حقیقت واحد بغیر آنکه یکی در 
دیگری حلول کند متصور نیست 
اکنون ای برادر بدان که (لا اله الا الله) از تودرست نیست و نمیپذیرد مادام که (محمد رسول 
اللّه) مقارن آن نباشد و ایمان بدان درست نکنی زیراکه ترا فرموده اند که ازین در درای و درهای 
دیگر بر روی تو مسدود ساخته اند چون جنین است پس لابد گشت که با این در بسازی و یقین 
بدانی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستادۀ حق است سبحانه بسوی توو ساثر خلق الی = 


( ۲-۱) سید شریف علی الجرجانی توفی سنة ۸۱ ه. [۱4۱۳ م.] في شیراز 
(۲-۱) محمد جلال الدین دوانی توفی سنة ٩۰۸‏ ه. ٠٠۰۲7‏ .] في شیراز 


ا 


-یوم القيمة و آنجه فرموده است حق است و از حق است نه از خود (وما بط عن وی * ان وال 
خی یخی * النجم: 4-۳) و چون شناختن این معنی موقوف است بر آنکه ی رن 
حق سبحانه که بعشت عبارت ازانست بشناسی از بیان آن جاره نیست بدانکه بعئت وآن عبارت است 
از فرستادن حق سبحانه بندۂ را از آدمیان بسوی خلق بجهت رسانیدن پیغام واحکام بایشان حق 
است زیرا که چون از بیان سابق دانستیکه صانع عالم جل ذکره حق است سبحانه متصف بصفة 
وجود و حیات و علم و قدرت و ارادت و اختیار و هر چه در وجود است همه آفریده و از کتم عدم 
بقضای وجود آورد اوست بدون شرکت غیری به هیچ وجه از وجوه پس ممکن و روا باشد نزد عقل 
هر عاقل این معنی که او بافریدگان خود که ملک خالص اوست بدانجه که ظهور اسماء جمال و 
جلال او اقتضا کند و مشیت ازلی بدان تعلق گرفته است معامله فرماید بآنکه یکی را هم از ميان 
ایشان بمحض موهبت برسالت و پیغمبری بر گزیند و بر لسان او تکلیف امر و نهی و کن و مکن 
بایشان بکند و بر دست او امور خارق عادت بجهت تصدیق او در دعوی برسالت بیافریند تا بعضی 
اجابت دعوت او کنند و بعضی امتناع آرند و گردن از اجابت و اطاعت او باز کشند علی ما جری 
به القلم الالهی فی ازل الآزال پس با ایشان و در برابر آن آنچه مقتضای اسماء الهیه است از 
ممکن بطون بصحرای ظهور آرد الی ابد الآباد تا بصفات عظمت و جلال همیشه جلوه گر باشد 
(كنت کنزا مخفیا فاحببت ان أعرف فخلقت الخلق لأعرف) و آن بندةٌ بو کا مهوت درا نون 
میگو یند مشتاق از نباً بهمزه در آخر مثل خبر در وزن و معنی ژیراکه او منبیْ است بمعنی خبر 
دهنده از حق سبحانه فعیل بمعنی مفعل یا از نو بمعنی رف بجهت علوشان و سطوع برهان او 
یا از نبی مثل فتی بمعنی طریق زیراکه او وسیله و راهست بسوی حق و برین دو وجه اخیر لفظ 
نبی و نبوت بر اصل خود است اما بر تقدیر اول در لفظ نبی همزه را بیا بدل کردند و در یا ادغام 
کردند ودرلفظ نبوت بواو بدل کردند چنانکه درلفظ مرت که دراصلی مُرُوأت بود همزه بواو بدل 
کردند و رسول بمعنی نبی است پس هردو لفظ مترادف باشند و گافی مخصوص میدارند لفظ 
رسول را بر نبی که کتاب جدید یا شریعت تازه داشته باشد مثل پیغمبر ما و موسی و عیسی و داود 
علی نبینا و علیهم السلام و کسی را که شریعت یا کتاب جدید ندارد مثل اکثر انبیای بنی 
اسرائیل که مأمور بودند بدعوت بسوی شریعت موسی عليه السلام رسول نمیگویند پس نبی عام 
باشد و رسول خاص هر رسول نبی باشد اما هر نبی رسول نباشد بدانکه چون نبوت پیخمبر ما 
صلوات اللّه و سلامه عليه به براهین قاطعه و دلائل ساطعه به ثبوت پیوسته جنانکه بعد ازین مذ کور 
خواهد شد انشاء اللّه تعالی وقوع شی دلیل است بر امکان یعنی ممکن بودن و محال نه بودن آن 
شی اینقدر که گفتیم در اثبات امکان بعشت بسنده بود اما چون ایمان و دین و آئین حق مبتنی - 


۱۳ - 


-برین مسئله است و شبهه های منکران بعشت بسیار تفصیل آن و رفع شبهه و شک وک مبطلان از 
ضروریات دانسته بذ کر آن پرداخته شد و الله الموفق و المعین (عقائد حسینی) 


فصل پانزدهم فرستادن رسل در حیز امکان است بلکه در حیز وجوب که بشیر اند و 
نذیر و مبین اند مر آدمیانرا بانجیکه محتاج اند بدان از مصالح دین و دنیا و افاده میکنند مر اوشان 
را بدانچه پرسند بآن بدرجۀ علیا چه آدمیان مجبول اند بنقصان و مستعد اند بزیادت لیاقت و به 
بلوغ درجة کمال و وی تعالی به بندگان خویش موصوف برأفت است پس ممتنم نیست از وی 
تعالی امداد شان بچیزیکه زوال آن گردد مانند کسیکه امر کرد نابینارا بسلوک راه مستقیم که 
موصل است بمطلوب و نهی کرد اورا از ميلان آن بجپ و راست تا که نیفتد در مهالک با آنکه 
عالم ملک وی است تعالی شانه و مالک را میرسد که تصرف کند در ملک خویش بهر وجه که 
باشد از اطلاق و خطر و اعلام نماید اورا بارسال پیغمبریکه از جنس وی باشد یا بخلاف جنسش 
وسنیه و براهمه و منجمه برانند که ارسال رسل محال است زیرا که آنجه رسول بیاورد اگر مطابق 
عقل است پس آن از اقتضای این باشد و ازان مستغنی و اگر آن منافی عقل بود مردود است جه 
عقل بالاجماع حجت است از حجج وی تعالی و تناقض نباشد ميان حجج وی پس آنچیکه عقل 
محال داند باطل است جوابش آنست که رسول چیزی بیارد که عقل از معرفتش قاصر است جه 
رسالت سفارت بنده است میان خدا و عقلای خلائق وی تا ازاله نماید بان علل اوشانرا در آنجیکه 
قاصر اند عقول شان برسائی آنها از امور دین و دنیا و این برای آنست که عقل اگر مطلع شود بر 
واجب و ممتنع واقف میگردد بر ممکن بدانکه در زمان جواز رسالت اگر کسی دعوی آن کند 
واجب القبول نیست مگر بمعجزه و آن ظهور امر الهی است که خارق عادت باشد به دار تکلیف 
برای اظهار صدق مدعی نبوت بحیثیتیکه عاجز آید منکر از معارضه و اتیان بمثلش و وجه دلالت 
آن بر صحت رسالت آن است که هر گاه رسول ادعای رسالت کند و گوید که علامت صدق 
دعوی من که حق تعالی مرا فرستاده است این است که وی تعالی جنین بکند پس وی جل مجده 
همچنان بکند برای تصدیق وی در دعوی رسالتش پس این نسبت چنان شد که عقب دعوی نبی 
برسالت خو یش حق تعالی فرموده باشد صَدْفْتَ و نظیرش این است که وقتی پادشاه عظیم بدخول 
آدمیان نزد خود اذن داده باشد و چون باو احاطه کردند کسی از ایشان استاده گفت ای گروه 
حاضرین بدرستیکه من رسول این ملک ام بسوی شما پستر بملک گفت ای ملک اگر در دعوی 
من صادق ام خلاف عادت تودر ظهور آرد برخیز و به نشین سه بار پس بمجرد سماع این کلام اگر 
پادشاه همجنان بکند البته این مصدق دعوی او گردد اورا در مقامش ابقا کند. 


مت 


نیست بر جز او اطلاق کردن اما مشرکان عرب حون با خدای تعالی معبودات بسیار 
اعتقاد میداشتند لفظ اله را در معبود باطل استعمال کرده اند و آنرا جمع کردند بر آلهه و 
این دروغی بود ازیشان و اگر نه این لفظ را بحقیقت نه جمع است و نه تثنیه زیراکه 
نامی است خاص خدایرا جل و علا دلالت کننده بر ذات قدیم بیمانند که همه صفات 
کمال او را باشد و اورا سزد و از هر چه دران نقضی باشد منزه باشد و این نام جز خدایرا 
نسزد که ذات او موصوف است بدین صفات که گفته شد و حق تعالی در قرآن بدین 
معنی اشاره فرمود که ... هل تعلم له سيا # مریم: ۵ خدایرا هیچ همنامی میدانی 
یعنی هیچ خالقی و رازقی دیگر هست که تا بنام او مسمی گردد اینست شرح کلمه 
شهادت آمدیم به تنزیه در توحید اکنون بدانکه اصناف کفر بسیار است و منشاً اباطیل 
همه پنج چیز است تعطیل و تشبیه و تشریک و تعلیل و تشریک در تدبیر و باز گفت 
باطلهای ایشان به شرح از آداب دور است اما بدان اشارتی میرود تا داد تنزیه داده شود 
و اصل تعطیل آنست که قومی از خسیس‌ترین اهل الحاد اعتقاد کردند که عالم را 
صانعی نیست و هميشه چنین بوده است که هست و جز از محسوسات هیچ موجود دیگر 
نیست و تشبیه آنست که قومی خدایرا جل وعلا حدی گفته اند و بدانجه آفریدۀ اوست 
از جواهر و اعراض نسبت کردند و بذاتش مانندگی گفتند تعالی الله عن ذلك تشریک 
آنست که قومی با خدای جل و علا صانعی دیگر اثبات کردند و گفتند دو فاعلند یکی 
فاعل خیر و یکی فاعل شر و تعلیل آنست که فلاسفه گفتند خدای تعالی علت چیزها 
است و مادۀ عالم هميشه با وی بوده است تعالی الله عن ذلك و تشریک در تدبیر 
آنست که قومی اعتقاد کردند که تدبیر عالم فرشتگان میکنند و ایشانرا پرستیدند و 
قومی دیگر اضافت بستارگان کردند و بطبائع و آنچه یاد کردیم مایۀ کفر است و الحاد 
و تنزیه در توحید آنست که ازین باطلها و آنجه از شعب این باطلها ست تبرا کنند و 
بدانند که کلمهٌ لا اله الا الله نفی و اثبات است لا اله نفی است هر آنجیزیرا که جز 
خداست اعم ازانکه قدیم باشد یا صانع یا شریک خدا باشد ویا شبیه اویا مدبر عالم و 
الآ الله اثبات است خدایرا حلّ و علا و در اثبات جند جیز متصور خود کند اثبات وجود 


باری جل و علا و اثبات وحدانیت دو اثبات آنکه هیچ ذات حون ذات او نیست و آنجه 


۳ 


بر جواهر و اعراض رواست برو روا نیست و اثبات آنچه بوجود قدیم پیش از وجود همه 
موجود است منفرد بود و در قدم با او هیچ چیز دیگر نبود و اثبات آنکه مدبر و متصرف 
همه چیزها اوست جنانکه خود خواهد و لفظ الا الله این معنی را که یاد کردیم اقتضا 
میکند و هر کسی که کلمۀ لا اله الآ الله را بر این وجه دانست و بران گواهی داد وی 
از همه انواع کفر مبرا گشت و اثبات الهیت کرد معبود بسزا را و جز اورا نفی کرد اما 
بايد که آنجه بجمله بدان ایمان آورده است در تفصیل خلاف آن نکند و بیان این در 
پنج وجه گفته شود تا مفهوم باشد اول آنکه ایمان باسما و صفات ثابت شده است 
چنانکه بیان آن گفتیم نفی آن نکند و حمل بر مجاز نکند که این نوع از تعطیل است 
دوم آنکه بنده را خالق افعال خود نگوید و نفی ارادت و مشیت حق تعالی در کفر و 
معاصی نکند که این نوع از تشریک است سیوم آنکه آنچه از صفات ثابت شود آنرا بر 
صفات خلق قیاس نکند و افعال حق را بافعال خلق موازنه نکند و نگو ید که او از جه 
چیز است و چگونه است و چندست و چراست و معارضه نکند و اورا هیچ چیز مثل نزند 
که این همه از انواع تشبیه است چهارم آنکه روح را قدیم نگو ید و نه غیر روح را از هر 
چه مادون ذات و صفات حق است و از هر چه همه محدث است هیچ توقف نکند که 
این نوعی از تعلیل است پنجم آنکه احکام منجمانرا معتقد نشود و قبول نکند و بقضایای 
طبعی بر اجل خلق حکم نکند که این نوع از تشریک است در تدبیر چون ازین باطلها 
بجمله و تفصیل مبرا شد حق توحید گذارده باشد و داد توحید داده و اميد این درو یش 
چنانست که اگر کسی این یک فصل را که در شرح کلم شهادت در بیان تنزیه نوشته 
شد نیک بداند ازانکه ضرورت وقت است از علم توحید هیچ بر وی پوشیده نماند و هیچ 
خللی بعقيدة وی راه نیابد انشاء اللّه تعالی وحده العزیز المستعان على ذلك 


- 11 - 
باب دوم 


دربیان ابمان بفرشتگان و کتابها وبیغمبران وبدانچه 
بعد از مرگ است از احوال آن جهان 

ترجمٌ این باب بدان ترتیب که در کتاب وسنت آمده است یاد کردیم اما 
اول ایمان به پیغمبران بیان کنیم زیراکه معرفت فرشتگان و دانستن کتابهای خدای 
تعالی جز از طریق ایشان حاصل نیست و وقوف ما بر اسما و صفات خدای تعالی و 
شرائع و بعث و نشور و امور غیبی و احوال آن جهانی همه از طریق پیغمبران است و 
چون ضرورة درین بیشتر بود این را تقدیم کردیم و این باب ياد کرده میشود در ده فصل 
و اللّه المستعان 

فصل اول در معنی نبوت و اثبات آن و فرق میان نبوت و رسالت * نبوت 
اسمی است که از نبا گرفته اند و نبا حبر است و مراد ازان درین موضع خبری است 
حاص که خدای تعالی یکین را از بندگان خود بدان بر گزیند و گرامی کند و او را . 
بدا از دیگران ممتاز گرداند و بر آنجه دران صلاح دين و دنیا و رستگاری آخرة است 
از امر و نهی و پند دادن و راه نمودن و بشارت و انذار و وعد و وعید و غیر آن واقف 
گرداند و نبوت شناختن آنجیزهاست و خبر دادن ازان و نبی آنست که حق تعالی وی 
را ازین چیزها خبر کرده است و بعضی از علما گفته اند که نبوت از نب تن 
نبوت ارتفاع است و بلندی پس بدین وجه نبی آن باشد که مرتبه اوبلند است و محل او 
از محل دیگران بر گذشته باشد بدان علمی که حق تعالی و يرا بدان بر گزیده است و 
هیچ آفریده نتواند که آنرا بکسب حاصل کند و هر کرا حق سبحانه وتعالی نبوت داد و 
آن خبر است ازانچه یاد کردیم از معارف و شرائع و معرفت بدان و و يرا فرموده است که 
خلق را بدان خواند و گوید من فرستادهٌ خدایم بشما که این کنید و این نکنید یا آنکه 
نبوت از برای بزرگی و شرف بوی داده باشد تا بآنچه از حق بوی میرسد بخاصه خود 
بران عمل کند وی نبی باشد نه رسول و هر کرا حق تعالی نبوت داد و امری بوی آمد 
که پیغام من بخلق رسان و ایشانرا بمن خوان وی نبی مرسل باشد پس هر که نبی باشد 


- 1۷ - 
رسول نباشد و هر که رسول است البته نبی باشد اکنون بدانکه حق تعالی چون خلق را 
بیافرید و شکر احسان او بتوحید و عبادة بر ایشان واجب کرد و ایشان بر کیفیت ادای 
شکر او واقف نبودند بزبان پیغمبران ایشانرا بر کیفیت شکر احسان خود واقف 
گردانید و بامر و نهی ایشانرا تکلیف. کرد بعاقبت نیک و باز گشت نیک اگربحق 
تکلیف "قیام نمایند وعده داد و اگر خلاف کنند بعاقبت بد و باز گشت بد بیم کرد و 
حکمت اقتضای این میکرد و حق تعالی اگر چه در جبلت عقل نهاده است که و يرا 
بشناسد و چون بشناخت شکر انعام آفرید گار بر خود واجب داند اما از خود راه بکیفیت 
ادای شکر او نمیبرد و نیز حدی جند هست که در گذشتن ازان کفران نعمت است 
بلکه کفر به منعم و اگر شرع منع نکردی عقل ازان در گذشتی و در اسما و صفات 
پرورد گار خود غلط کردی و ندانستی که ثنا بر وی چگونه باید گفت و نیز میبینم که 
عقلها بر تفاوت است و ادرا کات آن مختلف و از محدثات بسی چیزها می یابیم که 
بسیار کس از خداوندان عقل در جونی و جگونگی آن اختلاف کرده اند باشد که هر 
یک آثرا حدی گویند یا وصف کنند که جمع میان آن ممکن نباشد و چون چنین بودی 
بکدخدای عقل کار بر نیامدی بی آنکه از حق تعالی درین اعلامی میرفتی که همه 
بندگان دران اعلام یکسان بودندی پس فرستادن انبیا از برای این معانی حکمت 
محض بود و اگر وجود ایشان نبودی تکلیف نبود و نیک و بد از همه دانسته نشدی و 
جای آن بودی که کافر گفتی که من ندانستم که کفر کدام است و ظالم گفتی که 
من ندانستم که آنچه میکردم ظلم است و خلق را نیز در دنیا زاجری نبودی که ایشانرا از 
آنچه میل نفس بدان است باز زند و حق تعالی در قرآن بدین معنی اشارة کرد و فرمود 
رل رین و متذرین لذ يكوت لایس علی ال حَجه بعد ارس ...* الاية. النساء: 
۵ [۱] ( و کی حت تیمک رشو ھ الاسراء: ۵ [۲] (ولرآنا اهلکتاهع 


)۱( و ارستاديم (رسلا) پیغمبران را (مبشرین) مژده دهند گان مر اهل ایمان را (و منذرین) و بیم 
کنندگان مر کافران و منافقان را «لثلاً یکون) تا نباشد (للتاس) مر مردمانرا (علی الله حجْة) بر 
خدای حجتی (بعد الزسل) بعد از فرستادن رسولان یعنی نگویند که مارا پیغمبری نبود که بایمان 
دعوت کند و از شرک باز دارد (تفسیر حسینی) 

(۲) روما کنا معذبین) و نیستیم ما عذاب کنند؛ قومی (حتی نبعث) تا وقتیکه بر انگیزیم و بفرستیم 
(رسولا) فرستاده بدیشان تا ایشانرا براه راست خواند و حجت بر ایشان لازم کند (تفسیر حسینی) 


- A - 


بذاب ین بلق ربا َو ازملت لیت رسو فنع اياك من َب أن نرك و رى ٭ 
طه: ۱۳۶) [۱] و در اثبات نبوت بیان موجز آنست که گوئیم در عقل جائز است که 
حق تعالی پیغمبرانرا بخلق فرستد چنانکه گفتیم چون در عقل جائز است و بندۀ چند از 
بند گان حق تعالی بر صلاح و سداد و با امانت و پارسائی باهتمامی خلقت و خوبی 
صورت و راستی سخن و بلندی همت وپاکی عرض و بر گزید گی نسب و کمال عقل 
و قوت و فصاحت بیان آمدند و این دعوی کردند و بر راستی آن دعوی جیزی جند 
نمودند بر خلاف عادت جنانکه مثل آن پیدا کردن در قدرت و قوت آنها که مثل 
ایشانند در بشریت امکان ندارد و خلقان از اظهار مثل آن عاجز باشند جنانکه سرد 
گشتن آتش بر خلیل و مار گشتن پارۀ چوب بر دست کلیم و فرود بردن چندان سحر و 
تمویه و زنده شدن مرده بدعای عیسی و بیرون آمدن آب از میان انگشتان عليه السلام 
درست شد که نبوت حق است زیراکه امثال آنچه یاد کردیم جز حق تعالی نتواند 
کردن و جون حق تعالی این از برای ایشان ابداع کرد و بر دست ایشان ظاهر ساخحت 
روشن شد که ایشان فرستاد گان خدا بودند زیراکه حق تعالی کسی را که بر وی افترا 
کند و حال وی بر صدق و کذب بر خلق پوشیده باشد بدین نوع مدد نکند و اگرملحدی 
گوید جادوان چیزها مینمایند جواب آنست که شعوذه و تمو یه ساحر بحد معجز نرسد 
تمام تر از سحر سحرةٌ فرعون نموده نشد و عصای موسی عليه السلام آن همه را نیست 
کرد و سبب اسلام ایشان خود این بود که حد سحر میدانستند و حون معحزه بدیدند 
گفتند معجز بر سحرغلبه کند اما سحر سحر را نیست و ناچیز نکند و آنچه موسی عليه 
السلام مینماید از حد سحر بیرونست و هیچ جا نيافتیم از دور آدم تا زمان خاتم انبیا 


(۱) رو لوانا اهلکناهم) و اگر ما هلاک کردیم کفار مکه را (بعذاب) بعذابی از نزدیک ما بسیب 
کفر ایشان (من قبله) پیش از بعث محمد عليه السلام یا قبل از نزول قرآن (لقالوا ربنا) هر آثینه 
گفتندی ای پرورد گار ما (لولا ارسلت) چرا نفرستادی (الینا رسولا) بسوی ما فرستادۂ تا مارا بطاعت 
تو خواندی (فنتبع ایاتك) پس ما پیروی میکردیم آیتهای ترا که با وی میفرستادی (من قبل ان نذآ) 
پیش ازانکه خوار شو یم در دنیا بقتل و سبی (و نخزی) و رسوا گردیم در قيامت بدخول در آتش 
پس ما قطع حجت ایشانرا پیغمبر و قرآن فرستادیم و ایشان نگرو یدند (تفسیر حسینی) 


۳ 


صلی الله علیه و سلم که هیچ ساحر دعوی پیغمبری کرد و اگر بعد از رسول عليه 
السلام کنند آن خود موجب اشتباه نباشد که بقول او واجب شد که مدعی نبوت را 
تکذیب کنیم ومع هذا اگر ساحری نیز این دعوی کرد چون دعوی او مستمر نشد و هم 
بر فور یا بعد چندی عامةٌ خلق را نیز روشن شد که او کذاب است و کسی بظاهر 
متابعت او نکرد و وی اما خوار و حاکسار و ترسان بمرد و اما بکشتند و بسوختند این 
خود حجت شد بر صدق انبیا علیهم السلام و اگر گوید شما میگوئید که دجال یکی را 
بکشد و باز زنده گردآند گوئیم اماتت و احیا خدای تعالی کند اما دجال اضافت بخود 
کند و خدایرا در اظهار آن در زمانهٌ فتنهٌ او حکمتها است که سر آن بر هرکس آشکارا 
نشود اما آن موجب اشتباه نیست زیراکه حق تعالی بر زبان جملةٌ پیغمبران خلق را از 
فتنة دحال آگاهی داده است و روشن نموده که وی دشمن خدایست و دیگر آنکه 
نفس این واقعه حجتی روشن است بر کذب او و این حجت آنست که بعد از دعوی 
کردن که من آن کشته را زنده کنم چون حق تعالی اورا زنده کند و دحال خواهد که تا 
و یرا بار دیگر بکشد نتواند و این دلیلی روشن است بر آنکه وی چون بر قتلی که حق 
تعالی بر دست خلق میسر کرده است قادر نیست بر زنده کردن که خلق را بران سبیلی 
ته نهاده است اولی تر که قادر نباشد و دیگر آنکه کذب او خود در نفس دعوی او 
پیداست و او دعوی کند که من خدایم و بر هیچ عاقل پوشیده نماند که جسمی محدود 
منحصر خدایرا نشاید و از همه روشن تر آنکه یک چشم ندارد و اگر و يرا قدرتی بودی 
بر آنچه دعوی کرده اول دیدۀ کور خود را بینا کردی و چون این معنی روشن شد درست 
گشت که اظهار معجزه بر عقب دعوی حجت صدق انبیا است و در آنچه معجزات 
بسیار در دست انبیا ظاهر شد شکی نیست از عهد آدم تا زمان حاتم صلی الله عليه و آله 
و سلم و على سائر اخوانه من الانبیاء در هر قرن که پیغمبری آمده بر دست او نوعی 
چند از انواع معجزات ظاهر گشت چنانکه حاضران دعوت اورا بیگمان بحاسة چشم 
دیدند و در هر قرن خلف از سلف نقل کردند چنانکه بتواتر علم آن در میان شنوند گان 
آشکارا شد و جون جنین بود روا نباشد که جز حق باشد زیراکه اگر یکی از آدمیان بر 
پادشاهی مثل خود مخلوقی دروغی گوید مرة بعد اخری و پادشاه نظر نکند که این 


NA 

دروغی است آن پادشاه یا نادان باشد یا عاجز و خدای ازین منزه است و از حمله 
حجتها بر صدق پیغمبران یکی آنست که همه در آنجه از حق تعالی خبر دادند از 
معارف اسما و صفات او و کوائن و حوادث که در عالم خواهد بودن و در آنجه بعد از 
فنای دنیا باشد از بعث و نشور و بهشت و دوزخ و ئواب و عقاب و غیر آن از آنچه از قبل 
تفر ات یک ریات انو دار یکت سس موی در کفته اشات قفاوت تیست:( ول 
کا من عند رال روا فیه فا کنیر) * النساء: ۲ [۱] و الله الملهم للصواب 
فصل دوم در ایمان به پیغمبران و بیان آنچه دانستن آن مهم است از 
خحصائص و مراتب ایشان:جون دانسته شد که نبوت حق است بباید دانستن که حق 
تعالی آنکسانرا که خواست بدان برگزید نه باختیار ایشان بود و نه بکسب ایشان و 
بداند که اعتقاد داشتن که نبوت بکسب حاصل شود کفر است و جون این دانسته شد 
بداند که ایمان بجملۀٌ پیغمبران باعتقاد و اقرار از پی ایمان بخدای است و ایمان 
بخدای بی ایمان به پیغمبران درست نباشد و جون حق تعالی در قرآن محید جند جا 
اشارت کرد که جدائی افکندن در ایمان میان خدا و فرستاد گان او کفر است ازان 
جمله این آة است ول این یکر ال هورق ی ال له ...# 
الآية. النساء: ۱0۰ ان بعموم پیغمبران آنست که اعتقاد دارد و اقرار کند که 
بند گانند و بر گزيدة خدای اند که خلق را بحق دعوت کردند و گفتند که ما 
فرستاد گان خدائیم و براستی و درستی دعوی خود حجتها بنمودند راست گوی بودند و 
بر حق و فرستاد گان خدای تعالی بودند بدان قوم که گفتند که ما فرستاد گان خدائیم 
بدیشان و هر چه از حق تعالی باز گفتند چنان بود که ایشان گفتند در ایماث بعموم 
پیغمبران» بجز رسول ما عليه السلام این قدر کفایت است و در ایمان برسول ما عليه 
(۱) (و لو کان) و اگر بودی این قرآن (من عند غیر الله) از نزدیک غیر نحدای یعنی کلام مخلوق 
بودی چنانچه زعم اهل. کفر و نفاق است (لوجدوا) هر آثینه یافتندی اهل عقول و فهم (فیه اختلافا 
کثیرا) درو اختلاف بسیار از تناقض معنی و تفاوت نظم زیرا که کلام بشر خالی از تفاوت و خللی 

نیست خواه بر حسب لفظ و خواه از روی معنی . 
(۲) ات الذین یکفرون بالّه) به تحقیق و یقین آنها که کافر می شوند بخدای (و رسله) و به 
پیغمبران او رو بریدون ان یفرقوا) و میخواهند آنکه حدائی افکنند (بین اللّه و رسله) ميان خدا و 


رسولان او بآنکه ایمان آرند بخدای و کافر شوند بییغمبران او 


- ۷۱- 
السلام شرطی جند دیگر است که بعد ازین در فصلی منفرد گفته شود انشاء الله 
تعالی و در ایمان بعموم ایشان و دانستن ایشان که حند بودند و شناختن ایشان باسامی و 
انساب لازم نیست زیرا که حق تعالی با پیغمبر صلوات الله و سلامه عليه گفت که 
LE‏ و ENG O N‏ 

رسلا قذ قصضهم عَلَيَكَ من بل ور س لَمْ تصَضهم م عَليْك... الابة. النساء: 0۹84 
اما آنجه دانستن آن واحب است eys‏ پیغمبرانرا بدو جير 
مخصوص کرده است یکی تعلیم و دیگر تأیید و تعلیم آنست که ایشانرا از آنچه ندانند 
از علوم الهی بیاموزاند و تأیید آنست که ایشانرا قوی گرداند باظهار حجتها بزیادتی قوتها 
ایشانرا یاری دهد و مدد فرستد و اکنون هر چه از باب تعلیم است آن نبوة است و هر چه 
از باب تأیید است آن حجت نبوة است و آنچه از قبل تعلیم است حاصل شدن آن بر چند 
وجه است اما بشنیدن سخن حق تعالی جنانکه شنیدن موسی صلوات اللّه علیه و اما 
بالهام خدا و الهام خدا ایشانرا آنست که علم چیزی در دل ایشان افکند بی آنکه پیش 
ازان ایشانرا دران استدلالی بوده باشد یا بحس ازان اثر یافته باشند و لمّا بر ز بان فرشته 

۳2 ۲ 

وحی کند به پیغمبر و فرشته با وی بگوید چنانکه پیغمبر ویرا به بیند و سخنش شنود 
چنانکه یکی از آدمیانرا و مّا فرشته را بفرماید تا علم چیزی که او میخواهد جل و علا در 
دل پیغمبر دمد و این وحی باشد مخصوص بدل و گوش ازان هیچ نشنود اینست وجوه 
تعلیم و وحل در خواب هم از قسم الهام باشد لا بواسطةٌ ملک و لما بی واسطه و اگر 
(۱) (و رسلا) و دیگر فرستادیم رسولانرا که در قرآن (قد قصصناهم عليك ) تحقیق نام برده ایم و 
قضَة ایشان بر تو خوانده ایم (من قبل) پیش ازین چون یوسف و زکریا و یحیی و الباس و الیسع و 
عزیر و غیر ایشان (و رسلا لم نقصصهم عليك ) و رسولانیکه خبر ایشان بر تو نفرستادیم و نام ایشان 
بر توظاهر نکردیم 

)۲( وحی : بالفتح پ پیفام تحدای تعالی و کتاب شدای تعالی و اشارت و سخن نرم و در دل 
انداختن چیزی و نوشتن و پنهان سخن گفتن و اشارت کردن (کشف اللغات) 

فاندة وحی در اصل بمعنی کلام خفی است و آن در حق انبیا علیهم الصلوة و السلام از 
خدای بر انواع است بعضی را بشنیدن کلام عزیز بیواسطه چنانکه موسی را عليه السلام و پیغمبر 
۲ ۳ ے غ 

ما را صلی اللّه علیه و سلم در شب معراج و دیگر بواسطة فرشته و این بسیار است و دیگر الهام 
انداختن معنی در دل و این غیر انبیارا نیز بود چنانکه در حق مادر موسی عليه السلام آمده اند 
(اوحینا الى امك) (مزرع الحستات) 


-۷۲ - 


کسی سوال کند که فرشته علم چیزها در دل غیر انبیا هم می اندازد پس میان نبی و 
غير نبی چه فرق باشد جواب آنست که علم احکام در دل انبیا دمد و علم بودنیها و 
حادثها که بعد از گذشتن روزگاری یا بعد از فنای دنیا خواهد بودن و این نوع از علم 
مخصوص است بانبیا و اگر کسی چیزی ازین باز گوید هم ازیشان بوی رسیده باشد یا 
از سخن ایشان فهم کرده باشد و آنجه ملک بغیر انبیا الهام کند نوع بشارتی باشد از 
حق که در خاطر آید یا فراستی در چیزیکه واقع باشد و از هر نوع که باشد فرق میان آن 
و الهام ظاهر است نبی از شک و خطا معصوم باشد و آنچه بالهام بوی رسد همچنان 
بداند که آنچه میشود و غیر نبی از شک و خطا معصوم نیست الهام را برین وجه نتواند 
یافت و امّا آنجه از باب تأیید است آن دو نوع است نوعی آنست که انبیا در نفس خود 
بدان مو يد باشند و نوعی آنکه از عالم غيب و قدرة بدعا و برکت ایشان ظاهر شود و این 
نوع بیش ازانست که بر توان شمردن و بتواتر بسیاری ازان بسماع خلق رسیده و غرض ما 
آن نوع دیگر است که در نفس خود بدان مو يدند تا شناحت ایشان باصلی محکم باشد 
و ازان حمله آنست که هوای ایشان پیرو فرمان حق بوده است و نفس ایشان همواره در 
طاعت او و بفرمان ایشان و ازین وجه ایشان از نافرمانی خدا بقصد معصوم ماندند و 
ایشان واحب العصمت اند و مخالفت امر خدای تعالی بر ایشان روا نیست زبرا که حق 
تعالی خلق را فرموده که پیروی ایشان بکنند و اگر عصیان بقصد از ایشان یافت شیدی 
حدای تعالی خلق را متابعت ایشان نفرمودی و اگر از یکی از ایشان زتی صادر شود آن 
نبود الا از طریق وی فیس ان و اضافت عصیان بدان کردن از دو وجه تواند بود یکی 
آنکه صورة آن صورة عصیان بود اگر جه بسهو و نسیان بود دیگر آنکه نسبت بحال ایشان 
آنرا عصیان گفت و ازان جمله آنست که عقل ایشان تمامترین عقلها بوده است و از 
احتلال و زوال محفوظ و ادراک عقلهای ایشان نه جون ادرا کات عقلهای غير ایشان 
بوده است و ازان جمله آنست که رأی ایشان قوی ترین رآیها بوده است و فهم ایشان تیز 
(۱) ولی محفوظ باشد از گناه و فرق میان محفوظ و معصوم آنست که معصوم را ارتکاب گناه نبود 
اما محفوظ را ارتکاب گناه بود بر سبیل ندرت و لیکن او را بدان گناه اصرار نباشد ثم یتو بون من 
قریب (مکتوبات یحیی منیری) 


- ۷۳- 
ترین فهمها بوده است و ازینجا است که آنجه ایشان از علم وحی فهم میکنند غير 
ایشان فهم نتواند کردن و ازان حمله آنست که قوة حفظ ایشان بیشتر از غیر ایشان باشد 
و بقوة در بیان و فصاحت در سخن بیش از دیگران باشند و ازان جمله آنست که حواس 
ایشان تیزتر از حواس دیگران باشد و قوة ایشا در ظاهر و باطن تمامتر از قوة غیر ایشان 
باشد و ازان جمله آنست که خلق ایشان در غایت نیکوئی بوده است و خلقت ایشان در 
غایت تمامی و حد اعتدال و صورتهای ایشان حوب بوده است آوازهای ایشان خوش و 
جنانکه در معنی بر غير خود افزون بودند در صورة ة نیز همچنین بودنط E‏ 
و مناصب و مراتب بر قدر نصیب ایشان از عطای حق بر تفاوة بودند و بعضی بر بعصی 
مفضل بوده اند و در آنجه طاعت ایشان طاعت خدای 3 ودعوت ایشان در حق همه 

یکسان (. فرق بین حار ین له ...# الابة. البقرة: ۸۵) شا است بدین معنی (... 
ذلك فصل الله نی م من شاه با و الله و عم المائدة: 4( ا در اول فصل یاد 
(۱) و ازانجمله آنست که تن انبیا بصفا و پا کی زگی و قر بت چون دل اولیا باشد (نور الابصار ) 

(۲) (لانفرق) میگویند نبی و مؤمنان که ما جدا نميکنيم در ایمان (بین احد) ميان هیچ یک (من رسله) 
از رسولان او بلکه بهمه ایمان می‌آریم بخلاف بهود و نصاری که از روی حسد بعضی را منکر اند 
(۳) (ذلك فضل اللّه) این صفتها که مذ کور شده افزونی کرم اوست (یؤتیه من بشاء) عطا میدهد بهر 
که میخواهد (والّهواسع) و خدای بسیار فضل است بر حلق خود (علیم) دانا بکسی که استحقاق 
آن دارد علما را در باب هم وب وشن مان اس اهل شریعت میگویند محبت خدای 
یابند و ارادت توفیق و هدایت اوست در دنیا و عطای حسن ثواب کرامت بی حساب در آخرت و 
محبت بنده با خدا ارادت طاعت اوست و احتناب از معصیت او و نزد اهل طریقه محبت خدای 
يابنده آنست که اورا بحضرت خود قریب و نزدیک گرداند و محبت بنده با حق آنکه برای او دل 

از غیر او حالص گرداند ارباب حقیقت ب رآنند که محبت حق قدیم است و محبت بنده حادث 
بیت: چو ہی کر اوضات وم + پس بود وف معا و کم 

هر گاه که صدمات سطوات محبت ذو الجلال از سرادق احتشام یه وحود فانی محبت را در 
توبه اضمحلال اندازد دیگر باره هبوب نفخات از چمن عنایت یب رسیده آن فانی شده را 
بوصف بقا متصف سازد فان محبة العبد للّه افناء التاسوتية فى بقاء اللاهوتية و محبة الله للعبد ابقاء 
اللاهوتية فى فناء الناسوتية و در (منازل السائرین) پير هراة خواجه عبد الله امات فا سره 
فرموده که محبت در بدایات تلذذ است بعبادت و فراغت از فوات اسباب تفرقه و در نهایت دوستی = 
(۱-۳) عبد الله انصاری الحنبلى توفى سنة ٤۸١‏ ه. [۱۰۸۸ م.] فی هرات 


۷۶ - 


کردیم از عصمت انبیا علیهم السلام بر طریق ایجاز صواب چنان دیدیم که بقدر ضرورة 
سخن را دران بسط کنیم تا عوام مسلمانان از نزاهت و طهارة ایشان بر یقینی تمام باشد 
و از شناختن صیغه لت ایشان بر معرفتی کامل و آزین طریق در مهلکی نیفتند و در 
دين زیان زده نشوند جه بسیاری از مسلمانان درین مسئله غلط کرده اند جون حمعی از 
معتزله و متشیعه در عصمت چندان مبالغه کردند که بحد افراط رسانیده و جمعی نیز از 
: متشبه و نقلۀ بی احتیاط در خلاف ایشان جندان غلو کرده اند که بحد تفریط رسانیده و . 
نصرت قول خود را جیزی جند در کتب ياد کرده اند که آنرا هیچ اصلی نیست و بامثال 
آن تمسک ساختن روا نه بلکه نقل کردن آن خود روا نیست زیراکه دران تحقیر انبیا 
است در نظر بی‌علمان و ساده دلان و حق تعالی ما را فرموده است که ایشانرا بر حق 
دانیم و بر ما فرض کرده که تعظیم و توقیر ایشان کنیم و ذکر عثرات ایشان کردن اگر 
نیز به نص صریح یافت شود ادب نباشد فکیف که دروغ باشد و هویدا ترین زلتی از 
زلات که از انبیا علیهم السلام یاد کرده شد به نص مقطوع به زلت آدم است عليه السلام 
که حق تعالی آنرا در قرآن یاد کرده از تناو شجره بچند موضع و چنین اضافتی بوی 
: ذات از برای ذات در حضرت احدیت بفناء رسم حدوث در عین ازلیه از سمنون محبت پرسیدند 
که محبت چیست گفت از محبت حق با بنده میپرسید یا از محبت بنده با حق گفتند از محبت 
حق با بنده فرمود در این ساعت بآنحضرت عليه الصلوة و السلام بودم و نکته از محبت حق با بنده 
میگفتم ملائکه ملکوت طاقت شنیدن آن نداشتند و هم از سمنون منقول است که در محبت سخن 
میاکفت و مرغ روحش که طاثر آشیانه (منه بدا و اله یعود) بود در هوای هویت طیران مینمود و 
مرخی از هوا فرود آمد و منقار بر زمین میزد تا از منقارش خون روان شد و آن مرغ در خاک و خون 
غلطان میبود تا از التهاب آتش محبت که افروخته (نار الله الموقدة اتی) بود پرو بالش بسوخت و 
حان بداد بیت بسکه مغ محری درفم کارت ه حگر لاله بران دلشده زار بسوعت 
حضرت شيخ طریقت قطب المحققین E NT‏ 
مرغ را فهم سخنان شبخ سمنون داد تا حال محبت در یافته محکوم سلطان محبت گشت و په 
جهت موعظه حاضران و تنبیه مدعیان آن صورة بظهور آمد صاحب لوامع انار الله قلوبنا بلمعاته و 
ارادته فرموده که محبت میل جمیل حقیقی است بجمال خودش جمعا و تفصیلا و آن یا از مقام 
جمع بود بجمیع و آن شهود جمال ذات است در مرآت ذات بی توسط کائنات 

(۲-۳) صاحب (فتوحات مکیه) محی الدین العربی توفی سنة 1۳۸ ه. ۱۲4۱1 .] فى الشام 


-۷۵ 


کرده که (... وعَصی ادم ره فغوی * طه: ومعم هذا اه ا ار بان شا ی 
نگذاشت تا بندگان دانند که حال وی دران منافی حال عصات بود جه معصیت 
عصات بعزم دل باشد بر معصیت بی آنکه مجال تأویلی یا شبهذ باشد ومنشأزات آدم 
عليه السلام از نسيان عهد بود رذن لیا من قبل قثب ولد هزم 
طه: ۵ وعهد منسی آن باشد که بعد ازین آية بیان بیان کرد که بادم گفتیم که 
لیس دشمن توو جفت تو است نباید که شما را از بهشت برون کند فلتب اَم اد 
هذا عدو لك و لزوجك ل بخرجتكما مق هقی * طه: ۷ ابلیس آدم را 
بسوگند بفریفت و زنش از طریق میل بخلود بهشت که از احکام جبلت است و يرا 
تسویل کرد که هیچ بنده نتواند بود که بر سوگند دروغ بآفرید گار خود اقدام کند و حق 
را حل و علا درین آية حکمتها بود که در هر یک ازان اعتباری بود عموم بنی ادم را ۱ 
جون شناخت دشمن و بیداری و احتراز از وی و فریفته ناگشتن بتسو یل وی و تدارک 
کردن گناه بتوبه و انابت و اعتراف کردن به بد کرداری و نادانی خود و حق تعالی این 
قصه را که یاد کرد از بهر دانستن این حکمتها یاد کرد و از بهر اظهار فضل خود با آدم 
صفی و کمال اجتبا و اصطفای خود که بعد از توبه و یرا کرامت کرد نه از بهر تحقیر 
بشان آدم و اثبات زلت وی برین وجه باید کردن تا بدانستن آن منتفع شوند نه بر وجهی 


(۱) روعصی آدم) و خلاف کرد آدم عليه السلام (رټه) امر پرورد گار خود را در خوردن میوةٌ درنحت 
(فغوی) پس بی بهره مانده از مطلوب خود که عمر جاودانی بود بعد ازان بتوبه و استغفار قیام نمود 
و حضرت رسالت پناهی علیه السلام را بشفاعت آورد (تفسیر حسینی) 

(۲) (و لقد عهدنا) و بدرستیکه ما وحی فرستادیم (الی آدم) بسوی آدم صفی (من قبل) پیش آزین 
زمان و فرمودیم اورا که گرد شجرة منهیه نگردد و ازان نخورد (فنسی) پس فراموش کرد آن امر را (و 
لم نجد له) و نیافتیم مر اورا (عزما) عزیمتی بر گناه یعنی بخطاً نه بعمد این صورتی ازو سمت 
صدور یافت یا نبود اورا صبری بران منهی عنه (تفسیر حسینی) 

(۳) (فقلنا) پس گفتیم ما (یا آدم ان هذا) ای آدم بدرستیکه این ديو (عدو لث) دشمن است مر ترا (و 
لزوجك ) و مر جفت ترا که حواء است علیهما السلام (فلا بخرجتکما) پس باید که بیرون نکند 
شمارا یعنی سبب بیرون شدن شما نشود (من الجتة) از بهشت (فتشقی) پس تو در رنج افتی یعنی 
چون از بهشت بیرون روی بک یمین و عرق جبین اسباب معاش مهیا باید کرد (تفسیر حسینی) 


2 
دیگر که بدان زیان زده شوند اما زلت غیر وی از انبیا خاصة از مرسلان اگر بنص 
درست که موجب علم باشد ثابت شود هم برین وجه حمل باید کردن و دانستن که اگر 
اکان همچو ما اسیر هوا و شهوت بودندی حق تعالی متایعت ایشان بر بندگان شود 
فرض تکردی و پیشمبر ما را صلی ال مله و آله و سلم که زیدة خلاثق و لاصه 
موحودات بود نفرمودی که (أولیكَ الین دی الله دهم افده ...# الابة. الانعام: A:‏ 
و عجب آنکه خلیل الرحمن که از اولوا العزم مب واریت لت بکرم و نی از 
جملۂ بنی ادم بعبادت حق تعالی بر روی زمین منفرد بود از بهر پدر استغفار خواست 
بسبب وعدۀ که و يرا داده بود (... تفر لَك ...# الآية. الممتحنة: ۷ دران وقت 
نمیدانست که پدر او ازانهاست که روی بهشت نخواهد دید و بدشمنی خدای تعالی بر 
وی حکم رفته است حق تعالی چون این امت را از دوستی کفار منع میکرد و در 
دوستی خود و دشمنی دشمنان خود بمتابعت ابراهیم علیه السلام میفرمود آن یک 
حالت و یرا که دران استغفار پدر کرد از اقتدا بوی استثنا کرد (قَد کانث کم اسوة 
حسة فی انرهیم و الذي مه ..# الاية. الممتحنة: )٤‏ تا اینجا که (. . له ول رهيم یی 
(۱) (اولئك الذین) آنگروه انبیا آنانند که (هدی اللّه) راه نمود خدای ایشانرا بدین خود که اسلام 
است (فبهدیهم اقتده) پس بطریقة ایشان اقتدا کن مراد آنجیزی است که بدان متفق بودند از 
توحید و اصول دین نه فروع مختلف فیها در (مفاتیح الغبٌ) آورده که آنچه حق سبحانه وتعالی 
حضرت محمد عليه الصلوة و السلام را فرموده (فبهدیهم افتده) یعنی بسیّر انبیا اقتدا کن و احوال 
ایشانرا پیروی نما اشارت است بر آنکه بوصف و سیرت هر یکی مطلع شده اجود و احسن آنرا 
اختیار فرماید زیرا که اقتدای پیغمبر بدیشان در اصول دین نشاید چه دران تقلید روا نیست و در 
فروع نیز نباشد چه شریعت او ناسخ شرائم ایشان است پس مراد محاسن اخلاق و مکارم اوصاف 
خواهد بود و از صفات سنیه و خصال مرضیه هر چه با همه ایشان متفرق بوده نزد آنحضرت عليه 
السلام تنها مجتمع است پس از همه افضل و اکمل باشد (تفسیر حسینی) 
(۲) قیل فی التفسیر المظهری روما کان استغفار ابراهیم لابیه) یعنی آزر و کان عما لابراهیم عليه 
السلام و كان ابراهیم ابن تارخ و قد ذکرنا الکلام فيه فى سورة الانعام 
(۳) (لاستغفرن لك) هر آثینه آمرزش خواهم خواست برای تو مالك لك ومالک نیستم ای پدر 
برای تو یعنی نمیتوانم که دفع کنم از تو(من ال از عذاب خدای تعالی (منْ شی) هیچ چیز اگر 


بخدای تعالی باز نگردی (تفسیر حسینی ) 
(۱-۱) مؤلف تفسیر (مفاتیح الغیب) محمد فخرالدین الرازی توفی سنة 1۰ ه.[۱۲۰۹ م.] فى هرات 


۷۷ - 


تفر 11 ما امُلِكَ لك..» الآية. الممتحنة: ۳ دانسته شود که این یک کلمه 
مناسب حال وی نبود و پسندیدۀ حضرت نیفتاده و درین اقتدا بوی نباید کردن و اگر چه 
و یرا درین عذری پیدا و قصدی درست بود (وَما کا اتففاژ انزهیع لایبه ان ومد 
وَعَدَها ای ...+ الابة. التوبة: ٤‏ اکنون حال و قضة زلت انبیا علیهم السلام ازینجا 
فهم باید کردن و مرتبت ایشان در اقتدا ازینحا دانستن و اما آنجه از یوسف عليه 0 
یاد کرده اند که وی قصد زلیخا کرد و(حل همیانه وقعد منها مقعد الرّجل من المرأ و 
اسناد آن از ابن عباس رضی الله عنهما یاد کرده اند قبول آن از وجوه روا نیست اول 
آنکه آنکسانیکه این قصه را برین وجه در کتب یاد کرده اند تا بابن عباس رسانیده اند 
باسناد درست قةّ عن ثقةٍ یافت نمشود با آنکه اگر نیز یافت شدی هم در مثل این قصه 


(۱) (قذ کائتْ) بدرستیکه هست (لْکمٌ) مر شمارا ای مؤمنان (اسوةٌ حَسَنّة) سنتی نیکو که بدان 
اقتدا باید کرد (فی ابرهیع) در سخنان ابراهيم عليه السلام (و الذي َع و آنانکه با وی بوده اند از 
اهل ایمان راد قالوا لقوبیم) یاد کنید جون براهیم عليه السلام و موّمنان قوم او گفتند مر گروه خود 
را از مشرکان که از ما دوستی مجوئید 1 برْوٌ) بدرستیکه ما یزادیم نک از شما که بت 
پرستید (و معا تَعْبدّودً) و دیگر بیزاری میکنم از آنچه میپرستید (ینْ ون ال بجر ای تعالی 
رگفزة یک ) کافر شدیم بدین شما یا بمعبود شما (وبّدا) و آشکارا شد نونک م) میان ما و شما 
الاو دشمنی بدل (و البفضای و دشمنی بدست یعنی محار به راید هميشه یعتی پیوسته 
دشمنی قائم خواهد بود ميان ما و شما بدست و دل (حثی )تا وقتیکه ایمان آرید ال ود 
بخدای تعالی یکتا و یگانه یعنی بیگانگی او بگرو ید حق سبحانه پند میدهد مومنانرا که در تبرا از 
اهل شرک اقتدا بابراهیم عليه السلام کنید (ه ول بْرْهیم) مگر در آن سخن ابراهیم عليه السلام که 
گفت (لابیه) مر پدر خود را که بوعدۀ استغفا رکه با توکرده ام و بوعدۀ ایمان که تو با من‌کردة (تفسیرحسینی ) 
(۲) رو ماکان )و نبود آمرزش خواستن ابراهیم عله الصلوة والسلام (اپه) از برای پدر 
خود (الا عَنْ مَوعدة) مگر از برای وفا کردن وعده که در وقت مناظره (وقدها ا( وعده کرده بود مر 
پدر را آنجا که گفت (ساستغفر لك ربی) و در (ینابیع) آورده که وعده داده بود پدر ابراهیم مر اورا 
که من ایمان آورم پس استغفار ابراهیم عليه الصلوة و السلام آن بود که من طلب آمرزش ومغفرت 
کنم برای تو وقتیکه بگروی (تفسیر حسینی) 

(۳) بگشاد ازار بند خود را وبه نشست نزد او مثل نشست مرد بزن 

(۱-۲) مولف (یناییم الاحکام) محمد الاسفرائینی توفی سنة ۷٤۷‏ ه. [ ۱۳ م.] 


- ۷۸ ۰ 


حجت را نشایستی زیرا که از جملةٌ احادیث آحاد است و آحاد موحب علم نیست دیگر 
آنکه موقوف است بر ابن عباس و اگر چه صحابی تا نشنیده باشد نقل نکند اما جون 
منقول عنه را یاد نکرده است احتمال دارد بلکه غالب آنست که از اهل کتاب بوی 
رسیده باشد و نقل ایشان اعتماد را نشاید زیراکه حق تعالی تفسیق و تکذیب ایشان 
کرده است و گفته که ایشان تحریف کرده اند و گفته است که کتاب بدست خود 
مینویسند و میگویند که آن از نزد خداست آية ‏ .وب هرمن عند الله وما هرمن 
ند ال ...۷ الابة. آل عمران: ۷۸) و آن از نزد خداست و ایشان دروغ بر خدا میگو پند 
E‏ است اية (. .. قیال انیب وم یوت # آل عمران: 
۸ و رسول عليه السلام گفت ایشانرا تصدیق مکنید و تکذیب مکنید و آنچه فرموده 
است که تکذیب مکنید دران قسم باشد که علم آن ہما رسیده باشد از اخبار کتب 
ایشا اما آنجه ضد آن از علم دین ما را معلوم باشد تکذیب واجب بود و عمر خطاب 
ر الله عنه در حق اهل کتاب گفت (لا نصذقهم و قد کدّبهم اللّه) و اکثر قصص 
انبیا که اصحاب تواریخ در کتب آورده اند و مفسران آنرا نقل کرده اند متلقی است از 
یل ایشان و باز گنت آن روا نیست فکیف احتجاج بدان دیگر آنکه ولد پم و 
هم بها ...# الاية, بوسف: : )و بدرستیکه طبع کرد زلیخا در یوسف عليه السلام و 
طمع کردی یوسف عليه السلام در زلیخا اگر ندیدی برهان پرورد گار خود را و هم م زلیخا 
محقق بود و هم یوسف عليه السلام معلق بعدم رو یت برهان محقق باشد هم آن ممتنع 
باشد دیگر آنکه لفظ قرآن که (.. هم با لو ان رأ بان ره ... * الآية. بوسف : ۲4) 
اقتضای آن نمیکند که یوسف علیه السلام قصد کرده باشد زیراکه گفت یوسف قصد 
الله) و نیست آن از نزدیک خدای (ویقولون علی الله الکذب) و میگویند بر حدای دروغ که غیر 
سخن او را سخن او میدانند (و هم یعلمون) و ایشان میدانندکه دروغ میگویند بعد از بیان تحریف 
يهود ذ کر افترای نصاری میکند که در حق عیسی علیه السلام میگفتند که او دعوی الوهیت کرده 
و امت را بعبادت خود فرموده پس رد قول ایشانرا میفرماید (تفسیر حسینی ) 

(۲) (و لقد همت به) و بدرستیکه قصد کرد آن زن بمخالطت یوسف عليه السلام بزنا (و هم بها) و 
قصد کرد یوسف عليه السلام بدفع وی بطریق فرار (تفسیر حسینی) 


-۹ - 

وی کردی اگر نه برهان حق بدیدی و جون قصد یوسف متعلق گشت بدیدن برهان و 
دیدن برهان موجود است پس این قصد ممتنع باشد و اگر کسی گوید که اهل عر بیت 
حائز نداشته اند که جواب (لولا) بر لولا مقدم باشد پس جواب محذوف باشد و تقدیرش چناد 
باشد که رد آن را | برها رَه ) یفعل) جواب آنست که این تقدیرکردن بی بیانی از 
صاحب شریعت صلی الله عليه و آله و سلم که مبین قرآن است تحکم است و اقدام بر 
بیان جنین قضیتی بخود تخمین و این روا نباشد و اما آنچه بدان تمسک ساخته اند از 
قول علماء نحو ما چند لفظ در قرآن میبینیم که اختیار علماء عربیت غير آنست ومع 
هذا اختلاف آن روا نیست و قرآن برقول ایشان حکم میکند نه قول ایشان بر قرآن واين 
نیز هم ازان حمله باشد و اگر چنان بودی که ایشان تقدیر میکنند بایستی که واو نسق 
بودی (و ( ولا آن زا برهن ربه ) ) تا برحذف دلالت کردی پ پس اگر نیزگوئیم جواب 
محذوف است ان محذوف مثل آن بود که (هم بها) تا بران بیان دلالت کردی و تقدیر 
مر 7 اا ور ی ۳ ا 4 5 2 2 ة 
جنان بود که (ر لا آن را برها ره ) هم بها) تشدد ما درنفی این قول که قصه گو یان 
یاد کرده اند از بهر آنست که آنجه ظاهر نصوص بر آن دلالت میکند از سور یوسف 
عليه السلام خلاف آنست که ایشان یاد کرده اند و بیان این سخن آنست که حق 

تعالی بعد از ( ل نوا رغاد رو میفرماید که (- . ذلك لتضرف عله السو و 


لاء ...* الآبة. پوسف: )۲٤‏ و اگر اثبات اشارت بآن کنند که ایشان یاد کرده اند 
نوعی از سوه و فحشاء بوی ملحق کرده باشند و حجتو ظاهر تر آنست که حق تمالی 
و ور 


فرمود (ذلك للم نى لم اخثه بلعب ...# الاية. بوسف: ۹ نارای ان طا 


(۱) ( لولا ان را ) اگر ندیدی یوسف (برهان رټه) برهان پرورد گار خود را کر ا او 
عليه السلام و میان آنچه سبب خشم خدای تعالی باشد پس یوسف عليه السلام بقوت نبوت و مدد 


فتوت درانحال خود را نگاهداشت (كذلك) همچنین اورا ثبات دادیم بر عصمت و عفت (لنصرف) 
تا بگردانيم (عنه السوء) از وی بدی یعنی خیانت در حرم عزیز (والفحشاء) و عملی زشت یعنی زنا 
(۲) (ذلك) این در خواست برای آن کردم (لیعلم) تا بداند عزیز (انی لم اخنه) آنکه من خیانت 
نکرده ام او را (بالغیب) در غیبت وی و حرمت اهل او و حق تربیت وی نگاهداشتم (تفسیر 


حسینی ) 


- ۸0 - 


این بحث و تفتیش کردم تا عزیز مصر بداند که من بر پوشیده‌گی با وی خیانت نکردم 

و خدای تعالی و يرا صدیق خواند و تصدیق کسی که حق تعالی و يرا صدیق خوانده ‏ 
باشد بر ما فرض باشد و چون تصدیق وی کنیم نفی خیانت از وی لازم بود وآنچه قصه 
گو یان یاد کرده ند که (قعد منها مقعد الجل من المرة) خیانت باشد چه بر هیچ عاقل 
پوشیده نباشد که هر که از بهر فعلی بزن دیگر نزدیک شود چنانکه ایشان یاد کردند 
خیانت بر وی کرده باشد و یوسف عليه السلام نفی خیانت از خود کرد و حق تعالی 
و یرا راست گوی خواند پس اثبات آن برین وجه در حق وی روا نباشد و دیگر آنکه 
زلیخا پیش ازین بر وی این دعوی کرد که وی قصد من کرد و حق تعالی بر صدق 
یوسف و کذب زلیخا اقامت برهان کرد و اگر گویند برادران یوسف هم از جملة انبیا 
اند و آنچه خدای تعالی بنص صریح ازیشان یاد کرد افزونتر از آنست که از یوسف یاد 
کرده شد جواب گوئیم که نبوة برادران یوسف بنص صریح متواتر که موجب علم باشد 
بما نرسیده است و آنجه حق تعالی فرمود فا باه ول لب وم رت لی 
اپرهیم و [سمعیل و اشطق و يعقوب و الاسَباط ...< الآية. البقرة: ۹) احتمال دارد که 
اسباط فرزندان صلّبی یعقوب باشند و احتمال دارد که همه دران داخل باشند و احتمال 
دارد که بعضی باشند و احتمال دارد که مراد از اسباط انبیاء بنی اسرائیل باشند که 
همه از فرزندان یعقوب اند و بنص مقطوع به پیش ما درست شد که یوسف عليه السلام 
پیغمبر مرسل بود از جملة آنها که حق تعالی با پیفمبر صلی الله عليه و آله وسلم گفته 


(۱) ترجمه: به نشست ازان حای نشست مرد با زن 


(۲) (قولوا) بگوئید ای متابعان ملت ابراهیم یعنی اعراض کنید از قول بهود و نصاری و در جواب 
آنکه شمارا به جهودی و ترسائی دعوت میکنند بگوئید (أمتا بالله) بگرویدیم به حدای روما انزل 
الینا) و آنچه فرود آمده است بما یعنی قرآن رو ما انزل) و بآنجه فرو فرستاده شده است (الی 
ابراهیم) بسوی ابراهیم که پیست صحیفه بوده است (و اسمعیل و اسحق) و بفرزندان او اسماعیل و 
اسحاق (و یعقوب) و به نبیر او یعقوب (و الاسباط) و بفرزندان یعقوب اگر چه باولاد ابراهیم و 
یعقوب هیچ کتابی فرو نیامده اما چون متعبد باحکام صحف بودندگان که آن نیز بدیشان منزل 
است چنانچه قرآن نیز منزل است بر ما (تفسیر حسینی) 


- ۸۱ - 


نود که راولت این هدی الله هی فده ...+ الآية. الانعام: باون 
عليه السلام قبانی عصت ب اشت یشان جیگ آبگه ی ما ES‏ 
که برادران یوسف عليه السلام اگر چه پیغمبر بودند وآنچه کردند پیش از نبوة کردند و 
آنچه از یوسف علیه السلام باز میگو یند معلوم نمیشود که قصد زلیخا دران وقت بود که 
حق تعالی ویرا بمقام نبوة نرسانیده بود یا بعد ازان در زمان نبوة و آنچه در قضها یاد کرده 
اند که (قمد منها مقعد الرحل من المرأة) خود بر وی روا نباشد و پیش ازان هم روا نباشد 
زیرا که وی در حال نبوة چون ذکر کید زنان کرد نفی خیانت از خود کرده و هر جه 
پیغمبران گویند جز راست نباشد پس بهیچ حال اثبات این صورت روا نباشد و باز 
گفتن آن بهمه حال روا نیست جه اگر از یکی آحاد امت فعلی چنین صادر شود و 
دیگری آنرا بچشم خود به بیند روا نباشد که آنرا باز گو ید فکیف آنچه آنرا بیقین نداند 
و آنکه معتاب پیغمبر مرسل باشد (نسئل‌اللّه العافية عن استماع تلك القصة فکیف عن 
التحدث بها) [۲] و آنجه از داود علیه السلام نقل کرده اند که اوریا را بالزام فرا پیش 
ثابوت فرمود داشتن تا وی کشته شود و زنش را بعد از وی زن کند و غیر آن از سخنها که 
مخالف اصول دین است و باز گفت آن حرام از طریق نقل اعتباری ندارد و نیز مخالف 


اصول دين است چه نسبت ظلم به پیغمبر مرسل کرده اند و از ظاهر آیة را هذا اخی له 


لډ 


۳9 
و 


= < n lo Soa On 

تشع ونسعون نعجه وی نعجة واجدة ... الایة. ص: ۳) [۳] و اية دیگر که بعد از 
آنست روشن نمیشود که عزم داود عليه السلام درین قضیه چه بود و نه از رسول صلی 
الله علیه و آله و سلم که مبیّن قرآن بود در آن نقلی یافت میشود جمعی از مفسران از قول 
(۱) (اولئك الذین) آنگروه انبیا آنانند که (هدی اللّه) راه نمود خدای ایشانرا بدین خود که اسلام 
است (فبهدیهم اقتده) پس بطریقةٌ ایشان اقتدا کن مراد آنجیزی است که بدان متفق بودند از 
(۲) ترجمه: عافیت میخواهیم بخدا از شنیدن این قصه پس چگونه گفتار بکنیم بدان 

69 ان هدا اخی) بدرستیکه این برادر من است در دين و صحبت (له تسع و تسعون نعجة) مر اورا 
نود و نه میش است (و لى نعجة واحدة) و مرا یک میش و بس (تفسیر حسینی ) 


> 


- ۲ - 


اهل کتاب این قضیه را ببدترین وجهی یاد کرده اند و ایشان دران نقل مصیب نیستند 
ازان وجوه که پم ق ای ی ی 
باه سای E a‏ ار یا ی 
TT‏ ماهی پر حق امت با بل گت( . وال" کی 
مق اْحطَاء نیبم على بَعْضٍ ..* الایة. ص: ۲۶) [۱] و اين تأ يل بنظم قرآن 
ماننده تر از دیگر تأو يلات است و بطریق احتباط نزدیک تر و مؤکد این تأویل آنست 
که بعد ازین آيةمیفرماد ( داد جع فى رض فاخکُم نلاس باق 
..* الایة. ص: )۲٩‏ [۲] و ازینجا روشن شد که وی درین قضیه حاکم بود نه خصم و 
اگر نه چنین بودی نه گفتی (فاحکم بین الناس بالحق) و تواند بودن که مراد ازین آیات 
غير این است که یاد کردیم و چون این قصه در قرآن مبهم است و از رسول الله صلی 
الله عليه و آله و سلم دران بیانی واضح بما نرسیده که اعتمادرا شاید احتیاط در توقف 
باشد و اعتقاد باید کردن که اگر قصۂ زن اوریا را اصلی هست برغیر ازین صیغه تواند 
بود که قصه گو یان آنرا ایراد کرده اند و از امیر المؤمنین علی رضی الله عنه نقل کرده 
اک وی کف ی دیف تخد در ع ا رواب الصا جا ا او 
و آنجه ازین بکار نزدیک تر است آنست که بعضی اورده اند که داود را عليه السلام 
بی اختیار نظر بر زن اوریا آمد و یرا از حسن وی تعجب آمد و از روی محبتی و ارادتی 
که صلحای امت را با پیغمبران بود نه از روی حکم و سلطنت و را گفت اگر توانی 
و یرا از بهر من بگذار تا من و يرا زن کنم و بعضی گفته اند که اوریا و يرا میخواست ` 
(۱) (و ان کثیرا) و بدرستیکه بسیاری (من الخلطاء) از شرکای که مال بهم خلط میکنند (لیبغی) 
هر آثینه ستم میکنند (بعضهم علی بعض) برخی از ایشان بر بعضی و زیادت از حق خود میطلبند 
(تفسیر حسینی ) ۱ 

(۲) (یا داود) ای داود رالا جعلناك ) بدرستیکه گردانيديم ترا (خليفة فی الارض) خلیفه در زمین 
یعنی رتب خلافت بتو ارزانی داشتیم يا ترا خليفة انبیا علیهم السلام که پیش ی از تو بودند ساختیم 
(فاحکم) پس حکم کن (بین التاس) میان مردمان (بالحق) براستی (تفسیر حسینی) 

(۳) ترجمه: شخصیکه بگفت قصُ داود حسب اعتقاد قصه گویان دره بزنم !ورا درف که به 
بهتان کنان میزنم 


- ۳ - 


داود عليه السلام بعد ازان که وی طلب خطبه کرد بفرستاد و و یرا بخواست و حق 
تعالی بدین سبب با وی عتاب کرد و هریک ازین دو صیغه بمثلی که خصمان زده اند 
تشابهی دارد خدا بداند که حقیقت آن چیست بلی ما از طریق علم دين دانسته ایم که 
یاد کردن این قصه بران وجه که قصاص ايراد کرده اند روا نباشد زیراکه حق تعالی 
پیغمبران را از بهر دفع ظلم و رفع فساد بخلق فرستاده است و بندگانرا فرموده که 
متابعت ایشان کنند و گفتار و کردار ایشان پیشوای خود سازند چون امثال این در حق 
ایشان روا دارند این قول مفضی شود بدانجه خلاف این معانی باشد و حق تعالی هر 
آنچه فرماید جز حق محض و عدل صرف نباشد پس لازم آید که حق تعالی خلق را 
مطلقا فرماید که پیروی ایشان کنند از آنچه منافی حق بود و مخالف عدل معصوم 
دانیم امام ابومنصور ماتریدی رحمه اللّه گفته است که نظر اقتضای آن میکند که تأکید 
وجوب عصمت در حق انبیا علیهم السلام افزون ازانست که در حق ملائکه زیرا که 
خلق بمتابعت انبیا مأمور اند به متابعت ملانکه مأمور نیستند و عجب از جاهلی که 
چنین سخن را بر سماع عوام مسلمانان نشر کند آخر اگر معرفت بمراتب انبیا ندارد و 
حق معرفت ایشان از اصول دین حق نشناخته است این فرومایه از علم شرع نشنیده 
است که اگر کسی چنین حال از مسلمانی تباه کار نه از مؤمنی پرهیزگار به بیند و 
بداند و یرا باز گفت آن روا نباشد و اگر باز گوید غیبت و عیب باشد و بعد از مرکب 
بدتر و ناپسندیده تر چون در آنجه میداند از آحاد مسلمانان حال اینست و در آنجه نداند 
و آنگاه از انبیا علیهم السلام چنین قضها بگذاف باز گوید حال وی چه باشد اعاذنا 
الله عن ذلك بعصمته و توفیقه 

و اما آنچه در تزو یج زینب یاد کرده اند از همه نازیباتر است یعنی رسول را 
صلی الله علیه و سلم بر وی نظر افتاد و علاقه اندر وی پیدا شد و این دروغ محض و 
(۱) فاذا ثبت ان العصمة واجب فى حق الانبیاء وجب ان یکون معصوما عن الصغائر و الكبائر لانا 
لوجوزنا منه الكبيرة فیجوز منه الکفر و لو جوزنا منه الصغيرة فیجوز منه الکبیرة لان الصغيرة مع القصد و 
النية تکون كبيرة و هذا لا يجوز فوجب ان یکون معصوما عن الصغيرة و الکبيرة و معصوما عن النية 
بالصغيرة و الكبيرة (تمهيد ابو شکور) [مؤلف (تهید) ابو شکور محمد السالی الحنقى] 


6 - 


بهتان صریح است و هرگز هیچ ناقل که بنقل وی کم و بیش اعتدادی باشد یا هیچ 
راوی که بروایت وی اعتمادی تواند بود آنرا یاد نکرده است و در آنجه بما رسیده است 
از کتب علمای اعلام که در تاریخ زمان رسول صلی الله علیه و سلم و دیگر ذ کر احوال 
وی و سیر صحابه ساخته اند هرگز ذکر آن نیافتیم و آنچه در کتب احادیث مذ کور 
است آنست که رسول صلی الله علیه و سلم زنب رضی اللّه عنها را از بهر زید حارثه 
رضی اللّه عنه که و یرا به پسری پذیرفته بود و و يرا زید بن محمد میگفتند و زینب با 
اولیاء او راضی نبودند زیراکه زید از موالی بود و زینب زنی بود که شرفی داشت 
دختر عمةٌ پیغمبر بود صلی و ری و و مس وب 
ننگ داشتندی خدای تعالی آية فرستاد که (وَمَا کال ونر ول موم اذا قضصّی ال و 
ر 6 سوه مر 1 یکول 1 الخيرة م من آنرهم ...# الآية. الاحزاب: E‏ از مومن عبد 
له جحش بود برادر زینب و مراد از مؤمنة زینب یعنی ایشانرا نرسد و نسزد که چون خدا 
و رسول کاری باز گزارند ایشان بر آن نگزینند ایشان راضی شدند به فرمودۀ خدا و 
رسول کار کردند و زینب زن زید شد و اهل جاهلیت زن کسی را که به پسری پذیرفته 
بودندی بر خود حرام داشتندی همجون زن پسر خود و حکمت حق تعالی اقتضا چنان 
کرد و ایشانرا ازین عادت بان زند آن کار بفعل رسول علیه السلام بر ایشان آسان گرداند 
(۱) (وما کان لمؤمن) و نباشد مر هیچ مردی گرو یده را یعنی عبد الّه بن جحش را (ولا مؤمنة) و 
نه هیچ زن ایمان آورده یعنی زینب را (اذا قضی اللّه ورسوله) چون حکم کرد خدای تعالی و رسول 
اورامراً) کار یرا د یعنی انکاح زینب بزید (ان یکون لهم الخیرة) آنکه باشد مر ایشان را اختیاری یعنی 
بر گزینند (من امرهم) از کار خود چیزیرا بلکه واجب بود بر ایشان که اختیار خودرا تابع اختیار 
خدای تعالی و رسول بسازند (وََن ب الل رَو و هر که عاصی شود و مخالفت کند خدای 
تعالی و رسول اورا یا از حکم کتاب و سنت بگذرد (فقَدٌ صل پس بدرستیکه گمراه شود (ضل؟ 
میا * الاحزاب: )۳٩‏ گمراهی هویدا جه اگر خلاف از روی اعتقاد کند کفر است بعد از نزول 
این آیت زینب و برادر راضی شدند و آن عقد وجود گرفت و حق تعالی پیغمبر عليه السلام را 
اعلام کرد که در علم قدیم ما مقرر شده است که زینب داخل ازواج طاهرات تو باشد پس میان 
زید و زینب ناسازکاری پدید آمد بمرتبه که زید چندین نوبت عزم طلاق زینب کرد و حضرت 
عليه السلام مانع ميشد (تفسير حسینی) 


-۸۵ - 


و زن زید را بعد از مفارقت از زید بحکم سماوی بزنی پیغمبر صلی الله علیه و سلم 
دهد تا مخالفت آن عادت بر صحابه آسان شود چه اگر رسول را صلی الله علیه و سلم 
ندیدندی که زن متبتی خود را زن کرد حرحی ازان در سینهای ایشان بماندی و طبع 
ایشان از صحیت آن زنان متنفر بودی و کار زنان شوهری کاریست که بی میل نفس و 
معاونت طبع میسر نشود و حق تعالی پیغمبر را صلی الله علیه و سلم خبر کرد که زینب 
زن تو خواهد بودن پس کراهتی از صحبت زینب در دل زید بنهاد زید بحضرت رسول 
آمد و گفت زینب زن شریف است و بزبان بر من خیرگی میکند من صحبت و يرا 
نمیخواهم و يرا طلاق میدهم رسول عليه السلام زیدرا گفت زن خود را نگاهدار از 
خدای پرهیز یعنی که زن را بی موجبی ظاهر طلاق میدهی خی ای پیت ان کات 
که [۱] از رسول علیه السلام صادر شد با وی عتاب کرد و گفت چیزیکه خدای تعالی 
آنرا پیدا خواهد کردن تو آنرا پوشیده میداری تو از مردم میترسی خدای اولیتر که از وی 
ترسی یعنیکه از طلاق زید زینب را و تزو یج خود و یرا احتراز میکنی از ترس زبان 
منافقان و یعلمان که گویند زن پسر را زن کرده است بعد از آنکه میدانیکه ما حکم 
2 ایم که چنین خواهد بودن و ترا زان خبر ذادیم رو تقون ی نم الله َو 
بمب منت کل آنیك عبت روجک وله فی فی فیک »الم خی الس و 
اله احق حو آن تخشی ...# الاية. الاحزاب: ۳۷) پس حکمتیکه درین حکم بود ا دکرد و 
a‏ 
تعالی باسلام (علیه) برو باسلام و توفیق خدمت و متابعت تو (و انعمت علیه) و تو انعام کرد برو 
بپروردن و آزاد کردن و فرزند خواندن یعنی زیدرا که مستغرق دریای نعمت خدای تعالی و رسول 
GO ۳ 5‏ ۰ 1 وم ۳ 1 

است که (امسك عليك ) نگهدار برای خود (زوجك ) زن خود را یعنی زینب (واتق الله) بترس از 
خدای تعالی در کار او و از روی ضزر طلاقش مده (وتخفی فی نفسك) و پنهان میکردی در نفس 
خود (ما الله مبدیه) آنجه خدای تعالی پیدا کننده آن است یعنی آنرا که زینب داخل ازواج 
at‏ بود (و تخشی را 9 
SS‏ ۱ 
بسبب علم است (. .. اما یخی الله من عبادو الوا .. الایة. فاطر : ۸) پس بحکم (انما اعلمکم 
باللّه اخشیکم) از همه عالمیاد اخشی بود (تقسیر حسینی ) 


- ۱ - 


کف حون ند اچ :غود ارو باز ا کی ویر ا ی ی اند کی را ی 
تو دادیم تا برمؤمنان حرجی نباشد از تزویج زنان ادعیا (پسر خواندة)خود چون ادعیا حاجت 


ای 


خود ازیشان گذارده باشند یعنی طلاق داده باشند و عڌت گذشته (.. فلا قضی رید 
منها وطر روجا گها ...* الآية. الاحزاب: ۳۷) و در حدیث است که زینب رضی ال 
عنها بر زنان رسول علیه السلام فخر آوردی و گفتی شما را پدران بزنی به پیغمبر دادند 
و مرا دای تعالی بوحی سماوی بوی داد و در حدیث است که جون عدت زینب از 
زید رضی الله عنهما بگذشت پیغمبر صلی اللّه علیه و سلم زید را گفت برو و زینب را 
بگوی که پیغمبر خدا ترا یاد میکند یعنی ترا میخواهد زینب گفت من کاری نکنم که 
دستوری از خدا نخواهم یعنی بی استخاره نکنم و بر حاست و در جای نماز رفت و 
قرآن فرود آمد رف قطلی ری ها ور گها) پیغمبر صلی الله عليه و سلم بر 
خاست و بخانهٌ زینب رفت بی آنکه دستوری خواهد در خانه رفت و وی سر برهنه بود 
آستینش بر سر افکند و گفت (یا رسول الله بلا خطبة و لاشاهد) پیغمبر صلی الله عليه و 
سلم گفت ترا خدای تعالی بزنی بمن داد جبرئیل گواه است (الّه المزوج و جبرئیل 
الشاهد) بعد ازین حالت منافقان ز بان بر پیغمبر دراز کردند و گفتند که خود میگو ید 
و گفت خدایا رسول تو مرا خواستگار کرده اگر من شايستهةٌ او یم بدو ده فی الحال دعاء او 
مستحاب شد این ایت امد «فلما قضی زید) تا آخر 

(۲) (فلما قضی زید) پس آن هنگام که برسید (منها) از زینب (وطرا) بحاجتی که داشت و در 
موضح آورده که مراد زید طلاق زینب بود جون مراد خود ازو یافت یعنی طلاقش داد وعدت بسر 
آمد (زوٍجناکها) ما اورا بتو دادیم (لکیلا یکون) تا نباشد بعد از تو (علی المؤمنین حرج) بر مؤمنان 
تنگی یا ائمی و وبالی (فی ازواج ادعباثهم) در خواستن زنان پسر خواندهای خود را (اذا قضوا منهن 
وطراً) چون برسند بمراد خود از ایشان یعنی طلاق دهند و عدت بگذرد (و کان امر اللّه) و هست 
کاری که خدای تعالی خواهد (مفعولا) بودنی بی شبهه چنانچه مهم زینب رضی اللّه عنها سید 
عالم عليه السلام بعد از نزول آیت بخانة زینب رفت بی دستوری وی زینب گفت یا رسول اللّه بی 
خطبه و بی گواه حضرت عليه السلام فرمود که (اللّه المزوج و جبرئیل الشاهد) و زینب بر سائرزنان 
فخر میکرد که الله تعالی مرا تزو یج کرد به پیغمبر عليه السلام و متولی تزو یج شما اولیای شما 
و 


- #۷ - 


که نان پسران شا بر شما حرام است زن مکنید وزن پسرحودرا زن کرد دای تعالی 
قرآن بجواب فرو فرستاد که (مَا گا على ال ِن حجر ...# الایة. الاحزاب: ۳۸) تا 
هر ۱ E‏ ین سول ال وم ان و كان الله 
بل س کلیم # الاحزاب: ٠‏ ا قصه بدرستی بدین منوال بوده است و آنجه 
رشامان ۱ و بی دینان در ز بان مردم افکنده اند که نظر رسول صلی اللّه علیه و سلم بر وی 
آمد و دلش بوی متعلق شد و گفت سبحان الله مقلب القلوب شعبه ایست ازانچه منافقان 
گفتند در زمان رسول صلی الله علیه و سلم و از جملۀ آن گفتها است که نسبت واضع 
آن باهل نفاق نزدیک تر است با اهل ایمان و عجب آنکه بنابرین قصه بعضی متأخران 
از علما در فروع مذهب خود یاد کرده اند که هر زن پیغمبر صلی اللّه عليه و سلم را که 
نظر بر وی آمدی بر شوهر حرام شدی و این سخن را در شرع از کتاب و سنت اصلی 
نیست و اگر کسی از اهل علم آنرا در سلک مسائل شرعی کشیده است دران مصیب 
نبوده است جون راه قیاس درین صورت مسدود است و نقلی معتد به درین موحود نیست 
و هیچ ناقلی آنرا بسندی متصل یاد نکرده است از چه وجه بی ضرورتی بر چنین خطر 
SASL Ea‏ یمه امت کنند بلکه این از 


(۱) (ما کان) نیست (علی النب) بر پیغمبر (من حرج) هیچ روندی و و بالی (فیما فرض الله له) در 
آنجه تقدیر کرده است خدای تعالی برای او 

(۲) (ما کان محمد) نیست محمد (ابا احد من رجالکم) پدر هیچ یکی از مردمان شما و اگر جه پدر 
طبب و طاهر و قاسم و ابراهیم رضی الله عنهم بود اما ایشان بحد رجال نرسیدند پس اورا فی 
الحقیقت پسر صلبی نیست که میان وی و آن پسر حرمت مصاهرت باشد (و لکن رسول الله) و 
لیکن او فرستادۂ خداست (و خاتم التبیّن) و مهر پیغمبران یعنی بدو مهر کرده شده در نبوت و 
پیغمبری برو ختم کرده اند و خاتم بمعنی آخر نیز همست یعنی او است آخر انبیا بنور ظهور 
جنانجه اوّل ایشان بود بظهور نور رو کان اللّه) و هست خدای تعالی (بکلّ شی علیما) بهر چیزی دانا 
پس میداند که کیست سزاوار آنکه نبوت برو ختم شود در (عیون الاجوبت) [مولف (عبون الأجوبة) عبد الکرم بن 
هوازن القشیری توفی سنة 400 ه. [۱۰۷۳ م.] ] آورده که صحت هر کتابی بمهر اوست حق سبحانه پیغمیر را 
مهر گفت تا بدانند که تصحیح دعوت محبت الهی جز متابمت حضرت رسالت پناهی عليه السلام نتوان کرد ران 
کنتم تحبون الله فاتبعونی) وشرف جمله انبیا نیز بدان حضرت علیه السلام وشاهد بر کتاب مهر اوست (تفسیر حسینی) 


AA -‏ 
مفتریات زنادقه است که در حق پیشوایان خود که دْعَاة ضلالت اند تقریر کرده اند که 
چون نظر ایشان بر زنی آید بر شوهر واجب بود که و یرا از بهر ایشان بگذارد فلا جزاهم 
الله عن الاسلام و اهله خیرا و از جمله آنچه دلالت میکند بر نفی نظر کردن رسول صلی 
له علیه و سلم بنامحرم و پاکی نظر وی از آنچه بخیانت مانندگی دارد اگر چه فی 
جات باق شتا کا یچ ن و حون چ کی مرفگه ماخ 
کرد و فرمود که ز نیز اگر دست بر آستان کعبه زده باشند ایشانرا بکشند و از جمله یکی 
ازیشان عبد الله ابن سعد ابی سرج بود که روز فتح مکه عثمان رضی الله عنه دست 
وی گرفت و به حضرت پیغمبر صلی اللّه علیه و سلم آورد و وی برادر رضاعی عثمان 
بود و چند کرة از پیغمبر صلی اللّه عليه و سلم در خواست که دست بوی دهد تا بيعت 
کند و رسول عليه السلام خاموش بود بعد از چند نوبت بیعت او قبول کرد پس روی 
بسوی جمع کرد و گنت من از بهر آن خاموش بودم که تا یکی از شما بر خیزد و 
گردنش بزند یکی از صحابه گفت یا رسول الله چرا بچشم اشارة نکردی گفت نسزد 
هیچ پیغمبریر! که نظر وی متضمن خیانتی باشد (ما کان لنبی ان یکون له خائنة 
الاعین) چون رسول صلی الله علیه و سلم اشارة بچشم در قضیه که امضای آن از روی 
مصلحت دین صواب دانست روا نداشت و در حق خود آنرا از حیانت نظر شمرد و جون 
از روی صورت بخیانت مشابهتی داشت ES‏ ری ای ۱2 
صفت که یاد کرده اند در حق وی روا دارند و اگر گویند که نه بقصد بود پس در دل 
بو معا اعشاف ندازنه ا و تناس و قرو ویر 
اختیار وی بود و هر گفت و هر فعلی که از وی صادر شد عصمت حق دران مقترن بود و 
من در قرآن از طریق فهم اشارتی یافتم بنزاهت نظر e‏ ار 
ناپسندی بر خویتر وجهی و آن درین آية است (قل لوين فْضوا من ابضارهم 9 
الاية. النور : ۰ یعنی مۇمناترا EG EE‏ روت ی 
مراد آنست که دیده از آنچه نظر بران روا نیست بر هم نهند و حطاب در مثل این مواضع 


(۱) (قل) بگو ای محمد (للمؤمنین بغضوا) مر مردان گرو یده را که فرا گیرند و نپوشند (من 
ابصارهم) از دیدهای خود از دیدن نامحرم که نظر سبب فتنه است (تفسیر حسینی) 


-۸1- 
اکثر و اغلب آنست که بظاهر با پیغمبر است صلی اللّه علیه و سلم اگر چه مراد بدان 
امت بوده اند حنانکه ( تَجْعَل مَعَ لاله اخ ..# الابة. تب 1 
اما تلع ندل الکیر آحدهما او کلاهما ...+ الآية. الاسراء: ۴ تا اینجا که .. ر 
ارحمهما کما بیان صغیرا * الاسراء: ۲4) و نظاثر این در قرآن افزونتر ازانست 3 
باستشهادش حاجت افتد و درین موضع خطاب از پیغمبر بگردانید وگفت بگو مومنانر 
تا جنین کنند تا اشتباه بر خیزد که مراد وی است یا امت و کوته نظرانرا در حق او 
جنین نه اندیشند و بدانند که نفس وی در امر حق بفرمان وی بود و هوا را بر وی 
سلطانی نبود و قرین وی از جن مسخر و منقاد وی بود و جز بخیر و یرا نفرمودی صلی 
لله علیه وسلم افضل ما صلی علی نبی من انبیائه و از جمله آنچه اعتقاد نباید داشت 
ازین باب (تلك الغرانیق ان اسک د اا روات ۱ یاد کرده اند و حاصل 
این سخن آنست که رسول صلی اللّه علیه و سلم نماز میکرد و سورة النجم میخواند چون 
(۱) (اما ییلغن) اگر برسد (عندك الکبر) نزدیک تو بزرگ سالی و کبر سن (احدهما) یکی از 
ایشان (او کلاهما) یا هردو ایشان یعنی بزیند تا پیر شوند و محتاج خدمت تو گردند (فلا تقل لهما 
اف) پس مگوی مر ایشانرا اف و آن کلم زجر است که چون کسی از چیزی بتنگ آید یا برو 
گران گردد یا بناپاکی آلوده شود این کلمه میگو ید حق سبحانه فرمود که این کلمه مر ایشانرا 
مگوئی یعنی از ایشان به تیگ میا و صحبت ایشانرا گران مشمر (و لا تتهرهما) و بانگ بر ایشان 
مزن و سخن ایشانرا جواب درشت باز مده ... و قل لهما قولا کریما * الاسراء: ۲۳) و بگوی مر 
ایشانرا سخنی نیکو از روی ادب و حرمت یعنی ایشانرا بنام مخوان و گفته اند که بایشان چنان 
سخن گوی که بندة گنهکار عاجز با خواجه خشمناک درشت خوی گوید (و اخفض لهما) و 
فروگیر برای ایشان (جناح ال ...* الآية. الاسراء: ۲4) بال تذلل و تواضع رای با ابات بزر کین 
وتکبر مکن بلکی بملایمت و تلطف پیش از (من الرحمة) از فرط بخشش بر ایشان برای آنکه تو 
روزی محتاج ایشان بودی در تربیت و ایشان امروز محتاج تواند در خدمت و تقویت (وقل رب 
ارحمهما) و بگو ای پرورد گار من ببخشای بر ایشان (کما ربیانی) همچنانکه پرورند مرا (صغیرا) در 
حالتی که خرد بودم و حقیقت دعاء رحمت از ولد در حق والدین آنست که اگر مؤمنند ایشانرا به 


بهشت رسان و اگر کافرند راه نمای باسلام و ایمان و خوشنودی حضرت الهی برضای والدین باز 
بسته است (من راضی عنه والداه فانا عنه راض) (تفسیر حسینی ) 
(۲) غرانیق جمع غرنوق بالضم جوان نازک اندام و سپید فام (کشف اللغات) 


۹۱ - 


باینجا رسید (َفرم لت الْعزی * موه ال لاخری * النجم: ۲۰۹ شیطان 
در ز بان او افکند (تلك الغرانیق العلی وان شفاعتهن لترجی )و این حدیث را هیچ امام از 
امه حدیث بر طریقی که حجت را شاید نقل نکرده است و اکثر آنها که نقل کرده اند 
از سعید ابن جبیر نقل کرده باشند و آن از ابن عباس و راوی از سعید گفته است لا 
اعلمه الا من ابن عباس یعنی نیمدانم این حدیث را که سعید روایت کرده است الا از 
ابن عباس و بچنین روایتی چنین قصتی را نتوان اثبات کردن با آنکه از کسانیکه این 
حدیث را در تفاسیر از ایشان نقل کرده اند تا سعید حبیر کسانی اند که حال ایشان در 
عدالت دانسته نمیشود و اگر این حدیث نیز باسنادی پسندیده یافت شدی هم حجت را 
نشایستی زیراکه از جملۀ آحاد است و آحاد موجب علم نمیباشد فکیف که دران سخن 
بسیار است و با جندین علّت منافی اصول دین است جه روا باشد که رسول صلی الّه 
علیه و سلم بدانچه شیطان بر وی القا کند تلفظ کند و گفتۀٌ شیطانرا از وحی که 
جبرئیل مبلغ آن باشد تمییز نکند خاصه در حالت نماز آنگاه تلفظ بکلماتیکه حملگی 
آن کفر است و فساد این اعتقاد در دین اسلام سخت ظاهر است و برهان بطلان این 
قول بر هیچ موحدی که فهمی دارد پوشيده نماند و اگر نیز از نقل و تزئیف این حدیث 
از طریق نقل بیخبر باشد و عحب از ناقلان ساده دل که این جنین حدیثی را در کتب 
ایراد کنند و درین خللها که در ضمن آنست چه از طریق دين و چه از روی عقل 
اندیشه نکردند و ندانستند که حق تعالی در اول این سورة هم یاد کرده که صاحب 
یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گمراه نشد و از هوا سخن نمیگوید (ما صل 


(۱) (افرایتم اللات و العزی) خبر دهید مرا که لات و عزي (ومنوة الثالثة الاخری) و منات سيوم 
دیگر میتوانند کرد اينها که خدای کرده است لات بتی بوده است مر ثقیف را بطائف یا قریش را ۰ 
بنخله و عزی درختی است که غطفان آنرا پرستیده اند و منات صخره ایست که هذیل و خزاعه 
گردان طواف میکردند یا بتی مسلسل که بنوکمب عبادت آن مینمودند و معتقد کفاران بوده که در 
درون هر بتی جنی است و این جنیان یا ملانکه بنات الله اند (تفسیر حسینی) 


(۲) این بتها که بلند در مرتبه اند شفاعت اینها البته اميد داشته میشود 


٩۱ - 


صَاحبکم وما وی * وما نطق عن وی * إن هو لا وحن وی * النجم: ۰۲ 4) 
حگونه روا باشد که هم دران حالتکه آنسوره میخواند و در نماز باشد کلمات کفر بر 
زبان مبارکش برود و اين نطق باشد تعالی اللّه عن ذلك و حل منصب الرسالة عن مثل 
هذه الغر القصة و حدیث درست است که عبد الله بن عمر رضی الله عنه گفت که هر 
چه از پیغمبر عليه السلام ميشنیدم مینوشتم قریش مرا ازان نهی کردند و گفتند پیغمبر 
عليه السلام بشر است و در حال سخط و رضا سخن گوید هر چه از وی بشنوی نتوان 
نوشت و اشارة این گویند گان درین سخن این بوده است که بشر چون خشم گیرد افتد 
کی بگرید که کی تابن مرج در هت رال یی عرش 
این سخن را با رسول صلی الله علیه و آله و سلم باز گفت رسول عليه السلام فرمود که 
بنو یس که بدان خدای که دارای حان محمد است که جز سخن حق ازان بیرون نباشد 
واشارة بدهان خود کرد که لفظ حدیث اینست (اکتب فوالذی نفس محمد بیده ما خرج 
منه الا الحق) و اشار الی فيه اثبات چنین حدیثی که درست نمیشود که جگونه رفت و 
که آنرا نقل کرد با وحود جنین حدیث درست مبین که رسول صلی الله عليه و آله و 
۱ات میا جوا رنه و کدی 
ا ون سول لا کی للا اذا 5ه می القی الشَیْطَان فی ] منیته 
...2 الایة. الحج: ی ا آنست که لفظ قرآن منبی 
(۱) (ما ضلَ صاحبکم) گمراه نشد صاحب شما یعنی محمد عليه السلام و تسميةٌ صاحب جهت 
آن است که پیغمبر علیه السلام مأمور بود بصحبت کافران جهت دعوت ایشان (وما غوی) و خطا 
نکرد و معتقد هیچ باطلی نشد (و ما ینطق) و سخن نمیگوید (عن الهوی) از هوای نفس خود یا 
بآرز وی طبع خود یعنی بباطل تکلم نمیکند و اصل معنی آن است که نطق او بقرآن است از هوای 
نفس او نیست (ان هو) نیست آنجه بدان ناطق میشود (الاً وحی بوحی) مگر وحی که فرو آمده 
میشود بوی (تفسیر حسینی ) 
(۲) در بعضی از تفاسیر قصه القای شیطان در امنیت پیغمبر عليه السلام بر وجهی آورده اند که 
مرضی اهل تحقیق نیست و ما از تأویلات علمالهدی و تیسیر و دیگرکتب من چوت (لممتمد 
فى المعتقد) و (روضة الاحیاب) میات انوار جمال مولفه الی یوم الحساب آثرا اینجا ایراد کردیم = 


(۱-۲) مؤلف (روضة الاحباب) جمال الدین عطاء الله توفی سنة ٩۲‏ ه. [۰ ۲.2۱6۲ 


-4۲ - 


= بطریقیکه مستحسن اهل سنت است آورده اند که چون سور (و النجم) نازل شد سید عالم عليه 
السلام آنرا در مسجد الحرام در مجمع قریش میخواند و در میان آیتها توقف میفرمود تا مردم تأنی 
نموده یاد گیرند پس بطریق مذکور و بعد از بتلاوت آیت (افرایتم اللات و العزّی و منوة الثالة 
الاخری) متوقف شد و شیطان دران میان مجال یافته بگوش مشرکان رسانید که (تلك الغرانیق العلی 
وان شفاعتهن لترجی) حاصل معنی آنکه ایشان بزرگان قوم یا مرغان بلند پروازه اند وامید بشفاعت 
ایشان میتوان داشت کفار باستماع این کلمات خوش دل شده پنداشتند که حضرت رسالت پناه 
عليه السلام خواند و بتان ایشانرا ستایش کرد و لا جرم در آخر سوره که آنحضرت عليه السلام با 
مؤمنان سجده کردند اکثر اهل شرک اتفاق نمودند جبرئیل عليه السلام فرود آمد و صورت حال 
بعرض آنحضرت علیه السلام رسانید و دل مبارک پیغمبر علیه السلام ازان بسیار اندوهناک شد و 
حضرت باری تعالی و تقدس جهت تسلیةٌ حاطر سید عالم علیه السلام آیت فرستاد که (وما ارسلنا) 
و نفرستادیم ما(من قبلك من رسول) پیش از فرستادن تو هیچ رسولی (ولا نبی) و نه هیچ نبی و فرق 
میان رسول و نبی آن است که رسول صاحب شریعت است و نبی تابع او است دران شرع چون 
حضرت لوط عليه السلام که بشریعت ابراهیم عليه السلام دعوت میکرد و همچون یوشع و موسی و 
شمعون وعیسی علیهم السلام یا رسول داعی است بشریعت خاص ونبی عام است وشامل مر اورا 
و دیگریرا که مقرر شرع سابق باشد پس نبی عام تر است از رسول و گفته اند رسول آن است که 
جمع کند معجزه را با کتابی که منزل باشد برو و نبی که غير رسول بود آن است که کتابی برو نازل 
نباشد و گو یند رسول آن بود که فرشته بوحی بدو فرود آید و نبی آنکه آواز ميشنود یا ملهم گردد یا 
خواب بیند و بر هر تقدیر میفرامایدکه (هیچ رسول و نبی نه فرستادیم) (الاً اذا تعنی القی الشیطان) 
مگر چون تلاوت کرد بیفکند شیطان (فی امنیته) در نزدیک تلاوت او آنچه خواست بحیفیتیکه بر 
مردم مشتبه شد که آن سخن پیغمبر خواند چنانچه بوقت تلاوت پیغمبر علیه السلام شیطانی که 
اورا بیض گو پند بهنجار آواز حضرت عليه السلام اين کلمات بخواند (تلك الغرانیق العلی و ان 
شفاعتهن لترجی) در حالتی که حضرت عليه السلام سورة النجم میخواند و باینجا رسیده بود که 
(منوة الثالثة الاخری) و جمعی گمان بردند که این کلمات مگر تلاوت پیغمبر عليه السلام است 
(فینسخ الله ما یلقی الشیطان) پس باطل و زائل گرداند خدای تعالی آنچه در افکنده باشد شیطان از 
کلمات کفر نم بحکم الله ایاته) پس ثابت کند خدای آیتهای خود را که پیخمبر میخواند (و الله 
علیم) خدای تعالی دانا است باحوال مردمان (حکیم) حکم کننده بحق بر ایشان (تفسیر حسینی) 


و و 


نیست ازانکه شیطان چیزی بر ز بان رسول صلی الله عليه و آله و سلم القا کرده اگر چه 
آمنیت را بر تلاوت تفسیر کنیم معنی آن باشد که هیچ پیغمبر مرسل و غیر مرسل پیش 
از تو بخلق نفرستادیم الا چون حکمی و کتابی از حق تعالی بر خلق خواندی که نه 
شیطان دران میان جیزی افکندی اکنون این القا از دو وجه تواند بود یا از طریق لفظ یا 
از طریق معنی اگر از طریق معنی باشد القای وی آن باشد که بتأو يلات فاسده و 
تسویلات نفسانی آثرا بر ایشان مشتبه گرداند و اگر از روی لفظ باشد القا آن باشد که 
چیزی که ازان نبود بخود یا بر زبان اولیای خود دران میان افکند پس خدای تعالی 
گفتةٌ خودرا ازان نگاهدارد و گفتۀ شیطانرا ناجیز گرداند و اگر این آية درین قضیه آمده 
است و حدیث (تلك الغرانیق و العلی ) اصلی دارد وجه صواب آنست که تأو یل بدین وحه 
کنند که چون رسول صلی ال علیه و آله وسلم بدین موضع رسید که ثم ال و 
ری # و نع ال ای ) شیطان بر لغت وی برهنجار آواز وی این کلمات بر 
خواند مشرکان حون بشنیدند ازانجا که قصور نظر ایشان بود گمان بردند که خوانندۀ این 
پیغمبر است از وی خوشنود شدند و این حدیث را منتشر گردانیدند پیغمبر صلی الله 
علیه و آله و سلم ازان کوفته خاطر شد خدای تعالی از بهر تسلی او این آية فرستاد (وَا 
ارسلنا من فبلك من رب ولو و۹ یی . .. # الاية. الحح : ۵۲) اگر این حدیث اصلی دارد 
برین وجه حمل باید کردن تا منافی کتاب و سنت و اصول دین نباشد و اگر از ابن 
عباس رضی الله عنه درست شود که وی گفت القی علی لسانه مرادش از لسان لغت 
باشد چنانچه یاد کردیم و الله اعلم 


فصل سیوم در ذکر رسالت خاتم انبیا و بیان معجزات او صلی الّه علیه و 
آله و سلم: حق تعالی در اول نبوة پیفمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم مدتی فرشته را 
موکّل او کرده بود تا و یرا از آنجه ضرورة وقت او بود در طریق عبودیت آ گاه میکرد و 
در حدیث بدین لفظ آمده است که (فکان بعلمه الکلمة او الکلمتین) و درين زمان 
خوابهای راست میدید و این نبوة بود بعد ازین جبرئیل بوی آمد و وی را فرمود تا اهل 
مکه را بتوحید دعوت کد آنگاه بود تبوة و رسالت و ذر.دعوت او جند جیز بود که در 


-46 - 


دعوت دیگر پیغمبران نبود یکی آنکه گفت مرا بر آدمیان و جنیان فرستاده اند آنجه 
هستند و آنچه خواهند بود تا قیامت دیگر آنکه شریعت من آخر همه شریعتها است و 
دیگر آنکه من خاتم انبيايم در نبوة بر من بسته شد بعد از من هیچ نبی نباشد (لا نبی 
بعدی) و آنچه وی دعوی کرد پیش ازان بر زبان انبیا گفته شده بود و در علمی که 
ازیشان میراث بود یاد کرده که پیغمبر آخر الزمان مبعوث است بکافة خلائق جنی و 
انسی و او خاتم انبیا است بعد ازو هیچ نبی نباشد و دین او بهترین دینهاست و 
شریعت او ناسخ شریعتها و نام و نسب ونعت و وصف و خلق و خلقت و مولد و مهاجر 
او روشن کرده و این جمله حجت دعوی او بود و علم این باهل کتاب رسیده بود که در 
زمان او خصم شدند و پیش از ظهور او آنرا نقل میکردند و بصحت آن گواهی میدادند و 
علمای ایشان میگفتند که بیرون آمدن پیخمبر آخر الزمان از حرم مکه نزدیک رسید و 
بقرب ایام ولادت و در ایام ولادت او نشانهای غریب و نادرهای عجیب ظاهر شد مثل 
هلاک اصحاب فیل و سنگ انداختن مرغان و بر روی افتادن بتان که بمکه 
میپرستیده بی آنکه آنرا موجبی ظاهر بود و بزمین فرو رفتن آب بحيرةٌ ساوه و افتادن 
شرفهای ایوان کسری و شنیدن آوازها بی دیدن اشخاص که نعت و صفت او ازان 
دانسته میشد و اتفاق کاهنان که حادثهٌ عظیم در عالم افتاده است که حنیان بدان 
سبب از خبرهای آسمانی ممنوع اند و غير آن از آیات و دلائل و بعد از دعوت معحزات 
بسیار بر دست و زبان وی ظاهر شد و ازان جمله شکافته شدن ماه بود بدو نیم و تسبیح 
کردن سنگریزه در کف وی و بیرون آمدن آب از میان انگشتانش بمقدار آنکه یکهزار و 
پانصد تن از صحابه ازان وضو ساختند و سیراب شدند و جهار پایان را آب دادند و بقدر 
حاحت ازان بر داشتند و ازان حمله ناله کردن جوبی بود که بوقت خطبه کردن پشت 
بدان باز میداد و جون منبر بکردند و رسول صلی الله عليه و آله و سلم انتقال کرد ازان 
ستون حق تعالی آنرا بناله آورد و ازان جمله افزونی طعام که اند ک بود به برکت دعای 
او تا لشکری ازان یکنی المؤنة شدند و ازان جمله خبر دادن ذراع گوسفند زهر آلوده 
و يرا که از من مخور که من زهر آلوده ام و ازان جمله خبرها بود از حوادثی که خواهد 
بود باز داد مثل آنکه گنجهای کسری و قیصر در راه خدا خرج شود و چنان بود که وی 


۔ ۹ - 
کت وف الك و کفت که ای کال هردواست رخن کر در دت و 
کند و چنان بود که او فرمود و خبر داد از فتح یمن و شام و عراق و همبران ترتیب که 
یاد کرده بود گشوده شد و نظائر آن افزون ازانست که بر توان شمردن و یکی از علمای 
سلف یاد کرده است که اعلام نبوت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بهزار برسد و 
تواند بود که بسیار دیگر باشد که بوی نرسیده باشد و از آنچه یاد کرده.اند ازدلائل توت 
و اعلام رسالت بعضی آنست که متواتر است که قطع بدان باید کردن و بعضی آنکه 
جمع انبوه آنرا نقل نکرده اند و آنرا از آحاد اخبار مینهند و تواتر در جنس آن ثابت است 
از طریق معنی و مراد ازین آنست که آنجه از معجزات در نقل از آحاد است آنرا در 
آنچه متواتر است از روی اعجاز نظیری هست و بزرگترین معجزی از معجزات رسول 
صلی الّه علیه و آله و سلم قرآن است که زوال و انقطاع را بدان راه نیست و هیچ خبر 
در جمله وجوه تواتر بقرآن نرسد و قرنها بسیار گذشت تا بگوش خاص و عام میرسد که 
ای محمد معاندانت را بگوی که اگر من این قول قرآن از خود میگو یم شما نیز ده سوره 
مانند این از خود بر سازید و دیگر گفت که یک سوره چنین بیارید اگر راست میگوئید 
و دیگر گفت حدیثی مثل این بیارید و هیچکس بایتی برابری آن نتوانست کردن و این 
معظم‌ترین نشانی بود از نشانهای نبوة او زیراکه قرش که قوم او بودند و این حطاب 
اول بایشان رفت اهل فصاحت و بلاغت بودند و سخن همبدان لغت میگفتند که رسول 
صلی اللّه علیه و آله و سلم میگفت و در دشمنی او پیش از همه بودند و پیش از همه 
کوشیدند و در محاربت او مالها بذل کردند و بحان خطر کردند تا بر وی غالب ایند و 
حون وی اشارا بدان میخواند که ا گر راست. میگوفین سورتی مثل آنجه من آورده ام 
بیارید از حواب سخن او کرانه میکردند و میگفتند که این سحر است و این کذب 
است و اگر ایشان توانستندی که سورتی را به سخنی که بدان مانندگی دارد معارضه 
کنند بلکه آیتی را البته ازان بجوابی دیگر نرفتندی و محتاج تلف مال و هلاک جان 
نبودندی و تهاون در دفع او بدین ححت نکردندی زیر که در دفع او هیچ چیزی تمامتر 
ازین نبودی و آسان تر ازان بودی که خطر مال و جان و ترک وطن و مفارقت زن و 
فرزند و چون معارضه نکردند بلکه گفتند که سورتی مثل این نخواهم آوردن برهان قاطع 


0 
نود بر آنکه نتوانستند آوردن و بعد ازیشان در هر قرن که گذشت این دین را خصمان 
بوده اند که علوم عر بیت دانسته اند و در بلاغت و فصاحت بحائی رسیده که صرف 
سخن بر ایشان آسانتر ازان بود که بر اوائل ایشان و یک آیه را بمثل آن معارضه 
نتوانستند کردن و ازینجا یقین شد که قران معجز است و اعحاز آن از جند وجه گفته اند 
که نقل آن از هر کسی و ترجیح وجهی بر وجهی درین کتاب نه بجای ضرورة است 
بلی آنجه بتفدیم اولی تر است و جمع میان آن واحب یاد کنیم و اول همه آنست که 
نظم سخن در قرآن بر وجهی است که میان جمله اصناف سخن نیست و در هیچ نوع از 
۰ ۰ ۰ مه ۰ ھا i‏ و 

سخن عرب سختی بر نورد و هنحار قرآن یافت نشود و مثل آن نگفته اند و هیچکس نبود 
از فصحای اهل دانش درین زمان که نه چون این سخن را بشنیدند گواهی دادند که 
این سخن بسخنی که از خلق معهود است نمیماند و نوعی دیگر از معجزات در قرآن خبر 
است از جیزهای نابوده که بباشد جنانکه (.. . خن المَسجةٌ رم شاء ال ...+ 
۰ ۰ ۱۱1 و20 رم مرج ی ره 

الاية. الفتح: ۲۷) و جنانکه میرم ال وی ال بر القمر : )و چنانکه رالم ۶ 
غلبت الروم * الروم : ۲۰-۱) [۳] و جنانکه (هوالدی اسل ر سوه بالهدی وَين الق 
(۱) (لتدخلن المسجد الحرام) هر آئینه در آئید شما به مسجد حرام (ان شاء اللّه) اگر خواهد خدای 
تعالی در محلی که ایمن باشید از اعادی و گفته اند استثنای حکایت پیغمبر است عليه السلام 
که در وقت تقریر رو یا فرمود که بمسحد الحرام در آثید انشاء الله تعالی (تفسیر حسینی) 

(۲) (سیهزم الجمع) زود باشد که هزیمت کرده شود جمع ایشان (ویولون الد بر) و بر گردانیده شود 
پشتهای ایشان از حرب یعنی هر یک پشت بگردانند از مع رک قتال و فرار نمایند و این صورت واقع 
شد در روز بدر پس این آیة یکی از دلائل نبوت و اعجاز قرآن است فاروق اعظم رضی الله عنه 
میفرماید که چون این آية فرود آمد حضرت رسول اللّه عليه السلام فرمود که معنی این آیت را 
نمیدانم که جیست ناگاه در روز بدر ديدم که آن حضرت عليه السلام زره میپوشد و میگو ید 
(سیهزم الجمع) دانستم که معنی آية چه بود و همین قتل و اسر و هزيمت ایشان بسنده نیست 
رن ا له از ابن عباس رضی الله عتهما نقل میکند که حروف مقطعه آیت 
ربانیه اند هر حرفی اشارت است بصفتیکه حق را بدان ثنا گویند چنانچه الف ازین کلمات 
کنایت است از الوهیت و لام از لطف و میم از ملک گفته اند الف اشارت است باسم اللّه و لام 
وحی فرستاد بمحمد علیه السلام (غلبت الروم) مغلوب شدند رومیان و فارسیان بر ایشان غلبه 


-۹۷ - 

فا رو رم ۳ ۷ >< 1 ۱1 1 رز ٩‏ مر وه طُ يب 
لیظهره على اللاین كلع ...* الاية. الفتح: ۲۸) و چدانکه (و إذ یذ کم الله (خدی 

ده < ۳1( ِ 

الظائفتين نها لکم ...* الآية. الانفال: ۷) و غیر این از آیات بحمد الله همچنان بود که 

. ۳ 2 و ۰۰ 1 
گفت و نوع دیگر آنست که معنی بسیار در لفظها موجز یاد کرده شده است و آنچه 
مردمان بران واقف نیستند و این معانی پیش از آنست که آنجه بر آن واقف اند و 
ت س 
بعضی از علمای سلف نقل کرده اند که گفت جمله سنتهای رسول صلی الله عليه و آله 
۱ و سلم راجع است با قرآن و اصل جمله در قرآنست و ادراک آن بجملگی پیغمبر را بود 
صلی الله عليه و آله و سلم اکنون جملة قرآن معجز است ترا ازان وجه که اول یاد کردیم 
که در ترتیب و نظم بهیچ سخن نمیماند و هریک ازین چیزها که در قرآنست به نفس 
خود معحز است على الانفراد و هر معنی که در لفظ موحز بیان کرده شد که دیگران بر 
مثل آن قادر نیستند همجنین معجز است و حملهٌ قرآن از طریق معنی معجز است ازان 
وجه که بعضی موّکد و مصدق بعضی است و هر نوع از اعجاز مقارن و معاون نوع بعضی 
دیگر است و علما گفته اند که آوردن قرآن رسول صلی الله علیه و آله و سلم را بمعجز 
در دلالت تمامتر و روشن تر ازان است که زنده کردن مرده زیرا که او بقومی آمد که 
اهل فصاحت و بلاغت بوده اند و صرف سخن میدانستند و با قدرت ایشان در سخن از 
معارضة آنچه وی آورده بود عاجز شدند و بقومی عیسی عليه السلام آمد که هرگز طمع 
نداشتند که مرده زنده تواند کردن و قریش هرگز طمع نداشتند که سخنی باشد بلغة 
ایشان که ایشان از معارضة آن عاحز آیند پس عاجز شدند ازان چه عجز ازان توقع 
تعالی معجزی مثل قرآن بهیچ پیغمبر نداد زیراکه ایشان چون دعوت کردندی بر پی آن 
(۱) (هو الذی) اوست آن خداوندی که بفضل شامل خود (ارسل رسوله) فرستاد فرستادۀ خودرا که 
محمد علیه السلام است (بالهدی) بقرآن که محض هدایت است (ودین الحق) و بدین درست که 
اسلام است و ارسال برای آن بود (لیظهره) تا ظاهر و غالب گرداند دین خود را (علی الدین کله) بر 
همه دینها و منسوخ سازد احکام آنرا و آن بعد از نزول عیسی عليه السلام خواهد بود که بر روی 
(۲) (واذ یعد کم اللّه) و یاد کنید آنرا که وعده داد شما را حدای (احدی الطائفتین) یکی از دو 


گروه یا کاروان یا لشکر کافران که رها لکم) آن طائفه شماراست (تفسیر حسینی) 
۷ 


-۹A- 
«عجزه بنمودندی و بقای آن معجزه چندان بودی که حجت بدان لازم ی‎ 
برداشته شدی و ذکر آن در میان امتان بماندی و قرآن که نفس معحز است بعد از رسول‎ 
صلی الله علیه و آله و سلم در میان امت محفوظ مانده است و چون دعوت او تا قيامت‎ 
باقی است حجت او هم تا قيامت باقی بماند و فنا خود بر آن روا نیست و عجبتر از همه‎ 
آنکه پیغمبرانرا اول دعوت بودی پس حجت ولابد حجت غير دعوت باشد پیغمبر ما را‎ 
صلی الله علیه و آله و سلم این هردو در یک چیز جمع شد قرآن از طریق معنی دعوت‎ 
بود ازان وجوه که گفتیم معجز که حجت دعوت است پس حجت او هم در نفس دعوی‎ 
حاصل بود و بسنده است این فضل و شرف که نفس دعوت حجت باشد و تا قیامت‎ 
دعوت از حجت جدا نشود و اگر کسی را از آنچه یاد کردیم نیک به فهم نرسد و دلیلی‎ 
خواهد که آسانتر ازین بفهمش رسد در حال رسول صلی الله عليه و آله و سلم اندیشه‎ 
کند که وی در بدو حال یتیمی بود نه قوتی داشت که فرمان دهد و مردمانرا بدان قهر‎ 
کند ونه مالی که دلها بدان بفریبد و نه وارث ملکی بود که مردم بطمع آن که روزی‎ 
ملک موروثی با وی برسد پیروی وی کنند بلکه تنها بود و درویش و ضعیف حال و‎ 
کسی جند درین وجه که او میگفت با وی موافق نبودند تا و يرا درین نصرت کنند و‎ 
وی با چنین حالی بر جملۀ عرب بیرون آمد و ایشان بیکبارگی بر بُتپرستی مقیم و بر‎ 
عادت حاهلیت مصر هیچ جیز از غم دینی یا ملکی ایشانرا از خون ریختن و غارت‎ 
کردن و استباحت محرمات و زنا کردن و مردار خوردن و بر یکدیگر ستم کردن باز‎ 
نمیداشت و حون دعوت او بمیان آمد ببرکت او حال بر ایشان میدل گشت و همه‎ 
یکدل و یکز بان شدند و بر دین او متفق و بطاعت او شتابان و بمکارم اخلاق و محاسن‎ 
افعال موصوف و آنجه میل نفسها بدان بود از ریاست و جاه و موافق طبعها از متابعت‎ 
ات جمله بگذاشتند و تکالیف شرع و مشقت درو یشی و مفارقت اهل و عیال‎ : 
اختیار کردند و حانهای خود در طلب رضای او بذل کردند بی غرض دنیوی که دران‎ 
حال معتقد ایشان شدی حون درین حال اندیشه کند بداند که حنین کارها باختیار‎ 
عقلی و تدبیر فکری دست ندهد و هم قوة و سعی آدمی بدینجا نرسد و این چیزیست‎ 
سمائی و کار خدائی که جز بحکم و تقدیر او نتواند بودن بی آنکه کسب را دران‎ 


مدخخلی باشد و قران بدین معنی اشارة کرد درین آية که (.. لو افق ما فی الارض 


-۹٩ - 

جَميعاً لت 1 ن قلوبهم ولك الله الَف یم ...8 الایة. الانفال: ۳و دیگر اندیشه 
کت که وول 1 الله عليه وآله وسلم ای بود نمیدانست نوشتن و خواندن و در میان 
قومی پروریده شده بود که ایشان نیز بدین صفت بودند و در شهری پرورش يافته بود که 
دران جا نه عالمی بود باخبار امتان گذشته و نه صاحب سخنی که بحجت و جدال 
خصم شکنی کند و نه فیلسوفی که از خود وضعی نهد و نه رسول صلی الله علیه و آله و 
سلم بشهر دیگر سفر کرده بود عالمی را بنوعی از انواع علوم یافته و چون دعوی نبوت 
کرد از توریت و انجیل خبر باز میداد و از حال انبیا و امتان گذشته چنانکه بود با آنکه 
بیشتر آن از میان اهل کتاب رفته بود و آنجه مانده بود بسیار ازان متبدل شده و بر اهل 
هر ملتی که مخالف او شدند ححتها آورد برقانون راست اگر همه زیرکان جهان و 
عقلای عالم و پیشوایان و سخن‌داناد جمع شدندی نقض یکی ازان نه توانستندی 
کردن و این دلیل روشن ِِِِ از نز خحدای است و قرآن بدین معنی اشارت 
کرد و گفت (الم یکمن مك ۲ ع الاب بنلی هم لد فی ذلك برخم و ذکُری 
َوم وت * العنکبوت: ۱ [Y]‏ 

(۱) (لوانفقت) اگر خرج میکردی بجهت اصلاح احوال ایشان (ما فی الارض جمیعا) همه آنچه در 
زمین است از مال و متاع (ما الفت) تألیف نمیدادی و قادر نه بودی بر الفت (بین قلوبهم) ميان 
دلهای ایشان از غایت عداوت و نهایت کینه و ستیزه که باهم داشتند رو لکن الله) و لیکن خدای 
بحکمت بالعةٌ خود (الف بینهم) ايقاع الفت کرد مان ایشان (تفسیر حسینی) 

(۲) (او لم یکفهم) آیا بسنده نیست ایشانرا حجتی هویدا و معجزهُ واضح (انا انزلنا) آنکه فرو 
فرستادیم (عليك الکتاب) بر توقرآنرا و پیوسته (یتلی علیهم) خوانده میشود بر ایشان بز بان ایشان و 
ایشان افصح مردمند و اسرار بلاغت و اطوار فصاحت بر ایشان مخفی نیست و توتحدی کردی و 
کوتاه ترین سورة در برابر قرآن ازیشان طلبیدۀ و ایشان لشکر میکشند و مال و جانرا در می‌بازند و 
بمعارضة آن نمیپردازند معجزۀ روشن تر ازین کجا باشد و گفته اند جمعی بحضرت رسالت پناه 


عليه السلام آمدند و بعضی از سخنان بهود نوشته با خود آوردند و مدعا آنکه میخواهیم که علم خود 
را بآن افزون سازیم حضرت فرمود که همین گمراهی پس قومی را که ازانچه نبی ایشان بدیشان 
آورده رغبت کنند بچیزیکه غیر نبی خویش آورده و این آیت نازل شد یعنی آیا ای نکفایت نیست 


ایشانرا قرآن که بر ایشان میخوانند «انْ فی ذلك ) بدرستیکه درین کتاب (لرحمة) هر آثینه بخششی 
است و بخشایشی و نعمتی بزرگ مر کسی را که متابعت او کند (و ذکری) و پندی و نصیحتی 


اه 


فصل چهارم در شرح ایمان برسول صلی الله عليه و آله وسلم و بیان آنجه 
شناختن آن مهم است از منزلت او: و ایمان برسول علیه السلام تصدیق است بدل 
برسالت او واعتراف بزبان واين ایمان هم پمعنی ایمان بخدای تعالی باز میگردد زیرا که 
ایمان برسول صلی الله علیه و آله و سلم بی ایمان بخدا ممکن نباشد چون اثبات کرد 
که او فرستادهٌ خدا است ضرورت فرستنده را اثبات کرده باشد و حون برسالت رسول 
صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد بطاعت او ملزم شد زیرا که قبول امر و نهی از 
رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم قبول است از خدای و ازین است که اطاعت رسول 
صلی اللّه علیه و آله و سلم اطاعت خدا و مخالفت رسول مخالفت خدا است و قول 
محمل در ایمان برسول صلی الله علیه و آله و سلم آنست که تصدیق او کند در هر چه 
گو ید جنانجه میگو ید و آنرا تفصیلی هست که دانستن آن ضرورت است تا آنجه در 
محمل بدان ایمان آورده باشد در مفصل خلاف آن نکند و ازان حمله آنست که تصدیق 
او کند در آنجه خدای تعالی و يرا بدان فرستاده است که میگو ید و آنچه بخلق میرساند 
رسالت خدای است که میگوید نه یک کلمه کم ونه یک کلمه بیش و تصدیق وی 
کند در آنجه وی فرستادُ خدای است به جن و انس چنانکه خود گفت (بعثت الى 
الاسود و الاحمر) [۱] یعنی جن و انس و آیات قرآن بدین معنی ناطق است و ازان 
حمله اين آية است (وَاذ ضرفا ال تفر من الجن .ال الاحقاف: ۲۹) واين آية که 
(ا وم اجيبوا داعق الله رامنوا به .ال الاحقاف: ۳۱) حنیان اثران مییافتند که 


(۱) فرستاده شدم بسوی جن و انس 

(۲) رو اذ صرفنا) و یاد کن آنرا که بگردانيديم و میل دادیم (اليك ) بسوی تو (نفرا من الجن) 
گروهی از جن و ایشان هفت تن بودند از اهل نصیبین یا نینوی یا جزيرة موصل و نامهای ایشان بر 
وجهی که صاحب (عین المعانی) تصحیح کرده است این است شاصر ناصر دش مش ازدا بیان 
اخقم گویند نه عدد بودند و دو دیعه از ايشان بوده و او پسر ابلیس است وده و ذوازده نیز گفته اند و 
در (لباب) آورده که هفتاد تن بودند از ابن اقلیش (تفسیر حسینی) 

(۳) (یا قومنا اجیبوا) ای گروه ما اجابت کنید (داعی اللّه) خوانندةٌ خدای تعالی یعنی محمد 
مصطفی عليه السلام را رو امنوا به) و ایمات ارید بدو و تصدیق کنید اخبار اورا (تفسیر حسینی) 


1۱ 

امر سماوی در زمین حادث شده است و آن فرستادن رسول صلی اللّه عليه و آله و سلم 
بود اما آیشان تمیدانستد و در رسن میرفند ا بذانند خی تمالی روی :اشارا پا یږ 
گردانید (اذ صرفنا) یعنی روی ایشان بتو گردانیدیم و یا شنیدن از تو اشارت بدان است 
که اگر خواستندی که حاضر تو شوند نتوانستندی زیرا که صارف من بودم و چون قرآن 
بشنیدند با میان جنیان رفتند و گفتند ای قوم ما خوانندۂ بخدای را پاسخ کنید یعنی 
رسول را و بوی ایمان آورید و این دلیل قاطع روشن تر است بر آنچه رسول صلی الله 
علیه و آله و سلم فرستادۀ خدا بود بجن نیز و پیش از وی ازبنی آدم هیچ پیغمبریرا حق 
تعالی به جنیان نفرستاد الا سلیمان عليه السلام و آنچه در قرآن است که (.. ان مغ 
كتابا آزل من بعر موی ...* الآية. الاحقاف: ۳۰) [۱] دلیل است بر ایمان ایشان 
برسالت موسی نه بر آن که موسی مبعوث بود بر ایشان و ایمان ما بموسی علیه السلام 
اقتضای آن نکند که موسی را بما فرستاده باشد و آنجه در تفاسیر در بیان این آية می 
آورند که دعوت عیسی بر ایشان نرسیده بود و یا خود قبول نکرده بودند سخنی است از 
ظن نه از يقین و علت آن که ایشان توریت ياد کردند و انجیل ياد نکردند آنست که 
سلیمان و دیگر انبیای بنی اسرائیل بعد از موسی و پیش ازعیسی کتاب ایشان توریت 
بود و حکم ازان میکردند و چون سلیمان مبعوث بود بدیشان توریت از وی قبول کرده 
بودند و بران ملزم بودند و بعد از سلیمان عليه السلام هیچ پیغمبری بدیشان نیامده بو تا 
مبعث رسول ما صلی الّه عليه و آله و سلم ازین جهت تخصیص ذکر موسی عليه السلام 
کردند و اگر کسی سؤال کند که جنیان پیش از سلیمان علیه السلام بامر و نهی 
مخاطب نبودند گوئیم مخاطب بودند آنچه امر و نهی و وعد و وعید بود پیش از آدم عليه 
السلام برسالت فرشتگان بدیشان رسانیده شد پس در زمان سلیمان علیه السلام برسالت 
وی تجدید دعوت برفت و الله اعلم و اگر کسی صنفی از بنی آدم یا جنیان را از دعوت 
پیغمبر ما صلی الله علیه و آله و سلم مستثنی کند ایمان او برسالت محمد رسول اللّه 
صلی الله عليه و آله و سلم درست نباشد حق تعالی در اول دعوت فرمود و برا که قوم 

شده (من بعد موسی) بعد از کتاب موسی عليه السلام (تفسیر حسینی) 


۰۲ 
خود و خو یشان خود یعنی قریش را بخدای خوان و چون دعوت او میان قوم او ظاهر شد 
گفت این قرآن بتو فرستاده ایم تا اهل مکه را با آنانکه در حوالی مکه اند یعنی عرب را 
بیم کنی و آگاهی دھی کنی ریو ره رن ره اج ایم که روم 


مور 9ص 


ارسَلتالٌ ل کاس بر وی ...# الابة. مب ۸۰ و آنچه در رن است وم 
اسلا من رسول اابلیسمان َوه ...8 الایة. ابراهیم: 6 و را رنه 
الا بز بان قوم او ازان لازم نياید که پیغمبر را صلی اللّه علیه و آله و سلم بعرب فرستاده 
بودند و بس (الا بلسان قومه) مراد ازین قوم آنان بودند که پیغمبر ازیشان بود و در میان 
ایشان اظهار دعوت کرد و این دلیل نشود بر آنکه و یرا به جمعی دیگر که از کا وی 
نباشند ونه هم ز بان وی ونه حاضر دعوت وی نفرستاده باشند و اگر گویند مراد ازین 
قوم اهل دعوت اند گوئیم که موسی علیه السلام فرستادة خدا بود به بنی اسرائیل و زبان 
او عبری بود و توریت بدین ز بان بود و اگر از بنی اسرائیل جمعی در میان عرب پرورده 
شده بودندی و لغت عبری ندانستندی بدین علت از دعوت موسی بیرون نه بودندی 
عیسی علیه السلام همچنین فرستاد خدای بود به بنی اسرائیل و در زمان او ز بان ایشان 
سریانی بود و چون روم را دعوت کرد بدین ز بان کرد و انجیل بدین لغت فرود آمده بود 
و رومیان ز بان سریانی نمیدانستند و عیسی عليه السلام نه یونانی میدانست ونه لغت 
(۱) روما ارسلناك ) و نفرستادیم ترا ای محمد لا افة) مگر فرستادن عامه و شامل (للتاس) مر 
همه مردمانرا از احمر و اسود و از جن و انس یا نفرستاديم مگر عامةٌ خلق و این از خصائص 
افضلیت آنحضرت است عليه السلام که مبعوث بود با همه افراد آدمیان و حنیان و غير آن و 
هیچکس از انبیا علیهم السلام بتمام جن و انس مبعوث نشده 

نظم: ترا دادند منشور سعادت » و زان پس نوع انسان آفر یدند 


پریرا جمله در خیل توکردند ه پس آنگاهی سلیمان آفریدند 
و گفته اند های کافه برای مبالفه است چون علامت و نسابت یعنی نفرستادیم ترا مگر باز دارندۀ 
مردمانرا از شرک (بشیرا) مژده دهنده بفضل کسی که بتوحید اقرار کند (ونذیراً) و بیم کننده بعدل 
آنرا که بشرک اصرار نماید (تفسیر حسینی) 

ِ ۲ 4 و و a‏ 
(۲) (وما ارسلنا) و نفرستادیم ما( من رسول) هیچ پیخمبری (الا بلسان قومه) مگر بز بان قوم او یعنی 
گروه که او از ایشان بوده در میان ایشان زاده مبعوث بدیشان شده چه هر پیغمبری را اول دعوت 
نزدیکان خود باید ک کرد پس حق سبحانه انبیارا بز بان قوم ایشان بدیشان فرستاد (تفسیر حسینی ) 


۱۳ -. 


دیگر از لختهای رومیان و آنانکه میدانستند شریعت او را بز بان رومی بیان میکردند و 
بدین علت رومیان از دعوت او بیرون نه بودند و پیغخمبر صلی الله علیه و آله و سلم 
ازانچه از حدای بخلق رسانید یاد کرد این قرآن بمن وحی کرده است تا شما را که 
حاضران دعوت من اید بدان انذا رکنم وآننرا که این قران بر ایشان رسد (. . اوح ال 
هذا رن لنلورکم بم ون بغ ...4 الایة. الانعام: ٩‏ وهی مس کو کی 
نباشد اما زندیقان که در میان مسلمانان انکار رسالت او نیارند کردن از برای ۳۹ 
کردن جاهلان عوام سخنان چنین بطریق مناظره در گوش ایشان افکنند و گویند خدا 
میگوید (و ما رن من زشولر لا یمان ف .۵ الاية. ابراهيم: 4) آنکه فارسی 
نمیدانست چگونه پیغمبر فارسی ز بانان باشد جوابش جز از شمشیر اینست که گفتیم و 
دیگر آنکه گوئیم چون مسلم میدارند که وی رسول است خدای تعالی را و رسول خدا 
بود بعرب ضرورت شد در هر چه وی گفته است تصدیق باید کردن زیراکه بر فرستادۀ 
خدا روا نباشد که دروغ بر خدا گوید واو گفته است که خدای مرا بجن و انس 
فرستاده و بهر که دعوت من بوی رسد ازیشان و درست است که رسول صلی الله عليه و 
آله ی ای الله عنه نامه نوشت و بدین خودش دعوت کرد و وی 
اجابت کرد و بهرقل رومی آو کراتی فازشی نامه نوشت و بدین خود شان خواند و 
دعوت کرد و هیچ یکی ازینها عرب نبودند و روا نبودی که پیغمبری بی امر خدا قومی 
را بدین خود دعوت کردی و ازانحمله آنست که تصدیق وی کند که بعد از وی هیچ 
نبی نباشد ° و نه ا و مراد از خاتم ا ا 2 و 
۳9 اکتفا کرده باحد 7 
هر کرا قرآن بدو رسد از عرب و عجم و جن و انس امام مقاتل رحمه الله فرموده هر کرا قرآن بدو 
رسیده حضرت پیغمبر علیه السلام نذیر او است و ازانجا است که محمد بن کعب فرتظی فرموده 
که من بلغه القرآن فکانما رأی محمدا علیه السلام (تفسیر حسینی) 

(۲) بکسر اول و قاف و سکون انی و لام نام یکی از سلاطین روم باشد و بعضی گویند چنانکه 
سلاطین روم را درین زمان قیصر میگو یند در زمان قدیم هرقل میگفته اند و این لخت رومی است 
و بفتح اول هم آمده است هرقل مات سنة ۲۰ ه. 1٤۱1‏ .] (۳) کسرای مشهور خسرو پرویز قتل‌سنة ۷1.۲ 21۲.] 


EES 


توح بانب اوتمام هدیا ی ا ا ا یر ی کم و 
خدای حکم 2 بدانجه ازان نخواهد گردانیدن چنانکه (حختَم الله على لوبهم ...# 
الابة. البقرة: ۷) گفت بر دلهای کافران مهر بنهاد یعنی حکم کرد که ایشان هرگز 
ایمان نیارند و ختم را ختم بدان معنی گویند که بآخر رسید گو یند قرآن را ختم کردم 
یعنی بآخر قرآن رسیدم و تا ازان سورتی یا آیتی باقی باشد نتوان گفت که ختم کردم و 
اگر بدین وجه گویند که آخر انبیا است توان گفت اما معنی بر اصل لغت مستقیم 
آنست که پیش ازین گفتیم و احادیث بسیار از رسول صلی الله علیه و آله و سلم 
درست شده است که نبوت بامدن او تمام دا و عد از وی یکر نباشد و ازان 
احادیث یکی را معنی آنست که در امت من نزدیک سی دحال کذاب باشند که هر 
یک ازیشان دعوی کنند که من نبی ام و بعد از من هیچ نبی نباشد (سیکون فی امتی 
دجالون گذابون قریبا من ثلئین کلهم يزعم انه نبی و انه لا نبی بعدی) ابو هريرة روایت 
کرده است و در دیگر حدیث بعلی گفت رضی الله عنه جون بغزای تبوک میرفت و یرا 
در مدینه میگذاشت او میگریست که مرا با زنان و کود کان میگزاری گفت توراضی 
(۱) (ختم الله) مهر نهاده است خدای تعالی (علی قلوبهم) بر دلهای ایشان تا بیان حق فهم 
(۲) ...ون سول ال وحم ان ..* الآية. الاحزاب: ۰) چون مقصود در بعشت خولجةعالم 
صلی الله علیه و سلم اکمال دین بود که (. . الوم منت لک ديد نت يكم فتبی و 
رضیت کم الاسلام دی ...8 الابة. المائدة: ۳) و بت بتتمیم مکارم اخلاق رو لملی حل عَظیم ۾ 
القلم: )٤‏ اشارة ازوست احتیاج بانبیاء دیگر نماند بوجود خلفا و علما و اولیای امت آنحضرت 
صلی الله عليه و آله و سلم که حاملان و حافظان ملت او یند کفایت کرد که (علماء امتی کانبیاء 

بنی اسرائیل) و در (حیات العارفین) مینو یسد که همه انبیاء سابق عمل ا کسیر داشتند و خواجۀ ما 
ی ال ر وک ر اک ات اف شت و اکسیر اعظم آنست بهر مس که رسد زر 
کنند و صفت اکسیر اورا بخشد پس اولیاء امت از روی تبعیت آنحضرت این دولت یافتند و 
اولیای امت ماضیه را این دولت نبود و چون در دور مصطفی صلی اللّه علیه و آله و سلم ختم نبوت 
شد که (لا بی بعدی) عمل اکسیر اعظم در اولیای این امت باقی ماند زینجا است که احتیاج 
بانبیاء دیگر نماند (علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل) و (الشیخ فی قومه کالنبی فی امته) اشاره باین 
اكسير اعظم است فهم من فهم (نور الابصار ) 


۰8 _ 


نیستی که از من بمنزلت هارون باشی از موسی الا آنست که بعد از من نبی نیست 
(اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی) سعد وقاص روایت 
کرده است و در حدیث دیگر گفت که مرا و قيامت را همچنان فرستاده اند که این دو 
اشارت بهر دو انگشت مسبحه و میانه کرد یعنی همچنان که ميان این دو انگشت هیچ 
انگشت دیگر نیست میان من و قيامت هیچ نبی دیگر نیست و نباشد و دعوت من با 
قيامت همچنان است (بعئت انا والَاعة کهاتین) و اشار باصبعیه السبابة و الوسطی جابر 
انصاری رضی اللّه عنه روایت کرده است و روایات و احادیث درین باب افزون ازان 
است که بر توان شمردن و چون ازین طریق ابت شد که بعد از وی هیچ نبی نباشد 
ضرورت رسول هم نباشد زیراکه هیچ رسول نباشد که نبی نباشد چون نبوت نفی کرد 
رسالت بطریق اولی منفی باشد و پیش از آمدن رسول ما صلی الله علیه و آله و سلم 
بز بان انبیای پیشین که وصف پیغمبر کرده اند گفته شد که محمد آخر انبیا است و 
اهل کتاب از کفر و حسد پوشیده میداشتند و آنانکه از علمای ایشان در دين اسلام 
آمدند جمله متفق الكلمة بودند و و یرا همبران صفت یافتند که در توریت و انجیل 
خوانده اند و در کتب انبیا همه ياد کرده اند که در کتب انبیا مذ کور است که محمد 
صلی الله علیه و آله و سلم خاتم انبیا است و بعد ازو هیچ نبی نباشد و دعوت او تا 
قیامت باقی باشد و گروهی از جهودان دعوی میکردند که ما از بهر آن پیروی نمیکنیم 
که از موسی بما رسیده است که وی گفت تا آسمان و زمین قائم است دين من فائم 
است و اگر راست گفتند مراد آزان دين است که او و دیگر پیغبران دعوت خلق بدان 
کردند از توحید و تنزیه و وعد و وعید و بعث و نشر که همه بران متفق بودند و احتلاف 
دران روا نبود نه آنچه نسخ و تبدپل در آن رواست ت از شرائع و این معنۍ خود در قران 
موجود است درین آیة که رشع کُم ی ان ما وی بم توح و ای َو لک وم 
وَصَيناً به انزهیع وموملی و عیلی أن آقیمُوا این ولا تتفرقوا فيد ..5 الآية. الشوری: ۳( 
(۱) (شرع) بیان کرد و هویدا ساخت و برگزید خدای تعالی (لکم) برای شما (من الڌین) از 
طاعت و عبادت و اصل توحید (ما وی به) آنچه فرموده بود بآنچیز (نوحاً) نوح بن لمک عليه 
السلام را (والّذی اوحینا) و آنچیزیکه وحی کردیم (اليك ) بسوی تویعنی اصل مشترک از دین که = 


if 


۱ب 


و بحمد الله این مسئله در میان اسلامیان روشن‌تر ازانست که آنرا بکشف و بیان 
حاجت افتد اما این مقدار از قرآن از ترس آن یاد کردیم که مبادا زندیقی حاهلی را در 
شبهتی آندازد و بسیار باشد که ظاهر نیارند کردن و بدین طریقهای پای در نهند که 
2 2 ۱1 : 
خدای بر همه جیز قادر است کسی قدرت او را منکر نیست اما جون خدای تعالی از 
جیزی خبر دهد که حنین خواهد بودن یا نخواهد بودن جز جنان نباشد که خدای ازان 
خبر دهد و حدای تعالی خبر داد که بعد از وی نبی دیگر نباشد و منکر این مسئله کسی 
تواند بود که اصلا در نبوت او معتقد نباشد که اگر برسالت او معترف بودی و يرا در هر 
جه ازا خبر دادی صادق دانستی و بهمان حجتها که از طریق تواتر رسالت او پیش از 
ما بدال لہ رست شكة است این نیز درست شد که وی باز يسین پیغمبران است در زمان 
او و تا قيامت بعد از وی هیچ نبی نباشد و هر که درین بشک است دران نیز بشک 


ميان تو و نوح عليه السلام بوده (و ما وضینا به) و آنجه وصیت کرده بودیم بدان (ابرهیم و موسی و 
عیسی) این پیغمبران را از اصول دین (ان اقیموا الین) بانکه اقامت کنید و بپای دارید دین را که 
ایمان است بانجه تصدیق آن واجب باشد و فرمان بر داری احکام خدای تعالی (ولا تتفرقوا فیه) و 
متفرق مشو ید دران یعنی یعنی اختلاف مکنید دران اصل که توحید و طاعت است چه در فروع توحید و 
شرائع احتلافات باشد بحسب ازمنه و اوقات و مصالح عباد (تفسیر حسینی ) 


(۱) و لا يوصف الله تعالی بالقدرة على الظلم و الکذب و السفه لان المحال لا یدخل تحت القدرة 
و عند المقدور يقدر و لا يفعل. سلب القدرة عن المحال لا يوجب العجز على الله تعالی لان العحز 
سلب القدرة عما يجب من شأنه ان یکون مقدوراً لان ما یدخل تحت القدرة شى و المحال لیس 
بشی لان الشی عبارة عن الوجود و المحال ممتنع الوجود و نسبة الظلم و السفه و الکذب على اللّه 
محال لکونه حکیما و الحکیم لا یظلم و لا یسفه و لایکذب فلا یدخل تحت القدرة (عقیده 
حافظیه) 

( . و وغل ی کل )و او بر همه چیزها که خواهد (. . قير * المائدة: ۰) توانا است (تفسیر 
حسینی ). را الله لی کل له شاءه ریرٌ) (جلالین). و قد خص قوله تعالی ( .. رد الله على 
کل ی قبیرژه البقرة: : ۲۰) بما شاء لیخرج منه ذاته و صفاته و مالم يشا من مخلوقاته و ما یکون من 
المحال وقوعه فى کائناته و الحاصل ان کل شئ تعلقت به مشیئته تعلقت بقدرته و الا فلا يقال هو 
قادر على المحال لعدم وقوعه و لزوم کذبه و ! لا يقال غير قادر علیه تعظیما لادبه مع ربه (شرح فقه 


اکیر ) 


- 1۰۷ 


است و آن کسکه گوید بعد ازين نبی دیگر بود یا هست یا خواهد بود و آن کسکه 
گو ید که امکان دارد که باشد کافر است اینست شرط درستی ایمان بخاتم انبیا محمد 
مصطفی صلی الّه علیه و علی آله و سلم و ذریاته و ازانچه بايد دانستن و دران معتقد 
بودن آنست که رسول صلی الله علیه و آله و سلم هرگز بر دین قوم خود نبود و خدای 
تعالی و يرا ازان نگاهداشته بود که جز خدای دیگریرا پرستد و همیشه از کفر معصوم 
بود و در حمله انبیا همین اعتقاد دارد و همه ازانجه از حدای بخلق میرسانیدند از دروغ 
و خطا بهمه حال معصوم بودند و اگر از یکی از ایشان در زمان نبوت گناهی رفته باشد 
از صفاثر آن بر طریق خطا و سهو و زلت و نسیان باشد و ایشانرا در آن نه بگذارند بلکه 
چون دانستند بر فور ازان باز آیند و زلت آدم عليه السلام هم آزین نوع بود و آنچه خدای 
تعالی فرمود که (... وی اذم رب ی * طه: ۱۲۱) [۱] ازان وجه فهم کند که اگر 
چه عهد فراموش کرده بود نسبت با حال او نسیان بود و کبائر از انبیا روا نباشد و آنجه 
از برادران پوسف علیه السلام در وجود آمد پیش از نبوت بود و آنچه از قومی باز 
میگو یند که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از نبوت بر دین قوم خود بود آن 
ضلالت است جه در حدیث درست آمده است که ( چون بناء کعبه میکردند و فرش 
سنگ بدوش میکشیدند عباس مرا گفت ای پسر برادر تو نیز ازار از میان باز کن و بر 
دوش جمع کن تا از سنگ آژرده نشود گفت من نیز چنین کردم درین بودم که 
شخصی فراز آمد و بعنف دست بپهلوی من زد و گفت توفعلی چنین میکنی وخلق بتو 
اقتدا خواهند کرد من بیهوش شدم چون بهوش باز آمدم مرا میگفتند ترا چه شد و من 
میگفتم ازار من کجا) پس کسی را که خدای تعالی بر کشف عورت در حالت طفولیت 


(۱) (و عصی آدم) و خلاف کرد آدم عليه السلام (رټه) امر پرورد گار خود را در خوردن میو 
درخت (فغوی #) پس بی بهره مانده از مطلوب خود که عمر جاودانی بود بعد ازان بتوبه و استغفار 
قیام نمود و حضرت رسالت پناهی علیه السلام را بشفاعت آورد يم اجه رب پس بر گزید 
و یرا حدای او راب عَلَیْمٍ) پس قبول کرد توب اورا رو هُدی ») و راه نمود اورا به ثبات بر توبه 
فا اهبط) گفت خحدای مر آدم و حواء را عليه السلام که فرو رو ید (منها جمیعاً ..* الایة. طه: 


۰۱ ۱۲۳) از بهشت همه باهم (تفسیر حسینی ) 


- 1۸ 

نه بگذارد و بران تأدیب کند و ازان نگاهدارد چگونه از کفرش نگاه ندارد و اگر کسی 
بحدیث جبیر مطعم رضی الله عنه برین سخن اعتراض کند وآن حدیث اینست (لقد 
ریت رسول الله صلی اللّه عليه و آله و سلم وهوعلی دین قومه) یعنی پیغمبر را دیدم و 
وی بر دین قوم خود بود حواب آنست که مراد از دين درین مقام آنست که دینی در 
میا قریش باقی مانده بود از ملت ابراهیم وارث اسماعیل علیهما السلام چون مناسک 
ومنا کح و بیوع وامثال آن نه شرک واحکام جاهلیت ودلیل این تأو یل هم در متن این 
حدیث يافتیم وآن باقی حدیث است بعد ازینکه (وهو على دين قومه) میگو ید (وهو 
یقف علی بعیر له بعرفات من بین قومه حتی یدفع معهم توفیقاً من اللّه عز وجل له) یعنی 
و يرا دیدم در وقف عرفات بر شتری از میان قوم خود بجز از وی دیگریرا از قوم وی برین 
نبافتم واین توفیقی بود از خدای عز و جلّ ویرا هم ازین حدیث روشن شد که عصمت 
حق و یرا نگاهداشت ازانکه در ترک وقوف بعرفات موافقت قوم خود کند زیراکه آن 
خلاف ملت ابراهیم بود قریش از بهر وقف حج از حرم بیرون نمی آمدند و رسول اللّه 
صلی اللّه عليه و آله و سلم بیرون آمد پس جون خدای تعالی و برا ازان نگاهداشت که 
EE Ea E‏ 
1 انچه خلاف دین جمله انبیا است و اساس توحید بدان منتقض شود موافقت قوم خود 
کند و قوم وی بت پرست بودند و حدیث حابر که یاد کردیم در بنای کعبه حون ازار از 
میان باز کرد و بر دوش افکند درین باب بسنده است و این حدیث صحیح است و آنچه 
در متن حدیث جبیر است از دلیل تأو یل همجنین بایستی کردن تا بخلاف اصول دین 
نبود و آنچه بدلیل آورده اند که خدای گفت تونمیدانستی که کتاب چه باشد و ایمان 
جه (... ما کنت تذری ما اکتا وَل الایمان ...* الآية. الشورى: ۲۴ وترا ضال یافت و 
(۱) بفتحتین عبادت کردن و قربانی کردن 

(۲) «... ما کنت تدری) نبودی تو که بدانی قبل ازین (ما الکتاب) چه چیز است قرآن یعنی جون 
قرآن منزل نبود ندانستی آنرا یا نوشتة ازل در سعادت و شقاوت ترا معلوم نبود (و لا الایمان) و 
ندانستی که دعوت کردن با ایمان یا بشرائع ایمان و بعلم آن عالم نبودی یا نمیشناختی اهل 
ایمانرا یعنی معلوم نداشتی که کدام کس بتو ایمان آورد (و لک جَعْ) و لیکن گردانيديم ما 
کتاب یا ایمانرا (نور ھی به) روشنائی که راہ نمائیم بدان (مَنْ تمغ هرکرا خواهیم (من عبادن) = 


- 1*4 


راهت نمود وج صلا فی « الضحی: ۷) آنرا وجوه است جز ازانکه ایشان فهم 
کرده اند و ما چند وجه یاد کنیم یکی آنکه گوئیم خطاب با پیغمبر صلی الله عليه و 
آله و سلم در قرآن بر سه وجه یافته میشود یکی آنکه خطاب با وی باشد و مراد وی باشد 
و بس ویکی آنکه خطاب با وی باشد و مراد وی باشد و امت وی ویکی آنکه خطاب 
با وی باشد و مراد امت باشد و آية (ما کنت تدری ما الکتاب) (ووجدك ضالا فهدی) 
زین قسم است که خطاب با وی است ومراد ازان امت اند چنانکه با و‌گفت مادر و 
درا مگیی رف و بسر شان باز مزن وسین با یشان نیک گی ( .. 4 تفل ما آفی 
و1 نهر وفل لا قو گریماً « الاسراء: ۲۳) [۲] و معلوم است که اگر چه حطاب 
ا مراد نه اوست زیراکه پیش ازین خحطاب بسالها مادر و پدر او نمانده 
بودند و دیگر آنکه (ما کنت تدری ما الکتاب ولا الایمان) یعنی نمیدانستی که کتاب 
چه باشد یعنی علم کتاب و احکام او و نه ایمان یعنی شعب ایمان وشرائع آن چنانکه 
EO RR RD LR E‏ سا E‏ 


= از بندگان مایعنی چون آنرا قبول کنند بطریق دین راه یابند رک لََهٍّی) و بدرستیکه توبوحی ما 
میخوانی مردمانرا(الی صراط مق الشوری: ۵۲) براه راست دعوت از توعام است مر خلق را 
و هدایت از من خاص است هر کرا خواهیم و صراط مستقیم دین اسلام است یا راهی که طالب 
را بسر و نزد مقصود رساند (تفسیر حسینی) 

(۱) (ووجدكضالاً) ویافت ترا حدای توراه گم کرده بر دروازۀ مکه وقتیکه حلیمه دای توترا آورده 
بود تا بحد و مادر توسپارد (فهدی) پس راه نمود ترا با آنکه جدت را بر سر تورسانید یا در راه شام 
وقتیکه با میسره بتجارت رفته بودی و شتر تو از راه منحرف شد جبرئیل علیه السلام را فرستادم تا 
زمام شتر تو گرفته با راه آورد یا راه نیافته بودی بعلم و احکام ترا بآن راه نمود و در (حقائق سلمی) [مولف (احقائق 
فی السفسیس) محمد السلمی توفی سنة 4۱۲ ه. ۱۰۲۱1 م.] ] رحمه الله مذکور است که ترا یافت دوستی 
مستغرق در بحر معرفت ومحبت بر تو منت نهاد و عقام قرب رسانید (تفسیر بحسینی) 

(۲) (فلا تقل لهما اف) پس مگو مر ایشانرا اف و آن کلمة زجر است چون کسی از چیزی به تنگ 
آید یا برو گران آید یا بناپاکی آلوده شود این کلمه میگوید حق سبحانه فرمود که این کلمه مر 
ایشانرا مگوئی یعنی از ایشان به تنگ میا و صحبت ایشانرا گران مشمر (ولا تنهرهما) و بانگ بر 
ایشان مزن و سخن ایشانرا جواب درشت باز مده (وقل لهما) و بگوی مر ایشانرا (قولا کریما) سخنی 
نیکو از روی ادب و حرمت یعتی ایشائرا نام مخوان و گفته اند که بایشان چنان سخن گوئی که 

بندۂ گنهکار عاجز با خواجة خشمناک درشت خوی گو ید (تفسیر حسینی) 


Nea 
۱ بر توبیان کردیم نمیدانستی نه آنکه خدایرا نمیشناختی وآنکه (ووجدك ضالاً) یعنی‎ 
معالم شریعت و آداب عبودیت و او ترا بدان راه نمود و دیگر آنکه چون عرب یکی را‎ 
بهلا ک نزدیک باشدگویند (وجدته هالکاً) توبضلال نزدیک بودی چنانکه گفت ولو‎ 
ان تنل لد کِذت ركن هم مین ليلا * الاسراء: ۶ و بعضی گفته اند (ووجدك‎ 
ضالاً) یعنی بین قوم ضالّ و وجه دیگر آنست که ضلال در اندک گویند و در بسار‎ 
گویند و آنکس را که بدشتی از راه بگردد گویند (ضل عن الطریق) [۲] و آنکس که‎ 
ده فرسنگ باشد همین گویند و مراد از ضلال اینجا آنست که اول یاد کردیم و ال‎ 
اعلم و ازان جمله آنست که بدانند رسول صلی الله علیه و آله و سلم بهتر و فاضاتر جمله‎ 
]۳[ انبیا است و دلیل برین معنی گفته وی بس است که (انا سید ولد آدم ولا فخر)‎ 
معلوم است که در فرزندان آدم عليه السلام پیغمبران بوده اند فاضلتر از آدم و آنان اولو‎ 
العزم اند نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و چون درست شد به حدیث که وی فاضل تر و‎ 
بهتر از ایشان است ضرورة بهتر از آدم باشد دلیل برین آنکه گفت (آدم ومن دونه تحت‎ 
لوائی) [4] و در حدیث دیگ رگفت (من اول شفیعی باشم در روز قیامت و اول کسیکه‎ 
شفاعتش قبول کند) و این حدیث درست است و علمای حدیث بدرستی این حدیث‎ 
متفق اند و این دلیل است بر فضیلت او بر جملةً خلائق و از جملة دلیل فضل او بر‎ 
جمهور انبیا آنست که رسالت اوشریفتر همه رسالتها است زیراکه نسخ آنچه پیش از‎ 
رسالت او بود کرد و بعد از وی هیچ رسالت نباشد تا رسالت اورا نسخ کند وحق تعالی‎ 
رو ولا ان ثبتناك ) و اگر نه آن است که ترا اثبات دادیم بر راستی بمدد عصمت خود (لقد‎ )۱( 
كدت ترکنی بدرستیکه نزدیک بود که میل کنی (الیهم) بسوی آن از روی ایشان (شیناًقلیلاً) ميل‎ 
کردنی اند ک و نزد محققان آن خطور که مذ کور شد محقق نیست بلکه میگویند که معنی آیت‎ 
این است که تو در صدد میل بودی اگر ما ترا ثابت نمی گردانيديم اما عصمت ما ترا در یافت و‎ 
ممنوع شدی از آنکه نزدیک شوی بمیل و این تصریح است بآنکه بمیل نزدیک نشده پس ميل‎ 
مطلق نبوده در (تبیان) [مؤلف (تفسیر تبیان) محمد عینتایی توفی سنة ۱۱۱۱ ه. ۱۹۹۹7 م.]] گفته که آن حضرت‎ 
مه اصلاة و اسلام معصوم برد ام برای تخویف امت است تام به سخن مش رکان نکنند(تفسیر حسینی)‎ 
گم شد از راه (۳) من سردار اولاد آدم ام بفخر نمی گویم (4) آدم و هر که جز اوست زیر‎ )۲( 
لواء من باشند‎ 


-۱۱۱ - 


در قرآن بدین معنی اشارت کرد درین آية «.َانه كتا عزیژه لا یه الباطل هن ین 
ی لا من له تلزیل ین عکیم حبیدره فصلت: 4۲-4۱) [۱] بیانش چنین کرده اند 
که این کتابست عزیز پیش از وی کتابی یافته نشد که تکذیب وی کند و بعد از وی 
شریعتی نباشد که آنرا بر دارد و دلائل این سخن بسیار است و بدین قدر اقتصار افتد اما 
این دلائل را تتمتی هست که بیان میباید کردن تا شبهتی در آنچه یاد کردیم نماند و 
تتمه آنست که حدیثی چند است که از رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم چون 
بکسی برسد که علم بیان و تقریر معانی نداشته باشد گمان برد که در تفضیل رسول اللّه 
صلی اللّه علیه و آله و سلم بر جملةٌ انبیا شبهتی هست و بحمد الله هیچ شبهتی نیست 
بلی میان آن حدیث و دیگر احادیث تفضیل جمع میباید کردن در معنی تا عوام را ازان 
شبهتی نه نشیند و ازان احادیث یکی آنست که (لا تخایروا بین الانبیاء) یعنی میان انبیا 
مخایره نکنید و مخایره آن باشد که یکی گو ید فلان پیغمبر از فلان بهتر و دیگری بضد 
او گوید و این خبر جون ميان اهل دو ملت مختلف باشد هر یک در نقص آن دیگر 
کوشند و این هم کفر باشد و اگر در میان مسلمانان باشد از طریق مناظره و حصم 
شکنی تفضیل یکی بر یکی بر وجهی گفته شود که دران تحقیر آن دیگر باشد و این 
کفر است یا گفتۀ خدا و رسول را برای خود معارضه کند و این گمراهی است و بهمه 
حال از سه قسم بیرون نباشد ما در کتاب و سنت روشن باشد که کدام فاضلتر و 


(۱) رو انه) بدرستیکه قرآن (لکتاب عزیز) هر آئینه کتابی است ارجمند و گرامی نزدیک خدای 
تعالی یا بسیار نفع یا عدیم النظیر امام قشیری قدس سره فرموده که قرآن عزیز است زیرا چه کلام 
رب عریز است که ملک عزیز بر رسول عزیز آورده برای امت عزیز با آنکه نامه دوست نزدیک 
دوست ارت و نامه دوست نزد دوستان عزیز باشد 

یت 


. 


زنام و نامة تویافتیم عز و کرامت » هزار جان گرامی فدای نامه و نامت 

(لا یاتیه الباطل) نیاید بدان کتاب هیچ باطلی (من بین یدیه) از پیش وی (ولا من خلفه) و نه از 
پس وی یعنی از هیچ جهت باطلی بوی مستطرف نشود یا زیاده و نقصان بوی راه نیابد در اخبار او 
از آینده و گذشته دروغی یافته نشود (تنزیل) فرو فرستاده شده است (من حکیم) از خداوند دانا 
(حمید) ستوده (تفسیر حسینی ) 


- ۱۱۲ - 


احتلاف درین نوع خود روا نباشد و اما در کتاب و سنت آنرا اصلی یافته نشود دران 
مکو کمن یروا ا گرا رورت روعش کنات و کے 
بیانی باشد پوشیده و این نیز همه کس را روا نباشد که دران سخن گویند پس پیغمبر 
نهی از برای یکی ازین معانی کرده ات هه کی و آنجه ازان حمله است که 
آنرا کر کناب یا :در سنت بیان بشیله ابیت آنانکه از علم نصیبی تمام دارند ایشانرا 
سزد که از طریق تفضیل که خدای گفته است ريك ال قصلت ملیف 
..# ال البقرة: ۵۳ ] آنرا بحجت و دلیل روشن کنند تا حق آن که فاضل تر است بر قدر 
فضل او نگاهدارد و این نوع نه ازان انواع است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم 
ازان نهی کرده است و یکی دیگر این حدیث (لا تفضلونی علی موسی) یعنی مرا بر 
موسی تفضیل منهید و این وقتی گفته است که مسلمانی طبانجه بر روی حهودی زد که 
وی گفت بخدائیکه موسی را بر همه خلق تفضیل نهاد و از همه بر گزید و این هم ازان 
نوع است که بتحقیر می انجامد و توانستی بودن که بجائی رسیدی که هر یک 
پیغمبران دیگر را ناسزا گفتی پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم از برای این نهی فرمود 
و مراد از (لا تفضلونی) آن بود که شما از خود تفضیل من بر موسی منهید تفضیل آنست 
که خدای تعالی نهد به تفضیل شما کس مفضل نمیشود و در حدیث دیگر آنست (لا 
تخیرونی علی ابراهیم) یعنی خیریت من پر ابراهیم طلب مکنید و وجه آن همین است 
که شما از خود تخبیر مکنید و روا باشد که این را از طریق تواضع گفته باشد از برای 
(۱) (تلك الزسل) این پیغمبران و فرستادگان که درین سوره مذ کور شدند (فضانا) افزونی دادیم 
(بعضهم) برخی از ایشانرا به حصائص و فضائل (علی بعض) بر بعضی دیگر رونم من کلم ال 
ازین پیغمبران کسی بود که خدای با وی سخن گفت بی واسطه چون آدم عليه السلام که گفت 

(... اکن انت و رَوجكَ اجه ...* الآية. البقرة: تیلم اسلا که کت رای 01 
رَبك ...# الابة, طه: ۷و ا ا ملاع کی إلى عبده ما اوحی * 
النجم: °( (.. .. وفع بَعضهم 4 درجات ...۰ الایة, البقرة: ۲۵۳) و بر داشت برخحی را از ایشان به 
پایهای بلند و تفاوت انبیا ازین حهت است که بعضی از ایشان مبعوث بفرق؛ از آدمیان بودند و 
بعضی با اکثر ایشان یا به تمام زمر ایشان یا به مجموع جن و انس چون پیغمبر ما عليه السلام و 
دیگر آنکه گروهی را در خواب پیغمبری دادند و حمعی را در بیداری (تفسیر حسینی ) 


۱۱۳ + 


آنکه خلیل عليه السلام پدر مهتر او بود و حدیثی دیگر که یکی رسول را صلی الله عليه 
و آله و سلم گفت (با خير البرية) گفت (ذلك ابراهیم) شاید که آن هم از روی تواضع 
باشد و احتمال دارد که ابراهیم را علیه السلام بدین نام خوانده باشد همچنانکه به 
خلیل اللّه و وی اشارت کرده باشد که آن ابراهیم بود که بدین نامش میخواندند و در 
کتب آورده اند که در آوان عهد ابراهيم هیچ موخد نبود در زمین جز از وی زیرا که 
خدای تعالی و يرا خلیل خود خواند و خير البرية هم ازین وجه باشد و این همچناد 
باشد که اگر گفته بودی یا خلیل الله و پیغمبر گفتی (ذلك ابراهیم) یعنی این اسم علم 
وی شده است و اگر چه پیغمبر هم خلیل الّه بود نه خودرا گفت (و لکن صاحبکم 
خلیل اللّه) [۱] و برین تأویل خير البرية بود به نسبت با انبیا که پیش از وی بودند یا 
انبیا که در زمان او بودند و این همجنان باشد که آنجه بفاطمه گفت رضی اللّه عنها که 
تو راضی نیستی که سیدۂ زنان عالم باشی گفت پس مریم کجا است گفت آن سیدۂ 
زنان عالم خود است و توسیدهٌ زنان عالم دور خود و دلیل برین تأو یل انست که بريه 
خلقیست که خدای تعالی ایشانرا آفریده است و بدین معنی ابراهیم را خير البرية گفت 
نسبت بایشان که آفریده شده بودند نه نسبت با ایشان که هنوز ایشانرا نیافریده بود و مرا 
درین احادیث و در آنچه ازین بابست تاو یلی رو نموده است سخت مستقیم و آن 
اینست که گویم تواند بود که چون رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آن حدیث 
گفت هنوز در تخییر و تفضیل در حال خود واقف نه شده بود و اگر نیز امارات آن میدید 
و میدانست امر قطعی دران بوی نرسیده بود و درین توقف فرموده چون صحابه درین باب " 
هنوز از وی قول شافی نشنیده بودند ایشانرا نهی کرد که برای خود دران سخن نگویند و 
اما حدیث دیگر که (اول من یکی یوم القيامة ابراهیم) یعنی اول کسیکه در قیامت 
جامه درو پوشانند ابراهیم ا شی ا اعلم که اول کسیکه در دنیا و يرا 
برای خدا برهنه کردند ابراهیم بود علیه السلام چون باتش می افکندند حق تعالی و يرا 
بدین مکافات کرد که اول کسیکه از لباس بهشت در پوشد او باشد و این همحنانست 
که در حدیث موسی عليه السلام که گفت چون خلائق بیهوش شوند اول کسیکه بهوش 


(۱) وک مار شا کل دا ات 
۸ 


-۱1۱6 - 


باز آید من باشم چون ر ام ام اه بانج ری ی داي و 
بیهوش نشده است بعوض آن بیهوشی که او را بود بجانب طوریا خود پیش از من بهوش 
EEE So E ES o RA Î‏ 
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم باضعاف آن بر ایشان سبق برده است چنانکه 
برسالت بر عموم جن و انس و دوام دعوت تا قیامت و بقاء معحز با دعوت و اول از همه 
از قبر بر خحاستن و اول از همه شفاعت کردن و اول از همه در بهشت رفتن و غير این 
فضائل که وی بدان مخصوص است و معلوم است آنکه بده فضیلت سابق باشد به از 
آنکه بیک فضیلت سابق باشد و اما حدیث يونس علیه السلام (لا ینبغی لاحد ان بقول 


(۱) و حضرت شیخ على دقاق قدس سره المشتاق مینو یسد که شوق صد جزء داشت ت ازان نود ونه 
جزء آنحضرت را بود صلی الله علیه و آله و سلم و یک جزء تمام عالم را در (تاج القصص) 
مینویسد که عقل هزار جزء داشت ازان نهصد و نود و نه جزء آنحضرت را بود صلی الله علیه و آله 
و سلم ویک جزء تمام عالم اوو( چ عزازف مرد ارون سیر الله عنه که, 
در هفتاد کتب منزله یافتیم که عقل جمیع خلائق از بدء وجود دنیا تا انقطاع آن در جنب عقل 
خواجه عالم صلی الله عليه و آله و سلم همچنان است که نسبت رمله با جمیع رمال دنیا ازانست 
که روح مطهر او را عقل کل گو یند صاحب (مرصاد العباد) ازان خیر العباد صلی الله عليه و آله و 
سلم الی یوم التناد می آرد که فرمود اگر در فطرت اولی بود نور من بود که (اول ما خلق الله نوری) و 
اگر فردای قیامت پرسی اول گوهری که سر از صدف خاک بر آرد من باشم که (انا اول من تنشق 
عنه الارض يوم القيامة) و اگر در میدان شفاعت جوئی اول کسی که غرق گشتگان معصیت را 
دستگیری کند من باشم که (انا اول شافع ومشفع) و اگر پیشوائی و پیش روی صراط گوئی اول 
کسی که قدم بر تیره نای صراط نهد من باشم که (انا اول من یجزی علی الصراط) اگر صاحب 
منصب صدر جنت خواهی اول کسی که بر مشاهد او در جنت گشایند من باشم که (انا اول من 
یفتح له ابواب الجنة) اگر بسروری عاشقان و مقتدای مشتاقان نگری اول عاشق صاحب مرتبۀ 
مستثنای محبت خواهی من باشم که (هذا وجهی فانظریا محمد) برای من است زیرا محبت رسول 
ما صلی الله له و آله وسلم عين محیت الله است جل ولا . در آیتی فرموده شده است که (قل 
لن کنت تبون الله موی ب ال ...8 الآية. آل عمران: ۳۱) ایضا حدیث قدسی (کلهم بطلبون 
رضائی و انا اطلب رضاك ) در (معارج النبوت) مینو یسد که حضرت ابراهیم را علیه السلام خلت = 


(۱-۱) مؤلف (عوارف العارف) عمر شهاب الدین السهروردی توفی سنة 1۳۲ ه. ٠١۳١7‏ م.] في بغداد 


- 1۱۵ - 


- دادند رو اتخذ اللّه ابرزهیم خلیلا) و رسول ما را عليه الصلوة ة و السلام محبوبیت و اين که 
خوب تر است که آنجا ابراهیم را خلیل خواند و اینجا چاکران محمدرا صلی الله علیه و آله و سلم 
حبیب میخواند و شاید که خلیل باشد و حبیب نباشد اما حبیب نباشد که خلیل نباشد چون مقتدی 
محترمی پوشد قیاس کن حال مقتدا چه باشد (نور الابصار ) در (شمائل اتقیا) مینویسد نقل 
میکند از سها ل تست قدس سره که خواجه عالم لاسام در قالب بکسوت بشریت بطریق تشه 
و تمثل الخلق نمودند و گرنه قالب مصطفی نور بود و نور با قالب چه نسبت دارد (- . قد جاء کم من 
الله وه . الآية. المائدة: ۱۵) و اگر نور نبودی و قالب بودی (.. 7 وه ل 
یصرون ٭ الاعراف: ۱۹۸) بیان با خود نداشتی و اگر قالب بودی جنانکه ازان من و تست چرا 
سایه نداشتی جنانکه ما داریم (کان یمشی و لاظل له) سر این معنی است (نور الابصار ) و در 
(معارج النبوت) ينو سد که آدم صفی را عليه الصلوة و السلام از آب و گل آفریدند و خواجه 
عالم را صلی الله عليه و آله و سلم از جان و دل ترکیب دادند و برین سخن پنج دلیل مرفوم میشود 
اول آنکه آدم را سایه بود و خواجه عالم را سایه نبود و این علامت از جان ودل است نه از صفات 
آب و گل دو یم آنکه در شب تاریک نور بحضرت صلی اله عليه و آله و سلم بمرتبه اشتعال 
مینمود که از انقاد چراغ مستنیرتر بود و در شب تاریک جنان میدید که در روز روشن سيوم آنکه 
عروج آنحضرت صلی الله علیه و آله و سلم بر اطباق سموات بقوت جان و دل بود نه بشوکت آب و 
گل هر که گفته است خوب است 
بیت : آنکه سرشتی تنش از جان بود » سیر عروجش بتن آسان بود 
چهارم آنکه قدام و خلف در رؤ یت آنحضرت صلی الله علیه و آله وسلم تفاوت نمیکرد و این نیز 
از علامت حان و دل است پنجم آنکه در خواب و بیداری اورا که آنحضرت تفاوت نداشت (تنام 
عیناه ولا ینام قلبه) ایضا مینو یسد حکمت در آنکه 'خواجه عالم را صلی الله عليه و آله و سلم سایه 
نبود آنست که سایه هر جیزی که مثل اوست و چون آنحضرت را صلی الله علیه و آله و سلم از 
زمان ایجاد عالم تا وقت افناء آن مثل و نظیر نبود لا جرم سایه که مثل شخص است از ذات 
آنحضرت صلی الله علیه و آله و سلم منتفی شد ایضا مینویسد که حق تعالی بموسی عليه السلام 
وحی فرستاد که یا موسی میخواهی که نزدیک تو باشم از تو بتو و از سخن توبز بان تو و از وسواس 
تو بدل تو و از روح تو به بدن تو و از نور دیدۀ توبچشم تو و از شنوائی توبگوش توو از آب دهن تو 
بدهن تو و از سیاهی چشم تو به‌سپیدی چشم تو موسی گفت علیه السلام الهی آرزوی من 
بحضرت تو و تمنای من بجناب قدس تو همین است حق تعالی فرمود ای موسی صلوات بر محمد = 
(۱-۲) سهل بن عبد الله التستری توفی سنة ۲۸۳ ه. ۸٩[‏ م.] في البصرة 
(۱-۳) ملف (معارج النبوة) محمد ملا مسکین توفی سنة ٤‏ ۹۵ ه. ٠١٤۷[‏ م.] 


هر 

هد ی و بنی اسرائیل را پیغام رسان هر که خواهد بمن ملاقات کند ازینجا قرب آنحضرت 
صلی اللّه علیه و آله و سلم توان دانست که انبیای اولو العزم را از درود گفتن آنحضرت صلی اه 

علیه و آله و سلم چه قرب میسر شود وای بر آنها که از تبعیت و توسط آنحضرت صلی الله عليه و 

آله و سلم انکار دارند و این دولت نصیب ایشان نشد در (ملفوظات) حضرت خواجه نظام اوا 

اولیا قدس سره که امیر خسرو جمع کرده است مینویسد که سخن در قبولیت دعا افتاده بود بر لفظ 

مبا رک N‏ 

محمد ما صلوات نگوئی اجابت نشود و چون بر رسول صلی الله علیه و آله و سلم صلوات گفت 

مستجاب شد و فرمود که جون حق تعالی توبه داود را خواست که قبول کند فرمان آمد یا داود تو 

نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم بدرگاه عزت ما شفیع آر تا توبه توبدرجه قبول افتد بعده بر 

لفظ مہا رک راند که آری چنین معلوم میشود که هر چه در آفرینش است همه طفیل آنسرور است 

که جون ترسایان یکجا شدند و گفتند ای عب عیسی اگر تومرده را زنده کنی ما بر توقرار بر می آریم 

در حال مهتر جبرئیل عليه السلام فرود آمد و یی آن معجزة تست بگیر تا مرده بیارند 

آنگاه دعا کن تا ما زنده گردانیم مهتر عیسی عليه السلام طلب کرده مرده سیصد سال بجهت 

امتحان آوردند فرمان آمد یا عیسی نام محمد بر زبان بران و برین مرده بدم تا ما اورا زنده گردانیم 

و چون مهتر عیسی عليه السلام نام محمد صلی الله عليه و آله و سلم بر ز بان راند و بران دمید 

بقدرت قادر آن مرده از برکت نام محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم زنده گشت ایضاً فرمود که چون 

مهتر موسی علیه السلام در مناجات رو یت خواست و گفت (.. رب آرنی الک ) فرمان آمد که 

ای موسی این چه کستاخی است که در حضرت ما کردی ما وعده کردیم تا محمد پیغمبر آخر 

الزمان که تا دوست ماست و امتان او دیدار بیند هیجکس پیش ایشان نتوان دید پس ای موسی 

دم در کش لیکن چو مهتر موسی مشتاق لقا بود گوش باین سخن نکره باز التماس رو یت نمود 

هماك حواب شنید و حون مرتبه بر العهامن تمود و۵9 ۱۳9۸ . ن ترینی و لکن انظر ای 

لقن امقر کان سوک ترینی فلم تجلی ره لجل حمل 5 کا) شنید و ( وخر مرسی صعقًا ...+ 

الابة. الاعراف: ۱4۳) پس فرمان آمد که 7 و ا کد شدی و در آخر الزمان امت محمد 
بند گان باشند که هر روز هزار بار بر ایشان تحلی خواهم کرد و ذره از قاعده خود نخواهند گردید و 
(هل من مزید) فریاد خواهند کرد بعده بر لفظ مبارک راند که اگر معحزات رسول صلی اللّه علیه و 
آله و سلم بنو یسم تا صد سال یک صفت از معحزه او نوشته نشود امید داریم , که حق سبحانه و 
تعالی ماءا و جمیع مسلمانانرا در زیر علم او بدارد الحمد له على ذلك بعده بر لفظ مبارک راند که 
در آثار تابعين نبشته دیده ام که وقتی موسی صلوات الله عليه در توریت میدید در هر ورقی نام = 
(۱-4) سلطان الشایخ نظام الذي تا باس سید کر RES E a‏ 


۱۱۷ - 


انا خیر من يونس بن هتی) یعنی نسزد کسی را که گوید من به از ینس ام و مراد از انا 
خير نه نفس پیغمبر است بل نفس گویند؛ این سخن است یعنی نه روا باشد که کسی 
را در خاطر باشد که وی به از یونس است و از برای آن یونس را یاد کرد درین حدیث 
که خدای تعالی در قرآن به پیفمبر گفت که تو همچنان مباش که ونس بود که صبر 
نکرد و در هلاک قوم خود مستعجل بود و چون توبة ایشان قبول کردیم و عذاب از ایشان 
بر داشتیم و یرا خشم گرفت و اینجا جائی آن بود که شیطان در دل کسی اندازد که 
وی به از یونس است زیراکه مال و جان را از برای خدا بذل میکند و بر آنچه بوی 
میرسد از مشقت و مصیبت صبر میکند و این ضلالتی تمام باشد کسی را که گمان افتد 
که وی ذر خصلتی از خصال خیر تمامتر از پیغمبری باشد یا حال یوس در نظرش 
محتقر نماید و این هم ضلالت باشد پس تأدیب امت را در تعظیم انبیا و دفع کید 
شیطان این حدیث فرمود اگر مراد رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم نفس خود بوده است 
که نشاید گفتن من به از یونسم هم از طریق تواضع باشد و ازان وجه که امت ازانچه در 
قرآن از يونس باز گفته از يونس چیزی در دل نیارند که بنقصانی باز گردد چه منصب 
رسالت بزرگتر ازانست که نه بحرمت دران نظر کند و سخن گوید و بران و جههای 
دیگر که اول یاد کردیم هم حمل توان کرد و اللّه اعلم و ازان جمله آنست که اعتقاد 
دارد که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچ حق پوشیده نداشت و از هیچ باطل 
خاموش نشد بلکه بیان حق بحق کرد و بیان باطل بباطل امّا مجمل که علمّا دانستند و 
اما مفصل که عموم امت دانستند و ازان حمله آنست که اعتقاد دارد که آنجه وی 
گفت خاصه من است جز از وی دیگرانرا نباشد زیراکه هر چه از بهر دیگری روا دارند 
آن خاصه نباشد و خاصیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بر سه مرتبت یافته 
میشود یکی خاصیت به نسبت با جملاً خلائق و آن مقام محمود است که روز قيامت 
بداد رسد و حدیث درست است که گفت (لا یقومه احد غیری) یعنی غیر از من دیگری 
بدان مقام نرسد دوم خاصیت به نسبت با جملۀ بنی آدم مثل قیام دعوت و حجت با یک 
= محمد بود گفت الهی این محمد کیست فرمان آمد که یا موسی او دوست منست ونام آن دوست 
خود پیش از آنکه هفت آسمان و زمین بیافریدم بهزار سال بر ساق عرش بنوشتم ای موسی بر 
دوستی او باش و بر دوستی او بمیر تا فردا ترا برابر او انگیزم (نور الابصار ) 


-۱1۱۸۰- 
دیگر تا قیام الساعة سیوم خاصیت نسبت با امت مثل آنکه نه زن و پرا حلال بود در 
یک نکاح و ازان جمله انست که بداند که در قیامت هیچ کس از امت او بلکه از 
جملة انبیا از جاه و منزلت او مستغنی نه یند و دلیل برین حدیث درست است که همه 
گویند (نفسی نفسی) و تا وی افتتاح شفاعت نکند کس شفاعت نیارد کردن و ازان 
جمله آنست که بداند که زمین کالبد و يرا نخورد و پوسیده نشود و چون زمین از وی 
شکافته شود کالبد وی بحال خود باشد و حشر وی و دیگر انبیا چنین باشد حدیث 
درست است که (ان الله حرّم على الارض اجساد الانبیاء احیاء فى قبورهم بصلون) [۱] 
و اول همه پیغمبر ما صلی الله علیه و آله و سلم بر خیزد از قبر مبارک آنچه یاد کرده 
شد دانستن‌آن مهم است تا تعظیم و توقیر رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله وسل مکه حق تعالی 
بر ما فرض کرده است بوجه خود بجای آورده شود در همه بابی واللّه المستعان على ذلك 
فصل پنجم در ایمان بملائکۀ خدای تعالی: اول بباید دانستن که ملائکه 

گروهی اند از خلق خدای زنده گویا دانا از اهل تکلیف حق تعالی ایشانرا بجیزها 
فرموده و از جیزها نهی کرده همجنانکه انس و جن را بعضی از اسلامیان بر آنند که 
مکلفان دو فرقه اند انس و جن آنانکه صلحای جن اند ملائکه اند و آنانکه کفار اند 
شیاطین و وجهی دیگر گفته اند که هم برین معنی پیوسته است و آن وجه آنست که از 
جن آنانکه ساکنان آسمانها اند ایشانرا ملائکه گویند و ملاً اعلی و آنانکه ساکنان 
زمین اند ایشانرا مطلقا جن گویند و ایشان بر دو فرقه اند مومنان و کافران کفار ایشان 
شیاطین اند و مومنان بدو صفت اند نیکان و بدان و برین دعوی دلیلی جند از قرآن . 
بیرون آورده اند و ظاهر تر از همه دلیلهای ایشان آئست کرک الک کل 
اَجْمَعُو * الا انلی ...# الآية. الحجر : ۳۰ - ۳۱) [۲] گفتند خدای تعالی گفت 
فرشتکان همه شید کد الا اتکس و درشت ایک که اپلیس از ناشت شدای 


(۱) حرام کرد خدا بر زمین اجساد انبیارا زنده اند در قبور شان نماز میگزارند 

(۲) (فسجد الملشكة) پس سجده کردند فرشتگان (کلهم اجمعون) همه ایشان تمام یکبار (الا 
ابلیس) مگر ابلیس که از روی استکبار (ابی ان یکون) سر باز زد و سرکشی کرد ازانکه باشد (مم 
الساجدین) از سحده کنند گان مر آدم عليه السلام را (تفسیر حسینی ) 


-۹- 


تعالی گفت ر کان من الجن ) اگر نه از ملائکه بودی استثناء او از جملۀ 
ملائکه درست نبودی و اگر کسی گوید که آدمیان همه دیدنی اند الا ابلیس این 
سخن مستقیم نیست جواب ایشان آنست که حق تعالی در قرآن گفت که فرشتگانرا 
فرمودیم که سجود آدم کنند پس سجود کردند الا ابلیس که از جن بود و نافرمانی 
آفرید گار خود کرد (و لذ فلا یک اشجد‌وا لادم جوا إل ابلیش کان من الجن 
مق ُن ار رب أفتتخد وه ودره 4 اولیاء هن ونی ...# الآية. الكهف: )٠١‏ [۱] جون 
روشن کرد که سیب مفارقت ابلیس از ملائکه در سجود و سبب فسق او آن بود که از 
جن بود و چه گونه روا باشد که ملائکه جن باشند چه اگر همه جنیان بودندی در سرباز 
زدن از سجود با ابلیس یکسان بودندی و اما جواب آن که گویند چون چنین بود چرا 
ا را در خطاب از زمر ملائکه در آورد آنست که گوئیم که مسکن وی در آسمان 
بود و همسایه و همنشین ملائکه بود در عبادت و بسیاری اجتهاد با ایشان یکی شده بود 
و چون از جنس خود جدا گشت و با فرشتگان مختلط همچو یکی از ایشان شد و چون 
ایشانرا سجده فرمودند وی نیز در عدد ایشان آمد و اگر چه از اصل ایشان نبود یعنی در 
اصل خلقت نه ازیشان بوده و این هم چنان باشد که یکی از عجم ميان عرب رود و 
ز بان ایشان گیرد و زی ایشان در پوشد و بخوی ایشان بر آید و چون جملةٌ عرب بکاری 
متفق شوند که طریقۀ ایشان باشد و آن یکی مخالفت ایشان کند گویند جملة عرب 
برین متفق گشتند الا فلان که اصلش از عجم بود و این چیز و يرا بران داشت که 
مخالفت کرد و برین وجه لازم نیاید که ملائکه - عن باشند و دلیل روشن بر آنکه 

a‏ ۱ ج ی 


(۱) (واذ قلنا) و یاد کن آنرا که گفتیم ما (للماشكة اسجدوا) مر فرشتگانرا که سجده کنید (لادم) 
مر آدم را (فسجدوا) پس سجده کردند (لاالیس) مگر ابلیس (کان) بود (من الجَ) از جن یعنی 
قوم بنی الجان یا جن گروهی اند از ملائکه که از آتش آفریده شده اند و ابلیس از ایشان بود و غير 
ایشان از ملائکه مخلوق اند از نور و قول اول اصح است چه در همین آیت اورا ذریت اثبات میکند 
و ملائکه را ذریت نیست و دلیلی دیگر آن است که میگو ید (ففسق) پس بیرون رفت (عن امرربّه) 
از فرمان پروردگار خود فا برای سببیه است یعنی عاصی شد بجهت آنکه در اصل جنی بوده 
رافتتخذونه) آیا فرا میگیرید شیطانرا رو ذر ټته) و فرزندان اورا (اولیاء) دوستان (من دونی) بجز من 
یعنی ایشانرا دوست میگیرید و فرمان بر داری میکنید و در من عاصی میشو ید (تفسیر حسینی) 


۳ 

ر مر er‏ خسن E‏ 2 ر 

ملائکه دیگراند وحن دیگر در قران آنست که حق تعالی از روز قیامت باز گفت ملانکه 
را گوئیم اینها یعنی مش رکان شمارا میپرستیده اند فرشتگان گو یند تو منزهی ازانکه با 
و T‏ 2 
تو دیکریرا ی جنیانرا میچرستند و این معنی درین دو اية است که (وَیوع 
َحشرهم جَمیعا ت قول که و افو یا کم کاثو ییوت « قالوا 2 آنت و ۳ 


ذونهخ بل كانوا دون الجن اکترهم بهم موْمنوَ * التبا ۰ ۳۹ اگر ملائکه جن 
بودندی راست نبودی که ملائکه گفتندی مارا نه پرستیدند حنیانرا پرستیدند و ازینحا 
درست شد که ملائکه جنسی اند از خلق خدای تعالی جدا از جن و انس آمدیم به بیان 
ایمان بملائکه بدانکه ایمان بملائکه مشتمل است بر حند معنی یکی ایمان بهستی 
ایشان و اثبات ایشان چنانکه گفتیم از قول خدای و از آنچه پیغمبران او بخلق 
رسانیدند بر حلاف قوم کفار که اثبات ملائکه خود قطعا نمیکنند و بر حلاف زنادقه که 
اثبات ایشان میکنند بخلاف آنکه حق تعالی ایشانرا بدان وصف کرده امت رقفزای 
(۱) (ویوم بحشرهم جمیعا) و یاد کن روزی را که جمع کنیم همه بنوملیح را از خزاع (نع بقول) 
پس گوئیم و حفص در هردو لفظ بیا میخواند یمنی خدای تعالی همه را حشر کند پس گوید 
(للملئكة) مر فرشتگانرا که اهولاء اا کم) آیا این گروهند که شمارا (کانوا یعبدون) بودند که می 
پرستیدند و اين سوّال جهت تو بيخ مشرکان و قطع طمع ایشان است از شفاعت ملائکه (قالوا) 
گو یند فرشتگان (سبحانك ) پا کی ترا است از آنکه غیر ترا پرستند (انت ویّنا) توئی خداوند ما و 
معبود ما و ما خود را در بندگی تو مقصر میدانیم بچه وجه معبودیت خود را روا داریم یا توئی 
دوست ما (من دونهم) نجز ایشان یعنی میان ما و ایشان هیچ دوستی نیست و حاشا که ما به 
پرستش ایشانرا رضا داده باشیم (بل کانوا) بلکه بودند که از جهل و غوایت (یعبدون الجن) می 
پرستیدند دیوان را یعنی فرمان ایشان میبردند در پرستش آلهۀ باطله یا متمثل میشدند بصورتهای 
متنوعه و در خیال ایشان می افکندند که این ها ملائکه اند اکثرهم) بیشتر مردمان (بهم) بدیوان 
(مومنون) گرو ید گانند یعنی متابعت ایشان میکنند (تفسیر حسینی ) 
(۲) صفت ملائکه اینست (... لا يعْصون ال نافرمانی نکتند خدای تعالی را ما مر در آنچه بای 
ایشان را یعنی برشوت فریفته نشوند تا مخالفت امر باید کرد (ویفعلودً) و میکنند (ما یمرو * 
التحریم: )٩‏ آنجه فرموده میشوند ردان در (تبیان) آورده که التذاذ زبانیه بعذاب کافران برابر التذاذ 
اهل بهشت است بنعیم جنان (تفسیر حسینی ) 

و صفت فرشتگان اینست (اولی اجنحة) خداوندان بالها (مثنی) دو دو برای طیران (وثلاث) و 


سه سه (ورباع) و جهار جهار برای آرایش مراد خصوصية این اعداد نیست و نفی زیاده چه در خبر 
است که جبر یل علیه السلام ششصد بال دارد لیکن کیفیت بازوها غیر مکیف است (تفسیر حسینی ) 


-۱۲۱ ۰ 


فلکی را ملائکه گویند مثل آنکه عزرائیل را که قابض ارواح است گویند قوت حل 
است و جبرئیل که امین وحی است گویند قوت مُشتری است و علی هذا باطلی چند 
بر هم نهاده که لعنت خدای بر ایشان باد و بر مذهب ایشان دیگر بدانکه فرشتگان 
بند گان خدایند و آفریدگان او مأمور و مکلف چون جن و انس و بر هیچ قادر نیستند الا 
بدانجه حق تعالی ایشانرا بران قادر گرداند و مرگ بر ایشان رواست الا آنکه حق 
تعالی ایشانرا حیات داده است تا غایت دور و چون آن مدت دراز بسر آید ایشانرا متوفی 
گرداند و بعد ازان بحال حیات باز آرد و آنچه گفتیم در ایمان بملائکه میباید آوردن تا 
برات ازانجه مشرکان گفتند که ملائکه آلهه اند و اولاد حاصل میشود و ازانجه زنادقه 
گفته اند در اضافت کردن تدبر عالم بدیشان و در آنچه ایشانرا توانا گفتند و مرگ 
بدیشان روا نداشتند و دیگر ایمان بدانجه از فرشتگان کسانند که حق تعالی ایشانرا 
پرسالت بانبیا فرستاد و روا باشد که بعضی را ازیشان برسالت ببعضی ازیشان فرستاده 
باشد و پیش از دعوت جنیان بتوحید بر ز بان بنی آدم برسالت فرشتگان جنیانرا بتوحید 
دعوت کرده باشد و جند جیز دیگر هست که آن میباید دانستن تا از طریق غلط و جهل 
بحال ایشان در بدعت نیفتد و ازان جمله آنست که اعتقاد دارند که فرشتگان از 
نافرمانی خدای معصوم اند و اگر نه عصمت حق تعالی بودی نافرمانی از ایشان ممکن 
بودی زیرا که حق تعالی ایشانرا بامر و نهی ابتلا کرده است و کسی را چیزی فرمودن 
که امکان ندارد که وی آن بکند و از جیزی نهی کردن که وی امکان ندارد که آن 
کند از حکمت دور باشد و امر و نهی بی امکان ثواب و عقاب نباشد و حق تعالی در 
قرآن یاد کرد که فرشتگان از خدا ترسناک اند (.. من حَشیتر رهم مْفقون * المؤمنون: 
۷) و ا گفت که هر که از ايشان گوید من اله آم اورا بعذاب دائم در 
دوزخ پاداش دهم و هدید بعقوبت و ترس از عقوبت بی امکان نافرمانی ممکن نباشد 
و ازان حمله آنست که اعتقاد دارد که فرشتگان بر گزیدگان خدای اند و نگاهداشت 


حق و حرمت ایشان بر قدر فضل ایشان واجب است و سخن اسلامیان در فضل نهادن 


(۱) اد الذين من خشية رتهم مشفقون) بدرستی آنانکه ایشان از عذاب آفرید گار خود ترسانند 
عذاب را خشية گفت جهت آنکه عذاب بسیب این است (تقسیر حسینی ) 


- ۱۲۲ - 


آدمی بر فرشته یا فرشته بر آدمی دراز است و آن خود در باب سیوم گفته شود بدلیل و 
ححت انشاء الله تعالی و اما این مقدار در ناب ایمان بفرشتگان وانبیا ضرورت امنت و 
دانستن که فضل یکی ازینها بدان دیگر دانستن بایمان خلل نمیکند اما اگر از طریق 
غلو دران سخن گویند تواند بود که تفضیل بروجهی گویند که از تعظیم یکی تحقیر آن 
دیگر لازم آید و این کفر است و اگر از سرجهل درین سخن گویند روا نباشد پس باید 
که اگر کسی درین سخن گو ید از سر احتیاط گو ید و ازانچه علمای ربانی از اهل سنت 
و جماعت از کتاب و سنت بیرون آورده اند در نگذرد وازان حمله آنست که اعتقاد 
دارند که فرشتگان از عبادت فاتر نشوند و دائم در ذکر حق تعالی باشند و آنکه حق 
تعالی ایشانرا بکارها باز داشته است که بامر وی دران تصرف میکنند بتصرف دران 
کارها از تسیح مشغول نشوند و ازیشان بعضی حملةٌ عرشند و بعضی صف زده اند 
پیرامون عرش و بعضی طواف کنندگانند حوالی عرش و بعضی خزنة بهشت اند و 
بعضی خزنةٌ دوزخ و ازیشان فرشتگان رحمت اند و فرشتگان عذاب و باز داشتگان 
بقبض ارواح و باز داشتگان بنوشتن اعمال بنی آدم و باز داشتگان براندن ابر و بغیر 
ازین کارها که ایشانرا بدان باز داشته اند چنانکه انبیا علیهم السلام ازان خبر داده اند 
و ایشانرا روحانیان گویند زیراکه ارواح اند هیچ دیگر با ایشان نیست از آب و حاک 
و آتش وباد چنانکه با انس و جن و ایشانرا که نمیبینند از لطافت نمیبینند و چون حق 
تعالی خواهد که ایشانرا بکسی نماید قوت افزونی در بینائی او نهد که وی ایشانرا بیند 
و بعضی را بصورت آدمی آشکارا کند و آن تجلی ایشان در صورت بشریت بقدرت و 
تصرف ایشان نباشد بلکه بقدرت خدای باشد و ایشان دران مقهور باشند و بعضی از 
مردم ایشانرا روحانیان میگویند بفتح الرّا و گفته اند که ایشانرا از آن وجه روحانیان 
گفتند که دائم در روح عبادت اند در نسحت ملکوت آسمانها نه چون آدمیان در مغاک 
خاک محبوسند و ایشانرا روحانیان و کرو بیان گویند و بعضی آنرا تفسیر بدو نوع کرده 
اند همچو قبائل در بنی آدم اما ظاهر آنست که روحانیان فرشتگان رحمت اند و 
کرو بیان فرشتگان عذاب آن از روح گرفته اند و این از کرب 


۱۲۳ ۰- 


فصل ششم در ایمان بکتابهای خدای تعالی:ایمان بکتابهائیکه حق تعالی 
به پیغمبران فرستاد واجب است و از شرائط صحت ایمان است بخدای تعالی و 
بفرستاد گان وی همجنانکه با تصدیق رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم تصدیق 
دیگر انبیا میباید کرد زیرا که رسول اللّه صلی الله عليه و آله و سلم خبر داد که پیش از 
من پیغمبران دیگر بودند و تصدیق وی لازم است و با ایمان بقرآن ایمان بجمله 
کتابهای دیگر که خدای تعالی بانبیا فرستاده است میباید زیرا که رسول الله صلی الله 
علیه و آله و سلم خبر داد که پیش از من کتابها به پیغمبران دیگر آمده و تصدیق 
بدانجه بوی آمده است تمام نباشد الا بتصدیق آنجه پیش از وی بغیر وی آمده است و 
در آنجه غیر قرآنست این مقدار کفایت باشد که تصدیق کنند که آن کتابها از نزد 
خدای بود و حق بود و صدق و قبول آن و پیروی آن بر آنانکه در زمان خود بران 
مخاطب بودند فرض بود همجنانکه در ایمان بانبیاء دیگر آن مقدار کفایت است که 
اعتقاد دارند و اعتراف کنند که ایشان راست گوی بودند و برحق اطاعت ایشان بر آنها 
که حق تعالی ایشانرا برانان فرستاده بود واجب و لازم و در ایمان بقرآن این مقدار بسنده 
نباشد بلکه بعد ازانکه تصدیق کند که قرآن حق است و صدق و از نزد خدای است جند 
چیز دیگر باید که در اعتقاد بآن جمع شود تا ایمان بقرآن درست باشد یکی آنکه آنرا 
قبول کند و متابعت آن بر خود فرض داند دیگر آنکه اعتقاد دارد که قرآن حجتی است 
باقی تا قیامت از نسخ و تبدیل منزه دیگر آنکه اعتقاد دارد که کلام خدا است نه از 
وضع جبرئیل است نه از وضع پیغمبر زیراکه خدای تعالی آنرا از قول خود خواند و 
کلام خود و اگر اعتراض کنند که خدای تعالی در قرآن دو جایگاه اضافت بجبرئیل 
کرد که قول وی است (ه لفل وولو گریم ٭ التکویر: )۱٩‏ [۱] جواب آنست که 
(۱) (انه لقول رسول کریم) بدرستیکه قرآن هر آئینه خواندن فرستادة است بز رگوار نزد خدای تعالی 
یعنی جبرئیل علیه السلام در(تبیان) آورده که مراد محمد است عليه السلام بقول اول (ذی فُوق) 
صفت جبرئیل عليه السلام باشد یعنی او خداوند قوت بود در قلع مؤتفکات و صيحة مود (عِنْد ذی 
العش کین * التکویر : ۰ نزدیک خداوند عرش با جاه و منزلت (مُطاع نم م آمین * التکویر : 
۱) فرمان برده شده در ميان ملائکه یعنی هر جه گوید فرمان برند در اسمانها بامانت و 


- ۱۲6 - 


معنی نه آنست که شما فهم کرده اید زیرا که خدای تعالی قرآن را کلام خود گفت و 
روا نباشد که هم کلام خدا باشد و هم کلام جبرئیل پس معنی آنست که انه لقول 
یلقاه عن رسول کریم او سمعه من رسول کریم او نزل برسول کریم یعنی قولیست که از 
رسول کریم فرا گرفته است یا از وی شنیده است یا رسول کریم بوی آورده است و 
جون وی بهمه واسطه بود اضافت ازین وجه بوی رفت و دلیل برین آنست که قرآن 
مفخز است واس آن باشد که تخر ای تعالی دیگران بر آن قادو نباشد:و | گر فول 
جبرئیل بودی معجز نبودی یا اگر قول پیغمبر بودی همچنین معجز نبودی و خدای تعالی 
در قرآن لعنت کرد بر ولید مفیره که گفت این قرآن نیست رن هذا لا قول اش ره 
المدثر : ۲۵) [۱] دیگر آنکه اعتقاد دارد که قرآن معجز است بران نظم که هست 
چنانکه در فصل اثبات رسالت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یاد کرده شده و 
اگر خلقان جمع شوند تا یک آية برین نظم بیارند نتوانند انا يث ثم ِن کانوا 
صَادِقینَ * الطور : ۳6) [۲] دیگر آنکه اعتقاد دارد که جملۀ قرآن که رسول اللّه صلی 
الله عليه وآله وسلم از آن متوفی شدن است که در مصاحف لوشته اند هیچ ازان کم نشد 
و هیچ کس هیچ چیز ازان باز نه نوشتند و هیچ کس هیچ چیز ازان وضع که برسول آمده 
بود نه بگردانید و هیچ ازان کم نگردد و هیچ دران نیفزودند و خدای تعالی نگاهداشت 
این کتاب را ازین خللها بر خود نوشته است و وعد خدای تعالی حق است و صدق و 


- گذاری و اگر رسول کریم مراد محمد باشد پس او صاحب قوت در طاعت و نزدیک خدای 
خداوند قدر و مکان است و مطاع یعنی مستحاب الدَعوات است و امین بر اسرار غیبت (تفسیر 
حسینی ) 
(۱) (ان هذا) نیست این الا قول البشر) مگر سخن آدمی یعنی ابافکیهه و جبر و یسار (ساصلیه) 
زود باشد که در افکنم ولید را (سقر) در د رکۀ پنجم از دوزخ که نامش سقر است (تفسیر حسینی ) 
(۲) (فلیاتوا) پس بگو بیارید (بحدیث مثله) بسخنی مانند قرآن (ان کانوا) اگر هستند (صادقین) 
راست گویان در آنکه قرآنرا از خود میتوان ساحت یعنی اگر قرآن بر بافتنی و ساختنی است 
ایشان که فصحا و بلغای عرب اند گو که مانند او حدیثی انشا کند (تفسیر حسینی) 


- ۱۲۵ - 


انا کم ک ۴3 


او میفرماید (انا تحن رلا ال کر وا 7 الحجر : )٩‏ [۱] .. وَ لته کناب 
عزیز * ٩‏ بايد باعل من ین یی ولا من حَلفه حلفم تنزیل ین حکیم خميدر # فصلت: ۱ - 

۲) [۲] هر که چیزی ازانجه 1۳ نفی #0 پر قرآن رها دارد او تکیت داف 
تعالی کرده است ازانجه ازان خبرباز داد و تکذیب رسول او و اگر قرآن نه چنین بودی 
که ما یاد کردیم هیچ مسلمان در آنچه متمسک اوست در دین بریقین نبودی و اینست 
ایمان بقرآن که یاد کردیم و از توابع ایمان بقرآن ایمانست بناسخ و منسوخ و نسخ آن 
باشد که حق تعالی حکمی فرماید پس حکم دیگر بعد ازان بفرماید که آن حکم اول 
بدان دوم بر داشته شود چنانکه پیغمبر را صلی اللّه عليه و آله و سلم فرمود که از 
مشرکان اعراض کن و دیگر فرمود که با جملاٌ مشرکان قتال کن و امثال این در قرآن 
(۱) (انا نحن) بدرستیکه ما (نزلنا ال کر ) فرو فرستادیم. قرآن را که یاد کردن مؤمنان است و ذکر 
بمعنی شرف نیز می آید یعنی این کتاب موجب شرف خوانندگان است (و انا له لحافظون) و 
بدرستیکه ما مر اورا نگاهبانیم از تحریف یعنی شیطان نتواند که درو چیزی از باطل بیفزاید یا 
چیزی از حق کم کند یا نگهدار او یم از تطرق خلل.بدو یا نگهداریم اورا در دل ه رکه خواهیم و 
گویند ضمیر (له) عائد به حضرت رسالت پناه عليه الصلوة والسلام‌است یعنی نگهبان اویم از مضرت 


اعادی نظم: 


و ۶ ۰ ۰ و ۰ ۰ ۰ و 

| گر حملهٌ ی سر چون نگهدارم تو باشی 
زشادی در همه عالم نگنجم ه اگریک لحظه غم خوارم تو باشی (دز ن( 
(۲) (واللّه) بدرستیکه فرآن (لکتاب‌عزین) E TT‏ 7 
یا عدیم النظیر امام قشیری قدس سره [عبد الکرمم بن هوازن قشیری توفی سنة 415 ه. [۱۰۷۳ م.] في نی شاپور 
فرموده که قرآن عزیز است زیرا چه کلام رب عزیز است که ملك عزیز بر رسول عزیز آورده برای امت عزیز یا 
آنکه نامة دوست نزديك دوست است و نامه دوست نزد دوستان عزیز باشد 

زنام و نامة تو يافتيم عز وکرامت « هزار جان گرامی فدای نامه و نامت 

رل یاتیه الباطل) نیاید بدان کتاب هیچ باطلی (من بین یدیه) از پیش وی (ولا من خلفه) و نه از 
پس وی یعنی از هیچ جهت باطلی بوی مستطرف نشود یا زیاده و نقصان بوی راه نیابد در اخبار او 
از آینده و گذشته دروغی یافته نشود (تنزیل) فرو فرستاده شده است (من حکیم) از خداوند دانا 
(حمید) ستوده (تفسیر حسینی ) 


-1۲ ۰ 


بسیار است و نسخ درین نوع روا باشد و در اخبار روا نباشد چنانکه گوید که چنین بود 
با جنین خواهد بود یا جنین است بخلاف آن هرگز قول دیگر نباشد و اما آنجه فرمود که 
چنین کنید پس حکم دیگر فرمود که حکم اول بدان بر داشته شود آن محض حکمت 
است نه تفاوت در علم او پیدا شده است تعالی اللّه بلکه چون حکمی فرمود مصلحت 
بندگان دران وقت دران بوده باشد و چون آنرا بر داشت یا بحکم دیگر تبدیل کرد 
مصلحت بندگان دران وقت در آن است و این تفاوتی باشد در معلوم نه در علم 
همچنانکه طبیبی امروز بیماریرا معالجه کند و فردا حکم دیگر بخلاف اول بفرماید 
طب نگردیده باشد اما مزاج بیمار از حال اول بگردیده باشد چون حال بگردید نیز حکم 
بگردید و انکار نسخ جهودان کرده اند غرض ایشان تکذیب اصحاب شرائع بوده است 
که بعد از موسی بودند و عجب ازعناد آن ملعونان که انکار نسخ کردند با آنکه دانستند 
که در ملت موسی عليه السلام بسی چیزها حرام شد که در شریعتی که پیش از وی 
بود حرام نبود مثل جمع کردن ميان دو خواهر در یک نکاح در شریعت یعقوب عليه 
السلام مباح بود و شریعت موسی عليه السلام آنرا حرام کرد و بسیار حکمها بود که 
مبدل گشت مثل آنکه قبلةٌ بنی اسرائیل پیش از بیت المقدس مصر بود و الواح پس 
فرمود که روی به بیت المقدس آرند و پیش از موسی عليه السلام قبل ابراهیم کعبه بود 
و در آنجه یاد کردیم شکی نیست واین جمله نسخ است و از رافضیان حماعتی انکار 
نسخ کرده اند و آن انکار است بر خلاف عقل و شرع و الله اعلم بالصواب و از آنچه 
میباید دانستن در ایمان بر انجه جز قران است از کتابها که اعتقاد دارند که آنجه ازان 
کتب در دست حهودان و ترسایان مانده است تصدیق او بر ما لازم نیست زیرا که رسول 
الله صلی الله علیه و آله و سلم گفت تصدیق اهل کتاب مکنید وتکذیب مکنید گوئید 
ایمان آوردیم بدانچه خدای تعالی فرو فرستاده است و نیز چون خدای تعالی ایشانرا 
بخیانت و دروغ نسبت کرد و در قرآن گفت ایشان چیزی از خود فراهم مینهند و گو یند 
این از نزد خدای است و سخن را از موضع خود میگردانند و حق را باز مبپوشند تصدیق 
آنچه بطریق ایشان بما رسد روا نباشد خاصه چون ایشان کفارند و گواهی کفار در حق 


ما قبول نیست جگونه بر خدا و رسول مقبول باشد و جمعی از علما آورده اند که پیش 


-۱۳۷ 


ما ظاهر شده است که بیشتر آنجه حهودان دعوی میکنند که توریت است نشاید که 
توریت باشد زیرا که دران جمله مغایر موسی می یابیم و قصهُ او با فرعون و آنچه بر وی 
گذشت در مدت مقام او در میات بنی اسرائیل و خبر وفات موسی علیه السلام بر هیچ 
باشد صلی الله علیه و آله و سل وباز گفتن غزوات او درانچه نصاری دعوی میکنند که 
آن انحیل است کفر صریح یافت میشود چنانکه (بسم اللاب والابن وروح القدس) و 
جدانکه یا الوا پس ضرورت حنین کتاب اعتماد را نشاید خاصهٌ جون علمای اسلام 
0 ° مه مه ۱ ۳۹ ۰ £ 
که بعلم نقل معرفت تمام داشته اند گفته اند که انجیل که خدای تعالی بعیسی عليه 
السلام فرستاد در زمان رفع عیسی عليه السلام بسما جهودان آنرا احراق کرده اند چنانکه 
توریت در زمان بخت نصر [۲] و خحراب شدن بیت المقدس از دست رفته بود و جمعی از 
رغبت مردمان دران فاتر نباشد وبتقلید آنرا تبول کنند وچون حال برین نهج باشد تصدیق 
دانشمندان ترسایان ازانچه میدانستند و بران بودند کتایی فراهم نهادند ونامش انجیل نهادند تا 
آن لازم نباشد بلکه در خواندن ونوشتن آن استحبابی نباشد و درست است که رسول الله 
صلی الله تعالی علیه و آله و اصحابه و سلم چون عمر حطاب را دید که صحیفه از توریت 
۳۹ .72 : ۳ 52 ے2 ى سوم مم(۳] 
در دست داشت رنگ رو یش از خشم دیگر گون شد و بر طریق توبیخ گفت مهو ن 
انتم فى الضلالة و لقد جئتكم بها بيضاء طيبة و لو كان موسى حيا ما وسعه الا اتباعی) 
یعنی شمارا تحیری هست در آنجه شما بر آنید از دین و ملتی پاک و روشن که بشما 
۳ 72 ۰۰ ۰ ۰ م2 3 ۰ 
آورده ام و گر موسی زنده بودی نتوانستی الا پیروی من و اگر سؤال کنند که جون 
چنین است چرا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم توریت بخواست چون خواست که آن 
زن جهود را بحد زنا سنگسار کند جواب آنست که رسول اللّه صلی اللّه عليه و آله و سلم 
نه بهر آن خواست که این حکم نمیدانست تا ازانجا بداند بلکه رسول اللّه صلی اللّه عليه 
وآله وسلم حکم برجم کرد جهودان گفتندی بدروغ که در کتاب ما رجم نیست عبد اللّه 
(۱) و قصۀ موسی از توریت معلوم نشد بلکه از رسول الله صلی اللّه عليه وآله و سلم و قرآن قصف او - 
معلوم و روشن شد. (۲) بخت نصر انی در سال ۰1۳ ه. ۱۱۳۸ م.] پیش از میلاد وفات یافت 
(۳) تهوک از باب تفعل سر گشته شدن و در واقعه افتادن بی باک . 


- ۱۲۸۰ 


سلام گفت که دروغ میگوئید ازانچه در توریت در دست ایشان است رجم هست پس 
رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلم از بهر حجت بر ایشان و از بهر تکذیب و اظهار 
حیانت ایشان توریت بخواست و آية رجم بدیشان نمودند تا روشن شود که ایشان حق 
را میپوشند و پیغمبر را صلی الله علیه و آله و سلم این معنی روا بود زیرا که و یرا از 
طریق وحی روشن شد که آنجه از خدای منزل است کدام است و آنجه ایشان بر 
ساخته اند کدام و مارا این مقام نباشد و اگر چیزی ازین بقول ایشان قبول کنیم بر عمیا 
از پی ایشان رفته باشیم و این روا نباشد پس تصدیق آنجه در دست ایشان است کردن 
که آن کاب خدای است روا نباشد و برین دلائل که گفتيم خواندن و نوشتن و 
نگهداشتن تن آن مستحب نباشد و اللّه اعلم 


فصل هفتم در ایمان بروز باز پسین از دنیا و آنجه از احوال آن جهانی 
است: و از زوال دنیا بر عقب ایمان بکتب و رسل یاد میباید کردن زیراکه در جمله 
کتابهای سماوی آ گاهی از روز باز پسین و احوال آن جهانی رفته است و انبیا علیهم 
السلام بعد از دعوت بتوحید امتان خود را آ گاه کردند که این مدت دنیا را انقطاعی 
خواهد بودن و بعد از مرگ خلق را زنده خواهند کرد و ایشانرا آنجه در دار دنیا کرده اند 
باز پرسیدن و بران پاداش دادن و بنای حملهٌ دینهای حق برین بوده است و هر که این 
را بحقیقت تصدیق نکرده است او بر کفر بوده است و حق تعالی ایمان بروز باز پسین را 
با ایمان بخود یاد کرد وفرمود که (قاتلوا الذي منوت ب باه و وله ایو الاخر. .الاب التوبة: 
۹ [۱] و ذکر این در قرآن بسیار است و ما اول بیان روز باز پسین بکنیم که کدام 
است و مراد از روز آخر که خدا گفته است آخر ایام دنیا است و دنیا صفت زند گانی 
این جهان است خدای تعالی گفته است که (.. زَة ادن ...# الآبة. طه: 
(۱) (فانلوا الذین لا یژمنون باللّه) بشید ای موّمنان و کار زار کنید با آنکه ایمان ندارند بخدای 
یعنی بهود که به تته ال اند و وتصاری که تیث را مد اند (ولا بالیوم الاخر) و نمیگروند بروز 
قیامت یھود گویند که در بهث بهشت اکل و شرب نخواهد بود و نصاری معاد روحانی را اثبات میکنند 
پس ایمان ایشان بروز آخر جنانچه باید نباشد (تفسیر حسینی) 


-۱۲۹- 


۱ [۱] (... و ها الْحَیوةٌ ادنيا ...# الآية. آل عمران: ۱۸۵) [۲] اكنون حق تعالی 
زند گانی نخستین را که درین جهان است دنیا خواند و دنیا را معنی لفظ نزدیک تر 
است و اشارت بنزدیک تر آنست که اول است پس عالم بقا و نیز ایام آن اند ک است 
و گذشتن آن نزدیک و زندگانی بعد حشر را آحرت خواند زیرا که در مقابل اول است و 
نیز بعد ازان بضد آن روز دیگر نخواهد بودن جنانکه دنیا که بعد ازان آخرت بود و این 
اشارت است بر آنجه آنرا زوالی نخواهد بودن حق تعالی آدمی را درین جهان از نو پدید 
کرد و آنرا (... اه الْولی ...* الآية. الواقعة: )٩۲‏ گفت و دران جهان از جزای کالبد 
ریزنده که بقدرت خود جمع کند و برابر بهمان خلقت اعاده کند وآنرا .ام خی 
* النجم: 4۷) گفت اکنون دنیا (نشاة الاولی) است و آحرت (نشاة الاخری) باعتبار 
آنکه دنیا حیات این جهانی است هر جه پیوستۀ این جهان است از نعمتها و لذتها که 
در حیات دنیا بدان بر خوردار شوند آنرا هم دنیا گویند و روز باز پسین آنست که این 
جمله بگذرد و نماند وبعضی گفته اند که روز باز پسین آنست که افلاک را از هم فرو 
گشایند و آفتاب را از مرکز خود بیندازند و شب روز نماند زیراکه تا آفتاب بر بالای 
زمین است روز است تا زیر زمین است شب و جون ازین هیئت بگردانند نه شب ماند و 
نه روز و این را روز آخر گفتن اگر چه از روی بیان که گفتیم ظاهر است اما با آنچه 
بی خلافی در میان مسلمانان بکتاب و سنت درست شده است راست نمی آید زیرا که 
این احوال که روز باز پسین را بدان باز بینند بعد ازان باشد که خلقانرا زنده کنند و 
چون .خلقانرا زنده کرده باشند نشاید که دنیا باقی مانده باشد زیراکه دنیا صفت حیات 
این جهان است و چون حیات نمانده باشد چون اسم دنیا باقی باشد و اجماع آنست 
ميان اهل حق که مرده را با دنیا نيارند و چون مرده را حشر کنند ضرورت دنیا پیش از 
حشر فانی شده باشد این تفسیر که در ایام نهایت دنیا گفتند بعد از حشر خواهد بودن 
پس معنی یوم آخر آنست که اول گفتیم الا اگر حمل یوم آخر نه بر آخر ایام دنیا کنند 
(۱) (زهرة الحيوة الدنیا) زینت زند گانی دنیا که مال و منال است (تفسیر حسینی) (۲) (.. وما 
الحيوة الدنیا ) و نیست زندگانی دنیا ۱۳ # آل عمران: ۱۸۵) مگر متاعی که بفریبد 


۹ 


۳۰ - 


بلکه بر آخر ایامی کنند که ترکیب عالم دران بر قرار است و چون آن ترکیب از هم 
فرو ریزد آن یوم آخر باشد به نسبت با آسمانها و افلاک و ستارگان و زمين و کوهها و 
دریاها و آن روز آخر روزها باشد که برین صفت که ما دانسته ایم میگذرد و چون ازین 
بگذرد بدین اعتبار آنرا روز آخر گفته باشند و گرنه آن خود از ابتدای روزهای آحرت 
اس وین ا ف یر ان میک ند که دبع ازان درون فیک تسب که از نید ا 
میگو ند که برین وضع بعد ازان روزی دیگر نباشد پس برین وجه احتمال دارد و چون 
نسبت با بنی آدم گوئیم معنی آنست که اول گفته شد و آن بتقدیم اولیتر است بر همه 
وجوه معنی ایمان بروز باز پسین تصدیق است واعتراف بآنکه این دنیا فانی خواهد شدن و 
بیناد این عالم خراب و چون اعتقاد دارد که این جهانرا انتها خواهد بودن ضرورة اعتقاد 
داشته باشد که آنرا ابتدائی بوده است زیراکه قدیم را نهایت نباشد و تغیر پذیر نباشد و 
چون این دانسته شد بايد دانستن که حق تعالی برز بان رسول الله صلی الله علیه و آله و 
سلم خبر داد که آسمان شگفاته شود و چون نامه در نوردندش و آفتاب را از اوج خود 
بشیب بر اندازند و ستارگان فرو ریزند و زمین بغیر زمین مبدل شود و کوهها چون پشم 
باشد که از هم بر کرده باشند و دریاها از آتش تافته شود و اعتقاد بايد داشتن که همه 
نحقیقت چنین خواهد شد زیراکه خدای تعالی جنین گفت و وعده خدای حق است و 
گفتۀ او حق هر کس این خبرهارا از حقيقت یا مجاز برد و برای خود معنی بر حلاف 
ظاهر برو نهد وی و آنکس که مطلق انکار میکند هردو در کفر یکسان اند و با ایمان 
بروز آخرت بدانجه دران بخواهد بودن از حوادث وکوائن بباید وایمان بساعت همجنین 
و ساعت در قرآن بردو معنی است ساعت آخرین از دنیا جنانکه یلك ا 
1 مُرسیها * النازعات: 4۲) [۱] و ساعت نخستین از آخرت جنانکه (و یوم تقوم 

انَاعة یم مرو ...8 الآبة. الروم: ۵۵) [۲] و اما آنکه چون آن ترکیب برین وجه ۱ 
(۱) (يسئلونك ) میپرسند ترا ای محمد عليه السلام (عن الساعة) از روز رستخیز و میگو یند (اتان 

مرسیها) کی باشد اقامت آن روز و در جه زمان بیاید (تفسیر حسینی ) ۰ 
(۲) (ویوم تقوم الاعة) و روزی که قائم شود قیامت و آن ساعت آخر باشد از ساعت دنیا (بقسم 
المجرمون) سوگند خورند کافران (تفسیر حسینی) 


- ۱۳۱ - 


که یاد کرده شد از هم فرو گشوده شود و حالها دگرگون گردد بعد از تبدیل این چیزها 
بکلی همه نیست شود ویا حق تعالی آنرا بگذارد هم بران حال یا بلونی دیگر کند دران 
سخن نشاید گفتن زیراکه حق تعالی ازانجه ورای این احوال باشد مارا خبر نداد و در 
امور الهی نیعلمی سخن گفتن حرام است بلی اعتقاد بايد داشتن که روا باشد که حق 
تعالی این چیزها را که بر شمردیم نیست گرداند چنانکه معدوم شود و اگر خواهد آنرا 
بگذارد یا ازان حال بگرداند فی الجمله برو هر چه خواهد جنان خواهد بود و دران وقت 
که خواهد قادر است (یفعل اللّه ما یشاء ویحکم ما پرید) 

فصل هشتم در ایمان به بعث بعد از مرگ :اعتقاد اهل حق در هر قرن و 
زمان که بودند و هستند و خواهند بود آنست که حق تعالی استخوانهای بوسیده و اجزای 
کالبدهای ریزیدۀ مر گانرا از زیر زمین و قعر دریا و شکم حیوانات جمع کند و ازان 
کالبدها پدید کند بر هیئت اول و هم از اجزای آن کالبد چنانکه هیچ جزئی از 
کالبدی بجزئی از کالبدی دیگر مبدل نشود و چون کالبدهاً بحال خود باز برود هر 
روحی را بکالبدیکه در دنیا داشت باز فرستد پس فرمان شود جمله بامر خدای بر خیزند 
ورگ وخورد ایشان تا بچه که نفخ روحش کرده باشند واز شکم مادر افتاده باشد پیش 
از وضع حمل [۱] یا مادر مرده باشد و آن بچه در شکم هم زنده شود و ایمان به بعث 
تصدیق است و اعتراف برین جمله و این معنی از متفرقات آیات در قرآن و از احادیث 
درست از رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلم معلوم شده است و اجماع علمای ر بانی 
از هر عصر برین منعقد گشته و جمهور ایشان منکران بعث را تکفیر کرده اند از قول خدا 
و رسول و حق تعالی دلائل بعث را در قرآن بطریقهای بسیار بر بن دگان خود روشن کرده 
(۱) اما السقط ای لم یتم اعضائه هل بحشر فروی عن ابی حنيفة رضی الله عنه انه اذا نفخ فيه 
الروح يحشر و الا فلا و هو الظاهر لان المذهب المختار عند الابرار هو الحشر الم رکب بين الروح و 
الجسد و قول القونوی و الذی یقتضی مذهب علمائنا انه اذا کان استبان بعض خلقه یحشر و هو قول 
الشعبی و ابن سيرين مدفوع بان هذا حکم فقهی يترتب عليه بعض الامور الدنيو ية و لا يقاس عليه 
الاحوال الاخروية (شرح فقه اکبس) الفقه الاكبر لابی حنيفة نعمان بن ثابت توفى سنة ۱۵۰ ه. [۷1۷ م.] فى 
بغداد شرح فقه اکبر (القول الفصل) را در استانبول مکتبۂ حقیقت چاپ کرده است شارحه محی الدين محمد بن 
بهاء الدین توفی سنة ٩٥٦‏ ه. ٠١٤۹7‏ م.] 


۳۲ - 


مه 


است و ازین جمله یکی آنست (َولم يروا ن الله اذى حَلَقَ الوا والاض وَلم یی 
بلق بقاور علی ان خی نی لى له على کل سي قير # الاحقاف: ۳۳) [۱] 
ترحمه اش بپارسی آنست که آیا قادر نیست آنخدائیکه آسمانها و زمین را بیافرید و 
بآفریدن آن در نماند و عاجز نشد بر آنکه مردگانرا زنده کند بلی او بر همه حیز قادر 
است و یکی دیگر این آیتست که (َفعییا بل ال ..* الآبة. ق: ۱۵) [۲] ترجمه 
آیت اینست که آیا ما بآفرینش اول در ماندیم و عاجز شدیم یعنی چگویند درین و 
اشارت بآنست که چون در ابتدا از هیچ چیز آفریدیم و برما آسان بود در انتها از چیزی 
اعادُ خلق اول چگونه بر ما دشوار آید دیگر آنکه «.. ال من بُخیی الم وهی میم # 
ق بخییها ای آنشاها ول رة ..» الایة, یس: ۷۹-۷۸) [۳] معنی آية آنست که منکر 
حشر گفت استخوانها را که زنده کند و آن پوسیده و ریزیده شده باشد بگو ای محمد 
آنکس زنده کند که در نخستین باز آنرا از نو یدید آورد و دلائل بعث در قران سیار 
است و اگر همه را بر شماریم سخن دراز شود و بحمد اللّه درین مقدار که یاد کردیم 
کفایتست زیرا که ازان دو حجة لازم می آید که در جواز بعث بسنده است یکی آنکه 
گوئیم آدمی یکی از حیوانات ارضی است و ضرورت زمین و آنجه بر زمین محیط گشته 


(۱) (اولم بروا) آیا ندیدند و ندانستند منکران بعث (انٌ الله الذی) آنرا که خدای تعالی بقدرت بی 
عجز (خلق السموات و الارض) بیافرید آسمانها و زمین را (ولم بعی) و مانده نشد و رنج نرسید اورا 
(بخلقهن) بآفریدن آنها (بقادر) توانا است (علی ان بحیی الموتی) بر آنکه زنده کند مرد گانرا چه 
قدرت او ثابت است و نقص و انقطاع بدو راه نیابد محصل معنی آیت آن است که خدای تعالی با 
قدرت چنین کامل ازلی و ابدی بر احیای موتی قادر نیست (بلی) آری هست (انه علی کل شی) 
بدرستیکه او بر همه چیز (قدیر) توانا است بی عجز و تعب (تفسیر حسینی ) 

(۲) (افعیینا) آیا عاجز شده ایم و رنج یافته (بالخلق الاوّل) بآفرینش اول خلق تا فرومانیم در 
آفرینش ثانی (تفسیر حسینی) 

(۳) (قال من بحبی العظام) گفت کیست که زنده میگرداند استخوان ها را (و هی رمیم) و حال 
آنکه او پوسیده و ریزیده گشته بی گوشت و پوست و عروق و اعصاب (قل) بگوای محمد (بحییها 
اذی) زنده گرداند آنرا کسی که بقدرت کامله (انشاها) بیافرید اورا (اول مرة) نخست بار و از عدم 
بوجود آورد وهی علَق) و او بهمه آفریده (عِيمٌ) دانا است 


۱۳۳ - 


است از آسمانها در آفرینش عظیمتر از آدمی باشد لو لمات ررض أ كبرمن 
خلق الاس ...* الاية. الموّمن: ۵۷) [۱] اشارتست بدین معنی چون حق تعالی چیزی 
بدین بزرگی بیافرید بر آن آسان بود بطریق اولی که بر آفریدن آدمی و اعاده او قادر 
اک تخت فیگر آیکه اعا خلق دز تفای ری عحب قزر ازانیدای هی تست در 
نشأة الاولی بلکه ابتدا عجب تر زیرا که ابتدا از هیچ چیز نیست و اعاده از چیزی و 
چون جائز است که حق تعالی کالبد آدم را از گل ساخته بود و چون اورا حشک کند تا 
چون سفال باشد جان در وی دمد و بعد از نفخ روح آن کالبد را که چون سفال بود 

شت و استخوان و رگ و پی گرداند روا باشد آنانرا که بعد از مرگ خاک گشته 
باشند بار دیگر ازان خاک بیافریند چنانکه آدم را ازان آفرید و در قرآن امثال این 
حجتها بسیار است جنانکه یاد کردن زمین مرده که وی را زنده میگرداند و درختان و 
نباتها را که بعد از پژمرده شدن و فرو ریختن برگهای تازه و برومند میگرداند و بدان 
اشارت به بعث و نشور میکند و در بسیار جای در قرآن این معنی یاد کرده است و ازان 
جمله این آیت است که (فانظر ال ثر رخمت ال هگیف یخی الرض بعد وتا رن دك 
لمخی الم موی هُوَعَلی کن 5 سی یره الروم: ۵۰) [۲] و چنان استدلال بتقلب آدمی 


مت مر همم 


در احوال مختلف از نطفه بعلقه و بغیر آن تا آدمی مستوی مشود چنانکه گفت (ا ایا 
۳ رن کت فی ري ِن الث ان حلفت کُم ِن راب م نتم یناف مین 


ما و لقتر و ۳9 9 یر محل لن بن لک ولقرّفی الارحام ما تَاء ۷ اجَل شمش مر مه ۳۹ م نخرجکم 
5 
اکثر الناس) و لیکن بیشتر مردمان (لا یعلمون) نمیدانند که این افریدن اسان تر است 

۰ 4 
(۲) (فانظر ) پس در نگر (الی اثار رحمت الله) بسوی نشانۂ رحمت خدای تعالی یعنی باثر مطر نگر 
تا به بینی که (کیف) چگونه خدای تعالی بآن اثر (یحبی الارض) زنده گرداند زمین را باشجار و 
1 ۰ ۰ امه ۳0 ۰ و 0 و ۰ ۰ 
اثمار و زروع و نباتات (بعد موتها) پس از مرد گی و افسرد گی زمین حفص بجمع میخواند یعنی تا 
به بینی آثار رحمت الهی و بخشایش نامتناهی که زمین مرده را زندگی بخشد (ان ذلك ) 
بدرستیکه آنکه قادر است بر احیای زمین بعد از موت آن (لمحیی المونی) هر ائينه زنده گرداننده 
مرد گان است چه احیای ارض احداث مثل آن است که درو بوده از قوی نباتی و احیای موتی 
ایجاد آن است که در مواد ایشان بوده از قوی و غیره (وهو) و حدای تعالی (علی کل شی قدیر) بر 


عة 


۱۳ - 


طفلاً تم لتبلغوا اشد کم وم من وی کرو م من برد الی دعر لكي َعَم من ن 
ولم کیا ور نش دا و کی ا هت ور وت بکرم 
ی ی ار ۳ 


2 


یه ٩‏ ریب فیها وا له یم مَنْ ‏ القبور# ۱ o:‏ -۷) [۱] و در آية از جند 
ی ین نوع 


(۱) (یا ها الناس) ای مردمان خطاب با کفار است منکران حشر را میگو ید (ان کنتم) اگر هستید 
شما (فی ریب من البعث) در شک از بر انگیختن خلق و میگوئید اعاده ممکن و مقدور نیست آخر 
نظر کنید در اول حال خود (فانا) پس بدرستیکه ما (خلقناکم) آفریدیم پدر شمارا (من تراب) از 
خاک و شما فرع اوثید (ثم من نطفة) پس از آب منی (ثم من علقة) پس شمارا از مقدار خون بسته 
(ثم من مضغة) پس از قطعۀ گوشت بمقدار آنکه بخائید (مخلقة) تمام خلقت که درو هیچ عیبی و 


نقصی نبود (و غير مخلقة) و ناتمام که در بعضی از اجزای وی نقصانی باشد یا مصوره و غیر مصوره 
در (وسیط ) آورده که این معنی در سقط اس تکه یکی بیفتد بعضی ازو مصوره و یکی تمام صورت 
یافته ملخص کلام آن است که شمارا منتقل ساختیم از حالی بحالی (لنبیّن لکم) تا بیان کنیم 
برای شما ابتدای آفرینش شما تا استدلال کنید ازمبداً بر معاد و تأمل نمائید که هر جه قابل تغیر و 
تکون است بار دیگر قبول آن میتواند کرد (و نقر) و قرار میدهیم (فی الارحام) در رحمها (ما نشاع) 
آنچه خواهیم که قرار دهیم یعنی سقط نشود و در رحم بماند (الی اجل مسمی) تا وقتی نام برده که 
زمان وضع است (ثم نخرجکم طفلا) پس بیرون آریم شمارا از بطون امهات طفلی که از غایت 
ضعف بامور خود قیام نتوانید نمود (ثم لتبلغوا) پس ترتیب کنیم شمارا تا برسید (اشد کم) بکمال 
قوت و جمال و فهم و خرد که میان سی و چهل سالگی است (ومنکم من بتوفی) و از شما کس 
باشد که متوفی گردد نزدیک بلیغ باشد یا قبل ازان (ومنکم من برد) و بعښی از شما بود که رد 
کرده شود (الی ارذل العمر) بفروترین زندگانی که سن خرافت است (لکیلا یعلم) تا نداند (من بعد 
علم) پس از دانستن (شیْا) چیزیرا یعنی بحالت کودگی باز گردد و هر چه دانسته باشد فراموش 
کند و عود ادنی از نهایت به بدایت اشارتی است بآنکه قدرت کامله عجز ندارد از اعاده چنانچه از 
ابدا بداشته پس دیگر بار بجهت استدلال بر بعث میفرماید که (وتری الارض) و میبینی ای آدمی 
زمین را (هامدة) خشک وبی رونق چون مرده (فاذا انزلنا) پس چون فرو فرستیم ما از ابر برای زمین 
(علیها الماع) بران زمین آب باران را (اهتزت) جنبش کند آن زمین بگیاه رو ربت) و بیفزاید و بر 
دمد (و انبتت) و برو یاند (من کل زوج) از هر صنفی از نباتات (بهیج) تازه و تر و نیکو و بهجت 
افزای پس قادری که زمین مرده را بابی زنده میسازد توانا است بر آنکه اجزای موتی را جمع 
ساخته بهمان حال که بوده اند باز برد ج 


- ۱۳۵ -_ 


حجت بر بعث و نشور یاد کرده است و اگر در همه قرآن این یک آیت بودی بسنده 
آمدی و در قصة ابراهیم عليه السلام که گفت خدایا با من نمای که مرد گانرا بچه 
صنعت زنده خواهی کردن (.. رټ آرنی كيف تخبی ای ..* الآية. البقرة: ۲۱۰) 
[۱] و در قصه آنکه بر دیهی بگذشت و دیه را خراب یافت و اهل دیه مرده و گفت 


مش ۳ 1 ۳ مرو ر ا 0 2 &“ SS‏ 
.0 آنی یخی هذو الله بعد مه اماه له ماه عام ..* الآية. البقرة: ۲۵۹) [۲] 


e 2 ۰ ۰‏ بو ۰ م £" ۰ 
باختلاف اهل تفسیر که او عزیر بود یا دیگری و قصة اصحاب الکهف و قصهٌ قومی از 
بنی اسرائیل که از دیار خود برون آمدند از ترس مرگ چون بادشاه ایشانرا بجهاد خواند 


و در سبب برون آمدن ایشان اختلافی میان اهل تواریخ هست جون برون آمدند حق 


نظم: آنکه بی دانه نهال افراخت » دانه را هم شحر تواند ساعت 
۱ 
کرده نابود را بقدرت بود » جه عجب گر دهد ببوده وحود 


(ذلك ) آنجه گفته شد از آفرینش انسان در اطوار مختلفه و تحو یل ایشان باحوال متنوعه و احیای 
زمین بعد از موت بان الم بسبب ان است که خدای تعالی (هوالحق) اوثابت است در ذات خود 
و مستحق صفات کمال است (وانه) و بجهت آن است که او (یحیی الموتی) زنده میگرداند 
مرد گانرا و اگر نه نطفۀ مرده و زمین خحشک شده را زنده و تازه نساحتی (وائه على کل شی قدبر) 
برای آن است که او بر همه چیزها قادر و توانا است جه قدرت از صفات ذانیه است و نسبت او با 
همه مقدورات متساوی پس چون مشاهدهٌ قدرت بر احیای بعضی اموات دلالت کرد لازم آمد 
اقتدار او بر احیای همه اموات رو ان السَاعة اتية) و ايراد این دلائل برای آن است تا بدانند که 
قیامت آینده است (لا ریب) هیچ شکی نیست (فیها ) در آمدن او (و ان اللّه) و بدانند آن نیز که 
خدای تعالی (بعث) بر می انگیزد (من فی القبور) کسانرا که در گورها اند بمقتضای وعدۂ خود تا 
ایشانرا حساب کند و جزا دهد 

(۱) (رټ ارنی) ای پرورد گار من به نماثی به من که به قدرت کامله (کیف تحبی المونی) چگونه 
زنده میگردانی مرد گانرا (تفسیر حسینی) 

(۲) (قال اتی بحبی) گفت عزیر چگونه و بر چه وجه زنده گرداند (هذه اللّه) این دیه را خدای 
تعالی یعنی چگونه آبادان سازد (بعد موتها) بعد از خرابی اویا اهل اورا به چه کیفیت زنده گرداند 
بعد از مردن ایشان و این نه بطریق استبعاد بود بلکه طلب اطلاع بر کیفیت احیاثی نمود (فاماته 


اللّه) پس به میراند اورا خدای در وقت این تأمل و تفکر (مائة عام) صد سال (تفسیر حسینی) 


- ۳ - 


تعالی ایشانرا بمیراند و پس زنده کرد چنانکه در قرآنست (.. قال لھ الله هووا م 
احَیاهَم .. الآية. البقرة: ۲۶۳) [۱] درین جمله دلائل بعث روشن است و از منکران 
بعث آنانیکه بوجود صانع جلّ و علا معترف اند بدین حجتها ملزم اند و آنها که وقاحت 
و جهل ایشانرا بر آن داشته است که انکار صانع میکنند سخن با ایشان اول از اثبات ` 
صانع و حدوث عالم باید گفتن و از منکران بعث ملاحده اند که میگو ند بعث در عقل 
مستحیل است و تناسخیان میگویند که بعث آنست که روح در دنیا از کالبدی منتقل 
شود بکالبدی دیگران از هر جنس از جانوران که مناسب حال آن روح باشد اگر دران 
کالبد در راحت باشد آنسزای سعادت و يست و اگر در رنج باشد آنسزای شقاوت وی 
است و این سخن رکیک تر از آنست که آنرا بحواب حاجت افتد و در آنجه پیش ازین 
گفته شد جواب همه داخل است و ازین دو طاثفه ملعونان جمعی خود را در پرد؛ اسلام 
نهفته کرده اند بعضی از ضعفای مسلمانانرا نیز گمراه کرده و مایٌ فساد ایشان در 
اسلامیان بمانده و جون خواهند نصرت مذهب خود کنند و آشکارا نیارند کردن بمعما 
سخنی در اندازند و آیات و احادیث را که درین باب آمده است بر وجهی تقریر کنند 
که غرض ایشان در ضمن آن باشد و گویند آخرت عالم روحانیست و جملاً نعیم 
بهشت و انواع عذاب دوزخ بدین وجه تأو یل کنند فساد اینها در دین پیش ازان است 
که فساد آنها که بدشمنی و مخالف اسلام و اسلامیان خود را باز نموده اند و حون شان 
ریختنی است و مال شان فیْ مسلمانان و دفع ایشان فاضاتر از دفع دیگر طوائف اهل 
کفر و جمعی دیگر که میل بدیشان دارند گویند بعث هست و ارواح با کالبدها 
فرستند اما لازم نیست که عین آن کالبد پوسیده را اعاده کنند بلکه حق تعالی هر روح 
را کالبدی مستعد کند و این نیز قول شافی از مذهب منکران حشر است و معتقد این 
(۱) (فقال لهم الله) پس گفت مر ایشانرا خدای که (موتوا) به میرید همه به یک بار به مردند در 
(معالم) آورد که حق سبحانه دو فرشته فرستاد تا یکی از اعلی وادی و دیگری از اسفل آن ندا 
کردند که به میرید همه به یک بار مردند با چهار پایان خود مردم از اطراف و جوانب بدفن ایشان 
آمده عاجز گشتند آخر الامر دیواری در گرد ایشان کشیدند و ازانجا در گذشتن مدتی بر ایشان 
گذشت و از ایشان جز استخوان نماند ثم احیاهم) پس زنده گردانید ایشانرا (تفسیر حسینی) 
(۱-۱) مولف تفسیر (معالم التنزیل) حسین البغوی الشافعی توفی سنة ۰۱ ه. [۱۱۲۲ م.] 


- ۱۳۷۰ 

قول مخالف اسلامیان است و حق تعالی در قرآن همه تقریر آن کرده که اجزای آن 
کالبد ریزیده اعاده میکند (وَقالا ن هذا لا خر مین * عَذا منت و كتا ثربا و عام 
6ا عور » آو از لول « قل تم رام درو # الصافات: ۱۸-۱۵) ]١[‏ 
(یقواو ع لَمردودو فی الْحافِرة « عذ۱ کت عظاما تَحَرَةّ ‏ النازعات: ۱۱-۱۰) [۲] 
تعجب منکران حشر در زمان رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم خود 
ازین بود که وی میگفت این کالبدها بعد ازانکه خاک شود حق تعالی بحال اول باز 
۰ آرد و رسول الله صلی اه عليه و آله و سلم چندان در کشف و بیان این احوال یاد کرد 
که راه تأو یل بسته شد و مجال تردد هیچکس که در نبوت و يرا تصدیق کرد نمانده و 

حق تعالی جنانکه بر جواز بعث حجتها یاد کرد و بر وجوب آن حجتها یاد کرد و 


۵ مر گر رو 


ازانحمله اینست (ابَحسَب الانسان ان سرك شدای * القيامة: : )۳٩‏ نی آدمی پندارد که 
ما اورا مهمل فرو گذاریم و بر نیکی و بدی پاداش وی ندهیم و بعد ازین حجت بعث 
یاد کرد و گنت آن خدای که از آبی که بشهوت ريخته شد نرینه و مادینه پیدا کرد 
فان تست که مرد کارا زنده: کیت رال ذلك بقادر علی أن يى ای * القيامة: 
۰ [4] تا معلوم شود که مراد ازانکه آدمی پندارد که ما و یرا مهمل فرو بگذاریم 
(۱) (و قالوا) وگویند ران هذا) نیست این که ما دیده ایم (الاً سحر مبین) مگر جادوی روشن و 
هویدا (ءاذا متنا) آیا چون بمیریم ما (و کتا ترابا) و باشیم ما خاک (و عظاها) و استخوان بی 
گوشت و پوست (هانا لمبعوون) آیا ما بر انگیختگان باشیم (او اباونا الاولون) و یا پدران نخستین ما 
(قل) بگو ای محمد عليه الصلوة و السلام (نعم) آری بر انگیخته شو ید با پدران (و انتم داخرون) و 
حال آنکه شما خوار و بی مقدار باشید هر گاه که قیامت در آید (تفسیر حسینی ) 

(۲) (یقولون) میگو یند منکران بعث امروز در دنیا که (ءانا لمردودون) آیا ما باز گردیده شده گانیم 
(فی الحافرة) بحالت اولی یعنی آیا ما را بعد از مرگ بهمان هيت که داشتیم رد خواهند کرد 
(ءاذا کتا) آیا چون گردیم ما (عظاما نخرة) استخوانهای کهنه و نزدیک بخاک شده ما را مبعوث 
گردانند (تفسیر حسینی) 

(۳) (ابحسب الانسان) آیا می پندارد انسان (ان یترك ) آنکه فرو گذاشته شود (سدی) مهمل و معظل 
وضائع که بدنیا مکلف و بعضی مبعوث و معذب نگردد 

(6) (الیس ذلك ) آیا نیست آنکه حنین آفریند (بقادر ) توانا (علی یی الموتی) ب انك زنده 
گرداند مرد گانرا (تفسیر حسینی) 


-۱۳۸۰- 


آنست که بعد از مرگش زنده خواهم کردن و بدأ الجزا بردن و در آية دیگر گفت که 
شما پندارید که ما شما را بهرزه آفریده ایم و شما را باز گشت بما نخواهد بودن 
سم ام خلفتا کم عبتا نکم ی ۷ نرجَعُون # المومنون: ۱۱۵) [۱] و بدین دو 
آیة روشن کرد که بعث در حکمت او واجب است و حون حق تعالی بندگاثرا بعبادت 
فرمود ومحاسن اخلاق واعمال بعضی مطیع بودند وبعضی عاصی و بعضی شا کر و بعضی کافر 
اگر ایشانرا معادی دیک تلود که تفاوت میان شا کر و کافر و مطیع و عاصی پیدا شود 
از حکمت دور بودی و اما از مومنان کسانرا میبینم که مدت حیات برنج و مشقت بانواع 
بلاها از زمانه و فقر و مرض میگذرانند و از کافران کسان میبینم که بر حلاف این 
میگذرانند پس لابد معادی دیگر خواهد بودن که جزا درو محقق گردد جنانکه حق 
تعالی بر ز بان رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم ازان خبر داد و گفت (وآننوزهم يوم 
ار از لوب دی الْحَتاجر...* الآية. المؤمن: ۱۸) [۲] رهم يوم الق ...» 
الابة. مر یم: ۳4( بعکم للجم ذلك يوم التغابن ...#8 الآية. التغاین: ]٤[ )٩‏ 
یوم قوم الاس رب الْعالمین * المطقفین: )٩‏ [4] روا نباشد که روح درین جزا منفرد 
(۱) (افحسبتم) آیا میپندارید شما از فرط غفلت (أنما خلقناکم) آنکه ما شما را آفريديم (عبثا) 
ببازی یا از برای بازی (و انکم الینا) و گمان بردید آنکه شما بسوی ما (لا ترجعون) باز گردیده 
نشو ید برای مجازات اعمال (تفسیر حسینی) 

(۲) (وانذرهم) وبیم کن کافرانرا و بترسان (بوم الازفة) از عذاب روز نزدیک یعنی روز قيامت که 
هر آئینه بیاید هر چه آینده باشد نزدیک است برسیدن (اذ القلوب) بترسان ایشانرا چون دلهای 
ایشان (لدی الحناجر ) نزدیک حلقهای ایشان بود (تفسیر حسینی) 

(۳) روانذرهم يوم الحسرة) و بترسان اوشان را از روز پشیمانی 

)٤(‏ (بوم یجمعکم) یاد کنید روزیرا که جمع کند خدای تعالی شمارا (لیوم الجمع) برای آنچه در 
روز جمع است از حساب و جزا و قیامت را روز جمع گفت که دران روز اولین و آخرین از 
آدمیان مجتمع باشند یا انبیا علیهم السلام و امم یا ظالم و مظلوم یا اهل هدی و ضلالت یا بهشتی 
و دوزخی و اشهر آنست که ملائکه و جن و انس (ذلك ) آن روز (بوم التغابن) روز زیان شدن 
است (تفسیر حسینی ) 

(۰) (بوم یقوم الناس) روزیکه بپا ایستند مردمان (لرب العالمین) مر حکم آفرید گار عالمیانرا 
(تفسیر حسینی) 


- ۱۳۹ 


باشد و کالبد با وی نباشد زیراکه اگر کلفت و مخالفت هوا بود و اگرمشقت تکلیف و 
اگر غیر آن از تمتع بشهوات بر هردو بود و حق تعالی روح بی کالبد و کالبد بی روح را 
بامر و نهی و وعد و وعید خطاب نکرد بلکه حطاب بر هردو بیک دیگر وارد شد پس روا 
نباشد که یکی بدان مثاب یا معاقب شود بی آن دیگر و روا نباشد که کالبد غیر آن 
کالبد باشد که در دنیا بود زیرا که ثواب و عقاب بهمان کالبد و بهمان روح متعلق 
گشته است و این مقدار که گفته شد از حجتها دفع شبهت و وسوسه بود از دلهای عوام 
مسلمانان و اگر نه حجت بر اسلامیان در آنچه حس آنرا در نمییابد و عقل از ادرااک آن 
عاحز میشود یک جیز بس‌است و آن خبر درست است از رسول اللّه صلی الله عليه و آله 
و سلم که هر که پوی رسید از سلمانا بل آن بر وی لازم شد ار عقل بر کیفیت او 
واقف شود و اگر نشود و اگر قبول نکند از داثره اسلام بیرون باشد و گر این کس قبول 
نکند نه بر دين اسلام باشد سخن با وی ال از توحید و نبوت باید گفتن و چون بدان 
ملزم شود بدانچه از خدای و رسول درست شد خود ملزم شود و الله اعلم بالصواب 


فصل نهم در آنچه ایمان بدان واحب است از احوال آن جهانی : و ذکر آن 
بر ترتیب از قرآن وحدیث رسول‌اللّه صلی اه عليه وآله وسلم دانسته شده است که انتهای 
زندگانی این جهانی آنگاه باشد که اسرافیل در صور دمد و آن دمیدن را نفخة (ماتت 
گو یند زیراکه حق تعالی آن نفخه را سبب سبب آن ساخته است که هر که در آسمانها و 
زمینها باشند از سختی و هیبت اوا آن بمیرند الا کسیکه خدا خواسته است که ازان 
نفخه نمیرد (و نفخ فی الور فصو مَنْ فى السَموَاتِ ومن فی رض من شاء ال 
...# الابة. الم : )٩۸‏ [۱] و ميان اهل تفسیر در ميان (الا من شاء اللّه) اختلاف بسیار 
است هر یکی بنقلی یا باستنباطی تمسک ساخته اند بعضی گفته اند (الآً من شاء الله) 


(۱) (و نفخ) و دمیده شود (فی الضّور) در صور نوبت اول بقول آنها که دو نفخه اثبات میکنند و 
این را نفخةٌ صعقه گویند که چون در دمند (فصعق) پس بیهوش بیفتد و اصح آن است که بمیرد 
(من فی الّموات) هر که در آسمانها است (ومن فی الارض) و هر که در زمین است (الا من شاء 
الم مگر آن کسی را که خدای تعالی خواهد که حملةٌ عرشند یا شهدا یا خزن؛ بهشت و دوزخ 


160 - 


شهدا اند و اگراين از برای آن گفته اند که خدا میگوید 9 کب لین فتلوا فى 
بل ال بل خن ورف آل عمران: ۹) تی مینذارید که شهدا 
مرد گان اند بل ایشان زندگان اند و مراد ازین آنست که ایشانرا از نعیم بهشت حظی 
هست و از اندوه مرگ باز رسته اند نه آنکه ایشان نه مرده اند و چون مرده اند لابد تا 
بوقت بعث زنده نشوند و اگرتأو یل بران میکنند که ارواح ایشان از نفخه متوفی نشوند 
شهدا بدین معنی اولی تر از انبیا نباشند بلکه انبیا اولی تر از ایشان که زمین کالبد 
ایشان را نخورد و رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم گفته است (الانبیاء احیاء فی 
قبورهم بصلون) [۲] و بعضی گفته اند من شاء الله موسی است عليه السلام که چون در 
دنیا و یرا صعقی بوده است آنجا نباشد این قول سهو تواند بودن زیراکه این صعق که 
بنفخه اول است صعق اماتت است و هر که موت وی پیش از نفخۀ صور بوده باشد وی 
درین استثنا داخل نباشد و آنچه رسول صلی اه علیه و آله و سلم گفته است که (مردم 
بیهوش شوند و اول کسی که بهوش باز آید من باشم و موسی را بینم جانب عر شگرفته) 


(۱) «و لا تحسین الذین) و نپدار آنانرا که به صدق نیت (قتلوا فی سبیل اللّه) گشته شدند در راه 
خدای (امواتا) که ایشان مرد گانند ابن عباس رضی الله نقل کرده است که حضرت رسالت عليه 
الصلوة و السلام صحابه را گفت چون برادران شما در روز احد شهید شدند حق سبحانه جانهای 
ایشانرا در احواف مرغان سبز بال جای داد که در هوای بهشت طواف کنند و بر شاخهای طوبی 
آشیانه سازند و از جویبار فردوس آب خورند و بوقت استراحت خوابگاه ایشان قنادیل زرین در 
سایه پاية عرش آو يخته و ایشان میگویند خداوندا که خبر دهد یاران و برادران مارا ازین دولت که 
ما یافته ایم تا رغبت ایشان به جهاد و اجتهاد زیاده گردد حق سبحانه برای تعریف حال ایشان 
تشریف این آیت ارزانی فرمود یا پدر جابر انصاری رضی الله عنه که از شهدا بود از خدای تعالی 
در خواست که مرا باز بدنیا فرست تا دیگر باره‌شربت شهادت بچشم فرمان رسید که حکم ازلی 
برین وجه رفت که آمدگان از رجوع ممنوع باشند گفت پس بارخدایا از سعادت حال و نعمت 
بیزوال که مرا دادۀ یارانرا خبر کن این آیت نازل شد که شهدارا مرده مپندارید (بل احیاء) بلکه 
ایشان زند گانند (عند رتّهم) نزدیک پرورد گار خود بدان معنی که هر سال ثواب غزوه بدیشان 
میرسد یا خاک ایشانرا نمیخورد یا نمی شو یند ایشانرا چون ساثر مرد گان یا رد سلام زاثران میکنند 
بدستور زند گان (یرزقون) روزی داده میشوند از میوهای بهشت 

(۲) جمیع پیغمبران زند گانند در قبور خودها نماز میگزارند (مشکاة) 


- ۱۶۱ 


این بعد از بعث باشد و آن نفخة فزع است یا آنکه رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم 
حزماً نگفته است که موسی را صعقه نباشد بلکه بتزدد گفته و در حدیث چنین است که 
ندانم که موسی را صمقه نبوده است يا پیش ازمن بهوش آمده و اگر حمل بر صعقه 
اماتت کنند مراد از موسی روحانیت وی باشد و بعضی دیگر گفته اند (الاً من شاء الله) 
ولدان و غلمان و حور و خزنهٌ بهشت اند زیراکه آن سرای سرور و لذات است و آنجا 
اندوه و رنج و مرض و موت نباشد و این محتمل است اگر بهشت بر آسمانها بودی و 
چون خدای گفت (.. وحن مرها كَعَرْضٍ السَمَاء: و الارضي ...* الآية. الحدید: ۲۱) 
[۱] معلوم شد که آنچه عرض آن همه آسمانها و زمین باشد آن در آسمان نگنجد خحاصه 
چون یک بهشت را بدین فسحت وصف کرده است و بعضی گفته اند که حمل عرش 
اند و حبرئیل و میکائیل این هم محل اشکال است زیرا که حملۀ عرش و جبرئیل و 
میکائیل که پیرامن عرش صف زده اند نه در اسمانها ساکن اند و نه در زمین و بنقل 
درست روشن شده است که عرش بر زبر آسمانها است و بهمه محیط است پس حملۀ 
عرش و صافات حوالی عرش جگونه از ساکنان آسمانها باشند و این تقریر از برای آن 
کردیم تا قطم نکنند بدانکه الا من شاء اللّه) کیست که در بیان آن نصی از رسول الله 
صلی الله عليه و آله و سلم نیافته ایم و در تأویل نیز ضرورتی نیست پس از معنی آن 
استثنا آنجه قطع بدان شاید کردن آنست که یکی از خلق خدای که ساکنان آسمانها و 
زمین اند از ملائکه و جن و انس یا بیشتر جنانکه خدای تعالی خواسته است از نفخة 
اماتت متوفی نشوند لازم نیاید که بعد ازان متوفی نشوند زیرا که چون صعقَة موت بر 
عقب نفخه خواهد بودن جون نفخه گذشت کسی که ازان نمیرد مراد از (الآً من شاء 
اللّه) اوست و اگر بعد ازان بی این سبب حق تعالی و را بمیراند روا باشد فی الجمله 
نفی مرگ مطلقا جز از خدای تعالی روا نیست و آنرا در حق هیچ آفریده مستحیل نباید 
دانستن و اگر خدای خواهد که کسی را از مرگ نگاهدارد قادر است و بسیار کس از 


(۱) (و جتة عرضها) و پیشی گیرید در رفتن به بهشتی که پهنای آن (کعرض السّماء و الارض) 
مانند عرض آسمان و زمین است بشرطی که همه را صحائف رقيقه سازند و بیک دیگر وصل کنند 


-۱6۲ - 

علماء اسلام گفته اند مطلقاً که هیچ مکلف از مرگ رسته نخواهد بودن و مرگ از بهر 
قهر مکلفان است و از برای نقل ایشان ازین حهان بدان جهان و در خبر است که 
خدای تعالی حملةٌ عرش را بمیراند و ملک الموت را و میکائیل و اسرافیل و آخر همه 
جبرئیل را بمیراند و همه را در حال زنده کند اگر درین خبر شرائط صحت یافته شد 
هیچ مسلمانرا روا نبودی که درین ترددی باشد و بهرحال که هست اعتقاد بايد داشتن 
که مرگ بر ایشان رواست و اگر کسی از ایشان نفی مرگ ازان وجه کند که ممکن 
نباشد وی بر ضلالت است و چون نفخة اماتت گذشته باشد آنزمان را که بعد از نفخة 
اماتت است و پیش از نفخة احیا برزخ گویند و برزخ نه از دنیا است ونه از اخرة بلکه 
فاضل است میان هردو و اوّل چیزیکه از برزخ خواهد بودن سؤال منکر و نکیر است و 
چون مرده را در گور نهند روح انسانی را بکالبد آرند و منکر و نکیر دو فرشته اند از وی 
سوال کنند که خدایت کیست ودینت چیست و درین مرد یعنی پیغمبر جه میگوئی و 
بعد ازین عذاب گور باشد اگر بنده از اهل شقاوت باشد یا رَوْح بهشت اگربنده از اهل 
مات انیت وول مک و کر هداب کیا شرت کے دا 
ازين آية كه (التاريعرضون عَليْها نغدوا و میا .. الآية. المومن: )٤١‏ [۲] وايمان بدين 
(۱) و سؤال ملائکه در قبر نیز حق است وارد است دران اخبار کثیره که رسیده بدرجه تواتر معنون 
و اختیار کردیم ازان روایتی که مشعر است ببعض کیفیت سوال قال عليه السلام (اذا قبر المیت 
اتاه ملکان اسودان ازرقان يقال لاحدهما منکر و لآخر نکیر فیقولان للعبد ما تقول فى هذا الرجل فان 
کان مومنا بقول هوعبد اللّه ورسوله و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و 
رسوله فیقولان قد کنا نعلم انك تقول هذا ثم یفتح له فی قبره سبعین زراعا فی سبعین ثم بنوړ له ثم بقال له 
نم فیقول ارجغ الى اهلی فاخبرهم فیقولان نم كنومة العروس الذی لا يوقظه الآ احب اهله اليه حتی 
یبعثه الله من مضجعه ذلك وان کان منافقا فیقول سمعت الناس یقولون قولا فقلت مثله لا ادری فیقولان 
قد كنا نعلم اك تقول هذا فیقال للارض التئمی عليه فتلتئم فتختلف اضلاعه فلا بزال فیهما معذ با حتی 
يبعثه الله من مضجعه ذلك ) .. رفق کنند ملائکه در سوّال مومن و تشدد کنند با کافر و سؤال با هر 

کس بزبان اوباشد (سراجالعقائد) 


(۲) «التار) فرا گرفت آل فرعون را سوء العذاب یعنی آتش (یعرضون) عرض کرده میشوند (علیها) 
بر آتش دوزخ (غدوا وعشياً) بامداد و شبانگاه در (عين المعانی ) فرموده که حای بودن ایشان در 
دوزخ بدیشان مینمایند ابن مسعود رضی الله عنه فرمود که ارواح فرعونیان درون مرغان سیاه است 
و صبح وشام آتش را بر ایشان عرض میکنند تا قیامت (تفسیر حسینی ) 


- ۱۳ 


حمله واجب است و هر که بمیرد او در برزخ است تا وقت بعث [۱] (... وم ورائهم 
رخ إلى یوم یعون ۾ المؤمنون: ۱۰۰) اما آن زمانرا که مطلقا برزخ گویند آن بین 
النفختین است مدت آن در احادیث درست چهل است بی آنکه بیانی هست دران 
احادیث که جهل روز یا جهل ماه یا جهل سال و بسیار کس از بزرگان علماء اسلام 
ران اند که چهل سال ولابد[ما حدیثی در بیان آن بدیشان رسیده است و لما از کتب 
انبیاء پیشین بطریقیکه اعتماد را شاید پیش ایشان روشن شده باشد و حق تعالی ما 
بين النفختین آنجه ازتنهای آدمیان ريزیده و پوسیده شده باشد اگر در آتش سوخته باشد 
و اگر در آب غرق گشته باشد و اگرپباد رفته باشد و اگر بآفتاب پوسیده باشد و اگردر 
خاک ریزیده باشد جمله را بامر خود از زیر و زبر زمین و از شکم سباع و حیوانات بری 
و بحری جمع کند تا یک ذره ازان کم نشود وضائع نگردد و کالبدها همبران وضع که 
اول بوده ازان اجزا جمع کرده حمله ترکیب کند جنانکه آنجه از ختان ازان بریده 
باشند اعاده کند و چون برخیزد ختان نا کرده باشد و کالبدهارا ساخته کند چنانکه 
حزئی از کالبدی بحزئی از کالبدی دیگر مشتبه و مبدل نشود و چون زمان برزخ گذرد 
اسرافیل دگر بار بامر حق تعالی در صور دمد این را نفخة احیا گویند و ارواح در صور 
جمع شوند و بواسطه این نفخه از صور قصد کالبدها کنند و هرروحی در کالبد خود رود 
و همه بامر خدای زنده بر خیزند (. .له فيه آخری فاذا هم يام نرود * الزمر: (A:‏ 
[۲] و حق تعالی در قرآن یاد کرده که وحوش و بهائم را نیز حشر کرده شود و در 


(۱) و ارواح را که در برزخ اند ارواح مطیعان در ریاض بهشت باشند ناظر بدو و ارواح عاصیاد 
میان آسمان و زمین و ارواح کافران در اجواف طیر سیاه در سجین زیر زمین هفتم و اتصال ایشاد 
باجسام چون اتصال گوشت به دندان هست (فتاوی برهنه) (و من ورائهم) و از پیش مشرکان 
(برزخ) مانع است میان رجعت و ایشان یعنی قبر که درو خواهند بود (الی یوم پبعثون) تا روزیکه بر 
انگیخته شوند ازان (تفسیر حسینی) 

(۲) ثم نفخ) پس دمیده شود (فیه) در صور (اخری) نوبتی دیگر این نفخه را نفخةٌ بعث خوانند و 
باين نفخه حمله مردگان زنده شوند (فاذا هم) پس آنگاه ایشان (قیام) بپا ایستاد گان باشند بر کنار 
قبور خود (ینظرون) مینگرند از هر طرفی چون مبهوتان یا انتظار میبرند که با ایشان چه کنند (تفسیر 
حسینی ) 


۱186 - 


حدیث است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم گفت که حق تعالی در قیامت 
میان حیوانات قصاص براند که تا گوسفند بی سرو ازانکه سرو داشته باشد قصاص 
بستاند و آزینجا درست شد که وحوش و بهائم را حشر خواهد بودن اما احیای حیوانات 
که مکلف نیستند نه از برای بقا است و نه از برای ثواب و عقاب بلکه از بهر قصاص 
است و از بهر آنکه تا عوض در وی که از کشتن بایشان رسیده و خواری که به پوست 
کندن بران رفته بلذت حیات و تمام کردن خلقت بایشان رسد پس ایشانرا بی الم 
کشتن و شدت جان کندن بحال فنا باز برند و خاک شوند و در حدیث است که (م 
بقال لها کونی تراباً) [۱] و تواند بودن که خدای را جلّ و علا در بعث ایشان غير ازین 
حکمتها باشد و الله اعلم و بعد از بعث حق تعالی خلق را هر یک از جای او بر انگیزد 
a‏ مرن امت و جاب بارا چ کډ و ات موقن سا هر ابیت 
(فاذ) هم بالسَاهرة ٭ النازعات: )۱٤‏ و ساهره در لغت روی زمین ات و تواند که مراد 
آن باشد که بعد آنکه درشکم زمین بودند بر روی زمین جمع شوند ‏ وگفته اند ساهره موضع 
است قریب به بیت المققدس که محشر آنجا خواهد بودن و درحدیث آمده که (علیکم بالشام 
محشرا) [۳] و اگر درین حدیث شرائط صحت یافت شدی مگر وجهش آن بودی که 
حق تعالی آن زمین را فراخ گرداند از برای محشر یا کشیدن زمین را ازانجا ابتدا کند و 
در حدیث آمده است که زمین چون ادیم کشیده شود و در حدیث است که روز عرض 
خلائق را بر زمین جمع کند چون نقره و بر آن زمین گناه نه کرده باشند و روشن است 
که زمین بیت المقدس نه برین صفت است و نیز گنج خلق اولین و آخرین درو نباشد 
پس حمل بر این که گفته شد باید کرد و شاید که رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم 
زمین محشر را ارض المقدس گفته باشد ازان وجه که حق تغالی آنرا بتبدیل هیثت آن 
(۱) پس تر گفته شود آنرا که بشوخاک 

(۲) (فاذا هم بالساهرة) پس آنگاه ایشان در زیر زمین بوده باشند و گفته اند که ساهره نام زمین 
است نزدیک بیت المقدس در حوالی جبل اریحا که محشر انجا بود خدای تعالی ,انرا گشاده 
گرداند چندانکه خواهد و گویند زمین ساهره را خدای آفریده از نقرۀ خام و طول و عرض آن چهل 
برابر زمین دنیا باشد 

(۳) لازم گیرید در شام زمین محشر را 


- ۱868 
از رجس کفر و لوث معاصی پاک کرده باشد ليم دض یر الارض ...الا ابزهیم : 
۸ [۱] و الله اعلم مراد آنست که مین را از آنچه هست بگردانند بیان اين سخن 
آنست که کوههای زمین کوفته شود و شکسته رو خولت ار و الجیال فد نا 5 کة 


اة «الحاقة: ۱۶) [۲] و کوهها چون پشم از هم برکنده و زیر و زبر کرده میشود ( 
تک الْجبال کالینن الْمَنْفوش # القارعة: ٥۵‏ [۳] پس از خوردی ذره ذره شود چون هبا 


مس و 


(وبسّتِ الجبال بسا « فکانث با با * الواقعة: ۵ -۱) [4] پس از حای خود برکنده 


شود (وَیستلوكَ عن الجبال فقل نها زتی تفا * طه: ۱۰۵) [0] پس چون غبار در 
هوا بروند و از بسکه کثیف باشند و بر هم نشسته بیننده پندارد که بر جای استاده است 
و آن همچو ابر گذران باشد (و تَرّی الْجبال تَحْسها جَامِدَة وهی تمرم السحاب ...* 
الابة. النمل: ۸ پس حناد شوند که نظر کننده پندارد که بر حای خود است و حون 
(۱) (بوم تبّل الارض غير الارض) و روزیکه مبدل کرده شود زمین بغیر زمین (۲) رو حملت 
الارض) و بر داشته شود زمین رو الجبال) و کوههای از اماکن خود بمحرد قدرت کامله یا بتوسط 
زلزله و بادی سخت (فدگا) پس در هم شکسته شوند زمین و کوه (د گۀ واحدة) یک شکستنی و 
مانند هبا گردند (تفسیر حسینی) (۳) (و نکون الجبال) و گردد کوهها از ھول این روز (کالعهن 
المنفوش) مانند پشم ریگ زده شده بکمان ندافی یعنی کوهها از هول آن روز در تفرق اجزا و 
جوم بمثابة پشم رنگین زده شده باشد چه رنگ پشم را سست کند و در زدن زود متفرق 

منتشر گردد (تفسیر حسینی) (4) (وبشت الجبال) و رانده شود کوهها (بتا) راندنی تا شکسته و 
71 پاره گردد (فکانت) پس باشد (هباء) غباریکه دیده میشود با شعاع آفتاب وقتیکه از روز نه در 
افتد (منبثاً) پراگنده و منتشر گشته (تفسیر حسینی) (0) (ويسئلونك ) و میپرسند ترا (عن الجبال) 
از کوهها یعنی از حال و مال آن (فقل) پس بگوی بی تأخیر در جواب ایشان که بقدرت کامله 
(ینسفها) پرا گنده سازد آنرا (رټی) پرورد گار من (نسفاً) پراگنده ساختنی صاحب (لباب) آورده که 
بر کند آن را از بیخ پس اجزای آن را ریزه گرداند چون ریگ پس باد و بوررا بفرستد تا آنرا متفرق 
سازد در (تبیان) گفته که کوهها را از امااکن ایشان بردارد و در دریا افکند (تفسیر حسینی) )٩(‏ 
(وتری الجبال) و بینی تو کوههارا در آن روز (تحسبها) پنداری آنرا (جامدة) بر جای ایستاده (وهی 
تمز) و حال آنکه آن جبال میرود و میگذرد (مر السحاب) رفتن ابر در سرعت و آن حرکت مدرک 
نمیشود زیراکه اجرام کبار چون برسمی واحد حرکت کنند حرکت ایشان نیک ظاهر نیست 
چنانچه در سیر سحاب مشاهده میرود و محققی فرموده که اولیا نیز در ميان خلق بر حد رسوم واقفت 
اند و خلق از حرکات بواطن ایشان که بیک دم عالمی را طی کنند خبر ندارد 


هصرع رفتن ارواح دیگر رفتن است (تفسیر حسینی) 
۲ 4 


OAS 
بموضع آن رسد هیچ نیابد همچنانکه کسی سراب از دور میبیند و میپندارد که آب‎ 
است و چون بدان موضع میرسد ازانچه پنداشت هیچ نیست (و مرت الْجبال فان‎ 
سراب * النباً: ۰ [۱] و این ترتیب که از انقلاب احوال کوهها یاد کردیم در ظاهر‎ 
قرآن و حدیث مذ کور نیست اما از مفهوم این صفتها که در قرآن یاد کرده است معلوم‎ 
میشود که چنین باشد و احتمال دارد که بعضی خرد شود و بعضی چون غبار در هوا‎ 
پراگنده شود و بعضی از جای برکنده علی هذا باین صفات بجملگی یافت شود غرض‎ 
ازین تقریر آنست که اگر کسی را ازین صفتها که در قرآن یاد کرده شد اشکالی افتد‎ 
و گوید که جمع میان این صفات مختلف که کوهها را خواهد بود در قيامت چون توان‎ 
کرد وجه آن داند و الله اعلم و چون کوهها بر داشته شود و وادیهای انباشته بنیادها به‎ 
پشت زمین هامون شود چون قرص که درو هیچ نشیب و فراز نباشد (فیذ رها قاع َفصَف‎ 
ل تری فیها عوجا ...* الآية. طه: ۱۰۷۰-۱۰۱ ) [۲] و حجابهای ارضی و دریاهای‎ * 
* دوزخ ورای 1 باشد برداشته شود و دوزخ آشکارا شود (و برزت الجَحيم لمن د ری‎ 
شود و افلا کب سست گردد (و‎ e درین روز باشد که‎ X2 النازعات:‎ 
نت السْماء فهی تومیر واهة # الحاقة: ۰ معت ازان سار کان قو ر ند و اقاب‎ 
کور شود آسمانها در نوردیده شود وهر اسمانیکه در نوردند فرشتگان 1 آن آسمان برزمین ایند‎ 
در قران روشن است ری تن امه الم َر که تتریلاه الفرقان:‎ 9 
واز شواهد قرآ روشن شده که این چیزها که یا کردیم ازال اسان ورف از‎ )۵ 
رو سیرت الجبال) و رانده شود کوهها در هوا (فکانت سرابا) پس باشند مثل سراب یعنی نمایش‎ )۱( 

کوه داشته باشند اما بسبب تشتت اجزا بر حقیقت جبلیت باقی نمانند (تفسیر حسینی ) 

(۲) (فیذرها) پس بگذارد قرارگاه ایشان یعنی زمین را (قاعا) خالی (صفصفاً) هموار (لا تری فیها) 
نه بینی دران (عوجاً) پس پستی و مغاره رو ما و نه بلندی و پستی (تفسیر حسینی) 

(۳) (و برزت الجحیم) و ظاهر گردانیده شود دوزخ (لمن بری) مر کسی را که بیند یعنی آشکارا 
شود بر وجهی که هر که اهل رایت باشد بیند 

)٤(‏ رو انشقت السماع) و بشگاد آسمان از طرف مجرّه (فهی) پس آسمان (یومذ) در آنروز (واهیة) 
سُست و ضعیف بود پس از قوت و استواری (0) (و یوم) و یاد کن روزی را که در آن (تشقق 
السماع) بشکافد آسمانها (بالغمام) بسیب ابر سفید که بالای هفت طبقة آسمانست و غلظ او برابر = 


- ۱6۷ - 


بمث خواهد بود و جون آن واقعها حادث شود خلق را زنده کرده باشند و بدان نگرند و 
خوف ایشان بان سبب زیاده ی و امول ان در ایشان اثر کند و از حمل آن شواهد این 
آیتها است (فاذا نفخ فی رفح واحدة # و خملت الازض و الجبَال دک وک 
واحدة * قیوعت لاه ج و انمَمّت الما قهی ناوات على ارجا 


ال ی مر يآ 


وبمل عرش رَبك وهم من تن« بوتنو عضو ٩‏ ْفى منک حافيةً « الحاقة: 
۳ - ۱۸) [۱] ازین آیات روشن شد که این حوادث روز عرض خواهد بودن و عرض 
بعد از بعث باشد و نفخة که در آية یاد کرد نفخ احیا باشد و تواند نفخ فزع باشد و 

= همه سموات و او گران تر است از همۀ آسمانها و حق سبحانه امروز اورا بقدرت نگاه داشته روز 
قیامت او را بر آسمانها افکنده بهر آسمانی که رسد آن آسمان شکافته گردد (ونزل الملئكة) و فرو 
فرستاده شوند فرشتگان از آنجا بزمین (تنزیلا) فرو فرستادنی تا روی زمین بفرشته مملو گردد و در 
(موضح) آورده که ملائکه هفت صف بگرد عالم در آیند و گویند (با) بمعنی عن است یعنی 
آسمان بشکافد از غمام دور شود تا غمام فرود آید و این آن غمامست که حق سبحانه فرموده (فی 
ظلل من الفمام) و در (عین المعانی) آورده که این غمامی یت کر اال وو 
(۱) (فاذا نفخ) پس چون دمیده شود (فی الصور) در صور (نفخة واحدة) یک دمیدن که نفخة 
صاعقه است (و حملت الارض) و برداشته شود زمین ( و الجبال ) و کوهها از اماکن خود بمجرد 
قدرت کامله یا بتوسط زازله و بادهای سخت (فد گتا) پس در هم شکسته شوند زمین و کوه (د که 
واحدة) یک شکستنی و مانند هباء گردند (فیومئذ) پس آن هنگام (وقعت الواقعة) واقم شود واقع 
شونده یعنی قیامت قائم گردد رو انشقت السماء) و بشکافد آسمان از طرف مجره (فهی) پس آسمان 
(یومئذ) در آن روز (واهية) سست و ضعیف بود پس از قوت و استواری (و الملك ) و فرشتگان (علی 
ارجائها) بر کنارهای آسمان باشند تا امر خدای تعالی در رسد و فرود آیند و بحمل) و بردارند 
(عرش ربك ) عرش پرورد گار تو (فوقهم) بر زبر ملائکه که بر ارجای آسمانند (یومئذ) آن روز 
(ثمانية) هشت ملک امروز حاملان عرش چهار اند در (معالم) آورده که دران روز حمل عرش 
هشت باشند بر صورت بزکوهی از سُمهای ایشان تا زانو مسافت آن مقداری بود که از آسمانی تا 
بآسمانی و گفته اند هشت صفت از ملائکه بردارند که ایشانرا نداند الا خدای تعالی (بومنذ 
تعرضون) دران روز عر ضکرده شو ید بر خدای تعالی از برای محاسبه (لا تخفی) پنهان نماند بر 
حدای تعالی (منکم) از کردار و گفتار ش شما (خافیة) پوشیده که هست یعنی خدای تعالی بر 
حفایای شما مطلم است (تفسیر حسینی) 


-16۸- 


نفخة فزع بعد از نفخة احیا باشد و دران وقت که آسمان و زمین بهم بر زده شود و دلیل 
بر نفخ فزع در قرآن اين آية است که (وَيَوم يفخ فى الصور عم فى السَهُواتِ ...+ 
الآبة. النمل: ۸۷) [۱] و چون خلق به محشرجمع شوند و اهوال قیامت بر ایشان آشکارا 
شود مدتیکه خدای تعالی خواسته باشد ایستاده باشند و از تف (گرمی) دوزخ هوا چنان 
گرم شود که در عرق شوند و آنجه در حدیث است که آفتاب از بالای سر ایشان نزدیک 
شود این آنگاه باشد که آسمان شکافته شود و افلاک سست پیش از آنکه آفتاب مکدر 
(بی نور ) شود و آسمان در نوردند و در موقف عرض استادن خلق دراز شود تا مضطر و 
بیچاره شوند و تپش و تشنگی در ایشان کار کند بعد ازان از آدم در خواهند که شفاعت 
کن تا حکم میان خلق کرده شود و او حواله بنوح کند و نوح بابرایهم و ابراهیم بموسی و 
موسی بعیسی و عیسی پرسول ما صلی الله علیه و آله و سلم پس رسول عليه السلام 
شفاعت کند جنانجه در حدیث ثابت شده بعد ازان نامّهای کردار خلق از دست راست 
و چپ روانه شود و سَعَدارا نامه بدست راست دهند و اشقیارا بدست چپ پس هریک 
را از صاحبان نامه گو یند نام خود بر خوان اقرا کناب ...۶ الآية. الاسراء: 0۱4 [۲] و 
ات ور حون مردم زنده شوند کردارهای خود فراموش کرده باشند (... 
آخصيٌ الله َو ..» الآية. المجادلة: () [۳] و جون سختی روز قیامت بدیشان رسد 
حیرت و دهشت ایشان زیاده شود پس حق تعالی بواسطه این نامها ایشانرا بر کردارهای 
نیک و بد که کرده اند واقف گرداند تا آثرا یاد آورند و آنکه نیک کرده به حسنات 
خود شاد شود و این ُوعی از ثواب است و آنکه بدکردار است بسیآات خود در ماند و 
ترس عذاب و سیاست قیامت بر وی تمام تر شود و این نوعی از عقاب است و از 
نصهای قران و حدیث درست شده که نامها ظاهر دیده شود و کردارهای خلق در آنحا 
(۱) (ویوم ینفخ) و یاد کن روزیرا که دمیده شود (فی الّور) در صور (ففزع) پس بترسد از هول و 
هیبت آن (من فی السموات) هر که در آسمانها است (تفسیر حسینی) 

(۲) (اقراً کتابك ) بخوان نامه اعمال نوشته خود را و دران روز همۀ آدمیان خواننده خواهند بود 
خطاب با هر یک خواهد رسید که نامه که خود املا کردهٌ بخوان 

(۳) (احصیه اللّه) نگاه داشته شده باشد خدای تعالی عمل ایشانرا (ونسوه) و ایشان فراموش کرده 


باشند 


- ۱16٩ - 


اثبات کرده باشند بر وجهیکه نظر کنند دران و برکردارهای خود واقف گرداند و روا 
نباشد که آن نصها را از حقیقت با مجاز برند چنانکه گویند این نامها معقول باشد نه 
محسوس و این تأو یل و امثال آن بر آنچه از خدا و رسول خدا ہما رسیده مستقیم نیست 
و صاحب چنین تأو يلات بر ضلالت است و این شعبه ایست از مذهب باطل منکران 
حشر احساد و بعد از وقوف در جریدهای اعمال محاسبه باشد دلیل بر آنکه محاسبه بعد 
ازان باشد که نامه بدست ایشان دهند این آية است که (فامَاً هَن اوتی کناب بیمینه # 
وف بُحاسَب ساب بُسیراً # الانشقاق: ۷ - ۸) [۱] و در وقت حساب انبیا را علیهم 
السلام حاضر کنند و شهدا را (... و جی لین رالشهداءِ ...۷ الایة. الزمر : 0٩‏ [۲] و 
مراد از شهدا اینجا نو یسند گان اعمال اند و فرشتگان درین روز آشکارا باشند یوم یرون 
َة لا بُثری ی ِْمَجُرمينَ ..* الآية. الفرقان: ۲۲) [۳] و انبیا میگو یند که آنچه 
بما آمد از حق بشما رسانیدیم و فرشتگان بر کردارهای ایشان گواهی دهند و درین روز 
اعضای آدمی بر آنحه کرده است گواهی دهند (يَوم نهد هم الس و ایدیهم ۲ 


7 مس و ع من صر 


آرجلهم بما کانوا یلو # النور : ۲4) [4] (وقالوا لجلودهم لِم شهدتم عليناً فالوا أنطقنا 


(۱) (فاقا من اوتی) پس آنکه داده شود ( کتابه بیمینه ) نوشتۀ اعمال او بدست راست او ( فسوف 


بحاسب ) پس زود بود که حساب کرده شود ( حسابا یسیرا ) حسابی آسان بی مناقشه و مضایقه 
(تفسیر حسینی ) 

(۲) (و جیْ بالتبټن) و آورده اند پیغمبران را برای دعوای ابلاغ بر امت (و الشهداء) و گواهان را 
برای صحت دعوی ایشان مراد امت محمد عليه الصلوة و السلام است و گفته اند شهیدان صف 

۰ ص ۰ ه4 2 Dr‏ 

(۳) (بوم یرون الملثكة) روزیکه به بینند فرشتگان را آن روز مرگ باشد یا روز حشر (لا بشری) 
هیچ مد نیست (یومثذ) آن روز (للمجرمین) مر کافرانرا اهل مکه دو چیز طلبیدند لقای ملائکه و 
دیدار حق تعالی حق سبحانه خبر داد که ملائکه را بینند و وعید لا بشری شنوند (تفسیر حسینی) 
(4) (بوم تشهد) در روزیکه گواهی دهند (علیهم) بر ایشان (السنتهم) زبانهای ایشان بافک و 
بهتان یعنی بزبان خود اعتراف کنند (و ایدیهم) و گواهی دهند دستهای ایشان (و ارجلهم) و 
پایهای ایشان (بما کانوا یعملون) بآنجه بودند که کسب میکردند از جرائم و مآثم (تفسیر حسینی) 


_ 0۰~ 
الله الى نطق كل من ...» الایة. فصلت: ۲۱) [۱] و این کسی تواند بودن که جون 
امه تون توا کرا هم دهند اعتراف نکند همجنانکه بر فواحش مصر بود بر انکار 
مصر شود پس حق تعالی اورا بگواهی اعضای او رسوا کند و تواند بود که کسانی باشند 
که در دنیا چون عملهای بد میکردند هیچ اندیشه از عقوبت و رسوائی کتابت بر دل 
ایشان نمیگذشت و آشکارا میکردند. و از کی بيوشيده تمیداشتند حق تمالی زیادتی 
عقوبت ابشانرا و جزای آشکارا کردن فواحش اعضای ایشانرا بجرم ایشان گویا گرداند 
و محاسبه آدست که بندگانرا بانجه کرده اند از خیر و شر واقف گردانند و روشن کنند 
که در مدت عمر جه کرده اند تا آنجه به نسبت با عمل اونسبت یک ذره از خردل دارد 
فرو نگذارد (... ون گان مفالٌ حبق ین خردل ایتا بها و گفی با حایسینَ * الانبياء: 
۷ [۲] حق تعالی چون فرمود که حساب خلق بکنیم (.. و موسر الْحَاسِبينَ * 
الانعام: )٩۲‏ [۳] و معنی اين آنست که حساب همه خلق در علم او چون حساب یک 
کس باشد با همه پیک دفعه خطاب کند و حساب همه دریک وقت کند نه یکی حدا 
از یکی جنانکه خلق و بعث همه در قدرت او حون خلق و بعث یک کس باشد (ما 
علنکم و بتکم ٩۱‏ گنفس واحدةر * ...# الآية. لقمن: ۲۸) [4] و در صفت محاسبه 
(۱) (وقالوا) و گویند کافران از روی تعجب یا توبیخ (لجلودهم) مر اندامهای خود را (لم شهدتم) 
جرا گواهی دادید (علینا) بر ما که برای شما داوری میکردیم و عذاب از شما باز ميداشتیم (قالوا) 
گویند اعضای ایشان که مارا سرزنش مکنید که ما باختیار خود ناطق نشدیم بلکه (انطقنا اللّه 
الذی) بسخن آورد مارا آن خدای که بقدرت کاملهٌ خود (انطق کل شیْ) بسخن آورده است هر 
چیزیرا که سخن گوید (تفسیر حسینی) 
(۲) رو ان کان) و اگر باشد عمل (مثقال حبة) هم سنگ دانۀ (من خردل) از سپندان که اصفر 
حبوب است (اتینا بها) بیاریم آنرا و نزد ترازو حاضر گردانیم و کفی بنا حاسبین) و پسنده ایم ما 
شمار کنندهُ مر اعمال بند گانرا چه کمال علم و جمال عدل مارا است 
(۳) (و هو اسرع الحاسبین) و اوست شتاب کننده گان گفته اند که حق سبحانه کننده ترین 
حساب بمقدار دوشیدن گوسفندی شمار همه مکلفان خواهد کرد با وحود کثرت عدد جن و انس و 
بسیاری اعبال ایعنان و این دلیل کمال قرت است (لفسیر حسینی) 
(؛) (ما خلقکم) نیست آفریدن شما ای اهل مکه (ولا بعنکم) و نه بر انگیختن شما بعد از مرگ 
(الاة کنفس واحدة) مگر مانند آفریدن و بر انگیختن یکتن چه حق سبحانه در خلق اشیا بالات و = 


۱9۱- 
قطع نتوان کردن که هر چه وجه باشد اما بعضی از علما گفته اند که حق تعالی 
محاسبة مکلفان خود کند چنانکه یاد کردیم و بعضی بر آنند که فرشتگان حساب خلق 
کنند بامر او و بر حساب هر یک فرشته را گمارد و همه را در زمان اند ک حساب کنند 
و بعضی میگویند که چون حق تعالی در قرآن یاد کرد که روز قیامت بآنانکه مستوجب 
سخط او یند سخن نگوید روشن شد بآنانکه خشنود است سخن گوید و در حدیث 
است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم گفت که هیچ یک از شما نیست که نه 
پرورد گار او با وی سخن گوید و هیچ ترجمان میان بنده و حق نباشد پس این طبقه را 
خحود حساب کند حساب آسان و حساب آن طاثئفه که مستوحب سخط اند بفرشتگان 
فرماید و در هیچ یک ازین وجوه خللی نیست اما قطع به هیچ یک نمیتوان کرد و از 
قرآن و حدیث دانسته شد که فرقی از مومنان بی حساب به بهشت روند و ایشان کسانی 
اند که مقام توکل دارند و فرقی را حساب کند حساب آسان و فرقی دیگر را بحساب 
باز دارند و در حساب ایشان تشدید کنند و ازین فرقه بعضی از فساق اهل ایمان باشند و 
بعضی کفار پس خلق در حساب بر سه فرقه باشند و اگر چه تشدید بر فساق اهل ایمان 
نه جنان باشد که بر کفار و جملةٌ کافرانرا حساب خواهد بود و بعضی گفته اند که چون 
بعضی از مژمنان که برحمت خدائی نزدیکتر اند بی حساب به بهشت بروند روا باشد 
که بعضی کافران که به سخط: خدای نزدیکتر اند بی حساب بدوزخ روند اما از آیتها 
که در وزن اعمال یاد کرده است معلوم میشود که جمله کافرانرا حساب خواهد بود و در 
آية دیگر میفرماید که ورب لت آخممین * عَم کانوا لو * الحجر: ۹۲ )٩۳‏ 
[۱] یعنی بخدای تو که همه را ازانچه کرده اند بپرسیم و جای دیگر میفرماید که 
۰ ادوات و اعانت مدد گاران محتاج نیست بلکه بکلمةٌ کن صد هزار عالم ایجاد کند و بر بعث 
اموات بترتیب مقدمات احتیاج ندارد بلکه اسرافیل را فرماید که بگو برخیزید از گورها به یک 
دعوت او همه خلائق از گورها بیرون آیند (تفسیر حسینی) 
(۱) (فورتك ) پس بحق پرورد گار تو (لنسئلتهم اجمعین) که هر آثینه همه ایشان را سؤال خواهیم 
کرد (عمّا کانوا یعملون) ازانجه بودند که عمل میکردند از تقسیم و تکذیب نقل است که حضرت 
رسالت پناه عليه الصلوة و السلام بعد از بعث مردم را بخفیه دعوت میفرمودند تا سه سال بکذشت 
جبرئیل عليه السلام آمد 


- ۱6۲- 
(وقفوهم انم ون الصَافات: ۶4 [۱]یعنی ایشانرا باز دارند که مسئولند و بعضی 
کی ای کو از گنای کسای اشد که یی تیان بدونخ تون توت که و کین 
J‏ . ولا یل عن دنو بهم المْجْرموَ * القصص: ۸ ی کفار را از گناه ایشان نیرسند 
و جمع میان این و آن آیتها آدست که گوئیم آنجا رای که مسئولند ارا و رسول 
ایشانرا باز پرسند و آنجا که میگویند نپرسند یعنی از دیگر گناهان که چون اصل کفر 
ثابت شد دوزخ برو واحب شد و شاید که مراد از لا یسئل عن ذنوبهم المجرمون) آن 
باشد که فرشتگان عذاپ مجرمانرا پسیما شناسند و حاجت شان نباشد که گو بند شما 
بر چه بودید جنانکه در گور میبپرسند و بعد از محاسبه وزن اعمال باشد و وزن اعمال 
انست که اندازهٌ عمل پیدا شود و تفاوت شیر بر شر باز دیده شود در نظر بند گان و 
آنانکه حق تعالی ایشانرا حاضر حسنات او کرده باشد و مراد از وزن اعمال نیک است 
زیرا که حق تعالی به ثقل و حفت وصف کفۀ حسنات کرده در قرآن چون ذکر وزن 
اعمال کرد و فرقه را یاد کرد کسانی را که ترازوی ایشان بکلی از خیر گران باشد 
بفلاح ایشان قطع کرد که (فمَن قلت مازیة َو هم افو » المزمنون: ۲۳و 
کسانی را که ترازوی ایشان بکلی از خیر خالی باشد بجاو ید ماندن ایشان در آتش 
تطع کرد که (و من حفت موازیثه فلت الذین یروا آنفتهم فى جهن خالدون « 
المومنون: ۱۰۳) [۳] و معلوم شد از احادیث رسول اللّه صلی الله عليه و آله و سلم که 
(۱) (وقفوهم) و چون روی ایشان بدوزخ آرند گفته شود باز دارید ایشان را بر موقف یا بر پل صراط 
(انهم مسولون) بدرستیکه ایشان پرسیده شد گان خواهند بود یعنی ایشانرا از عقائد و اعمال ایشان 
خواهند پرسید بجهت زیادت توبیخ و تقریع (تفسیر حسینی) 
(۲) رو لا یسئل) و پرسیده نخواهد شد (عن ذنوبهم المجرمون) از گناهان خود گداهکاران یعنی 
مشرکان جه ایشانرا بسیمای ایشان خواهند شناخت 
(۳) (فمن ثقلت) پس ه رکرا گران آید (موازینه) ترازوهای او باعمال صالحه چون مؤمنان (فاولئك) 
پس آنگروه (هم المفلحون ) ایشانند رستگاران از درکات و رسیدگان بدرجات (ومن خقت 
موازینه) و هر که سبک باشد میزانهای او بجهت آنکه عمل صالح نکرده باشد چون مشرکان و 
منافقان (فاولئك الذین خسروا) پس آنگروه آنانند که زیان کرده اند (انفسهم) در نفسهای خود 
پعنی سرمایةٌ عمر بباد غفلت بردادند و استعدادات حصول کمال را بطالب آرژوهای نفس متابعت 
شهوات ضائع ساختند و ایشان رفی جهتم خالدون) در دوزخ جاو ید ماند گانند 


- ۱16۳ 


بیرون ازین دو فرقه فرقی دیگر هستند و ایشان مخلصانند که اصل ایمان دارند و 
عملهای بد کرده اند که بدان مستوحب عذاب گشته اند و جون حق تعالی در قرآن 
گفت که حسنات بسیآت موازنه خواهد رفت و (.. مْقَال در ..* الآية. الزلزال: ٠۷‏ ۸) 
فرو گذاشت نخواهد کرد روشن شد که وزن اعمال این فرقه خواهد بودن پس درست 
شد که شاقان در وزن اعمال بر سه فرقه باشتد ضابقان و مخلضان و کفاراگر گویند که 
حون کافر در قیامت از رحمت بی نصیب است و حسناتش نیست فاده از وزن اعمال 
و یت هراب ابیت که افر غل شید کرو ناش نامای کروی 37 
قر بت بودی بخدای تعالی جنانکه صلةٌ رحم و یاری دادن مردم و بخشایش بر ضعفا و 
آنجه بدین ماند و او پندارد که آثرا وزنی هست و چون ایمان بآن نباشد آنرا وزنی نباشد 
از در کفة نهند و کفر اورا در کفة تا ظاهر شود که آن اعمال را که مهر صورت 
حسنات میدانست وزنی نیست و آنچه حق تعالی گفت ( ون لی ما یلوا من عَمَلٍ 
فجعلناه هباء مَنثورا « الفرقان: ۲۳) اشارت است بدین معنی و مقابلة حسنات اف 
خود روشن است و گفته شد که نوعی دیگر از وزن میتواند که باشد و آن نوع آنست که 
گوئيم جون کفار را حسنات نیست و کفار همه در عذاب یکسان نیستند بدلیل قرآن رن 
مین فى الدَرك اسف من الا ... * الآية. النساع: ۱4۵) [۲] دانسته شد که 
کفار در کفر بر تفاوتند چنانکه مثلا گوئیم آنکه منکر صانع است در کفر برابر نشود با 
آنکه اثبات صانع کند اگر چه بر وجهی کند که کافر باشد و آنکه بت پرست باشد در 
کفر برابر نشود با آنکه در توحید معتقد باشد و برسالت رسول الله صلی الله عليه و آله و 


(۱) (و قدمنا) و قصد کنیم (الی ما عملوا) بسوی آنچه کردند کافران (من عمل) از کرداری که در 
صورت نیکو نماید چون صلۀ رحم و مهمانداری و اطعام یتیمان و اکرام یتیمان و فریادرسی 
مظلومان و امثال آن (فجعلنام) پس گردانيديم آن عملرا (هباء هنثورا) مانند ذرّه های پراکنده در 
هواي یا غبار متفرقه یا خاکستر بباد بردادده یعنی حطهٌ سازیم عملهای ایشانرا زیراکه شرط در 
قبول این اعمال ایمان است و ایشانرا نبوده 


(۲) ان المنافقین) بدرستیکه منافقان (فی الدرك الاسفل من التار) در طبقةٌ زير ترین اند از دوزخ 
پس عذاب ایشان از کفار بیشتر باشد (تفسیر حسینی) 


- 186 - 

سلم انکار کند پس روا باشد که خدای تعالی کفر کافر را در ترازو نهد و چیزی در . 
مقابلة آن باز دید کند که مقدار عذاب او بآن پیدا شود و چون مردم در یقین بر تفاوتند و 
نیت ایشان در عمل بر تفاوت روا باشد که مقادیر آن پیدا کند چنانکه گفتیم تا ثواب 
بقدر آن پیدا شود و در فائدة وزن اعمال آنانکه هیچ بدی نکرده باشند هم این وجه 
میتوان گفت و اللّه اعلم و اما وزن اعمال که چگونه و بر چه وجه باشد سخن بسیار 
دران گفته اند و آنجه سخن خدا و گفتۀ رسول بر آن دلالت میکند آنست که در قيامت 
بحقیقت ترازوها باشد و هر ترازوی را دو کفه یکی نورانی ویکی ظلمانی نورانی از بهر 
وزن حسنات و ظلمانی بجهت وزن سیآت و در آنجه وزن جگونه باشد دو وجه گفته اند 
یکی آنکه حق تعالی اا کارا ا کرک باه وا کر ایی ار کا 
که وزن اعمال وی بآن باز دید شود وحه دیگر آنکه نامه حسنات را باندازةٌ آن حسنات 
گران سنگ گرداند و نامه سیآت را باندازة آن سبکبار گرداند و این وجه بتقدیم اولی 
است زیراکه حدیثی درست موافق این معنی از رسول اللّه صلی الله عليه و آله و سلم 
یافته ایم و دران حدیث فرمود که روز قیامت نود و نه سجلات از هر مردی ازین امة در 
یک کفه نهند و صحیفةٌ کوجک که بر آنجا نوشته باشد که اشهد ان لا اله الا الله و 
اشهد ان محمداً عبده و رسوله در کف و آن صحیفه بآ سحلات بسنحند و سحلات 
سبکبار شود و صحیفه گران سنگ و بعضی از علماء بر آنند که مراد از وژن اعمال که 
در قران و حدیث آمده آنست که بعضی از اعمال را به بعضی براپر گردانند زيادة و 
نقصان آنرا بدانند به علمیکه خدای تعالی بملائکه داده باشد و بانبیا علیهم السلام و ما 
را امروز بدانستن کیفیت آن سبیلی نیست و این تأو یل اگر چه احتمال دارد اما بی 
حجتی روشن قاطم ظاهر سخن خدا و رسول نتوان گذشتن بعلت آنکه عقل ما از 
دریافت حقیقت آن عاجز می آید و حجت بر اهل اسلام در امثال این مسائل همان 
اس تکه پیش ازین گفته شد که هر چه از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بما رسیده 
قبول آن بر ما واجب است اگر جه عقل ما از ادراک حقیقت آن عاجز آید و هر که بر 
خلاف ملت اسلام است سخن با وی از توحید و نبوة است و بباید دانستن که اعتبار در 
وزن حسنات بموقع حسنه باشد از رضای حق تعالی و از وزن سات بموقم سین از 
سخط خدای تعالی مثلا مومنی باشد که طاعتی بجا آورد و يرا دران بجز رضای حق 


۱49 - 
مقصودی نباشد و دوستی حق و يرا بران دارد و آنجه شرط است دران طاعت از متابعت 
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بجا آورد و با این همه ترسد که مبادا به محل قبول 
نرسد دیگری همان عمل بکند از ترس عقوبت و از رعایت سنن و آداب آن غافل باشد و 
ویرا دران حضور ول اند کی اش و ازانکه مقیول با کد ادا که اکتا کر ایخ 
هردو شخص در صورت عمل برابر باشند اما عمل ایشان در رسیدن بموقم رضای حق 
تعالی یکسان نباشد و لابد در ثواب بر تفاوت باشند و چون عمل یکسانست و واب بر 
تفاوت معلوم شد که اعتبار در وزن نه بصورت عمل باشد بلکه به محل و موقع آن باشد از 
رضای حق عز و جل و همچنین کسی که گناهی کند و چنان بان گناه الفت گرفته 
باشد و دلیر گشته که از نهی حق تعالی غافل باشد و در وقت فعل از عقوبت نترسد و از 
عاقبت نه اندیشد و بدان شاد باشد برابر نباشد با دیگریکه همان گناه میکند و میداند 
که بد میکند و ازان ترسد و تنگ دل بود دران حال متلبس (پیوسته) بتو به باشد لابد 
عقوبت آن گناه که از چنان کسی در وجود آید عظیم تر از گناه آن دیگر باشد و دیگر 
صورتها را برین مثال قياس کند که دانسته شود که اعتبار در وزن اعمال بموقع اینست 
از رضای حق تعالی و از سخط وی و الله اعلم و على هذا القیاس بعد ازان .احوال 
کا ایک پر میراط و منراط راهی. اس که کی تعالی از دید کید از ری که 
موضع عرض و حساب باشد پیوسته به بهشت و دوزخ در زیر,‌صراط باشد و ازین معنی 
رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم صراط را جسر (پل) جهنم گفت و از قرآن روشن 
شد که بهشت نزد سدرة المنتهی است و از حدیث دانسته شد که سدرة بر بالای هفت 
. اسان است و زیر عرش و از قرآن و حدیث روشن شد که دوزخ تحت این جهان است 
چنانکه بهشت فوق است و در روز قیامت چون آسمانها در نوردیده شود بهشت آشکارا 
شود و بهشت را درحات است بعضی بر بالای بعضی بر قدر درحات ساکنان آنجا در 
معرفت و طاعت و حق تعالی روز قیامت بهشت را باهل بهشت نزدیک گرداند و در 
قرآن بدین معنی اشارة رفت برين آية که (وازلفت الجن لین غير بميدر# ق: ۳ 
(۱) رو ازلفت الجتة) و نزدیک گردانیده شود بهشت (للمتقین غیر بعید) مر پرهی زگارانرا تأ کید است 
یعنی بهشت ایشان را نزدیک بود نه دور و این پیش ازان باشد که ایشانرا به بهشت برند اول 
بهشت را بدیشان نمایند و منازل و نعیم هر یک بنظر وی در آرند تا لذتش بیفزاید (تفسیر حسینی) 


۔ ۱85 


و چون زمین را ازین صفت بگردانیده باشد و حجابها هست از نشیب و فراز ازان بر 
داشته چنانکه پیش ازین یاد کردیم و از تابش دوزخ و تابش ستارگان که از افلاک 
فرو ریزند و گرد زمین در آمده و نم دریاها نماند همه آتش محض شوند چنانکه حق 
تعالی در قرآن خبر داد (وَاذا الحَارمُحَرَتُ # التکویر : ) [۱] و دوزخ بر خلق آشکارا 
شود (و رت الْجَحيم 1 الابة, النازغات: ۳۹) [۲] ایشان بر زمین عرض و حساب 
باشند و فوق ایشان بهشت باشد و تحت ایشان دوزخ و چون چنین باشد سببی بايد که 
عون بلن از رت آهل مامت به کے کفیده است و هبه را بدا یاد کذشت و 
دوزخ در زیر خود مشاهده کردن و تواند بود که آنجه حق تعالی در قرآن گفت که هیچ 
یک از شما نیست که نه حاضر دوزخ شود اشارة بدین معنی باشد که همه را بدان 
میباید گذشتن و بر آن نظر کردن (و إن منک زا واردُها ..* الایه. مریم: ۷۱) [۳] آنها 
که مطلقا اهل سعادت اند و پاک بقیامت آمده ورود ایشان آزین نوع باشد و ایشانرا از 
بس آنانکه در خاتمهٌ حیات بخدا شرک نیاورده باشند نحات یابند هر یک بعد ازان 
مدت که حق تعالی خواسته باشد و اهل شرک جاو ید در دوزخ بمانند و گذشتن بر 
ی ات من ون 
همه را خنگ سازند یا گرم ک: کنند و بیفشانند در فتوحات مذ کور است که هرگاه عبد الله بن عمر 
رضی اللّه عنه چون دریارا بدیدی گفتی یا بحرمتی تعود نارا (تفسیر حسینی) 

(۲) (و برزت الجحيم) و ظاهر گردانیده شود دوزخ (لمن بری) مر کسی را که بیند یعنی آشکارا 
شود بر وحهی که هر که اهل رو یت باشد بیند (تفسیر حسینی) 

چون موّمنان بر و گذرند آتش مرده و افسرده گردد چه در حدیث آمده که بعضی بهشتیان ازیکدیگر 
سوال کنند که نه حق تعالی مارا وعده فرموده بود که (وان منکم الا واردها) پس چه حال بود که ما 
اتش را ندیدیم فرشتگان گویند که (قد وردتموها و هی خامدة) یعنی بدرستیکه شما گذر کردید بر 


دوزخ اما اتش او بسبب نور ایمان شما فرو مرده بود پیر رومی قدس سره فرمود 
یت ؛ ی هس شا که و 5 ع ۱ 
مومن فسون بداند بر آتشی بخواند » سوزش درو نماند کردد حو نور روشن 


° 10¥ - 
صراط خلق را بر قدر مقام ایشان باشند در بن د گی حق تعالی و آنچه رسول گفت علیه 
الصلوة و السلام که بعضی چون برق گذرند و بعضی چون باد و بعضی جون اسپ دونده 
و بعضی سخت بدوند و بعضی تیز روند و بعضی می آفتند و میخیزند و بعضی 
بروی آتش می افتند اشارة است بدین معنی و روشنائی هر کس بقدر نصیب وی باشد 
از معرفت حق تعالی و کردار نیک و در حدیث در وصف صراط چتین آمده است که 


طرف بالای آن حانب بهشت باشد و طرف نشیب ان بجانب زمین و این دلیل است بر 


(۱) و صراط پلی است ممدود بر پشت جهنم باریک تر از موی و تیزتر از شمشیر وارد شوند آنرا 
خلائق بتمامه و آن ما بین جنت و موقف است (وان منکم الا واردها ...2 الاية. مریم: ۷۱) (... 
فاستبقوا الصراط ... * الآية. یس : ٠١‏ ) ( ... فاهدوهم الى صراط الجحیم * الصافات : ۲۳ ) 
( و ينجى الله الذین انوا ... * الآية. الزمر : )٩۱‏ و (... و نذر الظالمين فیها جثيا # مریم: ۷۲) 
از حديث ( الصراط ادق من الشعر و اح هن السیف یجوز عليه جمهور الخلاثق ) و در 
روایتی (و انا اول من يجوز من الرسل الله سلم سلم وفى جهنم کلالیب مثل شوك السعدان لا یعلم 
قدر عظمها الا الله یخطف الناس باعمالهم) و در روایت (انا و اهتی اول من یجوز فمنهم من يوبق بعمله 
و منهم من بخردل ثم یخود) و در روایتی طول آن سه هزار ساله راه است هزار صعود و هزار هبوط و 
هزار مستوی و حبرئیل در اول میکائیل در وسط سوال از افناء عمر مردم در کدام عمل و جوانی در 
چه چیز و چه کردند هر طرف آن کلالیب مقلقه است میگیرد کسانی را که مأمور اند باخذ آنها و 
بگذرند بعضی در طرفة العین سالمان از سئیات آن هفده هزار و انبیا و صدیقین و بعضی مانند برق 
خاطف راجحان اعمال صالحه و بعضی مائند باد تند و عبور کنند همه مؤمنان بر مراتب خود در 
اخلاص عمل و اعراض از محرمات و بعضی مانند طیر و بعضی مانند اسپ تيز رو پویه و بعضی 
(سبک)مانند اسپ رهوار و بعضی حلو و بعضی نجات یابند از وقوع در دوزخ اگر چه خدشه کند اورا 
کلالیب و بیفتد و بر خیزد و تجاوز کند بعد سالها و بیفتد بعضی در آتش دوزخ علی الدوام مانند 
کفار و منافقین و یا تا مدت مراد الهی و ناحی شوند بعد آن مانند عصات مژمنین حکیمی گوید 
کنار بگذرند از صراط ناجیان روند در نور غیر خود بل هر واحد را نوری باشد وسیم و دفیق شود 
صراط بحسب انتشار نور و ضیق آن و حکمت در آن ظهور نجات از نار و اسریت دلها به بهشت و 
تحسر کفار بفوز مسلمانان بعد اشتراک در عبور پس مردود شد انکار معتزله ممکن نیست عبور و بر 
تسلیم مشقت است انبیا و مؤمنین را جبائی متردد است در نفی و اثبات آن ابوالهذیل و بشر بن 
معتمر جائز دارد لکن حکم نکند بوقوع و حمل کند نصوص را بر راه جهنم گویند اهل حق ممکن 
است و وارد است در آن نصوص پس واجب است تصدیق (سراج العقائد) 


- ۱16۸ 


آنچه گفتیم که صراط راهی است از نشیب بر فراز (بلندی) کشیده و اعتقاد اهل حق 
آنست که این راه محسوس باشد و خلائق آنرا پینند و از طریق صورت بر آن بگذرند 
جنانکه ياد کرده شد و اقاو یل اهل حمله دینهای حق که پیش ازین ملت بودند بدین 
کلمات متفق بوده اند از انبیا بر ایشان چنین رسیده و بعد از همه خاتم انبیا محمد 
مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم همچنین خبر داد و بر وجهی بیان کرد که دران 
محال شبهه نماند و روشن شد که این حمله حقیقت است نه محاز و قول وی حق است 
و قبول آن فرض و اما آنچه در حدیث آمده که صراط باریک تر از موی و برنده تر از تيغ 
است (آدَق من الشعر و احد من السیف و اظلم من اللیل) اگر چه بعضی علماء در عقائد . 
یاد کرده اند همچنانکه دیگر احادیث که در وصف صراط آمده و اشارة بآنها کردیم اما 
این حدیث در ثبوت و اتفاق علما بر آن نه جنانست که آن احادیث و جون دانستن امور 
غیبی جز از طریق رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم میسر نیست مارا قطع کردن 
بدان قدر درستی نقل باید و آنجه علماء حدیث و امناء وحی دران خلافی کرده باشند و 
بر آنجه متفق باشند دریک سلک نباید کشید و از ائمهةٌ حدیث و حفاظ منقول است که 
لفظ (ادق من الشعر و احد من السیف) در وصف صراط ثابت نیست و نیز حدیث چنین 
آمده است که ملائک بر هردو سوی صراط ایستاده باشند و در حدیث آمده که هردو 
سوی از یمین و یسار صراط قلابها باشند که مردم را گیرند و بر صراط خحسکها باشد 
ازانها که بر صراط میگذرند بعضی سلامت گذرند و هیچ آسیب بایشان نرسد و بعضی 
بان قلاب خسته شوند و خراشیده و از دوزخ نجات یابند و بعضی را بدان قلاب بدوزخ 
اندازند و در حدیث است که کسی باشد که نور او بقدر موضع هردو قدم او باشد بر 
صراط و در حدیث است که آنانکه بو اط هکل ری شن خزیده روند همجون 
کسی که بند در یا دارد و نمیتواند خحاست و در حدیث است که در صراط بشکم 
میروند و این جمله از رسول عليه الصلوة و السلام ثابت شده و معلوم است که آنچه این 
احادیث بران دلالت میکنند از وصف صراط با آنکه (ادق من الشعر) موافق نمینماید و 
حون این لفظ نزد پیشوایان علم نقل بر وجهیکه بدرستی آن قطم تواند کرد ثابت نشده 
است و ظاهر آن با ظاهر این احادیث درست که بدان اشارت کردیم موافق نمی ید اما 


SE 


فرو باید گذاشتن و تعرض نرسانیدن و اما تأو یل کردن تا بظاهر این احادیث که تواتر 
در جنس او ثابت است موافق باشد و بعضی از علماء سلف که تأو یل در امثال این 
مواضع پسندیده اند تا کسی را گمان تیفتد که این احادیث بآن دیگر راست نمی آید 
گفته اند بر تقدیر ثبوت این لفظ تأو يلش آنست که کار صراط و گذشتن بر آن باریکتر 
از مویست یعنی در دشواری و آسانی گذشتن بر صراط بر قدر معرفت و طاعت و کفر و 
معصیت خواهد بود و حد این جز خدای تعالی نداند و آنجه کت یر رهگ است 
یعنی در گذرانیدن حق تعالی بر اهل سعادت و شقاوت تیزتر از شمشیر است و طریق 
علماء مسلمانان در آنچه یاد کردیم آنست که اگر فهم ایشا از دانستن آن کوتاه شود 
اعتقاد دارند که اگر آن لفظ از رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم درست است قبول 
آن پر ما فرض است و هر چه رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم ازان خبر داده باشد 
حق باشد و دران اختلافی نباشد و اگر مارا ازان اختلافی روی نماید ازان باشد که 
فهم ما بحقیقت آن نرسد و عقل ما به کیفیت آن راه نه نماید معنی آنستکه مراد رسول 
بود صلی الله عليه و آله و سلم و ما بظاهر آن ایمان داریم و الّه اعلم بعد ازین احوال باز 
گشت خلق به بهشت باشد یا دوزخ و بهشت عالمی است خوش و خورم (خوب) نورانی 
و روحانی (راحت) روحانیات و حسمانیات. آن درغایت حسن و لطف و کمال همه 
اسباب آسایش و کامرانی درانجا مهیا و همه لذتهای جسمانی درانجا حاصل رنج را 
بتن و جان ساکنان آنجا راهی نه و فنا را بر ایشان گذری نه زندگانی و خوشی و 
آسایش و نعمت ایشان بی زوال و ایشانرا هرگز ازانجا انتقال نباشد و نه خواهند که 
ود ا ا ی ا از یر وتان سور ای ان تاش 
بعضی بر بعضی تفضیل دارد بر قدر درجات ساکنان آن در بندگی حق تعالی و بهشت 
آنحا که بلفظ واحد آمده مراد ازان این عالم است که مذکور شد و آنجا که جنات 
است بلفظ جمع مراد منازل انبیا است و منازل مقر بان و منازل هریک از مژمنان که بر 
قدر پاي ایشان در خوشی و نعمت و بلندی بر تفاوتست و دوزخ عالمی است ظلمانی پر * 
اتش همه اسباب ناخوشی دران مهیا و انواع عذاب جسمانی و روحانی دران موجود و 
آنرا درکات است همچنانکه درجات بلند باشد بعضی بر بالای بعضی درکات پست 


- ۱1۰ 
باشد بعضی فروتر از بعضی و هر چه فروتر ناخوشتر و عذاب و الم آنجا سخت تر و 
ساکنان آنحا را هرگز آسایش نباشد و ازمان آنرا هرگز غایت نباشد آنرا از بهر دشمنان 
خود آفریده است و از بهر کسانیکه حق تعالی خواسته که ایشانرا عذاب کند از عصات 
اهل ایمان و هر که بر کفر مرده است هرگز ازان بیرون نیاید و از عذاب نرهد و هر که 
از اهل ایمان باشد بقدر گناه عقوبت بیند و عاقبت بیرون آید و این جمله که از احوال 
آن جهان یاد کردیم از قرآن و احادیث و اخبار انبیا و اتفاق اهل حق بر آن معلوم شده و 
هر چه برین وجه درست شده ایمان باخرت بی تصدیق و اعتراف بدان درست نباشد و 
الله اعلم [۱] 
فصل دهم درایمان باشراط ساعت و بیان آن نشانهای قیامت که ظهور آن 
پیش از قیامت خواهد بود: و از بهر آن درین باب یاد کردیم که چندین ازین آیات 
آنست که دیدن مثل آن معهود خلق نبوده و قومیکه بعقل خود از ایمان به بعث محجوب 
شده اند انکار کرده اند جهد نموده تا بطریق تأو یل عوام مسلمانانرا از ایمان بظاهر آنچه 
خدای تعالی بر زبان رسول علیه السلام ازان خبر داده بگردانند و چون بسیار کس از 
حلق اشراط ساعت را بتفصیل ندانند و اگر نیز شنیده باشند میان آنجه قبول آن واجب 
است و میان آنجه در آن تردد است ازان وجه که در حدیث آمده باشد اما ثابت نشده 
باشد و میان آنجه بر ساختۀ کذابان باشد فرق نتوانند کردن بیان این معنی کردن 
(۱) وقتیکه جمع شوند بیست یا زیاده و کم ازان و نباشد در ایشان کسی که هیبت کرده شود 
ازو در دین خدای تعالی پس تحقیق حاضر شد امر قیامت ح از آثار قیامت است اينکه بگذرد مرد 
در مسجد و نگزارد در وی دو رکمت و نگذرند ایام و لیالی تا کهنه نشود قرآن مجید در دلهای 
مردمی ازین امت چنانکه جامه کهنه میشود و باشد غیر آن خوش آینده تر نزد ایشان و باشد کار 
ایشان طمع تمام که آمیخته نشود بآن خوف خدا اگر قصور کرده شود در حق خدای تعالی آرزومند 
گرداند نفس ایشان بآرزوها و بکشد اینها را بسوی چیزیکه نهی کرده است ازان خدای تعالی و 
بگو یند امیدداریم که عفو کند وی تعالی از ما ح ابن عباس گوید رضی الله عنهما که آنحضرت 
.صلی الله علیه و آله و سلم حج گزارد حج وداع پس گرفت حلقۀُ در کعبه را و فرمود ای مردم آیا 
خبر ندهم شها را از اشراط ساعت پس بر خاست سلمان رضی الله عنه و گفت خبر ده مارا فدای 
تو باد پدر و مادر من یا رسول اللّه فرمود از اشراط ساعت ضائع کردن نماز و میل به هوای و تعظیم 
صاحب مال است (کشف الغطاء) [موّلفه بدر الدین حسین الیمنی العرف بابن الاهدل ۸۵۰ ه. ۱4۵۱1 م.]] 


۳ 
مصلحت مسلمانان باشد تا ایشانرا در تصدیق آنحه از رسول الله صلی الله عليه و آله و 
۳ ۳ 1 5 ع 2 ۳ 
سلم ثابت شده باشد ترددی نباشد و گمراهی ایشانرا از راه نه بگرداند و اشراط ساعت 
۱ 2 ِ 5 
پیغمبر آخر الزمان است و بعد ازان در هر قرنی جیزی پیدا میشود جنانکه نقصان علم و 
بسیار شدن جهل و بر خاستن امانت از بیشتر خلق و ظاهر شدن فتنها و استیلای بد 
مردان و ظاهر شدن مزامیر و شرب خمر و امارت کودکان و لعنت کردن قرن آخر قرن 
اول این امت را و آنجه غیر اینست ازین نوع که در حدیث آمده و اکثر آن باتمام آن 
ظاهر شده و غرض ما درین فصل نه تقریر این نوع است بلکه مقصود ذ کر ایتهای عظیم 
است که رسول عليه السلام فرمود که نزدیک قيامت ظاهر شود حون خروح دحال و 
یأجوج و مأجوج و این را اشراط ساعت گویند زیرا که تا آن حادث نشود مدت حیات 
ساعت در قران بدو معنی آمده یکی ساعت باز پسین از حيو دنیا که نفخهٌ اماتت دمیده 
2 
شود و اشراط بدین ساعت تعلق دارد و یکی دیگر ساعت نخستین که اسرافیل در صور 
(۱) جنانجه پیدا شوند در آخر زمان عابدان جاهل و قارئان فاسق و قائم نشود قیامت تا مباهات 
نه کند یعنی فخ رکننده در تعمیر و ترمیم آن یا دران نشسته بجای ذ کر و تسبیح به مباهات پردازند و 
از علامات قیامت است گفتن فحش و قطم رحم و خائن گردانیدن امین و امین ساختن خائن و از 
نزدیکی قیامت است کلانی هلالها و اينکه دیده شود بمحرد طلوع پس گفته شود که ماه دو شب 
است و از آثار قیامت است اینکه وصل کرده آید با اجنبیان و قطع پیوند کرده شود با خو یشان و 
از آثار قیامت است اینکه تصدیق کرده شود دروغ گو و تکذیب کرده شود راست گو و از آثار 
قيامت است اینکه باشد مومن ای کامل در قبیلۀ خود خوار تر از گوسپند کوچک و بدرستیکه از آثار 
قیامت است اینکه زینت داده شود محرابها و خراب گردد دلها و بدرستی از اشراط ساعت است 
اینکه معمور شود و یرانهای دنیا و خراب شود عمارات او یعنی شهر آباد بسبب قحط یا تسلط 
.2 7 ۰ 7 ۱ 
ظالمی و یران گردد و زمین و یران بسبب تعمیر کسی آباد شود و این هردو امر بیارای مساجد 
بوقوع آمده و بدرستیکه از آثار قیامت است اینکه ظاهر شود معازف ونوشیده شود شرابها معازف 
بعین مهمله و زای منقوطه جمع عزف دف و جنگ و سرود و دیگر آلات لهوو لعب و بدرستیکه از 
آثار قیامت است که بسیار شوند نوکران ظالم نزد امیر و عیب جو یان و استهزا کنندگان بچشم و 
ابرو و بد گویان و اولاد زنا (کشف الغطاء) 
۱۱ 


دید کان رنه شبند و از دا اشراط ساعت طهور مهدییت هاه السلام و علی آبائه 

الکرام و مهدی مردی باشد از اهل بیت پیغمبر عليه السلام از ذریت فاطمه رضی الله 

عنها نام وی محمد و نام پدرش عبد الله دنیارا از عدل مزین گرداند بعد ازانکه از ستم 

ستمگاران پر شده باشد و تمهید شرع کند و آئین داد نهد و حدیث (لا مهدی الا عیسی 
بن مریم) صحیح است اما مراد ازان نه نفی مطلق است بلکه مراد نفی فضیلت است 
یعنی هیچ مهدی چون عیسی نباشد و این همچنانست که لا فتی الا على و در زبان 
فارسی بسیار گویند که مرد نیست الا فلان و شهر نیست الا بغداد و اشارت در آنجه 
(لا مهدی الا عیسی بن مریم) آنست که چون عیسی عليه السلام فرود آید شریعت وی 
منسوخ بود و زمان نبوت وی منقضی و وی بدین اسلام و شریعت محمد عليه السلام 
کار کو کا وی درین امت سبیل حافاء اند که سق تعالی ایشانرا بسن راه تمو؟ 
(۱) فصل دهم دراجتماع آن هادی الانام (ای المهدی) باحضرت عیسی علی نبینا وعلیهما 
الصلوة والسلام بعد ازانکه آنجناب اقدس در بیت المقدس بکمال قوت وحشمت بر سریر خلافت 
متمکن باشد و بر جمیع اقالیم احکام او نافذ بود دجال لعين خروج کند و در همه ممالک انواع 

فساد نموده بشام برسد و محاصرهٌ بیت المقدس نماید یک بیک حضرت عیسی عليه السلام از 
آسمان فرود آید و مهدی برای امامت نماز آنجناب را مقدم سازد و بوی اقتدا کند و پس ازان 

همچو وزیر و مشیر او باشد و تفصیل کیفیت نزولش و بیان دیگر در کدام جا و کدام وقت نزول 

کند در محلش ذکر کرده آید انشاء اللّه تعالی تبصره مخفی نماند که اقتدای حضرت عیسی 

بحناب مودی e‏ السلام در احادیث صحیحه آمده پس آنجه مولانا سعد الدین تفتازانی در 
4 ۶۱ ۱ 9 ۰ ۰ ب 

(شرح عقائد) بعکس آن رفته تعلیل میکند که عیسی افضل است از مهدی پس امامت او اولی 

خواهد بود مخالف احادیث است علامه هد دز راغ گر یا که تست اورا دلیل در آنجه 

تعلیل کرده چه غرض از اقتداء عیسی بمهدی اظهار آنست که وی عليه السلام تابع شریعت 

پیغمبر ما صلی اللّه عليه و آله و سلم باشد و بملت غرای او حکم کند با آنکه ممکن است جمع 

باین طور که گفته شود که مهدی امامت عیسی بکند اول برای اظهار این غرض و بعد ازین اقتدا 

کند بوی بر اصل قاعده اقتداء مفضول بفاضل انتهی راقم حروف گوید کان الّه له که علامه 

تفتازانی در (شرح مقاصد) ملگو ید که آنجه گفته میشود که عیسی اقتدا کند بمهدی و بعکس آن 

سندی نیست آنرا پس سزاوار نبود که اعتماد کرده شود بر آن انتهی و این قول از قول اول او عجب . 
تر است چه امامت و اقتدای عیسی بوی علیه السلام از حدیث ابی سعید و جابر و ابی امامه و عبد 

الله بن عمر و گفت و عثمان بن ابی العاص و ابی هريرة و حذیفه و ابن سیرین رضی الله عنهم = 
(۱-۱) مؤلفه سعد الدین مسعود السفتازانی توفی سنة ۷۹۲ ه.[۱۳۹۰ م.] فی سمرقند (۱-۲) مؤلف (الصواعق 
انح قة) احمد ابن حجر الکی توفی سنة ٩۷ ٤‏ ه. ۲۱۷1 ٠١‏ م.] )١-۳(‏ مؤلف (شر ح القاصد) سعد الدین‌التفتازانی ایضا 


- 1۳ - 
و این دین را بایشان ممهد کرده پس بدین وجه روشن شد که اگر چه سبیل وی سبیل 
مهدیان این امت است در خلافت و اتباع سنت و سیرت رسول الله صلی الله علیه و آله 
و سلم هیچ مهدی چون وی نباشد زیراکه پیغمبریست مرسل و تأو بل این حدیث برین 
وجه لازم است زیرا که حدیث مهدی که از فرزندان فاطمه باشد صحیح است و بطریق 
بسیار آمده تا تواتر در ضمن آن ثابت شده پس حدیث (لا مهدی الا عیسی بن هریم) را 
برین وجه تاو یل باید کردن تا هر یک از احادیث بجای خود مقرر باشد و از احادیث 
درست که در شان مهدی آمده یکی آنست که بمکه ظاهر شود و دیگر آنکه لشکری از 
شام بجنگ وی فرستند و حق تعالی ایشانرا بموضعی که آنرا بیدا گویند بزمین فرو برد 
و در حدیث است که قسطنطینیه وی گشاید و در حدیث دیگر آمده که (قسطنطینیه و 


= ثابت شده و بعضی طریق آن در (صحیحین) و بقیه صحاح مروی گردیده و جمهور ائمةٌ حدیث و 
غیرهم بان رفته اند شيخ الحدیث در (رسالة اعلام) در رد بعض معاصرین خود که انکار اقتداء 
عیسی با امام کرده اکثر این احادیث را ثبت نموده (کشف الغطاء) 

(۱) تبصره بعضی زعم کرده اند که مراد از قسطنطینیه که آنحناب آنرا فتح کند آنست که 
الحال دار الاسلام و مشهور به استنبول است و دران وقت و العیاذ بالّه دار الکفر گردد و این زعم 
اط امیت که مراد آزان سط کی امک در (عقد الد که که آنا هشت دور اش و 
عرض دیواریکه بدورهای ششگانه محیط بود بیست ویک گز و عرض دیوار قلعه ارک ده گز است 
و صد دروازۂ محکم دارد و این قلعه بر خلیجی است که در دریای روم میریزد و ملکش متصل به 
بلاد روم و اندلس باشد و بانی این قلعه قسطنطین پادشاه بود و صاحب قاموس بعد تحقیق لفظ 
قسطنطینیه گفته که فتح او از اشراط قیامت است و گفته میشود اورا بلغت رومیه بوزنطیا ارتفاع 
دیوارش بیست و یک گز وکنیسة او دراز است و بجانب آن ستونی است بلند در دور چار باغ یعنی 
بام و در سر آن ستون شکل اسپی است از مس و بر آن سواری است که در یکدست او کره از زر 
است و انگشتان دست دیگر گشاده و حال آنکه اشارت میکند بآن و آن صورت قسطنطین بانی 
اوست و رومیه اصل بلاد نصاری است و هر که مالک آن میشود مسمی میگردد بباب و معنیش 
حاکم بر دین نصرائیت باشد بمنزلۀ خلیفه در مسلمین و همچو این شهر کثیر العجائب و محکم 
عمارت در تمام بلاد مسلمانان نیست وتحقیق ذک رکرده اند مورخان از عجائب او آنجه در هیچ 
ممالیک يافته نمیشود کذا فی (عقد الدرر ) و صاحب (قاموس) گفته که رومیه بلدی است در 
نواحی روم که بازار ما کیان دران یک فرسخ و بازار بزازیان سه فرسخ است و کشتیها در آنجا بر 


د کا کین سودا گران می ایستد در خلیحی که درش بسته شده 
(۲-۱) مولف (عقد الدرر) احمد الحلبی توفی سنة ۸۸۶ ه. [۱4۷۹ع.] 


- 118 - 


جبل الدیلم) وی فتح کند و دیلم کوهستانیست که ملاحده دارند و در اخبار مهدیست 
کان فرزندان صش ناقهد و در آخبار وی ات که ار دهی باشد که آنرا که وة 
از زمین یمن و دریمن دهی را باین اسم نشان نمیدهند مّا بوده و اسم او تغیريافته ول 
خواهد بودن و در اخبار وی آمده که ابری بر سر وی سایه افکنده باشد و کفی ازانجا 
بیرون آمده و ملکی ازان ابر ندا کند که (هذا ولی اللّه المهدی فاتبعوه) و در اخبار وی 
آمده که نشانی باشد بر پیشانی وی چون ستارۀ درخشان و این اخبار که یاد کردیم در 
صحت و شهرت بدان متانت نیست که قبول آن لازم بود و چنان نیز نیست که طعن 
دران شاید کردن آنجه درست است اقرار بدان واحب بود و آنجه در آن وهنی تواند بود 
اعتقاد باید داشت که اگر حدیث است جز جنانکه فرموده است نتواند بودن و اگر 
وهنی هست خلاف آن از قبل ناقلی تواند بودن و ظهور مهدی اگر چه نه از خوارق 
عادت است که خلق آنرا مستعد دارند حون بر آمدن آفتاب از مغرب اما از بهر آن یاد 
کردیم تا بعد از دانستن اشراط ساعت حقیقت اخبار مهدی بر عوام مسلمانان روشن 
گردد تا اگر پیش از عهد وی مدعی پیدا شود از فتنةٌ وی محترز توان بود چه تا این 
غایت جندین نوبت اتفاق افتاد که فتانان و ریاست جو يان تحسین تمویه و تمشیت 
تزو یر خود کردند و دیگر آنکه تا اباطیل متشیعه را که از سر جهل و عصبیت فراهم 
نهاده اند یا باطنیان از بهر اضلال بر ایشان القا کرده قبول نکتند متشیعه دعوی کنند که 
مهدی محمد عسکریست و را صاحب الزمان لقب نهاده اند و وی در دو ساله بود که 
وفات یافت هرگز هیچ عالم بلکه هیچ عاقل این سخن را وزنی نه نهاده و روا نباشد که 
اهل ایمان بر بستهای چنین که از مفتریات اهل باطل است به سمع خود راه دهند چه 
این و امثال این از خرافات و تمویهات زنادقات است چون میمون قداح و ابو سعید 
جبائی و پسرش و امثال ایشان لعنهم اللّه و همت ایشان درین سخنان آن بود تا ميان 
مسلمانان خحلاف افکنند و عوام ساده دل را در شبهه اندازند و احکام شرع را باین طریق 
بایشان بشورانند و اهل علم را در نظر ایشان بی وقع و متهم کنند جاهل تر ازین فرقه 
کس را نیافتند بدینفسانه بی حاصل و بدانچه امثال اینست ایشانرا سر گردان کردند و 


منشاً دعوی باطنیان ازین خرافات بود و بايد که دين داران این سخن را اند ک نه شمرند 


- 10 - 
چه دران خبر مخالفت احادیث صحیحه و منازعت اجماع فتنها بسیار است و الله 
المستعان آمدیم بدیگر احوال که از نوادر احوال و معظمات وقائم است و اکثر آن از 


۳ ۱1 ی ۱ ۳ 
ارق عادات است و در حدیث ابو شریحه حدیفه بن اسید رصی الله عنه که از اهل 


(۱) و از اشراط عظام یوم التام خروج دجال است حق سبحانه و تعالی میفرماید (لخلق 
السموات و الارض اکبر من خلق الناس و لکن اکثر الناس لا یعلمون * المومن: ۵۷) هرآئینه خلقت 
آسمان و زمین بزرگ تر است از خلقت آدمیان لکن اکثر مردم نمیدانند در (تفسیر بغوی) آورده که 
جماعتی از منسرین گفته اند که مراد از ناس اوّل دجال است و ناس دیگر یهود اند یعنی خلقت 
آسمان و زمین بزرگتر است از خلقت دجال لکن اکثر يهود که در غضب دجال مجادله کنند 
نمیدانند و جناب سرور عالم صلی الله عليه واله و سلم فرموده که نیست در میان خلقت آدم تا 
قیامت مخلوقی اعظم از دجال و در روایتی فتن بزرگتر از فتنة دجال و نیز فرمود نیست هیچ پیغمبر 
مگر که بترسانید قوم خود را از دجال و در روایتی بترسانید نوح و انبیا بعد از وی قومهای خود را از 
وی و بیهقی از شيخ خود حاکم نقل کرده که اول علامات یعنی بعد جناب مهدی دجال است 
پس حضرت عیسی پس یأجوج و مأجوج پس خروج دابة پس طلوع شمس از مغرب و حاکم در 
قول دیگر تحقیق نموده که خروج دابة بعد طلوع شمس از مغرب است درین رساله بهمین ترتیب 
ذکر کرده آید و استیعاب اخبار دجال را دفتری میباید و اکثر علماء اعلام در احوال او کتب 
علیحده تالیف کرده اند لکن درین رساله مختصر در ده فصل بیان نموده آید فصل اول در نام و 
نسب و مولد او در نسب او اختلاف است قولی آنکه وی پسر شق کاهن است و قول دیگر آنکه 
خود شق کاهن است مادرش جنیه بود و بر پدر خود عاشق شد شق از وی بظهور رسید و جنیان 
برای او اعمال غریب میکردند پس سلیمان عليه السلام اورا در بعض جزاثر محبوس کرد و قول 
دیگر آنکه وی صافی بن صیاد است و مولد اومدینه منوره لکن اصح آنست که ابن صیاد دجال 
نیست بلکه از امغال آن سر حلقهٌ اهل ضلال خواهد بود و قول دیگر آنکه شیطانی است از شیاطین 
و در بعض جزاثر محبوس شده و پدرش دراز قامت و پرگوشت بوده گویا که بینی منقار است یعنی 
عریض و بد شکل و مادرش نیز بسیار فر به و دراز پستان است و معنی دجال مکار مشتق از دجل 
یعنی خلط ودس و لقب او مسیح زیرا که یک چشم او ممسوح است گفته ميشود که فلان مسیح 
الوجه است یعنی باقی نماند بریکی از دو جانب روی او چشم یا برای آنکه وی مساحت یعنی 
سیر کند زمین را و بعضی گفته اند که این لفظ بر وزن سکین است و بعضی گفته اند که این 
کلمه بخاء معجمه است و لقب حضرت عیسی بحاء مهمله و قاضی ابوبکر این المرب در رد این 
قوم مبالفه کرده که این مردم بزعم خود برای فرق در ميان هردو لقب تحریف حدیث نموده اند و = 
(۱-۱) محمد ابن العریی الالکی توفی سنة ۰4۳ .. [۱۱4۸ م.] فى فاس 


1 - 


= آنحضرت صلی الله علیه و آله و سلم تفریق نموده در هردو لفظ بقول خود در بارهُ دجال که مسیح 
الضلالة است و این دلالت میکند که عیسی مسیح الهدی است عليه السلام و صاحب قاموس ' 
گفته که نزد ما در تسمیۀ دجال بمسیح پنجاه قول جمع شده است فصل دوم در حلیهٌ او؛ در 
حدیی آمده که وی جوانیست قوی و در روایتی پیر و بغایت سفید رنگ و موی سرش همچو موی 
زنگیان پیچ خورده و انبوه و چشم جانب چپ او برابر شده و فرو رفته باشد و چشم دیگرش بر آمده 
باشد همچو انگور و قد او کوتاه و در ميان هردو ساق او بعد بود و بسیار فر به و عظیم الجثه باشد 
گو یا که سر او شاحهای درعت کلان است و موی سرش از غایت پیچیدگی وانبوهی شکست 
خورد و بر پیشانیش در ميان هردو چشم لفظ کافر مکتوب باشد بحروف مقطعه همچنین لك ف ر 
که بخواند آنرا کاتب و غیر کاتب و کفار نتوانند خوانند فاده راقم سطور گو ید (کان الله له) از 
روایات صاف معلوم نشد که اين هرسه حرف آیا شید اسم فاعل است با سی ماضی شیخ کل" 
در (فتوحات) فرموده نمیدانم که مراد ازین هجا کفر از افعال است يا اراده کرد بآن کفر از اسما 
که الف ازان محذوف شده جنانکه عرب در خط مصحف حذف کرده اند آنرا انتهی و پیدا نشود 
اورا فرزند و در روایتی طول قامت او چهل گز بگز اول آمده و مرکب خری است بسیار سفید و 
پرمو که درازی هر گوشی او سی گز و مسافت ما بین هر دو گوشی او چهل گز باشد و مسافت ما 
بين هردو گام او راه یک روز و شب بوده در روایتی بنهد گام خود را بمد نظر خود تبصره روایت 
طول او به روایت کوتاهی قامتش منافات ندارد برای احتمال آنکه کوتاهیش به نسبت بسیاری 
فر بھی او باشد یا در اول ام رکوتاه بود و در آخر وقت ادعای الوهیت قد او درا زگردد بجهت ابتلاء 
مردم راقم حروف گوید (کان اللّه له) چون وی استدراج کلی بهمرساننده و خرق عاداتش بحد 
لاتناهی رسیده یحتمل که بقوت تصرف از جسم معمولی خود دراز تر گردد روایت گرفتن او 
سحاب را و غیره که می آید برین معنی دلالت صریح میکند و الا طول چهل گز هم دست او را 
بسحاب و آفتاب بخواهد رسانید و همچنین روایت جوان بودنش یا روایت پیریش منافی نیست 
برای قوت استدراج او فصل سیوم در جای چ مطرود و کیفیت و کت اتباعش از 
ترک و بهود:مرو يست که وی اوّل بر دروازة دمشق فرود آمده عزم خروج کند و بران قادر نشود 
بسن نرد آبهای نهر الکسوة رفته قصد بر نماید در آنجا هم میسر نگردد پس متردد شود که کجا 
رود من بعد بمشرق یعنی ایران رود و هم از نواحی خراسان از قریه بهودیه اصفهان خروج کند و 
در اول خروج خود اظهار ایمان و صلاح نماید و مردم را بدین دعوت کند و مردمان تابع او شوند و 
روز بروزکار او ترقی گیرد و تا بر آمدن او در کوفه منتهای دینداری خود ظاهر سازد و مردم را به 
پیروی دین و ستّت ترغیب تمام نماید و من بعد ادعای نبوت کند و ازین دعوی او مردم دانا ,= 
(۲-۱) شیخ اکبر محی الدین العربی محمد توفی سنة ۱۳۸ ه. [۱ ۱۲ .] قى الشام 


- ۱۱۷ - 


= مشوش و هراسان شوند و از وی مفارقت نمایند سپس دعوی الوهیت کند و انا الله گوید درین 
وقت یک چشم او کور و چشم دیگرش طاقی و گوش او مقطوع گردد و درمیان هردو چشمش رقم 
ك ف ر پدید آید و بطلان او بر هر مسلمان پوشیده نماند و هرموّمن که در وی مقدار ذرّه ایمان 
باشد از وی کناره گیرد و بیشتر پیروان او ترکان و يهود اصفهان و اولاد زنا باشند که برینها 
رداهای سبز ‏ وکلاه ها باشد ودر روایتی تحدید يهود بهفتاد هزارآمده واکثر زنان هم بلشکر اوملحق 
شوند تا آنکه مردان ایشان دست و پایهای ایشان را به بندند بند آنها گشاده شود و بسوی او بروند 
تبصره در حدیث آمده که اول فتنها قتل عثمان است و آحرش خروج دجال و حذيفة رضی الله 
عنه که صاحب سر جناب رسالت مآب است صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید بخدائیکه ذات 
من بدست اوست نیست مردی که در دل او مقدار حبّه محبت قتلاٌ عثمان باشد مگر آنکه پیروی 
دجال بکند اگر بیابد اورا و اگر نیابد اورا ایمان آرد باو در قبر خود بمقتضای این هردو حدیث هر 
که با امیر الموّمنین عشمان رضی الله عنه بخض دارد تبعیت دجال نماید و هو يدا است که همه 
روافض بانجناب عداوت تامه دارند پس بی شائبه شبهه بر پی آوردند اگر بی توبه بمیرند با او 
محشور شوند و آن لعین خود از اصفهان که مجمع ایشان است خروج خواهد کرد فصل چهارم 
در وقت خروج آن طرید و علامات بروز آن جبار عنید؛ب ر آمدن این لعین دران وقت است که دين 
ضعیف بود و علم بر داشته شود و در روایتی بر زمین کسی نباشد که با او در اثبات حق حجت 
کند لهذا حذيفة رضی الله عنه گوید که اگر دجال در زمان شما بر آید هر آئینه اطفال او را 
سنگسا رکنند لکن او در وقت نقصان علم وخفت دین خروج نماید در ذ کر صاحب الزمان گذشت 
که خروج او بعد هفت صد سال از فعح قسطن طینیه خواهد بود و از علامات خروج شآنکه پیش ازان 
ان فط شود ال اول یک عم باران وروندگی ی کم شود وسال دوم دراه کی 
گردد و سال سيوم نه یک قطره از آسمان بارد ونه یک گیاه از زمین رو ید و نیز از علامات قرب 
خروج او نسیان ذکر اوست بر منابر مخفی نماند که ذکر این خبیث در زمان آنحضرت صلی الله 
علیه و آله و سلم چندان بود که مزیدی بر آن نباشد نواس رضی الله عنه گو ید که آنحضرت صلی 
الله علیه و آله و سلم خطبه خواند و فرمود دران که نبود در زمین از وقتیکه پیدا کرد حق تعالی 
ذریت آدم را هیچ فتنه کلانتر از فتن دجال و نفرستاد خدای تعالی هیچ پیغمبر را مگر آنکه 
بترسانید امت خود را از دجال و من آخر پیغمبرانم و شما آخر امتان هستید و وی پیدا خواهد شد 
در میان شما بیشک پس پست و بلند کرد آن حضرت صلی الله عليه و آله و سلم در شان او تا 
آنکه گمان کردیم ما اورا در نخلستان سپس چون باز آمدیم بآنجناب او صلی الله علیه و آله و سلم 
دانست آنرا از ما یعنی هراس ما از وی پس فرمود اگر بر آید ومن در شما باشم پس من حجت = 
(۳-۱) فانح قسطنطینیه [استنبول] سلطان محمد خان عثمانی توفی سنة ۸۸۲ ه. [۱4۸۱.] فی استنبول 


- ۱۸ - 


بیعت رضوان است آنرا مجموع یافتیم و حدیث وی حدیث درست است و در احادیث 
دیگر متفرقه آمده است و ازین آیات بعضی آنست که بنص قرآن ثابت شده و بعضی 
دیگر باحادیثی که بحد تواتر رسیده ازان وجه که تواتر در جنس آن ثابت است و در 
حدیث ابو شریحه يافتیم که رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلم از غرفه بر ما طلوع 
کرد و گفت (ما تذ کرون و ما تقولون) فقلنا يا رسول اللّه الساعة قال (انها لن تقوم حتی 
ترون عشر آبات خسفا بالشرق و خسفا بالغرب و خسفا بجزيرة العرب و یأجوج و مأجوج و 
دابة الارض و الدجال و نزول عیسی بن مریم و طلوع الشمس من مغربها و نار 
نحرج من قعر عدن) در یک روایت بدین ترتیب يافتیم و در صحاح بر غیر این ترتیب 
است اما در نفس آیات خلافی نیست و بباید دانستن که این ده آیه که درین حدیث 
مذ کور است ظهور آن بترتیب. باید دانستن زیراکه از دیگر احادیث صحاح دانسته ایم 
که خروج یأجوج و مأجوج بعد از نزول عیسی عليه السلام بود اما آنچه بیان توان کرد از 
میقات (وقت معین) هر یک و کیفیت آن و تقریر هر حدیث که در باب آن وارد است 
بیان کنیم انشاء الله تعالی هر چند مرد مؤمن در اینها تصدیق پیغمبر صلی الله علیه و 
آله و سلم کرده باشد ویرا بسنده باشد لیکن چون معرفت وی درین ابواب کامل تر 
باشد قدم وی در عقیدت راسخ تر بود اکنون از خسوف سه گانه که در حدیث است 


, کننده باشم با او پیش شما و من حامی هر مسلمانم و اگر بر آید بعد من پس هر کس حجت 
نماینده باشد از نفس خود و حق تعالی خلیفةٌ من است بر هر مسلمان و در حدیثی آمده که 
آنحضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که ای بن د گان خدای تعالی ثابت باشید که من وصف 
کننده ام اورا بوصفی که وصف نکرد اورا هیچ پیغمبر پیش از من الحدیث و در دعای مأثوره که 
بعد تشهد است آمده الهم انى اعوذ بك من فتنة المسیح الدجال و درین زمان ذکر او نسیاً منسياً 
گردیده نه در هیچ منبر ازو ذکری و نه در هیچ خاطر از شر فتنة او فکری مانا که خروج او قريب تر 
شده (کشف الغطاء)" 

(۱) چه تذکره میکنید و چه میگوئید پس گفتیم یا رسول اللّه قيامت کی می آید فرمود آن هرگز 
قانم نشود تا آنکه بینید شما ده علامات خسفی در مشرق و حسفی در مغرب و خسفی در جزیرۀ 
عرب و یأجوج و مأجوج و دابة الارض و دخان و دجال و نزول عیسی بن مریم و طلوع آفتاب از 


- ۱0۹ - 


یکی بمشرق و یکی بمغرب و یکی بجزیرةٌ عرب میقات خسفی که بجزیرةٌ عرب 
خواهد بود از دیگر احادیث معلوم میشود که وقوع این بر عقب ظهور مهدی باشد چون 
لشکری از شام بحرب وی فرستند چنانکه مذ کور شد و میقات آن و وی دیگر معلوم 
نمیشود و بعد از ظهور مهدی و فتح قسطنطینیه خروج دجال باشد و دجال مردی است از 
بنی آدم بزرگترین ایشان بجثه یک چشم وی کور باشد مثال دانۂ انگور که بر سر آب 
آید و در حدیث خلاف است که دیدهٌ اعور راست است یا چپ و روایت در چشم 
راست بیشتر است و بهیچ یک قطع روا نباشد با وجود اختلاف اما اعتقاد چنان باید 
داشت که این اختلاف از بعضی راو يان حدیث افتاده باشد که حدیث را نیک ضبط 
نکرده باشند و از راست یا جپ در غلط افتاده و اگرنه صاحب نبوة از تردد چنین اطلاق 
قول بسخن متضاد مبرا است و زسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و يرا صفت کرده 
است از بهر امت اما وقت ظهور اورا بتاریخ مبین نکرده است از بهر آنکه بدان مأمور 
نبوده اما امارات آن بیان کرده است و گفته است مردمان پیش از ظهور وی سه سال 
قحط زده شوند و آسمان سال اول از آنجه میبارد ثلثی باز گیرد بامر حدای تعالی و زمین 
ازانجه رو یاند ثلثی باز گیرد و سال دوم دو ثلث و سال سیوم نه آسمان باران باراند و نه 
زمین نبات رو یاند پس ازین حال دجال بیرون آید شبهات بسیار با وی باشد و سحر » 
تمو ية وی بحائی رسد که بیشتر خلق متابعت وی کنند الا من عصمه اللّه و در حدیث 
چنین است که قومی را دعوت کند پس بوی ایمان آرند یعنی بر بوبیت که وی دعوی 
خدائی کند و در حدیث است که (فیأمر السماء فتمطر و الارض فتنبت) یعنی چون آن 
قوم قحط زده بوی ایمان آرند آسمانرا فرماید تا ببارد و زمین را بفرماید تا برویاند و تواند 
بود که مراد از اسمان درین حدیث ابر باشد یا باران و در حدیث است که بمدت جهل 
روز همه زمینرا در نوردد و بهمه شهرها و دیهها برود الا بمکه و مدینه و در حدیث است 
که در دیار مغرب است و در حدیث است که از قبل مشرق بر آید و در حدیث است که 
جهار پایان هلاک شوند و وی بدر صاحب وی آید و گوید اگر شتران ترا زنده کنم 
بدانی که پرورد گار تو ام گو ید بلی پس شیاطین را بصورت شتران وی ممثل کند و 


2 ۲1 0 0 = ۳ 0 
بدیگری اید که پدرش و مادرش و برادرش هلا ک شده باشند و همه را برین وجه سوال 


۷۰ - 


کند و وی گوید بلی پس شیاطین را بصورت پدر و مادر و برادر وی ممثل کند و در 
- حدیث است که یکی از مدینه بیرون آید تا و يرا به بیند بدان صفت که رسول صلی الله 
علیه و آله و سلم خبر داده است و این مرد از بهترین مردمان باشد چون و يرا بیند گوید 
که گواهی دهم که ت وآن دجال کذابی که رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم ازان 
خبر داد و وی با مردمان گوید اگرمن و یرا بکشم پس زنده کنم شمارا شکی ماند 
دران که من پرورد گار شما ام گویند نه و يرا بکشد پس و يرا زنده بدیشان نماید و وی 
گوید که و اللّه من بحال تو بیناتر از امروز نبودم پس دجال خواهد که و يرا بکشد نتواند 
جه خدای تعالی بعد ازان دحال را بر وی مسلط نکند و در حدیث است که با وی 
بهشتی و دورخی باشد بهشتش دوزخ است و دوزخش بهشت و جای دیگر گفته 
است با وی آبیست و آتش و آنچه مردم اب پندارش آتشی است سوزان و آنچه آنش 
میپندارندش آپیست سرد خوش و بعضی ازین وقائع و صفات که درین احادیث مذ کور 
است آنست که در آن اختلافی نیست از طریق نقل و بعضی آنکه دران اشکالی هست 
و بیان هر یک ازین دو قسم لازم است تا خصمان شریعت و محبوسان مطمورةٌ طبیعت 
آنرا در اضلال عوام دست آو یز نسازند و بدعوی تناقض و علت شبهت اخبار غیب را که 
صاحب خبر عالم غيب صلوات اللّه و سلامه عليه رسانیده است رد نکند که ملاحده که 
دشمنان دين اند و فلاسفه که منکران اخبار غیب اند در چنین مواضع فرصت طلب 
باشند و الله ناصر دینه و مظهر حجته و لو کره المشرکون اما آنچه از طریق نقل دران 
احتلافی هست آنست که در بعضی روایت آمده است که به چشم راست اعور است و 
در بعضی آمده که بچشم چپ و ضرورت آن اختلاف از قبل راو يان تواند بود جه در 
خبر که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم باز میدهد اختلاف ممکن نباشد و در اکثر 
روایات چنین آمده است که یکی از هردو جشمش جون داد اکن و بت فان 
اکثر انست که تعیین نرفته و در آنجه تعیین رفته اعور عین الیمنی بیشتر و صحابه 
باحتیاط پیش ازان بودند که بی تعیین و تثبیتی از قبل رسول اللّه صلی الله عليه و آله و 
سلم بروایت اقتدا کردندی پس اختلاف دران وهمی تواند بود ازیکی از روایت حدیث 
و چون یمنی در تعیین اکثر است اعتبار بدو کنیم با آنکه روایت دیگر را نیز تقریر 


- ۱۷۱ - 


میتوان کردن بر آن وجه که گوئیم در حدیث است که چشم وی اعور است و اعور 
آنست که یک چشم ندارد و در حدیث است که چشم راستش ممسوح است و ممسوح 
آن بود که شکاف پیدا نبود و در حدیث است که چشم وی چون دانۀ انگور بود که بر 

سرآب آید و این خلاف ممسوح است پس جمع میان این EE‏ ازان 
وجه که چش راستش مت 3 ۳۳۳ پزشات کان انکور که یاد رکه شد 
یکی خود نبود و آن دیگری ناقص و اگر کسی بداند که اعور است و قطع کند بهیچ 
یک و اگر خود مطلقا بر اعوری او قطم کند و بهیچ یک ازیمنی و یسری قطم نکند از 
جهت اختلاف بر وی خرج نباشد و الله اعلم دیگر آنکه مکث وی درزمین حهل روز 
بود و در حدیث اسماء بنت يزيد بن السکن الانصارية چهل سال آمده است و اما 
حدیث اسماء در صحت و شهرت و اتفاق روات عدول بران باحادیث چهل روز برابر 
نياید و جمعی از صحابه بزرگ آنرا نقل کرده اند و لابد ایشان به حفظ و ضبط و 
احتیاط از زنی اولیتر پس به مقتضی این علتها اعتبار چهل روز است و چهل سال وهم 
است و الله اعلم و وی در روی زمین چهل روز بود و از مشکلات حدیث دجال آنست 
که از رسول اللّه صلی اللّه عليه و اله و سلم پرسیدند که چند روز در زمین خواهد بود 
گفت جهل روز روزی جون سالی و روزی چون ماهی و روزی جون هفته و روزی 
حون آتشی که بر سوزد و بمیرد و همه روزهاش چون روزهای شما باشد گفتند آنروز 
که حون شالی باشد یک روز نماز مارا بس باشد گفت نه گفتند پس چون کنیم فرمود 
زمانرا بر روزهای که بر شما گذشته 7 تقدیر کنید و در هر زمانیکه مقدار روزی باشد یک 
روزه نماز بگذارند ازینجا معلوم شد که تقلب شب و روز هم بر وضع اصلی باشد و 
معلوم شد که آن جهل روز نه جون این روزها باشد زیرا که فرمود دران روز که بمقدار 
سالی باشد یا ماهی یا هفتۀ باشد اجتهاد کنند و نماز بر حسب اجتهاد بگزارند بلکه 
مدتی باشد دراز که وی آنرا بسحر چنان کند که خلق شب از روز ندانند یا سالی 
بچشم ایشان روزی نماید یا ماهی یا هفتۀ و روز خود همچو همه روزها باشد و دیگر 
آنکه در حدیث است که وی در دریاء مغرب است بلکه در دریای یمن است و در 
حدیث دیگر است که وی از طرف مشرق ظاهر شود و درین تناقص نیست آنگاه که 


- ۱۷۲ - 


وی ظاهر خواهد شدن آزان جزیره که محبس و يست مخلص شود و بشرق آید و از قبل 
خراسان ظاهر شود و وجه آنکه فرمود که در دریای مغرب است بلکه در دریای یمن 
است آن تواند بود که جزیره در بحر یمن باشد از جانب غربی و مراد رسول صلی ال 
عليه و آله و سلم ازین ابهام تعمیةٌ خبر وی بود جه در کشف این معنی مصلحت امت 
ندیده است و اما مصلحت در پوشید گی آن خبر افزون ازان دانسته است که در کشف و 
اما آنجه دران اشکال است آنست که در حدیث اضافت احیا بوی رفت و فرمود که 
مردی را بکشد پس زنده کند فیحییه و احیا جز خدای نتواند کردن حواب آنست که ما 
بححتهای بی شبهه دانسته ایم که میراننده و زنده کننده خدا است حل و علا و اضافت 
بدیگری از طریق سبب تواند بود چنانکه اضافت احیای مرد گان بعیسی علیه السلام 
کردند حون دعای وی سبب آن بود و حون عکمت الهی اقتضای آن کرد که مراد 
دحال در احیای آن کشته حاصل شود و خواست وی در طلب سبب تلبیس آن نباشد 
اضافت احیا بوی رفت از طریق مجاز و حق تعالی با قضای حاجت وی در احیاء مرده 
نفس این قضیه را از برهان واضح بر آنکه احیا باختیار و قدرة وی نبود خالی نگذاشت 
و آن برهان آنست که چون خواهد که آن مرده را که زنده شده بکشد نتواند و روشن 
است که هر که از کشتن که حق تعالی اورا از مقدورات خلق کرده عاجز آید بطریق 
اولی از احیا که قدرت خلق ازان قاصر است عاجزتر باشد و اشکالی دیگر آنست که 
چون روا نیست که حق تعالی مدعی نبوة زا بباطل نوعی از آنجه خلق از مثل آن عاجز 
باشند مدد کند چگونه روا باشد که مدعی ربوبیت را در احیاء نفسی بوقت حاجت 
وی بدان اجابت کند جواب آنست که گوئیم مدعی نبوت بباطل دعوی چیزی کرده 
که وحود آن در بشر ممکن است الا آنکه علم آن مغیب است و از نفس این مدعی بر 
بطلان قولش دلیلی نیست و شناخت وی بدلیل حاصل نبود که فرق کند ميان صادق و 
کاذب و چون و يرا بامر معجز مدد داده شود فرق نتوان کردن میان محق و مبطل و شبهه 
ميان آنکه داعی ایمان یا داعی کفر است حاصل شود و این از مقتضای حکمت دور 
است پس روا نباشد اما مدعی بربوبیت دعوی امری میکند که در امثال وی مستحیل 
است جه اگر محدث ربوبیت را شایستی روا بودی که همه محدثات ازین قبیل 


-۰ ۱۷۳ - 
بودندی و محدت فی نفسه از دلائل حدوث و امارات امکان عحز منفک نیست و این 
حال پر کذب وی شاهدیست لازم خاصۀ دجال که در مرتبة بشریت نیز نقصانی ظاهر 
دارد و بر هیچ مکلف پوشیده نماند که اگر وی بر احیای نفسی که مقدور بشر نیست 
قادر بودی دیدۀ کور خود را راست کردی و رسول اللّه صلی الله عليه و آله و سلم چون 
گفت که من حدیثی از دحال با شما گویم که هیچ پیغمبر با قوم خود نگفته است 
بدانید که وی اعور است و پرورد گار شما اعور نباشد (الاانه اعورو ان رتکم لیس باعور) 
اشارت بدین معنی بود وحکمت در تسلیط وی وتمکینش در شبهات آنست که مؤمن چون 
بعقل خود رجوع کند بداند که وی کاذب است و از فتنه وی سالم شود و این چیز سیب 
زیادتی درحات وی شود و متبعان او را عذری نماند تکذیب اهل ایمان وی را با وجود 
مشاهده این شبهات و اقامت دلیل بر کذب وی و اعلام کردن ایشان خلق را از قول 
رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلم از وصف دجال حجت شود بر ایشان که متابعت 
وی کرده اند حق را جل و علا در ابتلای خلق حکمتها است که عقل و انديشة حلق 
بی توفیق وی راه بسر آن نبرد (واللّه بعکم من خلقه بما یشاع) [۱] و بعد از ظهور دجال 
و افساد وی در زمین نزول عیسی بن مریم عليه السلام از اسمان و باحادیث درست از 
رسول اللّه صلی اللّه عليه وآله وسلم ثابت شده اس تکه عیسی عليه السلام در وقت اقتراب 
ساعت از سمان فرود آید زنده و دجال را بکشد و زمین از خبث و فساد و اتباع وی و 
اهل شرک خاصه جهودان که دعوی کرده اند که ما عیسی را علیه السلام بکشتیم و 
صلب کردیم پاک کند [۲] و از جمله وجوه حکمت از نزول عیسی علیه السلام درین 


(۱) خدای تعالی حکم میکند بخلق خود هر چه میخواهد 

(۲) در (معدن المعانی) مینو یسد که ازان پیغمبر ما علیه السلام یک وعده ایست و آن هنوز بوفا 
نرسیده است بوفا خواهد رسید و آن وعده اینست که از مشرق تا بمغرب همه آدمیان در دين 
اسلام شوند دیگر هیچ دینی نماند مگر دین اسلام و این را مفسران فرموده اند که بعد از نزول 
عیسی عليه السلام و کشتن دجال خواهد شد فرمود چون دین همین اسلام ماند بعضی کافران 
باشند که دین آباء خودرا در دل پنهان دارند و بز بان اقرار کنند که ما مومنیم وعده اینست که دين 
یکدین گردد این را هم مفسران جواب نوشته اند که آنکه بعضی برین صفت باشند حق تعالی 
سنگ و کلوخ را در سخن آرد که یا محمدی هذا بهودی اقتل و هذا نصرانی اقتل و هذا مجوسی 
اقتل همچنین دیگر همه بدین کشته شوند دین اسلام بیابند فحسبه ان شاء اليه این وعده بوقت خود 
بوفا خواهد رسید (نور الابصار ) 


- ۱۷6 - 


وقت یکی آن بود که مدت انقران ض این جهان نزدیک رسیده باشد و عیسی عليه السلام 
از بنی آدم است هیچ آفریده از خاک در آسمان نمیرد بلکه در زمین میرد جنانکه حق 
تعالی گفت (ینها نها خلنا کم و فیها ند کُم ومنها نخْرجُکم تاره اخری * طه: ۵۵) [۱] 
پس چون اجل مضروب وی بآخر خواهد رسید حق تعالی و يرا بر زمین فرستد تا در زمین 
مرگ وی را در یابد دیگر آنکه جهودان عیسی علیه السلام را تکذیب کردند و بسحر 
نسیت کردند و دعوی قتل وی کردند جنانکه نص قران ار آن خبر داد حق تعالی رقم 
مذلت بر ایشان کشید تا دین حق را بفرستادن رسول عليه السلام عزیز کرد که ایشانرا 
هرگز در هیچ بقعه از بقاع زمین سلطنتی نبود و هميشه قرین خواری بودند و منتظر آنکه 
ایشانرا فرحتی باشد بحمد اللّه نبود و چون دجال ظاهر شود و او ساحرترین ساحرانست 
این خبیثان جمله متابعت وی کنند و پندارند که ایشانرا دولت خواهد بود و بشومی 
تکذیب و وی واحب بوده تصدیق مسیح ضلا رد حال) کید 
که تکذیب وی واجب است مس امس مه و سحر دجال قبول 
(۱) (منها) از زمین (خلقنا کم) آفریده ایم شمارا ی بغلی. ال ات پدر شما اول مواد ابدان شما 
خاک زمین است در(تبیان) فرموده که حق تعالی فرشته میفرستد تا از خاک موضعی که مدفن 
کسی خواهد بود قدری خاک بر میدارد و بر نطفه که مادۀ وجود او است میریزد و آنکس از تراب 
و نطفه مخلوق میشود و در همان خاک مدفون میگردد چنانجه حق سبحانه میفرمود شمارا از زمین 
آفریده ایم (وفیها نعید کم) و دران زمین باز بریم بعد از مرگ شما را (ومنها نخرجکم) و ازان زمین 
بیروث آریم شمارا (تارة اخری) بار دیگر به جهت حساب و جزا حکیم فردوسی راست گوید 
نظم: بخاکت در آرد خداوند پاک ۰ دیگر ره برون آرد از زیر خاک 

دران حال کائی بخاک اندرون ه بران گونه از حاک آئی برون 

اگر پاک در خاک گیری مقام ۰ ب رآئی ازان پاک و پا کیزه نام 
پس فرعون حجتی و معجزه طلبید و حضرت موسی علیه السلام عصا بیفکند ادها شد و باز بگرفت 
همان عصا شد وید بیضا بوی نمود و از آیات تسعةٌ معجزه بعد از معجزه میدید و نمیگرو ید 
(۲) مسیح بالفتح مبارک باینمعنی مهتر عیسی عليه السلام را مسیح گویند و آنکه دروغ میگو ید 
ویک چشم ویک ابرو ندارد و ازین معنی دجال کذاب را مسیح گویند و درم بی نقش و خوبی 
و آنکه زمین مساحقه کند و مردی که محامعت بسیار کند و اسپ تیز رفتار (کشف اللغات) 


۱۷۵- 
کردند پس حق تعالی همان بندۀ بر گزیده را فرستد و در وقت آنکه ایشان پندارند که 
فرصت یافتند و از اسلامیان انتقام کشیدند و دمار از ایشان بر آرند و بر دست همان بنده 
کک ی و ھوک ری و اسان ھوک کد دال وس وی هراد 
نمط که رسول علیه السلام خبر داد عیانا با اهل آن قرن نماید و تأ کید حجت بر اهل 
شرک و طغیان و زيادة کردن یقین در دلهای اهل ایمان و بايد که اعتقاد دارند که عیسی 
عليه السلام چون بمیان این امت آید سبیل وی در احکام شرع سبیل اتباع پیغمبر ما 
باشد عليه السلام زیراکه چون حق تعالی رسول را صلی الله علیه و آله و سلم بخلق 
فرستاد برهمه خلائق واجب شد که شریعت عیسی را علیه السلام بگذارند و به شریمت 
حضرت محمد عليه الصلوة و السلام انتقال کنند و هر آنچه پیش ازان بود از شرائع فرو 
گذارند پس معلوم شد که رسالت عیسی علیه السلام بآمدن رسول بحد منتهی رسید و 
بعد از وی پیغمبر دیگر نتواند بود زیراکه حق تعالی و پرا خاتم انببا گفت و باحادیث 
درست که بحد تواتر رسیده از رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم درست شد که بعد از 
من هیچ پیغمبر دیگر نباشد و این بیان قول خدا ات و ازین لازم آید که عیسی عليه 
السلام دران وقت نه پیغمبر باشد و حکم به مقتضای کتاب وسنت پیغمبر آخر الزمان 
محتد صلی الله عليه و آله و سلم کند [۱] وازینجاست که رسول عليه السلام گفت 
)0( () و اما مدت مکت آن حضرت عليه السلام در دنیا آنکه در احادیث کثیره آمده که جهل 
سال پرسند عدل و داد متمکن بود به حیئیتی که اگر بگوید وادی را که سیل شهد شده جاری 
شود هر آئینه بشهد ا گردد و در الفاظ اخبار دو احتمال است یکی آنکه بماند انحضرت در 
حالیکه عمر شریفش جهل باشد یعنی عمر او وقت صعود بآسمان سی و سه سال بود و بعد نزول در 
آخر الزمان هفت سال بماند و احتمال دیگر آنکه بعد نزول چهل سال دیگر اقامت نماید و این 
احتمال باقتضای الفاظ احادیث راجح مینماید و الّه اعلم تقذ گره در حدیث آمده که فرود آید 
عیسی بروحا که مکانی در مات مدینه و وادی ضعر است پس حج کند ازانجا و در حدیث دیگر 
آمده که بیاید بقبر من و سلام کند بر من پس جواب سلام بدهم اورا ودر روایتی هرکه ازشما در 
یابد عیسی را پس بايد که سلام من باو برساند و ابوهریره گفته ای پسران برادر من اگر به بینید 
عیسی را بگوئید که ابوهریره بر تو سلام میخواند و ایضا در احادیث آمده که وی عليه السلام نکاح 
کند و اولاد شوند اورا بعد از آن وفات نماید و مدفن شود با من پس بر خیزم من و عیسی از یک قبر 

در ميان ابوبکر و عمر صلی الله عليه و عليه و علیهما و سلم ( کشف الغطاء) 


- ۱۷1 - 


که | گر هوش زنده بودی نتوانستی الا متابعت من سوال اگر کسی گوید در حدیث 
یی ی و وی 
دحال و هلاک کردن وی بباب لد از دم مشق گفته است فبینما هو کذلك اذ اوحی الله 
الی عبسی عليه السلام [۱] و هم درین حدیث میگوید (بحضرنبی اللم) و جای دیگر 
(فیرغب نبی الله) پس شما چرا نفی موت از وی کردید جواب آنست که گوئیم ما نفی 
وحی شریعت کردیم نه نفی القای الهام الھی و مکالمۂ ملک و نفی حکم نبوت 
کردیم در آخر الزمان نه نفی اسم نبوت آدم را نبی الله میگوئیم و دیگر انبیارا همچنین 
اعتبار بشرف نبوة که داشته اند و سبیل عیسی علیه السلام درین معنی سبیل دیگر انبی 
گذشته باشد بنابران دلیلها که ذ کر کرده شد و بعد از هلاک دجال و اتباع وی در وقت 
عیسی عليه السلام خروج یأجوج و مأجوج بود و ایشان دو گروه اند از اصناف بنی آدم 
که در کثرت از همه بي پیشتر باشند و از کثرت فراز زمین ازیشان خالی نماند تا شیب و 
هامون چه رسد و حق تعالی بدین معنی اشارة کرد و گفت (حتی ا ّت یی و 
ماج وهم من کل حدب ینود * الانبیاء: )۹٩‏ [۲] و مراد از فتح یأجوج و مأجوج . 
فتح سد ایشانست که ذو القرنین علیه السلام در پیش ایشان نهاده تا فساد ایشان از اهل 
زمین مندفع گردد و اگر کسی یأجوج و مأجوج را بر غیر این تأویل کند گمراه باشد و 
دران تأو بل منازع تنزیل و عیسی عليه السلام با اهل ایمان متحصن شود بکوه طور و 
(۱) پس او همچنان درین حالت بود وحی فرستد خدا سوی عیسی عليه السلام 
(۲) (حتی اذا فتحت) تا وقتیکه گشاده شود ( یاجوج وماجوج ) سد یاجوج و ماجوج تا قیام قیامت 
که فتح سد یاجوج و ماجوج علامت آن است ( وهم) یاجوج و ماجوج (من کل حدب) از هر 
بلندی (ینسلون) میشتابند و میدوند تا همه عالم را فرو گیرند و آبهای تمام دریاها را بیاشامند و از 
خشک و تر هر چه یابند بخورند صاحب (معتمد فی المعتقد) رحمه الله در ذکر علامات قیامت 
آورده که بعد از هلاک شدن دجال و تباع او بر دست عیسی عليه السلام خروج یاجوج و ماجوج 
باشد و گشاده شدن سد ایشان و تحصن عیسی علیه السلام با مؤمنان بکوه طور و در بعضی احادیث 
وارد شده که بروند تا جبل الخمر که کوه بیت المقدس است و گویند اهل زمین را کشتیم بیائید : 
تا بکشیم هر چه در آسمان است تا تیرها بطرف آسمان افکنند و خون آلوده فرود آید و کار بر 
عیسی علیه السلام و اصحاب او دشوار شود دعا کنند و حق تعالی بیک دفم همه را هلاک کند 
(تفسیر حسینی ) 


- ۷۷ 


جون فساد ایشان در زمین بغایت ر کو و اک و ا کا ى 
بهلاک ایشان حق تعالی همه را بیک دفعه در یک ساعت بطاعون در گردن و زیر بغل 
هلاک کند تا گوئیا که مردن همه جون مردن یک نفس بود و آية دیگر بر آمدن آفتاب 
است از مغرب و مراد ازین آية که (هل َنظرون دز تم که 211 رب اوبانی 
عض ابات رل .. #الَية,لانعام:۵۸ ۱) بر آمدن آفتاب است از مغرب و صحت این 
تأو یل از احادیث درست دانستند و بیان این حالت بطریقی از رسول صلی الله عليه و 
آله و سلم بامت رسیده است که اگر کسی انکار کند کافر شود زیرا که دران رد قول 
پیغمبر است و تصدیق وی در آنچه بدرستی ازوف کا رده نوات شش کر 
جه از عقل ما افزون بود و از معهود ما بیرون و اين آية ازان حمله است وان کسکه این 
حالت را مستبعد شمرد اگر دینی دارد باید که با دين خود مراجعت کند و چون در دين 
خود مییابد آفتاب را بعد از حشر خلائق از اوج بحضیض اندازند جنانکه حق تعالی ازان 
خبر داد که (ادا لسن کرت * التکویر : ۱) و آسمانها را با جمله افلاک در نوردند 
باید که این را مستبعد نشمرد و چون اندیشه کند در حال سیارة پنجگانة عطارد و زهره و 
مریخ و مشتری وزحل که حق تعالی آنرا در سیر چنان مقدر کرده است که مستقیم سیر 
میکنند تا مقدار معین پس راجع ميشود تا در حال رجوع بحد معین رسد که حق تعالی در 
ترکیب افلاک آنرا وضع کرده باز آنرا سیر مستقیم باشد باید که جائز شمرد که حق 
تعالی آفتاب را در وقت اقتراب ساعت بر حالی وضع کرده است که چون بدان محل 
رسد رجوع کند تا بمغرب خود الا آنکه علم حال سیارۂ پنجگانه را بر خلق آشکارا کرده 
است و علم بر آمدن آفتاب از مغرب خود بدان مستأثر شده است و حکمت در تغیر این 
ترتیب دران وقت آن باشد که چون کار نزدیک رسد و خلق بر فساد مستمر شوند حق 
تعالی بدین آيةً عظیم تنبیه کند که نقض ترکیب عالم پر وی آسانست و کار دنیا باخر 
رسیده و آنچه انبیا صلوات اه علیهم بخلق رسانیده اند از احوال قیامت جمله درست 
بوده و چون اشراط ساعت یگان یگان بر آنعر زمانیان پیدا میشود و ایشان همچنان بر 
ضلالت خود مستمر بودند اين آية عظیم بر ایشان ظاهر کنند عیانا عقوبت آنکه ایمان 
ایشان بغیب درست نبود و ایمان ایشان دران وقت اضطراری باشد و علم ایشان علم 
۱۲ 


- ۱۷۸۰ 


ضروری لا جرم کافر چون بعد از مشاهده آنحال ایمان آورد ایمان وی درست نباشد و 
جون درست نباشد نانع نباشد چنانکه حق تعالی گفت (.. میتی بَعْض ایأتٍ رز 


مرو و 


نفع تفا ایمانها لم تکن مت من قبل از كسب فی ایمانها ...# الآية. الانعام: ۸ 


(۱) (هل بنظرون) آیا انتظار میبرند اهل مکه یعنی منتظر نیستند بعد از تکذیب پیغمبر و قرآن «الة 
ان تتیهم الملنکة) مگر آنکه بیایند فرشتگان بقبض ارواح ایشان یا فرود آیند ملانکة عذاب بر ایشان 
(اویاتی رك ) یا بیاید امر پرورد گار تو بعذاب ایشان یا تمامی آیات او مراد ازین آیات علامات 
قیامت باشد و آن بسیار است و از جملة وقائع عظام خروج دجال و دابة الارض و نزول عیسی عليه 
السلام و ظهور مهدی و پدید آمدن یاجوج و ماجوج سا آفتاب از مغرب (اویاتی) یا آنکه بیاید 
(بعض ابات رتك ) روزیکه بیاید بعضی از آیتهای پروردگار تو که برای قیام قیامت نصب کرده 
(بوم یاتی بعض ایات رك ) روزیکه بیاید بعضی از آیتهای پرورد گار تو که بقول | کثر مفسران طلوع 
شمس است از جانب مغرب و شبی که آفتاب در صبحش از مغرب بر آید دراز باشد و درازی آثرا 
مجتهدان و اهل اوراد در یابند چون از اوراد فارغ شوند انتظار صبح برند و صبح بر نیاید در گمان 
افتند و دیگر باره ورد باسر گیرند و چون تمام شود و اثر صبح پدید نباشد دانند که کاری عظیم از 
خلوتخانة غیب بعرصگاه شهادت می آرد بتضرع و زاری و توبه و استغفار مشغول شوند تا صبح از 
جهت مغرب اثر کند و آفتاب از افق غر بی بر آید اورا نوری نه بود و همه خلق آنرا مشاهده کنند و 
جون اي ین آیتی عظیم ظاهر گردد غیب عین شود و ایمان اضطراری باشد پس بسبب آن (لا بنفع) 
سود نکند (نفسا) هیچ نفسی را (ایمانها) ایمان نفسی که (لم تکن امنت) نبوده است که ایمان 
آورده باشد (من قبل) پیش ازین و ایمان امروز آرد (او کسبت) یا نبوده که کسب کرده باشد (فی 
ایمانها خَيراً) در ایمان خود نیکوئی یعنی عمل پسندیده این دلیل کسی است که ایمانرا محرد از 
عمل اعتبار : نمیکند و آنکه ایمان را بی عمل معتبر میداند تخصیص میکند این حکم را بدین روز 
۳ مراد از خیر اخلاص است یعنی جنانجه ایمان کافر درین روز سود نکند ایمان 

بی اخلاص یعنی ایمان منافق نیز سودمند نباشد امام حسن ا شید الله فرموده که هر که 
پیش از طلوع آفتاب از مغرب ایمان داشته باشد اما امرها را فرو گذاشته باشد و خير نا کرده چون 
این آیت معاینهبیند و آنگاه خير کند آن خير پذیرفته نباشد در (معالم التنزیل) فرموده که دران روز 
ایا کم وتو نای عقوت وت ومز ید ین قول انیت آنچه در سیت آمله که وید میقم 
نشود تا وقتیکه آفتاب از مغرب طلوع کند (فل) بگو ای محمد (انتظر) انتظار برید این آیتهارا (لتً 
نتظرون) بدرستیکه ما نیز منتظر این علاماتيم و چون ظاهر شود وای بر شما و خوشا حالی برما 
(تفسیر حسینی ) (۱-۱) حسن بصری تلمیذ امام علي رضی اه عنه توفی سنة ۱۱۰ ه. [2۷۲۸.] 


- ۱۷۹ - 


جز او در حدیث آمده است که آن شب که آفتاب در صبحش از مغرب بر خواهد آمدن 
دراز شود و درازی آن ندانند الا متهجدان و اصحاب اوراد که چون ازو فارغ شوند انتظار 
صبح برند و صبح بر نیاید در گمان افتند و باز ورد شب از سر گیرند چون فارغ شوند و 
ری از صبح نیابند یقین دانند که از غیب کاری عظیم پیدا خواهد شد همه بترسند و 
التجا بذ کر حق تعالی کنند و بتضرع و زاری و استغفار و گریه پیش آیند و درین حال 
باشند که صبح از حانب مغرب اثر کند و آفتاب از مغرب بر آید و آنرا نوری نباشد تا 
خلق آنرا مشاهده کنند و این آن وقت است که ایمان کافر سودمند نبود و درین یک 
روز بموحب نقل درست از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ترددی نیست و در 
بعضی روایات آمده که سه روز همچنین بر آید پس بحال خود باز اید و باقی ایام دنیا 
ار مشرق بر می آید و از آنجه یاد کردیم شب دراز شود تا آن غایت که اصحاب اوراد 
بدانند که کاری عظیم آشکارا خواهد شد میتوان دانست که آفتاب بعد از سیر مستقیم 
بو ی یه است که جون نزدیک آن رسد که از مشرق بر آید دستوری خواهد 
دستوری ندهند و گویند بهمان طریق ی که آمدی باز گرد و قول علمای امت در تأو یل 
وم باتی بَعْض ایاتِ رَبك لا ينع تفن امانا لم تن امنث من قبلْ) مختلف ا 
بعضی بر آنند که توبه بعد ازان قبول نبود تا قیام الساعت و تمسک ایشان درین بظاهر 
اینست و مستند این حدیث درست است که (من تاب قبل ان تطلع الشمس من مغربها 
تاب الله علیه) [۱] و این تخصیص را لابد فائده باشد و حدیث دیگر (لا بنقطع التوبة 
حتی تطلع الشمس من مغربها) [۲] و غیر این از احادیث که درین معنی آمده است و 
بعضی برانند این حکم بدان قوم تعلق دراد که مشاهده این آية کرده باشند پس ایمان 
آوردند و اما قومیکه بعد ازین حال در وجود آیند یا دران وقت بحد تمیز نبودند ازین 
دائره بیرونند و آنچه اصول دین اقتضای آن میکند اینست زیرا که حق تعالی بند گانرا 
بایمان دعوت میکند و حون اجابت کنند و ایمان ایشان اضطراری نباشد ضرورة 
مقبول بود الا اگر گوئیم که بعد از طلوع آفتاب از مغرب خود نسلی نسلی دیگر در دنیا پیدا 
(۱) کسیکه توبه کند پیش از طلوع آفتاب از مغرب توبة وی قبول کند خدای تعالی 

(۲) منقطع نشود توبه تا آنگه طلوع کند آفتاب از طرف مغرب 


- ۱۸۰ - 


نشود از آنکه مدت زود منقضی شود و در حدیث يافتيم که دو پیر سخت پیر بر یکدیگر 
رسند یکی ازان دیگر پرسد که تو از کی زائیدۀ گوید اهل من با من گفتند تودر آنروز 
زائیدۀ که آفتاب از مغرب بر آمد و دلیل بر آنکه این حکم مخصوص باشد بدان طائفه 
که مشاهده این آية کرده باشند آنست که در حدیث صحیح است (ان اول الآبات 
خروجا طلوع الشمس من مغربها) [۱] و چون اول آیات آن باشد ضرورةً پیش از خروج 
دجال بود و نزول عیسی عليه السلام بعد از خروج دحال است و ایمان در زمان عیسی 
عليه السلام مقبول است بدلیل این آية که (وَنْ من اه الکتاب إل ليومت به بل مه ... 
#۶ الابة. النساء: ۹ ]و اگرگوید مراد آلست که پیش از مرگ ایمان بوی رد 
اما قبول نباشد گوئیم نیم در حدیث درست است که عیسی علیه السلام جزیه را وضع کند 
و معنی این آنست که همه بدین حق ایمان آرند تا کس نباشد که بر وی جزیه لازم 
باشد یا مراد آنست که خلق بایمان مطالب شوند و ازیشان به جزیه راضی نشوند و اگر 
کسی کون مراد ازانکه اول آیات که ظاهر شود بر آمدن آفتاب است از مغرب آیات 
سماو یست یعنی اول آیتی که ظاهر شود از اختلال نظام افلاک و ستارگان این آية 
باشد گوئیم احتمال دارد و لیکن در حدیث ابو هريرة رضی الله عنه از رسول اللّه صلی 
له عليه و آله و سلم درست شده که سه چیز است که چون ظاهر شود نفسی را که 


ایمان نیاورده است پیش ازان ایمان سود ندارد بر آمدن آفتاب از مغرب و دحال و داه 


(۱) بدرستیکه اول علامات قیامت خروحا طلوع آفتاب است از مغرب 


(۲) (وان من اهل ا و نیست از اهل کتاب کی (الاً لیمنن به) مگر آنکه ایمان آرد بعیسی 
و مشن از مرگ خود ان :در اوقت معاينة مرگ بود که آنرا ایمان باس 
CG‏ ند بعیسی علیه السلام پیش مر کت 
عیسی و آن وقتی بود که از آسمان فرود آید و دجال را بکشد و همه اهل کتاب بدو ایمان آرند 
یعنی یقین دانند که او پیغمبر بوده و او ایشان را باسلام دلالت کند و مال مختلفه از مان مردم بر 
افتد و غیر از ملت اسلام ملتی نماند و عیسی عليه السلام حکم بمقتضای کتاب وسنت پیغمپر ما 
عليه الصلوة و السلام عمل کند و چهل سال در زمین بماند آنگه متوفی شود و مؤمنان برو نماز 
گزارند (تفسیر حسینی) 


- ۱۸۱ - 


الارض و معلوم است که خروج دجال پیش از نزول عیسی علیه السلام است و در زمان 
عیسی عليه السلام ایمان پذیرفته است بدان دلائل که یاد کردیم و اگر چه این وجه 
بدان دیگر رححانی دارد استدلال بهیچ یک نمیشاید کردن زیرا که در هیچ کدام نقلیکه 
بتواتر رسیده باشد و موجب علم شود نیافته ایم و آنچه تواتر در جنس آن ثابت است 
آنست که در آخر الزمان آفتاب از مغرب بر آید و ایمان کفار که مشاهده آن کرده اند 
مقبول نباشد اما آنکه میقاتش کی باشد بیقین دانسته نمیشود و احتمال دارد که پیش 
از عیسی عليه السلام بود بر آن منوال که یاد کردیم و بعد ازان قرن توبه مقبول بود و 

احتمال دارد که بعد از وفات عیسی عليه السلام و دیگر مومنان که با وی قبض روح 
ایشان کرده شود و پستر شرار خلق باز مانند و بر کفر و فساد مستمر شوند و غضب خدای 
تعالی در ایشان رسد و عذاب بر ایشان واجب شود آفتاب از مغرب بر ایشان طلوع کند و 
در آن وقت ایمان ایشان مقبول نباشد جون دیگر امتان که ایمان بأس ازیشان قبول 
نماید فك یمهم فعهم يمهم راز باسنا منت الله اتی قد لت فی عباده و خر هلت 
الکافرون * المومن: ا دیگر بیرون آمدن دابة الارض از زمین است و اين بنص 
فآ دانسته شد قال اللّهتعالى (و دعاقو عنم أرجت زد نف كلهم ...#8 
الآية. النمل ar:‏ یعنی جون گفت ما ب رکفار واقع شود یعن ی آنچه وعده داده ایم از اشراط 
ساعت حاصل شود و تواند بود که معنی جنان باشد که چون قول ما بعذاب بر ایشان 


(۱) (فلم يك ینفعهم) پس نبود که سود کند ایشانرا (ایمانهم) ایمان ایشان (لما راو باسنا) آن هنگام 
که دیدند عذاب ما را زیراکه در وقت معاینه عذاب تکلیف مرتفع میشود و ایمان در زمان تکلیف 
مقبول است نه در وقت باس (ستت الله) سنت نهاد خدای تعالی سنت نهادنی (التی قد خلت) ان 
سنتی که گذشت است (فی عباده) در بندگان وی از امم ماضیه که ایمان پس بهیچ وجه مقبول 
نیست (وخسر) و زیان کار شدند (هنالك الکافرون) آن زمان ناگرو ید کان یعنی خسران ایشان بان 
وقت ظاهر شد و اگر چه در خسران بودند. (تفسیر حسینی) 

(۲) رو اذا وقع القول) و چون واقع شود قول یعنی واجب گردد عذاب و سخط رب الارباب 
(علیهم) بر آدمیان وقتیکه دست از امر معروف و نهی منکر باز دارند (اخرجنا) بیرون آریم (لهم) 
برای ایشان (داټة من الارض) جنبنده از زمین (تکلمهم) سخن گوید با ایشان. (تفسیر حسینی) 


- ۱۸۲ - 


واجب شود و یا قول ما به تمیز مؤمن از کافر بر اهل زمین واقع شود از بهر ایشان دابه از 
زمین بیرون آریم که با ایشان سخن گوید حق تعالی چون کار زوال دنیا تنگ در کشد 
داب از زمین برون آرد چنانکه ناقۀ صالح علیه السلام از سنگ بیرون آورد و آن دابه 
کیا اشد و گفته اند که کفار را مجروح کند و در وصف آن دابه و احوالیکه بواسطة 
وی پیدا شود اخبار بسیار آمده است اما چون نه خبری است که موجب علم بود و نیز 
بغرض ما تعلقی ندارد متعرض آن نگشتیم و آنچه بر مصدّقان پیغمبر عليه السلام لازم 
است این مقدار است که بظهور این دابه سخنگوی و بیرون آمدن وی از زمین در وقت 
اقتراب قیام الساعت تصدیق کند و در صحت آن معتقد باشند و در حدیث است که 
خروج دابه و طلوع آفتاب از مغرب متقارب باشد هر کدام پیش بود آن دیگر بر عقبش 
ظاهر شود و این حدیث دلیل است بر صحت آن تأو یل که گفتیم مراد ازانکه اول آیات 
که ظاهر شود بر آمدن آفتاب است از مغرب اول آیات سماویست و دیگر آیت دخان 


انینت۱ ۲] و آن دودی است که از آاسمان بر آید بر زمین پیوسته شود که نفس مردم بگیرد 


(۱) قیل طولها ستون ذراعا ذات قوائم و دبر و قبل مختلفة الخلقة يشبه عدة من الحیوانات ینصدع 
جبل الصفا فیخرج منه من ليلته جمع و معها عصی موسی عليه السلام و خاتم سلیمان عليه السلام 
لا پدرکها طالب و لا يعجزها هارب یضرب الموّمن بالعصا و یکتب فى وجهه مؤمن و یطبع الکافر 
بالخاتم و یکتب فی وجهه کافر فروی انه صلی الله عليه و آله و سلم سنل عن مخرجها فقال من 
اعاظم المساجد حرمته على اللّه یعنی المسجد الحرام (شرح مشکوة) 

(۲) اعلم انه قد ذکر الدخان فی قوله تعالی (.. يوم نی السَماء بان ین * یی الاس هذا 
داب لیم # الدخان: ۱۱-۱۰) فالا کثرون على ان المراد به ما اصاب قریشا من القحط فى عهد 
رسول اللّه صلی اللّه عليه و آله و سلم بدعائه عليه السلام بقوله (اللهم اجعلها سنین کسنی بوسف) 
عليه السلام فابتلوا بالقحط سبع سنین فکانوا يأكلون الجلود و الجیف حتی جيف الکلاب و 
عظامها و ری لهم الهواء فى الجو کالدخان فان الجائع بری بینه و بين السماء كهيئة الاخان من 
ضعف بصره و لان الهواء بظلم عام القحط لقلة الامطار و كثرة الغبار و هذا قول ابن مسعود رضی 
الله عنه و قد ذهب البعض الى ان المراد ظهور الدخان المعدود فى اشراط الساعة و هذا قول حذيفة 
رضی اه عنه وتابعیه (شرح مشکوة) شارح مشکوة بزبان فارسی عبد الق دهلوی توفی سنة ۱۰۵۲ ه. [۱4۲م.] 
فی دهلی نام شرحه (اشعة اللمعات) است 


- ۱۸۳-2 


( .یوم نی الما ء بان ین # الدخان: ۰ هه رضی الله عنه گفت 
که دخان گذشت در زمان رسول عليه السلام کفار مکه در قحطی که بایشان رسید ان 
دود چون ابر بالای زمین میدیدند و الله اعلم بتأو یله و آية دیگر بیرون آمدن آتش است 
از قعر عدن که از روشنائی آن گردن شتران بموضعی از زمین شام که آنرا بُشری گو ند 
روشن شود و در روایتی دیگر چنین است که مردم را بر انگیزد بزمین رستاخیز و روایتی 
دیگر آنکه مردم را بقيامتگاه برد و هر جا که باشند از ایشا با ایشان باشد جدا نشود نه 
شب و نه روز و این احادیث درست است و ایمان بحقیقت آن واجب لیکن این حدیث 
بچند طریق آمده که در بعضی زان اشکالی هست و بظاهرش تناقضی مینماید و تقریر 
آن از وجوه لازم دانستیم تا مبطلی ازان شبهة بر عوام ا وله شاد 
بتمشیت معتقد فاسد خود و آنحه گفتیم آنست که در حدیثی است که آخر آپات آتشی 
است که از قعر عدن برون آید و در روایتی هست که از یمن بیرون آید و در حدیثی 
هست که قیامت بر نخیزد تا آتش از زمین حجاز بیرون تباید که گردن 8 شترانرا بٌصری 
روشن کند (لا تقوم الساعة حتی تخرج نارمن ارض الحجازیضی اعناق الابل ببصری) و 
در حدیث دیگر است که (اول اشراط الساعة نار تحشر الناس من المشرق الى المغرب) و 
(۱) (بوم تاتی السماء) روزیکه بياید آسمان (بدخان هبین) بدودی آشکارا عرب شر غالب را دخان 
گویند مراد عذابی است که نازل گردد به مستهزیان در (عین المعانی) آورده که مراد غباری است که 
روز فتح مکه مرتفع شد چنانچه هوا را به پوشیده و گویند مراد زمان قحط و جوع کافران بود که 
بدعای پیغمبر علیه السلام شدت جوع بر ایشان مستولی شد تا سگان مرده را باستخوان میخوردند و 
دخان عبارت از تيرگي چشم است از جوع چه مرد گرسنه از ضعف بصرمیان خود و آسمان مثابة 
ذخان چیزی میبیند و در (تبیان) فرموده که در سال قحط بسبب یشک سالی غباری تیره از زمین 
بر انگیخته میشود بشکل دود و لهذا سال قحط را سنة الغبراء گو یند و وجه تسميهُ عام الرماد همین 
است و قول بعضی آن است که این دخان یکی از علامات قیامت خواهد بود جنانجه در حدیث 
اشراط الساعة آمده که فذ کر الدخان و الدجال و آن دودی باشد از مشرق تا بمغرب (یغْشی الّاس) 
فرو گیرد مردمان را و بعد چهل روز بر دارند و مؤمنانرا ازو مثل زکام حالتی واقع شود اما کافران را 
بیهوش و سراسیمه سازد و ملائکه ایشانرا میگویند رهذا عَذابٌ اليم * الدخان: ۱۱-۱۰) این 
است عذابی دردناک که حق سبحانه و تعالی وعده کرده بود ایشان را (تفسیر حسینی) 


-۱۸6 - 


در حدیث دیگر زاون اشراط الساعة نارتخرج من ارض الحجاز يض اعناق الابل بصری) 
و اگر جه در لفظ اول و آخر امکان غلط از بعضی روات مستبعد نیست اما جون هردو 
حدیث درست است و اختلاف در دو چیز از قبل رسول عليه السلام که مخبر است روا 
نیست صواب آنست که تأو یل هر یک بوجهی کرده آید که در آن تضاد و تناقض نبود 
پس بگوئيم که این قصه غير آن قصه تواند بود و ازین که اول اشراط آتش باشد که 
مردم را از مشرق بمغرب حشر کند و ازین که آخر آن آتشی باشد که از قعر عدن بیرون 
آید تناقضی لازم نمی آید و هریک ازین بجای خود و وقت خود پیدا شود اما آتشی که 
اول اشراط است و گفت از ححاز پدید آید همجنانکه نموده بود پیدا شد از بيست و 
پنجم جمادی الآخر تا نیم شعبان پنجاه روز آن آتش بقرب یک فرسنگ از مدینه از 
جانب شرقی از قعر زمین بر می آمد و پارهای سنگ آنشین هر یک بمقدار شتری از هر 
سوی انداخت و سیلاب آتشین چون مس گداخته ازان روان میشد و در صحرا میرفت و 
میبست صذّق الصادق المصدق صلی الله عليه و آله و سلم و از صيغة سخن رسول عليه 
السلام روشن شده که آن آتش آخر آیات است و ازیمن پدید آید بحقیقت آتش خواهد 
بود و آنچه در حدیث دیگر گفته محتمل است که مراد ازان فتنة بزرگ باشد که در 
زماد ما پیدا شود و خلق را از جانب مشرق بسوی مغرب حشر کند و از غایت شدة آن بر 
هلاک شدن خلق و مستاصل شدن اهل شهرها آزان باتش عبارت کردند جنانکه عرب 
از حرب باتش عبارت میکنند یا آنکه معظم فتنۀ این قوم خود آتش بود که بدان شهرها 
را نیست گرداند و اما آن یکی که از زمین حجاز بیرون آید آنرا نیز حمل برین معنی روا 
نیست زیراکه گفت گردن شترانرا روشن کند ببٌصری و آن تقید از بهر آنست تا شبهه بر 
خیزد که مراد ازین این صورتست نه معنی و تواند بود که حدیث (اول اشراط الساعة نار 
تحشر الناس من المشرق الى المغرب) [۱] همدرین قضیه باشد و وجه آنکه مردم را از 


(۱) واز اشراط عظام قیامت آتشی است که برآید از قعر شهر عدن و براند مردمرا بسوی زمین 
محشر در شرح احادیث وآثار متضمن این نار علماء متقدم ومتاخررا قیل وقال بسیار است وترقیم 
جمیع آن برای کسانیکه وضع این رساله جهت ایشان است چندان مفید نیست لهذا بر تحریر 
حدیثی چند و قول صحیح مختار اکتفا میکند و در حدیث محتوی بر ذکر ده علامت آمده که آخر = 


-۱۸۵ - 


- این آیات آتشی است که بیرون آید ازیمن و براند مردم را بسوی محشر ایشان را و در روایتی بر آید 
از قصر عدن که شهریست دریمن و در روایتی بر آید از برهوت که وادیست دران و آنرا وادی النار 
گویند و در روایتی جمع کند ایشانرا آتش با بوزینگان و خوکان شب باشی کند با ایشان چون 
شب باشی کنند و قیلوله کنند چون قیلوله کنند و در روایتی قريب است که بر آید آتش از 
حضرموت پیش از روز قیامت جمع کند مردم را و در روایتی بگردد در دنیا در هشت روز و بپرد 
همچو پریدن باد و سحاب و حرارت او در شب سخت تر است از حرارت او در روز و مر او را در 
میان آسمان و زمین آوازیست همچ و آواز رعد تند و از سرهای خلائق نزدیکتر است از سقف گفتند. 
یا رسول الله آیا سلامت باشد دران روز بر موّمنان و مومنات فرمود کجا اند مومنان و مومنات و دران 
روز بدتر آن باشند از خران یعنی مردم آن وقت کفار بدتر از خران اند جماع کنند چنانچه بهائم 
میکنند و نباشد در ایشان مردیکه بگوید مکنید و در روایتی گفته شود بان آتش 
یعنی منادی ندا کند که روانه شد آتش وقت صبح پس روانه شو ید و قیلوله کرد آتش ش پس قیلوله 
کنید و سیر کرد آتش وقت عصر پس سیر کنید و هر که در یابد اورا بخورد ب تم اگر کسی 
بموجب گفتة منادی عمل نکند آتش اورا بخورد و در روایتی سیر کند همچو سیر شتران آهسته رو 
اقامت کند بشب و سیر نماید بروز تبصره جمع در روایات چنین است که در ابتدای بر آمدنش 
در همه دنیا بحلدی بی انتها در هشت روز دور نماید و بعد ازان بسیر معتاد شتران سیر کند و به 
قیلوله و بیتوتت پردازد وعدن و وادی برهوت و حضرموت همه از دیاریمن بود پس مال ان غبارات 
یکی باشد خطابی و قرط و قاضی عیاض و شیخ الاسلام و دیگر علماء اعلام گفته اند که این 
حشر پیش از روز قیامت باشد که جمع کند آتش مذکور مردم زنده را در زمین محشر فاد در 
صحیحین آمده که آخر آنانکه حشر کرده شوند دو شبان باشند از قبیلۀ مژینه در حالیکه اراده کنند 
مدینه را و آواز کنند بگوسفندان خود پس بیایند آنهارا وحشی تا آنگه چون به ثنية وداع برسند 
بیفتند بر روی خود و در روایتی مردی از جهینه و مردی از مزینه و گویند آن دو مرد کجا اند مردم 
پس بیایند در مدینه و نیابند آنجا مگر روباه را پس فرود آیند بسوی ایشان دو فرشته و بکشند 
ایشانرا بر روهای ایشان تا ملحق گردانند ایشانرا بمردم و بودن هردو از مزینه در روایت اول بطریق 
تغلیب است فاد دیگر د شيخ الاسلام از قرطبی نقل کرده که حشر چهار است دو در دنیا و دو 
در آخرت و آنجه در دنیا است یکی حشر بهود بود بعد از مدینۀ منوره بسوی شام که در سور حشر 
مذ کور بود و دیگر این حشر که و قیامت بظهور آید و آنچه در آخرت باشد یکی حشر اموات 
است از قبور ایشان بعد بعث و دیگر حشر ایشانست به بهشت و دوزخ و حشر اول مستقل نیست چه 
مراد از حشر آنست که عام بود بهمه مردم و نبود حشر اول مگر فرقةٌ مخصوص را یعنی يهود و این = 
(۱-۱) محمد قرطبی الالکی توفی سنة 1۷۱ ه. [۱۲۷۳ م.] 


- 1۸٦7 - 


مشرق بمغرب حشر کند آن باشد که مردم بشنوند که این آية ظاهر شد متیقن شوند که 
ساعت نزدیک شد و فتنۀ دجال و غیر آن دمبدم متوقع است ازین جهت از طرف مشرق 
که مظهر فتنه است بسوی شام که مأمن اهل ایمانست هجرت کنند اگر کسی سوّال 
کند که جمع میان حدیث که اول آیتها بر آمدن آفتابست از مغرب و میان این حدیث 
که آتش از زمین حجاز بیرون آید و شما آنرا اول اشراط نام نهادید چگونه توان کرد 
گوئیم مراد از اية پر آمدن آفتاب از مغرب اول آیات سماوی بود و مراد ازین حدیث اول 
آیات ارضی و آنچه گفت اول آیات یعنی اول آیات در مشرق و شاید که مراد از اول 
آیات در حجاز صورت بود و آنچه در مشرق بود معنی هر یک ازان اول گو یند باعتبار 
نوع آن و الله اعلم بحقیقته اگر کسی گوید که انشقاق قمر از اشراط ساعت است و آن 
در زمان رسول الله صلی اللّه عليه و آله و سلم بود و شما از ابن مسعود رضی اللّه عنه نقل 
کردید که وی گفت دخان در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بود و گذشت 
و آن نيز از (اشراط الساعة نار تخرج من ارض الحجاز ) است و آن حدیث که (اول 
اشراط الساعة نار بحشر الناس من المشرق الى المغرب) چگونه تواند بود حواب آنست که 
گوئیم اشراط ساعت بر مراتب است بعضی آنست که هم بفرستادن رسول الله صلی 
الله عليه و آله و سلم مقترن است و بعضی آنکه در هر قرن چیزی ازان ظاهر شده است 
بعضی آنکه در آخر الزمان بعد از تغییر هيت و تبدیل احوال بر تعاقب و توالی پیدا شود 
حنانکه در حدیث است که روایات تتابع کنظام قطع سلکه فتتابع) [۱] و مراد از اول 
اشراط درین حدیث نخستین آیتی تواند بود که ازین قسم باشد و در آخر الزمان بر ولا 
ظاهر شود و در حدیث که گفت آنشی از قعریمن پدید آید اشکالی هست ازان وجه که 
گفت تا ده چیز بینند قيامت بر نخیزد و ازانها یکی خروج آتش از قعریمن و هم درین 
= قسم حشر بسیار واقع شده چنانچه ابن ز بیر رضی الله عنهما بنی اميه را از مدينة طیبه بسوی شام 
اخراج کرد انتهی صاحب (اشاعه) گوید که مراد ازان آنچه مسمی باشد برزبان شارع بحشر و حق 
تعالی اخراج بهود را حشر فرمود و این خصوصیت در دیگر اخراجات نیست (کشف الخطاء) 
(۱) علامات قیامت است که پیا پی آیند مانند سلک در جون گسسته شود تار آن پس پیا پی 
می افتند 


- 1۸۷ - 

۰ حدیث گفت که خلق را بر انگیزد تا به محشر (تقیل معهم حیث قالوا تبیت معهم حیث 
باتوا) [۱] و این حالت بعد از حشر خواهد بود و حشربعد از قيامت باشد پس چگونه آن 
آتش را از اشراط ساعت گوئیم و اشراط ساعت باید که بر ساعت مقدم باشد گوئیم 
احتمال دارد که آن آتش که آخر اشراط است از قعریمن پیدا شود بعد ازان رستخیز بر 
خیزد و آتش بحال خود باشد تا بعد از حشر پس آنرا سائق اهل شقاوت گردانند بدوزخ 
و هیچ موضع ازیشان منفصل نشود تا زمین محشر چنانکه در حدیث بیان حشر است (و 
تحشر بقیتهم النار تقیل معهم حیث قالوا و تبیت معهم حیث باتوا و تصبح معهم حیث 
اصبحوا و تمسی معهم حیث امسوا) و امثال آن اشراط که بر ولا پیدا شود مثال امارات 
مرگ است که دمبدم یگان یگان بر بیمار ظاهر شود تا وی توبه کند و باز گردد و 
استعداد مرگ حاصل کند و حق وصیت بجای آرد و همچنان این اشراط یکی بعد از 
یکی ظاهر میشود تا زندگان مستعد لقای حق شوند و امید ازین جهان بردارند و اهل 
ایمان در ایمان بآتحرت بزیادتی یقین مو ید شوند و آنجه رسول الله صلی اللّه عليه و آله 
و سلم وعده کرد عیان به بینند و منکران بعث و نشور به حجتهای هو يدا ملزم شوند و ال 
یحکم فی خلقه بما یشاء و یفعل بما یرید 


(۱) قیلوله کند با ایشان جائیکه قیلوله کنند و شب باشی کند با ایشان جائیکه شب باشی کنند 


پیغمبر حدای صلی الله عليه وسلّم فرمودند که (خبرکم من تعلم القرآن وعلّمه) 
ونيز فرمودند که (عذوا العلم من افواه الرجال) 

پس بر آنکس که از صحبت صلحا مره نمی یافت لازم است که دین خودرا از 
کتب علمای اهل سنت مثل امام ربان مدّد الف ثان حنفی وسید عبد الحكيم 
آرواسی شافعی واحمد تیجان مالکی بیاموزد ودر نشر آن کتب سعی بلیغ می نماید 
مسلمان را که علم وعمل واحلاص را در خود جمع کرده عام اسلام میگویند اگر 
در کسی صفین ازین سه صفات نقصان می شود واو اعا میکند که از علمای حق 
است از جمله* علمای سوئیست ومتعصب بدانکه علمای اهل سنت حامی دين مبین 
اند وأا علمای سوء جنود شیطان () 
(۱) علمی که بی نیت عمل باحلاص حاصل میشود نافع نیست (اخحديقة الندية ج: ۱ ص: ۰۳۹۳ ۳۹۷ 
ومکتوب ۳۹ 4۰ ۰٩‏ از حلد اول از مکتوبات إمام ربان بحدد الف ٿان قدس سره). 


- ۱۸۸۰ 


باب سیوم 


دربیان مسائل اعتقادی بر مقتضای کتاب وسنت و اجماع امت 


درین باب حند مسئله از اصول دين که دانستن آن از ضروریات دینی بود و 
جهل بدان مظَهٌ ابتلا ببدعتها و ضلالتها و وقوع در مهالک و فتنها در ده فصل یاد کرده 
میشود بر مقدار حاحت و اندازهٌ فهم عموم مکلفان افتتاح آن بمسائل امامت میرود که تلو 
نبوتست و اکثر قضایا و احکام بدان متعلق و صلاح و فساد امت بدان منوط و الله 
الموفق لاصابة الحق 


فصل اول در وجوب امامت : جون حق تعالی ایفای حقوق و اقامت حدود و 
امر معروف و نهی منکر و داد مظلوم از ظالم ستدن و جهاد با دشمنان وی و با دشمنان 
فرستاد گان وی کردن و بیضهٌ اسلام از انتشار فساد و فتنه و غلبات دشمن نگاهداشتن و 
نصب قضات و ولات از بهر محافظت اموال و دمار و فروج مسلمانان و استیفای زکوتها 
از خداوندان اموال و رسانیدن آن بمستحقان و اصابت خراجها و جمع اموال متوفی و 
صرف آن در مصالح دینی بر بند گان فرض کرده آرای ایشان مختلف است و هواهای 
ایشان متنوع و مستبعد است که کلمۀ ایشان بی امامی برین متفق شود و نفوس ایشان 
بی زجر زاجری حاکم قاهر برین مکاره صبر کند ضرورت حاجت افتد بامامی عالم و 
عادل که بر تنفیذ این احکام و تمشیت این قضایا در میان ایشان قیام نماید بر بندگان 
واجب باشد خاصه بر اهل علم و خداوندان رأی و مشورت که جون رسول الله صلی ال 
علیه و آله و سلم از میان ایشان بیرون رفت و بر شخصی معین تنصیص نکرده کسی را 
که در مراتب دینی و امور سیاستی ازیشان ممتاز بود از بهر این مصلحت بزرگ اختیار 
کنند زیر که طریق ادای این فرائض و وفا بدین اوامر جز این نیست و روا نبود که باری 
تعالی بر بند گان جیزی فرض کند و ایشانرا بادای آن سبیلی نه نهاده باشد و بعد از 
رسول علیه السلام در هر قرن که هست حکمش همین است و اگر امامی باشد و امامت 


- ۱۸۹ - 


او باستحقاق شرع بوده باشد بعد از خود دیگریرا نصب کرد عهدۀ تدبیر این مهم از 
خواص دیگر مسلمانان بر خاست و اگر نکند بر ایشان واجب شود که امامی نصب 
کنند چنانکه یاد کرده شد و در اجتهاد تقصیر نکند و دلائل وجوب امامت در حدیث 
بسیار آمده است ازانجمله حدیث عبد ال عمر است رضی الله عنهما که رسول عليه 
السلام گفت (من مات و لیس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلیة) [۱] و حدیث ابو هريره 
رضی الله عنه از رسول عليه السلام که (انما الامام جنة بقاتل من ورائه) [۲] و حدیث 
حذيفة رضی الله عنه که چون صفت فتنه شنید گفت یا رسول اللّه فما تأمرنی ان 
ادرکنی ذلك قال (تلزم جماعة المسلمین و امامهم) [۳] و غیر این از احادیث و در وقت 
آنکه مهاجران طلب بیعت از انصار کردند در سقیفه بنی ساعده و انصار گفتند از ما 
آمیری و از شما امیری و آن روز که ابو بکر صدیق رضی الله عنه گفت که بعد از من 
خلیفه عمر است و یکی از قریش گفت که خدا را چه جواب دهی که مرد درشت 
خوی را بر ما خلیفه کنی گفت بخدایم میترسانی گویم بهترین اهل ترا بر بن د گان تو 
خلیفه کردم و ایشان اهل مکه را اهل الله میگفتندی و آنروز که عمر را رضی الله عنه 
گفتند که وصیت کن که خلیفه بعد از تو که باشد گفت درحیوة عهد کرده بودم بعد از 
مرگ عهده نتوانم اما شما ازین شش کس یکی را اختیار کنید و اهل شوری را یاد 
کرد یعنی عثمان و علی و طلحه و زبیر و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص 
رضی الله عنهم این جمله چون اجماعی ات از اھ ی ووت اا وا کر دو 
هر موضعی ازین مواضع گفتندی چه حاجت بامام است و الله اعلم و احکم 


فصل دوم در شرائط امامت: آنچه علما بر آنند از شرائط امامت علم است و 
عدالت و شجاعت و بعضی بر آنند که قوة و قهر هم از شرائط است که اگرقوی و قاهر 
نباشد استیفای حقوق و اقامت حدود نتواند کردن و شرطی دیگر هست که میان علما 
دران اختلافی هست و آن شرط آنکه امام قریشی باشد و جمهور اصحاب مذاهب درین 


(۱) هر که بمیرد و حالآنکه نباشد در گردن وی بیعت آن بمیرد موت.جاهلیت (۲) نیست امام 


مگر سپری که مقاتله نموده میشود از پس آن (۳) پس چه میفرمائی اگر دریابد مرا آن وقت فرمود 
لازم گیر جماعت مسلمین و امام آنرا 


ERAS 


قول متفق اند بنابر قول رسول عليه السلام که (الائمة من قريش) [۱] و بمذهب بعضی 
از اهل ملت غیر این نیز رواست و حمل معنی حدیث ما بر استحباب کرده باشد یعنی 
قریش فاضل تر از دیگر چون درون شرائط امامت یابند و إِمّا بر خبریعنی چنین خواهد 
بود و تا غایت این جنین بود و اگر مراد خبر است بعد ازین همین باشد و قول علما 
مختلف است در عددی که بیعت امام منصوب بدان منعقد شود و موافق ترین قول 
بمقتضای حدیث و اصول شریعت آن يافتیم که چون چهل مرد از اهل رأی و مشورت و 
خحداوندان تمیز و عدالت بر بیعت کسی که مستعد امامت باشد اتفاق کنند و یکی از 
جمله جهل عالمی باشد که قضارا شاید بیعت وی منعقد شود و اطاعتش بر مسلمانان 
واجب و باید که این عالم ابتداء بیمت کند و پس دیگران و در امامت عصمت شرط 
نیست و مدعیان عصمت در امامت متشیعه اند و قول ایشان درین اساسی ندارد جنانکه 
در دیگر مسائل که دران مخالفت اهل سنت و حماعت کرده اند و دعوی ایشان درین 
مسئله اینست که امام بايد که معصوم بود تا سبب صلاح مسلمانان شود و کسیکه 
شايستةٌ حکم نباشد در حکم و ولایت نصب نکنند چه ازان فساد در عباد و بلاد متولد 
شود و حجت بر آنجه عصمت شرط نیست آنست که رسول عليه السلام خود را در 
سلامت از شر شیطان به تخصیص یاد کرد و دیگریرا نکرد و گفت (ما منکم من احد الا 
وقد وكّل به قرينة من الجن و قرينة من الملثكة) قالوا و اياك يا رسول الله قال (و ایای و 
لکن الله تعالی اعاننی عليه فاسلم) [۲] دیگر آنکه نبوة موحب اقتدا است در قول و فعل 
علی الاطلاق تا هر چه پیغمبر گفت یا کرد هیچ کس را از امت روا نباشد که دران 
مخالفت کند یا ازان تئزه پس عصمت شرط باشد تا بندگان دز ناپسندیده بوی اقتدا 
نکنند و سبیل امامت سبیل حکم و قضا و امارت و امانت است و معلوم است که 


۰ + ۰ 2 3 5 0 ۳ 


(۱) امام ها از قریش بود 
(۲) ترجمه نیست از شما احدی مگر آنکه بتحقیق موکل نموده شده قرینۀ از جن و قرينة از فرشته 
گفتند با شما ای رسول خدا گفت با من نیز و لکن خدای تعالی مددی کرد بر وی پس اسلام 


آورد 


- ۱٩۱ - 


تولد کند گوئیم که چون قاضی را نصب کند و قاضی معصوم نباشد همه آنچه شما ازان 
احتراز کردید در عدم عصمت امام واقع باشد اگر گویند امام تسدید و تقویم وی بکند 
گوئیم چون امام بمشرق باشد و حاکمی از قبل وی بمغرب و حادثه واقع شود اگر وی 
دران حکم خطا کند بزعم شما همان مفسده که در غیر معصوم دعوی کرده اید در 
معصوم لازم آید و اگرایراد شبهات بی حاصل ایشان کنیم سخن دراز شود جواب ایشان 
درین دعوی آنست که گوئیم اول امامیکه شما در وی اعتقاد عصمت دارید امیر 
المژهنین على است رضی الله عنه و از آنانکه شما اعتقاد عصمت در ایشان دارید و 
تنصیص امامت بر ایشان میکنید هیچ یک برتر از وی نیستند بلکه وی بعلم و فضل فوق 
ایشان است و عبد الله عباس رضی الله عنهما ابن عم وی بود و از اتباع و اشیاع وی و 
در امارت و حکم ی از قبل وی بود اول بر حجاز و یمن پس بر بصره آنچه بر بصره 
منتضم بود از ولایات و اعمال از طریق اجتهاد مذهب وی در بسیاری ازمسائل خلاف 
مذهب علی بود و ازانجمله آنست که چون علی رضی الله عنه زنادقه را باتش سوخحت 
ابن عباس گفت اگرمن عقوبت ایشان کردمی باتش نکردمی که رسول اللّه صلی ال 
عليه و آله و سلم گفته است (لا بعذب بالنارالا رب النار) [۱] بلکه ایشانرا بکشتمی که 
رسول عليه السلام گفته است (من بل دینه فاقتلوه) [۲] و چون این حدیث از وی بسمع 
امیر المؤمنین علی رسید ازان تعجب نمود گفت وَیْح ام ابن عباس و مذهب على 
آنست که کسی بوضو نماز میکند روا نیست که از پس متیمم نماز کند و مذهب ابن 
عباس خلاف اینست و مذهب علی رضی اللّه عنه آن بود که هر حدیثی که از صحابی 
شنیدی تا و يرا سوگند ندادی قبول نکردی و مذهب ابن عباس بلکه جمهور صحابه و 
تابعین خلاف اینست و ازین نوع اختلاف مپان ایشان در بسیاری از مسائل موجود است 
و استیعاب آن تعذری دارد و این مقدار حجت را کفایتست و مخلص سخن آنست که 
اگر عصمت در حق وی شرط بودی ابن عباس مخالفت‌وی‌نکردی و روا نداشتی چه 
آنکسکه از خطا معصوم باشد مخالفت وی معصیت باشد واگر امیر المومنین علی رضی 
(۱) ترجمه عذاب نمیکند باتش مگر پرورد گارآتش 

(۲) ترجمه هر که بدل کند دین خود را پس بکشيد اورا 


- ۱٩۲ - 


الله عنه اثبات عصمت خود را واجب دانستی وی را روا نبودی که ابن عباس را که در 
بسیاری مسئله از احکام شرع مخالفت وی کند بر مسلمانان حاکم گرداند و امور دینی 
برو مفوض کند و عجب تر از همه آنکه مذهب این قوم که مدعیان عصمت اند در 
امامت آنست که بر خدای تعالی واجب شناسند که آنچه صلاح بندگان دران بیش 
باشد در حق ایشان رعایت: فرماید و بزعم ایشان نصب امام معصوم از معظمات مصالح 
بند گانست بلکه مصالح ایشان بوی مرهون است و بقول ایشان از خداوندان عصمت 
بیش از دو کس خلافت نکرده اند امیر الموّمنین علی و امیر المؤمنین حسن رضی اه 
عنهما و زمان خلافت ایشان پنج سال و دوماه بود و مذهب ایشان در رعایت اصلح بر 
ایشان حجت میشود چه ما میگوئیم در دیگر قرون که ششصد و سی سال گذشت آن 
امام که بود و کجا بود و چون بزعم شما عالم بی وجود وی صلاح نیابد و قضایا و 
احکام ممضی نباشد و چندین قرن بگذرد که نه جمعه و جماعت منعقد بوده باشند و نه 
دیگر احکام شرع که بحکم حکام منوط است مستقیم رعایت اصلح در حق بندگان 
چگونه باشد و چه گناه بزرگتر ازینکه کسی اعتقاد دارد که این امت خیر الامم اند 
چندین سال بر ضلالت مجتمع بودند و قضایا و احکام و جمعه و جماعات ایشان درست 
نبود و پیغمبر صلی الله عليه و آله و سلم گفته است که امت من بر ضلالت جمع نشوند 
(لن یجتمع امتی على الضلالة) [۱] و گفته همیشه از امت من طائفه ظاهر باشند و 
غالب بر حق و قتال کنند تا وقت قیام الساعة (لا بزال طاثفة من امتی ظاهرین على 
الحق) [۲] و در روایتی (یقاتلون علی الحق حتی یاتی امر اللّه) پس این طائفه کیستند 
چون همه بر باطلند و از امام معصوم شما هیچ جای نه نشانی ونه اثری و هر که درین 
حجج و نظائر این نظر کند فساد این قول بر وی پوشیده نماند و ما درین فصل این چند 
نظیر از بهر آن یاد کردیم تا مسلمانان درست اعتقاد از فساد این قول و بطلان این دعوی 
آ گاه باشند و سخن ایشانرا درین نوع وزنی نه نهند و فتنۀ ادعای عصمت درغیر انبی 
اندک نشمرند که (علت) این امام معصوم سپری است که باطنیان آنرا از بهر دفع 
احکام شرع و توهین (سست نمودن) قضایاء مسلمانی و تضلیل اهل سنت و جمعات 


(۱) هرگز جمع نشوند امت من برضلالت (۲) هميشه باشد گروهی از امت من غالب برحق 


۱۹۳- 
ساخته اند و دعات ایشان لعنهم اه این حدیث بجائی رسانیده اند که سر بحلول 
کشیده و گفته اند که و يرا (امام معصوم را) روا باشد که حلال را حرام و حرام را 
حلال کند و بسی ازین خرافات در پرده این دعوی باز نهاده اند و اشارت دران بروًسای 
خود کرده اند و انتمای (نسبت) زندقة (پیوستگی) خود باسماعیل لحعفر صادق رضی 
له هه ره و ال مه بان مت فان رر امه اشفا از 
دعوی از مشكوة دعوةٌ باطنیان است و اطلاق این لفظ (یعنی معصوم) اصطلاح ایشان 
دینداران را باید که زبان و گوش خود را از آلایش (آلوده بودن) این بدعت مصون 
(نگهداشته شده) دارند و اللّه المستعان المنقذ (نحات دهنده) من الضلال [۲] 


فصل سیوم در آنچه امام بحق بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر 
بود رضی الله عنه علمای اسلام که در امور دینی قول ایشان معتبر است و نقل ایشان 
معتد به متفق اند که نص جلی از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم یافت نشد نه بر 
ترین متمسک اهل سنت را درین مسئله اجماع امت است و علما نص خفی را از قرآن 
و حدیث از بهر تا کید حجت و از روی تکثر ادله تقریر میکنند و اگرنه با وجود اجماع 
۳ س ۳ 

احتیاج بدلیلی دیگر نیست و باخبار متواتر بما رسیده که بعد از رسول الله صلی اللّه عليه 
و اله و سلم جمهور صحابة وی از مهاجر و انصار خاصه علما و فضلای ایشان و 
(۱) اسماعیل بن امام جعفر صادق توفی قبل آبیه 
(۲) جنانکه شیعه از امام صادق آورده که فرمود ن حصة دين در تقیه بود نیست دین کسی را که 
تقیه ندارد و نیز ازانحناب اورده که فرمود بترسید دين خود و بپوشید انرا زیرا که نیست ایمان کسی 
را که تقیه نبود و از امام محمد باقر آورده که فرمود تقیه دين من و دین آبای من است نیست ایمان 
کسی را که تقیه نباشد و صاحب (کشف الغمة) از حضرت امام علی هادی آورده که فرمود اگر 
گوئیم که تارک تقیه همچو تارک نماز است هر آثینه صادق باشم جواب آنست و در حدیث 
صحیح آمده که هر گاه که ظاهر شود بدعتها و فتنها و دشنام داده شوند اصحاب من پس میباید که 
ظاهر کند عالم علم خود را و هر که درین وقت علم خود را ظاهر نکند بر وی لعنت خدا و ملائکه 
و همةٌ حلق نازل شود ( کشف اللغات) 

خلافت ابوبکر رضی الله عنه دو سال بود و حلافت عمر رضی اللّه عنه ده سال بود و حلافت 
عثمان رضی اللّه عنه دوازده سال بود و حلافت علی رضی الله عنه شش سال بود (نور الابصار ) 
۳ 


2۱۹6۰ 
خداوندان حل و عقد از هر قبیله بر ابوبکر رضی الله عنه بیعت کردند و بیشک آنجه 
قرن اول که خیر القرون است بر آن اتفاق کنند جز حق نباشد زیراکه رسول عليه 
السلام فرمود که (لن یجتمع امتی على الضلالة) و معظم ترین واقعه و نخستین حکمی 
که بعد از رسول علیه السلام صحابه بران اجماع کردند خلافت ابوبکر بود رضی الله 
عنه و منکر خلافت وی ازانجا که نمیداند بطریق هوا که از روی معنی چون نا بینائی 
است از روی صورت بر وی پوشیده میدارد که رد قول پیغمبر علیه السلام کرده است و 
طعن بر صحابه که حمل شریعت اند و مبلغان سخن رسول الله صلی الله عليه و آله و 
سلم کرده و بمخالفت اجماع که اصلی از اصول دین و رکنی از ارکان شریعت است 
باز دید آمده و خودرا بدین اختلاف بمهلکة کفر نزدیک کرده قال الله تعالی (وَمَنْ 
ساق سول من بغد ما تین الهدى وی ٤‏ رتیل نی له ما وى و ْضله جَهَم 
و مَاءَتْ مصیرا # النساء: ۱۱۵) ۳ از علما بر آنند که بمقتضای اين آية 
مخالف اجماع کافر است و در فتاوی علماء ما وراء النهر يافتیم که نماز از پس کسی 
که خلافت ابو بکر را رضی اه عنه انکار کند روا نیست زیرا که مخالفت اجماع کرده 


(۱) (ومن یشاقق الرسول) و هر که مخالفت کند با رسول (من بعد ما تبیّن) از پس آنکه ظاهر شد 
(له الهدی) مر اورا راه راست بوقوف بر معجزات و ظهور دلائل واضحات (ویتبع) و پیروی کند 
(غیر سبیل المؤمنین) غير آن راه که مؤمنان بر آنند از اعتقاد و عمل این آیت هم در شان طعمه است 
که از خوف قطع ید بگریخت بجانب مکه و مرتد شد و ازانجا نیز نقب در خانۀ کسی میزد دیوار 
فرود آمد و در زیر آن بماند روز دیگر اورا از میان دیوار بیرون آوردند و خواستند که بکشند بعضی 
از اهل مکه در خواست نمودند که این از مدینه گريخته و پناه بدینجا آورده کشتن او مناسب 
نیست پس اورا از مکه اخراج کردند با تجار قضاعه بسوی شام عزیمت نمود و در منزلی کاروان را 
مشغول ساخته پارۀٌ از متاع ایشان بدزدید و بگریخت آخر الامر بگرفتند و سنگسار کردند و مدتها 
هر که آنجا میرسید سنگی بر وی از سنگها می انداخت تا تلی عظیم شد و در شیب آن بماند و 
قولی آنست که از جده در دریا نشسته بود کیسه دیناری در کشتی بدزدید و بعد از وقوف بر آن اورا 
در دریا انداختند این عذاب دنیا بود و عقاب آخرت را میگو ید (نوّه ما تولی) واگذاریم اورا دران 
سرای به آنجه دوست میدارد در این سرای که آن کفر و ردتست یعنی اورا در داثرة کفر و مرتدان 
داخل کنیم (و نصله جهنم) در آریم اورا بدوزخ و ساعت مصیرآ) و بد باز گشت است دوزخ 
(تفسیر حسینی ) 


-۹6 


است و این قوم که بدین بدعت مبتلا اند تا توانند از طریق عناد سخن گو یند و احادیث 
صحاح را بمقابله انکار کنند و علماء اسلام را که اساطین شرع اند تکذیب کنند 
بشبهتهای باطل و حدیثهای فراهم نهاده و افسانهای برهم بسته فرا پیش مسلمانان ایند 
و چون آنرا رواجی نباشد حدیثی چند که در فضیلت امیر المومنین على آمده گویند و 
تأو یلی موافق هوای خود بر آن نهند و ما بطریق ایجاز از هر یکی انموذجی یاد کنیم و 
جواب هر یک بحکم امانت از روی شفقت مسلمانی نه از طریق هوا و عصبیت یاد 
کنیم انشاء اللّه تعالی اما سخن ایشان درین باب بر چند قسم است و طعن ایشان از 
چند وجه یکی آنکه بعضی صحابه را بدشمنی بنی هاشم نسبت میکنند و بعضی را 
بدشمنی امیر المومنین علی رضی اللّه عنه از بهر آنکه خو یشان ایشانرا کشته بود در 
جهاد با رسول علیه السلام و آنرا علت عدول از بیعت وی میسازند و بعضی را بخیانت 
نسبت میکنند یعنی بکتمان حق و بعضی را بضعف در اظهار حق یعنی دانستند که این 
بیعت باطل است و از ترس نگفتند و بعضی را بجهل که استحقاق علی را رضی الله 
عنه نشاناختند و با فضل و تقدم وی در جملۀ معانی استحقاق دیگریرا که شرائط 
امامت و معانی استحقاق در وی موجود نبود اختیار کردند جواب این سخنانرا بجملگی 
این حدیث بسنده است که (لن یجتمع امتى على الضلالة) دلیل واضح بر صحت این 
معنی اچک جق تمالی در فان در از مراف لی العموم بر جمهور صحابه نا 
گفت چنانکه (و السَابقونً الولو من لْمهاجرین یی و الاتصاروالذین یوم ا باخان رض 
له عنم و ضوع ...6 الایة. التوبة: ۰ [۱] وجنانکه مت سول ل اللو) صلی الله 
(۱) رو السابقون الاولون) و پیشی گیرند گان پیشینیان یعنی آنها که سبقت دارند بر عامة مومنان 
(من المهاجرین) از مهاجران یعنی از آنکه از مکه هجرت کرده بمدینه آمدند مراد اهل بدر اند یا 
آنها که قبل از هجرت اسلام آورده اند یا آنها که بدو قبله نماز گزارده اند یا اهل بیعت رضوان (و 
الانصار) و از انصار یعنی آنها که از سا کنان مدینه اند که اهل مکه را یاری دادند مراد اهل بيعت 
عقبة اولی اند یعنی سباق سبعه و اهل عقبُ ثانیه که هفتاد تن بودند یا آنها که بر دست مصعب بن 
عمر ایمان آوردند از بيعت عقب ثانیه روالذین اتبعوهم) و آنانکه متابعت کردند سابقان را (باحسان) 
بایمان و طاعت مراد سائر صحابه رضی الله عنهم اند از مهاجر و انصار رضی الله عنهم که پی 
روی سابقان گردند و گفته اند هر که متابعت ایشان کند تا قیامت از زمره متابعان است (رضی - 


- ۹7~ 
۳۹ زر بر روگ CE DP‏ وو و موز > ۱1 
عليه وآله وسلم (وَالدينَ مَعَهٌ اشدَاء على الکفار رحماء بيهم ...# الاية. الفتح: ۲۹) تا آخر 


= الله عنهم) خوشنود شد خدای از ایشان بقبولی طاعت ایشان سابق و لاحق درین رضا داخل اند (و 

رضوا عنه) و خوشنود شدند ایشان از خدای بآنچه یافتند از نعیم دینیه و دنیو يه وأعَدَلَهم) و آماده 
کرد خدای مر ایشانرا جات تَجُری) بوستانها که میرود ها النهارْ) زیر درختان آن جویها 
(خالدی فیها آبدا) جاو ید باشند دران همیشه تأکید خلود است (دذُِك افو الْیم) آن است 
فیروزی بزرگ و رسیدن بتمام مراد (تفسیر حسینی) 
(۱) (محمد رسول اللّه) محمد فرستادهٌ خدای تعالی است بحق (و الذین معه) و آنانکه با او یند از 
مومنان (اشدّاء على الکفار) سخت دل و غلیظ اند بر کفار (رحماء بینهم) مهر بان و مشفقان میان 
یکدیگر (رِهُ) میبینی تو ایشان را (رکُ) رکوع آرند گان (سجَا) سجود کنن دگان یعنی در اکثر 
اوقات مشغول اند بنماز در(موضح) آورده که این مناقب راجع بهمه صحابه است رضی الله عنهم اما 
درین الفاظ ایمانی است باختصاص هر یک از خواص اصحاب بمنقبتی خاص (والَذین مع مدح 
صدیق است رضی الله عنه که بقرب و معیت و رفاقت در دار و غار و اسفار مخصوص بوده (أَشْدَاءٌ 
لی الَفار) صفت فاروق است رضی الله عنه چه در نهایت شدت و غلظت بود با اهل شرک و 
نفاق همه علمارا اتفاق است که مب نعت ذی النورین است رضی الله عنه که رأفت و 
حیا و دلنوازی و وفای او مشهور است و معروف و نزد خالق و خلاثق بدان صفات و سمات موسوم 
و موصوف رُم رک مجْد) شرح حال مرتضی علی است کرم الله وجهه اکثر اوقات و اغلب 
آنات او بوظائف طاعات و عبادات میگذشت تا حدی که هر شب آو از هزار تکبیر احرام از خلوت 
او پاسماع خادمان عتبة عليه اش میرسید لتق میطلبند این بزرگان (قَضلا ال افزونی از 
خدای تعالی یعنی زیادتی ثواب میجویند (و رضوانا) و خوشنودی حضرت او میطلبند (سیماهُع) 
علامتهای ایشان (فی وُجُرههم) در رو یهای ایشان ظاهر بوده (من ار اسجُود) از اثر سجده کردن در 
(لباب) آورده که اثر نماز در جبین مبین ایشان لائح بوده چه روی نماز گزارنده در نظر اهل دل 
خورشید تابنده است که (من کثر صلوته باللیل حسن وجهه بالنهار) و در (نفحات) [مؤلف (نقحات الانس) فارسی 
عبد الرحمن جامی توفی سنة ۸٩۸‏ ه. [2۱4۹۳.] فی هرات] مذکور است که چون ارواح بب رکٹ قرب الهی 
صاف شد انوار معرفت بر اشباح ظاهر گردد 

لمت درو یش را گواه جه حاحت که عاشق است » رنگ رخش ز دور به بین و بدان که هست 

(ذلكٌ ) این وصف که مذ کور شد مئلمٌ) صفت ایشان است (فی التَورية) در کتاب موسی علیه 

السلام یعنی در توریت وصف ایشان مسطور است وله فی الاجیل) و صفت در انجیل یعنی - 

(۱-۱) مولف (موضح) اسمعیل الاصفهانی توفی سنة ۵۳0 ه. ۱۱۱7 م.] 


۱۹۷ ۰ 


سوره و چنانکه (لقراء الْمهاجرین این آخرجوا من دیارهم و آموالهخ... الآية. الحشر : 
۸ تا اینجا که رو الذین جاو من دهم ...۰ الآية. الحشر : ۱۰) [۱] و ازانچه 


بهمین نعت در کتاب عیسی عليه السلام مذ کور اند یا صفت ایشان در توریت و انجیل ( کزرع) 
مائند کشتی است که در اول ام یرون می آرد شاحک خودرا یعنی تيغ زند ویک شاخ 
بیرون آید (فارر) پس قوی گرداند آن یک شاخ را ال پس سطبر شود (فاستوی علی سوفد) 
پس بایستد بر ساقهای خود اول دانه بود پس گیاه ضعیف شود بآخر درختی گردد (مجبٌ ال 
بشکفت آرد مزارعانرا قوت و سطبری و راستی و خوبی او و این مثلی است و ممثل وی حضرت 
پیغمبر عليه السلام است و یاران وی اند رضی الله عنهم که باول دعوت اسلام ضعیف بود هر 
جند بر آمد قوت گرفت و راست بایستاد و سبب تعجب عالمیان شد حق.سبحانه این تمثیل فرمود 
(یْفیظ) تا خشم گیرند (بهم 4 اكمار ) بیاران پیغمبر عليه السلام کافران امام قشیری رحمه اللّه 
فرموده که رتور ان شات است رضی اه عنهم پس هر که بر ایشان خشم گیرد و ایشانرا 
دشمن دارد داخل کفار خواهد بود نعوذ ذ بالله منهما روعة الله لین امتو) وعده کرد خدای تعالی 
آنانرا که گرو يده اند رو عملوا اسَاعت) و کردند کردارهای پسندیده و ستوده (منهع) از ایشان 
یعنی همه ایشانرا وعده فرموده است (مْفرة) آمرزش گناهان (وَأَجُرا عَظِيمًا * الفتح: ۹ ) و مزدی 
بزرگ و در(تفسیرعجائب) آورده که مراد از عمل صالح اینجا دوستی صحابه است رضوان الله 
تعالی علیهم اجمعین (تفسیر حسینی) 

(۱) «للفقراء المهاجرین) و قسمت فی(غنیمت)برای یتیمان ومسکینان و ابنای سبیل است و درویشان 
هحرت کننده (الذین اخرجوا) آنانکه بیرون کرده شده اند (من دیارهم) از سرایهای ایشان که در 
مکه داشتند (و اموالهم) و دور افتادند از مالهای خود ( ی ) میطلبند (فضلا من ال بخشش و 
بخشایش از خداوند خود (و رضوانً) و خشنودی حضرت او یعنی هجرت ایشان برای تجارت و 
اغراض دنیوی نبوده بلکه طلب رحمت و رضای حق بود و بدوستی خدا و رسول ترک ديار و اموال 
خود نمودند (وینْضَوْ ال و یاری میکنند دین خدای تعالی را بنفس و مال خود (و رس و 
نصرت مینمایند پیغمبر اورا بیاری و هواداری (أوئل آن گروه مهاجران (هُمٌ اضف ) ایشانند 
راستان در دین اسلام هم بقول و هم بفعل (وَالیَ) و دیگر برای آنانکه رو الَار) جای گرفتند 


. در سرای هجرت رو الایمات) و در دار ایمان یعنی در مدینه و در تفسیر امام ابی بکر نقاش هست 


که ایمانل نام مدینه است و حضرت رسول عليه السلام اورا این نام نهاده پس معنی این باشد که 
اقامت نمودند در مدینه (مِنْ قبلهغ) پیش از هجرت مهاجران مراد انصارند که در دیار خود ایمان 
آوردند و بدو سال پیش از قدوم حضرت رسالت پناه عليه السلام مساجد ساختند (بْحبو) دوست = 


- ۱۹۸۰ 


= میدارند (مَنْ هار ) هر کرا هجرت کند له بسوی دیار ایشان و او را حای دهند و بمال خود 
مساعدت نمایند (و لا بُجدون) و نیابند (فی صذورهع) در دلهای خود (حَاجَةً) حسدی و حقدی و 
دغدغة را اوی از آنجه عطا داده شوند ایشان مراد آن است که حضرت پیغمبر علیه السلام 
انصار را طلبید و ذکر اعانت و امداد و احسان و اسعاد که نسبت با مهاجران کرده بودند فرمود 
پس گفت ای گروه انصار اگر میخواهید اموال بنی النضیر را میان همه شما تقسیم کنم و طائفة 
مهاجران بر قرار سابق در مساکن شما ساکن باشند و اگر خواهید اتن مال را حاصة بمهاجران 
دهیم و ایشان از منازل شما بیرون آمده بکفایت امور معیشتی خود مشغول شوند سعد بن‌ابی وقاص و 
سعد بن معاذ و سعد بن عبادة رضی الله عنهم که پیشولیان اهل مدینه پودند گفتند یا رسول اللّه 
خاطر ما آن میخواهد که اموال را بمهاجران قسمت فرمائی و ایشان همجنان در خانهای ما باشند 
که روشنائی و برکت در منازل ما از ایشان است حضرت پیغمبر علیه السلام ایشانرا دعا گفت و 
حق سبحانه در شان ایشان میفرماید که (وبوْیرو) و ایثار میکنند و تقدیم میفرمایند مهاجرانرا (علی 
آنفیهغ) بر نفسهای خو یش یعنی از خود باز میگیرند و بدیشان میدهند (وَ کات بهم) و اگر چه 
هست ایشانرا (خَصَاصة) حاجت بآنچه ایثار مینمایند در اسباب نزول از ابن عمر رضی الله عنه 
نقل کرده که سر بریانی برای یکی از درو یشان صحابه رضی اللّه عنه آوردند او اورا بدرو یشی 
دیگر که ازو محتاج تر بود فرستاد و او بر دیگر ایثار نموده همچنین نه تن از فقرا بر یکدیگر ایثار 
کردند و این آیت در شان آن درو یشان توانگردل نازل شد حکما برانند که ازان شش خحصلت که 
جود مشتمل است بر آن صفت ایثار اکمل و افضل است و ایثار آن است که کسی محتاج باشد 
بچیزی و دیگری مستحق آن بیند از خود باز گیرد و بوی بخشد رباعی: 


r1 ۳ ۰ ۰ ُ‌ 1‏ 2 
کریم کامل آنرا میشناسم اندرین دوران » که گرنانی رسد از آسیای چرخ گردانش 
۰ ۰ ع 
ز استغنای همت با وجود فقربی برگی » ز خود وا گیرد و سازد نثار ہی نوایانش 


(وَمَن بقَ) و هر که نگاهداشتده شود رشح تقسه) از بخل نفس او یعنی منم‌کند نفس را از حب مال 

و بغض انفاق (فَاوَیْك) پ سآن گروه (هم اوه ) ایشانند رستگاران یا فیروزی یافتگان به ثنای 
عاجل در دنیا و ثواب آجل در آخرت روالذین جَاو) و آنانکه آمدند و می آیند من بعدهمْ) پس 
مهاجران و انصار مراد تابعان صحابه رضی اللّهعنهم اند تا روز قیامت (یقولوت) میگو یند ربا اغفز 
لن) ای پرورد گار ما بیامرز مارا (وّلاخوانا) و مر پرادران مارا که در دين سبو بالایمان) 
آنانکه پیشی گرفتند برما بایمان ول تجْل) وك (فی لو در دلهای ما (غلاً) کین و حسدی و 
خیانتی نم برای آنانکه گرو ید اند پیش از ما پعنی اصحاب پیخمبر علیه السلام (َبّن 
آفرید گار ما «كَ روف بدرستیکه تو مھر بانی دعای ما مستجاب کن (رَحیمٌ * الحشر : ۱۰۰-۸ = 


-۱*۹٩- 


= بخشنده مارا برحمت خود در زمرة سابقان داخل گردان علما گفته اند هر کرا کینۂ یکی از صحابه 
رضی الله عنه در دل باشد از اهل این آیت نیست و ازین دعا محروم است صاحب انوار آورده که 
حق سبحانه مر مؤمنانرا بسه مرتبه فرود آورده مهاجر و انصار و تابعین که موصوف باشند بسادگی 
دل و پاکی طینت پس هر که بدین صفت نبود از اقسام مومنان خارج افتد (تفسیر حسینی ) 
حدیث و عن جابر بن سمرة صحابی است و پدر وی خواهر زادۂ سعد بن ابی وقاص است نقلست 
از وی که گفت که میگذشتند کودکان بر پیغمبر صلی الّه علیه و آله و سلم پس آنحضرت مسح 
کرد رخسارهای ایشانرا بعضی را یک رخساره و بعضی را هردو رخساره به جهت شفقت و رحمت 
و مسح کرد یک رخسائرۂ مرا پس بود آن رخسار بهتر و روشن تر از رخسارةٌ دیگر قال سمعت رسول 
الله صلی الله عليه و آله و سلم یقول (لا بزال الاسلام عزیزا الى اثنى عشر خلیفة) گفت شنیدم 
آنحضرت را که میگفت همیشه باشد اسلام گرامی و ارجمند تا دوازده خلیفه (کلهم من قریش) 
همة ایشان از قريش اند و فی رواية (لا يزال امرالناس ماضیا ما ولیهم اثنا عشر رجلا كلهم من قریش) 
همیشه باشد کار مردم گزرنده و بر نسق عدل و انتظام رونده مادام که والی شوند ایشانر! دوازده 
مرد که همه ایشان از قريش اند و فى رواية (لا يزال الدین قائما حتی تقوم الساعة) هميشه میباشد 
دين تا آنکه قائم شود قیامت ( او یکون علیهم انا عشر خليفة کلهم من قريش ) يا آنکه باشد بر 
ایشان دوازده خلیفه همه ایشان از قریش متفق علیه و در بعض طرق این حدیث آمده است که (و 
ابوبکر لا بلبث الا قلیلا) و ابوبکر درنگ نمیکند مگر اندک اشکال کرده اند رین حدیث که 
ظاهر از وی آنست که دوازده خلیفه بعد ازان حضرت باشند در پی یکدیگر متصل که مستقیم 
شود بدیشان امر دین و عزیز گردد بوجود ایشان اسلام و جاری گردد بعدالت ایشان احکام با آنکه 
شهادت نمیدهد بان آنچه واقع است در وجود زیراکه هستند در ایشان از امرای جور و فساد از بنی 
مروان که ممدوح نیست طریقۀ ایشان ومحمود نیست سیرت آنها و نیز در حدیث صحیح آمده که 
(الخلافة بعدی ثلئون سنة ثم یصیر ملکا عضوضا) و اتفاق کرده اند علما بر آنکه بعد از سی سال خلفا 
نیستند بلکه ملوک و امرا اند و احتلاف کرده اند در توحیه این اشکال بر اقوال اول آنکه مراد 
دوازده نفس است که قائم شدند بعد زان حضرت به سلطنت و امارت و انتظام پذیرفت بایشان 
ملک و سلطنت بی نزاع و اختلاف در ظاهر امور مسلمین و رعایا اگر چه بعضی از ایشان جابر و 
خارج از داثرة عدل و احسان بودند و واقع خد ال ر وتات وله ی شرت لباز 
مروان که دوازدهم است و اجتماع آوردند بر وی مردم وقتی که مرد عم وی هشام نزدیک به چهار 
سال بعد زان ایستادند بر وی و کشتند اورا پس منتشر شد فتن و متغیر گشت از آنروز احوال این 
چنین گفته است قاضی عیاض مالکی و استحسان کرده است شیخ ابن حجر عسقلانی و گفته = 
(۱-۱) ولید بن يزيد بن عبد الك خلیفه دوازدهم توفی سنة ۱۲ ۷٤٤1‏ م.] 


۲۰۰ 


-است که ظاهر ترین اقوال درین حدیث و راجح ترین توجیهات در وی این قول است و گفته که . 
مؤ ید این است آنچه در بعضی طرق صحیحه این حدیث واقع شده است که (کلهم یجتمع عليه امر 
الناس) و مراد باجتماع انقیاد و اطاعت و اتفاق است بر بیعت آنها اگر چه بکراهت هم باشد و 

حدیث وارد در مدح و ثنای ایشان نیست بدین و عدالت و حقانیت مگر ازین جهت که انتظام و 
اجتماع و اتحاد کلمه است و خلافتی که حکم کرده است حدیث بانتهای آن تا سی سال 
خلافت کبری است که خلافت نبوت است و این خلافت امارت است و مستمر و شائع است قول 
به تسمیۀ امرا بعد از حلفای راشدین خلفارا چنانچه خلفای عباسیه میگفتند اگر چه بمجاز است 
انتهی پوشیده نماند که این قول خالی نیست از عدم ملایمت بسیاق حدیث که فرموده است (لا 
بزال الاسلام عزیزا و لا بزال الدین قائما) اگر چه ملایم است بروایت دیگر که لا یزال امر الناس 
ماضیا و حدیث صریح است در مدح ایشان و صلاح دین و ظهور حق و قوت اسلام در زمان ایشان 
بعدالت ایشان و الله اعلم ثانی آنکه مراد خلفای عادل و امرای صالح اند که مستحق اسم خلافت 
اند بحقیقت و لیکن لازم نیست که بعد ازان حضرت در پی هم متصل باشند شاید که این عدد 
تمام شود تا زمانی اگر چه تا قریب قیام ساعت است باشد (تور پشتی) گفته که راه راست درین 
حدیث و هر جه درین معنی ورود یافته همین است ثالث آنکه مراد وحود ایشان است بعد از موت 
مهدی و این خبر است از مخبر صادق ازان حال و در حدیث دیگر آمده است که جون بمیرد مهدی 
مالک میشوند امر را پنج مرد از اولاد سبط اکبر یعنی امام حسن مجتبی پستر مالک میشوند پنج 
مرد از اولاد سبط اصغر یعنی امام حسین شهید پستر وصیت میکند آخر ایشان مردی را از اولاد 
حسن پستر مالک میشود بعد از وی ولد وی و تمام میگردد بآن عدد دوازده مرد هرکدام از ایشان 
امام عادل هادی مهدی است و این توجیهی موجه | کر حدیث وارد در وی صحیح باشد و 
روایت کرده شده است از ابن عباس در وصف مهدی که گفت گشاده میگرداند حق تعالی بوجود 
وی غم و اندوه و بر میگرداند بعدل وی هر جور و فساد بعد ازان والی امر مشود بعد از وی دوازده 
کس در صد و پنجاه سال پستر منتهی میشود زمانهٌ رابع آنکه مراد وجود این عدد است در عصر 
واحد که اتباع و اطاعت میکند هر یکی را طافة و موید اینست آنچه واقع شده است نزدیک 
است که باشند بعد از من خلفا و بسیار شوند و مقصود آنحضرت اخبار است باعاجب فتن که بعد 
از وی ظاهر خواهد شد تا آنکه در یک زمان دوازده خلیفه باشند و مراد آنست که امر دين منتظم 
خواهد بود و اسلام عزیز تا این زمان و درین زمان اختلال خواهد پذیرفت و در توجیهات سابق 
معنی آن میباشد که در زمان دولت این دوازده منتظم باشد و بعد از وی مخل این است آنجه ذ کر 
کرده اند شراح این حدیث و الله اعلم بمراد رسوله (مشكوة شریف باب مناقب قریش) 


- ۲۰۱ - 


ت حدیث: عن ابی سعید الخدری رضی الله عنه قال قال النبی صلی الله عليه و آله و سلم (لا 
تسبوا اصحابی) گفت آن حضرت دشنام نه کنید یاران مرا (فلوان احد کم انفق مثل احد ذهبا) پس 
اک بات شود که یکی از شما خرج کند در راه خدا مانن دکوه احد (ما بلغ مد احدهم) نمیرسد ثواب 
آن ثواب را پیمانه یکی ازایشان را مد بضم میم و تشدید دال پیمانه و آن رطل و ثلث رطل است 
(ولا نصیفه) و نه ثواب نیم پیمانه یکی از ایشان را و ازینجاست که فضیلت صحابه را به معنی 
کثرت ثواب داشته اند متفق عليه (مشکوة شریفه) 

حدیث: و عن عمران بن حصین صحابی مشهور جمله از احوال وی در مواضع متعدده مذ کور 
شد و عن قریب در فصل ثانی از باب مناقب قریش نیز مذ کور شد قال قال رسول الله صلی الله 
علیه وآله وسلم (خیر امتی قرنی) بهترین امت من اصحاب منند (ثم الذین بلونهم) بعد از ایشان بهترین 
امت آن کسانی اند که متصل اند بایشان که تابعین باشند (ثم الذین بلونهم) که تبع تابعین اند 
بدانکه قرن حماعة از اهل زمان که متقارب و متقارن باشند در امری از امور و اصح این است که 
مضبوط و معتبر دران عددی معین از زمان نیست زیرا که قرن آن حضرت که صحابه اند تا صد و ده 
سال باقی بودند و قرن تابعین از سنه مائة تا هفتاد سال باقی بودند و قرن اتباع تابعین ازانجا تا صد 
و دو و بیست و شصت سال و درین وقت ظاهر شد بدعتها و پیدا شد اشیای غریب و بر داشتند 
فلاسفه سرهای خود را و کشادند معتزله ز بانهارا و ممتحن گشتند اهل علم بقول خلق قرآن و متغیر 
شد احوال و فاحش گشت اختلافات و نقصان پذیرفت احکام سنت روز بروز و ظاهر شد مصداق 
قول مخبر صادق (مشکوة شریف) 

حدیث: عن ابن عمر قال قال رسول اه صلی الله عليه و آله و سلم (اذا رایتم الذین یسبون 
اصحابی فقولوا لعنة الله على شرکم) وقتیکه به بینید آنکسانی را که دشنام میکنند اصحاب مرا پس 
بگوئید لعنت خدا و دوری از رحمت او باد برین فعل بد شما و درین حدیث اشارتست بانکه اگر 
لعنت بر فعل کنند نه بر ذات نزدیک باحتیاط باشد رواه الترمذی (مشکوة شریف) 

حدیث: و عن عمر بن الخطاب رضی الله عنه قال سمعت رسول الله صلی اه عليه و آله و 
سلم یقول گفت عمر رضی الله عنه شنیدم آنحضرت را که میگفت (سألت ربی عن اختلاف 
اصحابی من بعدی) پرسیدم پرورد گار ودرا از حال اصحاب من بعد از من (فاوحی الی) پس وحی 
فرستاد بسوی من (يا محمد ان اصحايك عندی بمنزلة النجوم فى السماء) ای محمد اصحاب تو نزد 
من بجای ستارگان اند در آسمان (بعضها اقوی من بعض) بعضی ازان مبتارگان قو یتر و روشن تر اند 
از بعضی رو لکل نور) و هر یکی را نوری است (فمن اخذ بشی مما هم علیه من اختلافهم) پس 
کسی که گرفت به جیزی یعنی بعلمی و عملی از آنجه ایشان بر آن چیزند از اختلاف ایشان در- 


f 


۲ ۲ 


بصحابه رضوان الله علیهم نسبت میکنند در حدیث بیعت ابوبکر رضی اللّه عنه و تعلیل 
تئدیم وی هیچ قسمی نیست که نه موحب مذمت است و هر کس که ستودهٌ خدای 
باشد هرگ مذموم نباشد و قومیکه حق تعالی بعدالت ایشان گواهی داده باشد قول 
ایشان در همه حال در جمله وقائع مسموع و مقبول باشد و اگر کسی دریکی از ایشان 
که در عموم این خطاب داخل باشند طعن کند فاسق باشد فکیف در حمله و اما در 
تعلیل ایشان بعداوت قوم بنی هاشم از زمان جاهلیت و با امیر الموّمنین علی رضی الله 
عنه از بهر آنکه خو یشان ایشان را کشته بود بحقیقت زندقتی است خفی نسبت با عوام و 
زندقتی است جلی نسبت با علی چون صحابه را بدین مثابه داند که از بهر عصبیت 
جاهلی یا از بهر آنکه مومنی کافریرا از خو یشان ایشان کشته باشد ایشان و يرا دشمن 
دارند و بعد از اسلام از وی انتقام کشند تا حدیکه دران نصرت باطل شود و مخالفت 
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و تضییع امانت و توهین دین پس در ایمان ایشان 
aS DS‏ 
و اله و سلم نیز دشمن داشته باشند و بر علما پوشیده نیست که قصد این مدعی درین 
سخن نسبت نفاق است بد ایشان در زمان رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم و نسبت 
کفر بعد از وی (فلا جزاهم الله عن الاسلام و اهله خیرا) و این تهمت جگونه بر قومی 
توان نهاد که به نفس و مال در راه حق کوشش کردند و ار غایت دوستی خدای تعالی و 
رسول او با عشيرة و قارب خود دشمنی کردند و اهل و مال و وطن گذاشتند و با تنهای 
برهنه و شکمهائی گرسنه با رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بمشاهدهٌ حروب 
(اختلاف امتی رحمة) قال گفت عمر بن الخطاب و قال رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم 
(اصحابی کالنجوم فبایهم اقتدیتم اهتدیتم) اصحاب من بمنزلة ستارگان اند که بآنها راه یافت 
میشود پس بهر کدام ایشان که اقتدا کنید و پیروی نمائید راه راست می یابید (مشکوة شریف) 

حدیت: عن عبد الرحمن بن عوف رضی الله عنه ان النبی صلی الله عليه و آله و سلم قال 
(ابوبکر فى الجنة و عمر فى الجنة و عثمان فى الجنة و على فى الجنة و طلحة فى الجنة والزبير فى 
الجنة و عبد الرحمن بن عوق فى الجنة و سعد بن ابی وقاص فى الجنة و سعید بن زید فى الجنة و ابو 
عبيدة بن الجراح فى الجنة) رواه الترمذی و رواه ابن ماحة عن سعید بن زید (مشکوة شریف) 


۰۳۰ 


حاضر شدند و بشمشیر دمار از قوم خود بر آوردند کجا امکان دارد که قومی جنین که 
حق را بر همه گزیدند از پی عصبیت و حمیت جاهلیت دوستان خدا را دشمن دارند و 
حق را و اهل حق را مخذول کنند و از علما و نجبا و خداوندان حل و عقد که درین 
بیعت حاضر بودند یکی ابوعبیدۀ جراح بود که رسول عليه السلام وی را امین امت خواند 
و وی در روز بدر پدر خودرا بکشت و سر وی نزد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم 
آورد و گفت با رسول الله هذا رأس الشیخ الکافر تواند بود که کسی که در راه دین با 
ی 3 با دیگری بباطل درسازد یا کتمان حق کند در موضعیکه دران 
هلاک امتی باشد و اگر نسبت عداوت بنی هاشم یا علی به بعضی از مهاجران کنند 
در حق انصار چه گویند که نه با بنی هاشم هرگز عداوتی داشتند و نه با علی بلکه با 
بنی عبد المطلب خویشی داشتند و از مهاجر هیچ ترسی نداشتند بلکه در مدینه غلبه 
ایشانرا بود و در اول بیعت منازعت کردند و گفتند امیری از ما و یکی ازشما (منا امیرو 
منکم اهیر) و موجب این سخن آن بود که ایشان قیاس خلافت بر ریاست قوم و سیادت 
قبیله کردند چه عرب را رسم بودی که حاکم و سید هر قبیله از نفس آن قبیله باشد پس 
عمر رضی الله عنه بحجت ایشانرا ملزم کرد و گفت پیغمبر صلی الله عليه و آله و سلم 
در ایام مرض ابو بکر را فرمود که در نماز پیشوا باشد و نماز ستون دین و معظم ترین امور 
دین است و پیغمبر صلی اللّه عليه و آله و سلم دران و يرا بجای خود داشت و فرا پیش 
داشت پیغمبر را عليه السلام کسی باز پس نتواند داشت و چون رسول علیه السلام از 
مهاحر بود خليفة وی نیز از ایشان توان بود و خیار مهاجر اینست که رسول اللّه صلی الله 
عليه و آله و سلم در نماز و يرا تقدیم فرمود و ایشان (انصار ) همه بعد از منازعت 
مطاوعت (فرمانبرداری) و متابعت نمودند و اگر درین قضیه حیفی (جور و ستم کردن) 
بودی ایشان بدان RR‏ این موانع که روافض دعوی میکنند نسبت بانصار 
هیچ نبود و دلیل بر صحت این معنی نصرت انصار است امیر الموّمنین على را رضی الله 
عنه در زمان خلافت و اعتزال ایشان بجملگی از معاو یه و آنچه (رافضیان) دعوی 
کردند که (انصار و مهاجرین) در نساختند و از ترس نگفتند هم بدین دلائل که یاد 


کردیم منفی است و از بهر جه میترسیدند حون ابو بکر خود پیری ضعیف بود و قبیلةٌ وی 


۲ 


در مدینه شوکتی نداشتند و بنی هاشم از بنی تمیم مستولی تر بودند و نیز درو یش بودند 
و بجای آن نبود که کسی را طمع در مال وی باشد و چون توان گفت بهترین قرنی از 
بهترین امتها یک تن نبود که در چنان مقام کلم حق را ظاهر کند و حق تعالی بر 
ایشان چندین ثنا گفته و اما آنجه گویند که استحقاق علی را بود رضی اللّه عنه و دران 
وقت شرائط امامت در غیر وی موحود نبود حواب این سخن در استدلال باجماع امت 
مندرج است چه اجماع ایشان نتواند بود الا بعد از امعان نظر در شرائط امامت و معرفت 
وجوه استحقاق و احتهاد در اخبار از بهر مصلحت دین و مصلحت حمهور است و اگر 
کسی غیر این معنی در حق ایشان تصور کند نسبت جهل و ضلالت و خیانت بدیشان 
کرده باشد و ضال و جاهل و خائن وی بود که بر گزید گان خدای را از بهر نصرت دین 
و صحبت پیغمبر خود بچندین خصال بد موسوم داند و اگر سند ایشان درین اختیار هم 
این حدیث بودی که در مرض گفت (مروا ابابکر فلیصل بالناس) بسنده بودی چه تقدیم 
رسول الله صلی الله عليه و له و سلم و یرا در امامت بر دیگر صحابه نتواند بود الا بعد از 
تقدیم وی در علم و دیانت و دیگر خصال خير که موجب تقدیم است در نماز بحکم 
شرع چه روا نباشد که رسول علیه السلام امت را جیزی فرماید بطریق ندب و استحباب 
و خود حلاف آن کند و ازینجا لازم می آید که ابوبکر رضی اللّه عنه درعلم و صلاح و 
عدالت و ورع کامل تر از حمله صحابه بود و صحابه دران احتهاد مصیب بودند بهترین 
همه را اختیار کردند و آنجه موجب تقدم باشد در فضیلت در وی موجود بود چه بعد از 
علم و عدالت و ورع و دیگر خصال خير که در پیش نمازی بدانها معتبر است دیگر 
موجبات تفضیل در مراتب صحابه هم مقدم بود چه از موجبات تفضیل قدامت اسلام 
است و هیچ خلافی میان فضلا نقل نیست که اسلام علی و وی (ابوبکر ) و زید حارثه 
و خدیجه رضی الله عنهم اول همه بود پس در تقدم هر یک ازین جهار حدیث آمده 
است و اسناد حدیث اسلام ابوبکر درست تر از دیگر اسانید است و اگر گویند؛ گو ید 
که درست شد که اول کرة که جبرئیل عليه السلام (اقرأ) به پیغمبر آورد وی نخست با 
حدیجه گفت و در جواب خدیجه ظاهر است که تصدیق کرده است گوئیم این معنی در 
حدیث روشن نیست اما احتمال دارد و آنجه کف کو کا ا تخود اریز 


۳۹ 


آن گفتیم که وی نگفته که من فرستادة دایم بلکه حالیکه دیده ید حکایت کرد و 

خدیحه رضی الله عنها و یرا دلگرمی داد و خود هنوز بدعوت مأمور نبود شاید که چون 
بدعوت مأمور شد اول بابوبکر گفت و وی اجابت کرد و اگر نیز کسی را ازیشان بر 
وی تقدم بوده باشد باسلام فضیلت درین باب هم دارد زیراکه خدیجه زنی بود نه دفع 
اذی از پیغمبر توانستی کردن و نه در باب دعوت رسول عليه السلام یاری دادن و علی 
رضی اللّه عنه درین وقت طفل بود و زید حارثه رضی الله عنهما از حمله موالی بود و 
موالی را در عقد نیاوردندی و در باب تبلیغ دعوت و نشر ملت از هیچ یک ازیشان 
اعانتی حاصل نبود و نفع اسلام ایشان بخاصه نفس ایشان باز میگردد و نفع اسلام 
ابوبکر رضی الله عنه هم بوی باز میگردد و هم بدین اسلام چه اول کسی که با رسول 
الله صلی الله علیه و آله و سلم در دعوت حق معاون شد وی بود سیزده سال بمکه داعية 
پیغمبر بود در هر موسمی پیغمبر علیه السلام قبائل عرب را یگان یگان تفقد کردی تا 
سخن خدا بدیشان رساند و ابوبکر رضی الله عنه از پی وی بودی مردم را بدین دعوت 
کردی و اسلام را از بهر ایشان وصف کردی پس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم 
سخن گفتی و جندان بدست ابوبکر مسلمان شدند که شمار نتواند کرد و از کبار 
صحابه بدست وی مسلمان شده اند عثمانست و طلحه و ز پیر و سعد و سعید و خباب بن 
ارت و غیر ایشان و مال خود بر رسول خرج کرد و بر مستضعفان از مؤمنان که سه سال 
در شعب ابو طالب محصور بودند و ازینجا بود که رسول عليه السلام فرمود که (ما نفعنی 
مال کما نفعنی مال ابی بکر) و گفت (انه لم یکن احد امن على من صحبته و ذات يده 
من ابی بکر بن ابی قحافه) و هفت کس را از معذبان بمال خود بخرید و خود را مدت 
ظهور نبوت اسلام بمکه ساخته بود و از بهر خدا و رسول بسیار رنج بوی رسیده و 
درین کار هیچ کس آن مشقت مشقت نکشید که وی کشید و از موحبات تفضیل سبقت در 
هجرت است و معلوم است که وی در هجرت قرین پیغمبر بود صلی اللّه علیه و آله و 
سلم و درغار رفیق وی و از موجبات تفضیل شهود غزای بدر و حضور بیعت رضوان است 
و وی در هردو جا حاضر بود بلکه پیغمبر عليه السلام به هیچ غزا نرفت که نه ابو بکر 
رضی الله عنه بوی همراه بود و از مشاهدۀ رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلم هیچ از 


- ۲° - 


وی فوت نشد و از موجبات تفضیل ثبت است با پیغمبر در مواطن قتال و درست است 
که در احد و حنین که اکثر صحابه منهزم شدند و اندک با رسول علیه السلام قرار 
گرفتند وی ازانها بود که با رسول علیه السلام قرار گرفته بودند و معظمترین بابی از 
موجبات تفضیل قصاص تحریص است با رسول و اقبال رسول الله صلی الله عليه و آله و 
سلم و ثنای وی بر وی درینباب هیچکس بمثابۀ ابوبکر رضی الله عنه نبود و ازینجمله 
آن بود که هرگاه که باصحاب مشورت کردی ابوبکر را خواندی و اول با وی مشورت 
کردی دیگر آنکه چون نماز گردندی ابوبکر پس پشت رسول الله صلی الله علیه و آله و 
سلم بایستادی و هیچکس غير ابوبکر رضی الله عنه دزین موقف نایستادی و چون 
رسول بنشستی ابوبکر رضی اللّه عنه بر دست راست وی بنشستی و چون جائی باز 
ایستادی صحابه از وی اند ک بیکسو رفتندی و ابوبکر رضی الله عنه با وی بایستادی و 
اگر کسی گوید که در حدیث درست است که رسول الله نشسته بود و غلامی بر دست 
راست وی بود و ابوبکر رضی الله عنه بر دست چپ وی و این حدیث مخالف این 
صفت است که شما یاد کردید جواب آنست که این جوان درین مجلس دخیلی بوده 
است و از قلت معرفت بشرائط تعظیم و مواجب ادب این جرأت نمود و اگریکی بودی 
از خداوندان علم و دانش و نظر و ارباب ادب اگر نیز بدان موضع بنشستی جون ابوبکر 
را بدیدی حای خود بوی ایثار کردی دیگر آنکه حون پیغمبر دعا کردی ابوبکر آمین 
گفتی و چون حربی حاضر شدی پیغمبر صحابه را فرا پیش داشتی و خود و ابوبکر از 
پس پشت ایشان بودندی و روز بدر پیغمبر را صلی الله علیه و آله و سلم عریشی ساخته 
بودند و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در سایۀ آن نشسته بود و ابوبکر را رضی الله 
عنه با خود در عریش نشانده بود و ارتفاع مراتب وی در پیش رسول اللّه چنان بود که 
مردم در حاجتی که به پیغمبر داشتندی و یرا شفیع ساختندی و صحابه چون فضائل 
و يرا دانستندی و دیدندی که رسول علیه السلام و يرا در نماز بجای خود باز داشت و در 
بیماری چون خطبه کرد و گفت که درها که در مسجد است از من بگیرید الا در 
ابوبکر (سددوا عنی کل خوخة غير خوخة ابی بکر ) و گفت (لو کنت متخذا خلیلا 
لاتخذت ابا بکر خلیلا) و گفت یی ال و المؤمنون الا ابابکر) و غیر این از نصهای 


۲۰۷۰ 


حفی صواب نشناختند الا بیعت بر وی و تقدیم وی بر جمله صحابه بعد از وفات رسول 
الله جنانکه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و يرا تقدیم کرده بود بر جمله در حيوة 
خود و از جملة اصحاب بیعت یکی امیر المومنین علی بود و آن طاثفه که میگویند که 
استحقاق و يرا بود و دعوی میکنند که علی دربیعت کاره بود و آنچه ظاهر کرد خلاف 
باطن بود جواب آنست که چون وی بظاهر متابعت و مطاوعت نمود حکم ظاهر را باشد 
و حجت بر مخالف این مذهب قائم شود و هیچ قومی بی سروسامان تر ازین طاثفه نبود 
که امام خود را بچنین وصمتی از کتمان حق و سستی رأی و ضعف و وهن در قوت 
منسوب کنند و بیست و پنج سال و يرا هم برین قاعده مستمر شناسند که بظاهر متابعت 
داشت و بباطن بر خلاف آن میبود و این طریق چگونه روا باشد و وی را سبی از قوم 
مسیلمةٌ بنی .حنیفه مادر محمد حنیفه برسید بامر ابوبکر و وی آن کنيزک را استیلاد 
کرد و محمد حنیفه از وی بیاورد و اگر خلافت ابوبکر نزد وی نه بحق بودی این چیز 
روا نداشتی و اگر وی خلافت حق خود میشناختی موجب کتمان چه بود و چون 
شوکت معاو یه در وقت اجتماع اهل شام بر وی افزون از شوکت ابوبکر بود اگر آنر 
حق نداشتی جرا با وی مقاومت نکرد چنانکه با معاو یه کرد و از احادیث که از رسول 
الله صلی الله عليه و آله و سلم درست شده است در فضیلت امیر المؤمنین علی و ایشان 
آنرا بر حلافت حمل میکند یکی اینست (اما ترضی ان تکون انت منی بمنزلة هارون من 
موسی) میگو یند که درین حدیث تنصیص است بر خلافت علی زیر که گفت توراضی 
نیستی که از من بمنزلت هارون باشی از موسی و هارون خلیفۀ موسی بود و تا هارون 
زنده بود موسی را دیگر خلیفه نبود جواب آنست که این حدیث حدیثی درست است و 
دران فضیلت علی است و ثنا بر وی اما استدلال بر آن در خلافت علی وجهی ندارد و 
حمل این حدیث بر امامت بعد از رسول ما جاهلی کند که بر علم حدیث و صفت آن 
حال وقوفی ندارد و ما معاندی که از طریق عناد سخن گوید چه اگر از حقيقت حال 
آگاه باشد عناد نکند وجه آن سخن روشن است رسول اللّه صلی اه علیه و آله و سلم 
. چون بغزای تبوک میرفت کسی را در تخلف رخصت نداد و علی را رضی الله عنه 
فرمود تا بمدینه ایستد از بهر محافظت زنان رسول و دیگر زنان اهل بیت و از بهر قیام 


- ۲۱۸۰ 


بمصالح ایشان منافقان در وی افتادند و گفتند ابن عم خود را متهم داشته ات ان 
خودش بیرون نبرد علی رضی الله عنه این سخن را باز شنید نزد رسول آمد و گریست و 
گفت یا رسول الله مرا با زنان و کودکان میگذاری پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم 
گفت (اما ترضی ان تکون منی بمزلة هارون من موسی) یعنی چون موسی از بهر میقات از 
ميان قوم بیرون آمد هارون را بجای خود باز داشت و روا نباشد که مراد ازین خلافت 
باشد بعد از وفات رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم زیرا که هارون پیش از موسی 
وفات کرد و تشبیه کردن چیزی که پیش از مرگ بود بچیزی که نباشد الا بعد از مرگ 
مستفیم نیاید و نیز هارون در زمان موسی علیه السلام پیغمبر بود و نتوان گفت که امیر 
المؤمنین علی در زمان پیغمبر امام بود و اگر مراد خلافت بعد از مرگ بودی گفتی 
(انت منی بمنزلة بوشع من موسی) زیراکه خليفة موسی بعد از مرگ یوش بود و از جمله 
آنچه بدان استدلال میکنند در خلافت علی بعد از رسول این حدیث است که (من کنت 
مولاه فعلی مولاه ) میگو یند این خلت :دیل اب بر انکه و آولتر مرد مانت 
بخلافت جواب آنست که این تأو یل مستقیم نیست زیراکه بقاء تعقیب ولایت علی را 
بر ولایت خود عطف کرد و با فاء تعقیب تراخی نتواند بود یعنی بايد که چون ولایت 
پیغمبر بر کسی ثابت شد ولایت علی بر عقب آن ثابت شود و ازینجا لازم آمد که 
ولایت علی در زمان رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم قائم بوده باشد و آن روا نباشد 
که وی با رسول الله صلی اللّه عليه و آله و سلم در حکم ولایت مشارک باشد و چون 
بمقتضای این صفت در حيوة رسول الّه صلی اللّه علیه و آله و سلم در حکم این تأو بل 
ثابت نشود بدانچه بعد از مرگ است درین حدیث شمارا متمسک نشود پس مراد ازین 
موالات موالات دين است و مفهوم حدیث آنست که هر که من دوست و یار و یم على 
دوست و یار وی است يا آنکه هر کسکه دوست و یاور من است علی دوست و یاور 
ویست یا آنکه شافعی عليه الرحمة گفت که مراد ازین حدیث موالات اسلام است و 
بعضی از علما چنین نقل کرده اند که اسامه بن زید علی را گفت تومولای من نیستی 
مولای من پیغمبر است صلی الله عليه و آله و سلم رسول الله از بهر زجر وی گفت (من 
کنت مولاه فعلی مولاه) و گفته اند این سخن با زید گفت چون از بهر دختر حمزه با 


- ۲۰۹ 


علی منازعت میکرد و بما رسیده است که مردی حسن بن الحسین را گفت نه پیغمبر . 
گفته است (من کنت مولاه فعلی مولاه) گفت بلی پس سوگند یاد کرد که اگر پیغمبر 
ترا مراد ازین سلطنت و امارت بودی از بهر امت روشن کردی چه مسلمانانرا هیچ نیکو 
خواهی چون پیغمبر صلی الله عليه و آله و سلم نبود و الله که اگر خدای و رسول علی 
را از بهر این کار اختیار کردندی پس علی ترک آن کردی بی آنکه چندان جهد کردی 
که عذر خود نزد مسلمانان ظاهر کردی هیچ خطائی بزرگتر از خطای وی نبودی و درین 
سخن از دو طریق این مردم را بحجت ملزم کرده است و بر مقتضای این مقدمات حمل 
این حدیث و آنچه ازین باب است بر تعظیم علی باید کرد در امر دين و علوی رتبة وی 
در خدمت پیغمبر صلی الله عليه و آله و سلم نه بر خلافت چه استدلال از طریق 
احتمال کردن با وجود اجماع امت اثری ندارد فکیف که دران آزار بود بقومیکه خدا و 
رسول وی بر ایشان ثنا گفتند و از احادیث معتبر که این طائفه بدان متمسک میسازند 
مشهور و معتبر این دو حدیث است که وجه آن یاد کردیم و آنچه غیر ازین است اما 
ضعیف است که حجت را نشاید و ما موضوع که تلفظ بدان روا نباشد فکیف استدلال 
و بیشتر آن قوم بی دینیان از سبّابیان و اهل رجعت و نظیر ایشان وضع کرده اند تا 
مسلمانان را در دين خود در فتنه افکنند و از حملةٌ ایشان سعد و عبید است و مطر 
اسکاف و سالم بن حفیصه و بسیار ازان احادیث را بر عمار و سلمان رضی الله عنهما 
وضع کرده اند و ظاهر است که عمار از قبیل عمر رضی الله عنه بر کوفه امیر بود و سلمه 
پر مدائن تا آنگه که بمرد در مدائن و هر که خلافت ابوبکر را رضی اللّه عنه غصب 
داند عمل عمرنکند چه حکم هریک حکم آن دیگر است و این مسئله بحمد الله ازان 
روشن تر است که آنرا بزیادتی بیان حاجت افتد و ما درین فصل از طریق ایجاز تجاوز 
کردیم از خرقت بر دین و ملت و شفقت بر ضعفای امت چه طریق این مبتدعان دعوت 
است جاهل ترین کسی از ایشان در بند آن باشد که چگونه جمعی را با خود دارد و 
بسیار دیدیم که یکی از ایشان خلقی را از عوام سرگردان کرد و عوام مسلمانان نمیدانند 
که این سخن از کجا خاسته و سر بکجا میکشد و زنادقه میخواستند که وهنی در 
شریعت پیدا کنند و اساس آن بر قدح نهادند تا در حلافت ابوبکر سخن. گفتند چه آن 
۱٤‏ 


۲۱۶ 


مفضی میشود بطعن در حمله صحابه و طعن در ایشان مفضی میشود بطعن در دين 
زیرا که قرآن و حدیث و احکامیکه ازان مستفاد است از صحابه بما رسیده است و جون 
حال ایشان پر آن وجه اعتقاد کنند که آن مبتدعان میگو یند بر نقل ایشان هیچ اعتماد 
نباشد پس شریعت ثابت نشود نعوذ باللّه من الضلال اکنون بباید دانستن که محافظت 
درین مسئله که مصداق اهل سنت و حماعت است محافظت است بر حمله ابواب 


شریعت و تهاون بدان اضاعت حمله شریعت و الله ناصر حزبه و ولی دینه. 


فصل چهارم در مراب صحابه رضی الله عنهم و توقیر ایشان و وقوف بر 
ابواب فضیلت از طریق وحی تواند بودن پس از طریق اعتبار بر احوال و اعمال شخصی 
در کار دین موازنة آن بمیزان شرع:و چون حق تعالی بریاران رسول الله صلی الله عليه و 
آله و سلم در قرآن چندینجا ثنا گفت افزون ازانکه بر دیگر از اهل ایمان گفت و پیغمبر 
عليه السلام خبر داد که (خیر القرون قرنی) (بهترین زمانها زمان من است) معلوم شد که 
صحابه فاضل‌ترین جمله امت اند و چون بنی آدم در موحبات فضیلت بر طبقات 
متفاوت باشند ضرورة دانسته شد که صحابه را بر یک دیگر تفاضل هنت وا گر در 
بعضی اسباب فضیلت متقارب باشند در بعضی بر تفاوت اند و جون دانسته شد که 
درین قرن که خير القرون است اعتبار در ابواب فضیلت بسوابق صحبت و فضائل دینی 
بود نه بتقدم در امور دنیاوی و تفرد بمراسم سیادت دانسته شد که هر که درین قرن بر 
سر آید و بتقدم وی اتفاق نموده شد وی فاضل تر همه باشد و بحکم این مقدمات ابوبکر 
رضی الله عنه فاضل تر همه بود و بعد از وی عمر رضی اللّه عنه بحضور کبار صحابه در 
جواب آن گوینده که گفت که خدایرا چه جواب میدهی که عمر را برما خلیفه کنی و 
وی مرد درشت خوی است (ابوبکر) گفت گویم بهترین اهل ترا بر ایشان خلیفه کردم و 
هیجکس از صحابه انکار این نکرد و این معنی خود از احادیث رسول دانسته میشود و 
ازانحمله حدیث حذیفه است رضی الله عنه از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که 
وی گفت (اقتدوا بالذین من بعدی ابی بکر و عمر) و در تخصیص ایشان باقتدا کرامتی 
است عظیم که هیچ صحابی درین باب با ایشان مشارک نیست و قول و فعل ایشان 


-۳۷۱۱ 


بحکم این حدیث حجت و دلیل واضح است بر صحت خلافت ایشان و عبد الله مسعود 
رضی الله عنه مثل این حدیث از رسول الله صلی له علیه و آله و سلم نقل کرده (هذان 
سیدا کهول اهل الجنة من الاولین والآخرین) [۱] و در روایت دیگر (ابوبکر و عمر سیدا 
کهول اهل الجنة) الحدیث دیگر حدیث عبد الله عمر رضی ال عنهما که رسول الله 
صلی الله عليه و آله و سلم فرمود (انا اول من تنشق عنه الارض ثم ابوبکر ثم عمر) [۲] 
دیگر حدیث ابوهریره رضی الله عنه ان زسول اللّه صلی الله عليه و آله و سلم قال (آمنت 
انا و ابوبکر و عمر) [۳] و اخوات این احادیث بسیار است و عجب آنست که بنادر 
حدیث یافته میشود که رسول عليه السلام ميان دو کس از صحابه در بابی از ابواب 
فضیلت جمع کرده باشد و میان ابی بکر و عمر رضی الله عنهما در بسیاری ازین باب 
جمع کرده است اشارتست باختصاص با رسول عليه السلام اختصاصی که دیگریرا 
دران با ایشان مشارکتی نباشد و توافق سن ایشان با سن رسول عليه الصلوة و السلام 
چون از دنیا بیرون رفتند و دفن ایشان با رسول اللّه عليه السلام در یک موضع مقرر این 
معنی است که یاد کرده شد و هیچکس از صحابه و علماء امت دران خلافی نکرده اند 
که ابوبکر و عمر بهترین این امت اند بعد از رسول علیه السلام و این خلاف از قبل 
رافضیان و زندیقان و نظیر ایشان یافت میشود و آنچه گذشت از ذکر اجماع برین معنی 
در جواب کفایت است و مع هذا ازمیان جمهور صحابه در معرض تفضیل علی را رضی 
الله عنه یاد کرده اند و از علی رضی الله عنه درست شده است برواية عمر ابن ابی 
سلفة که پسر خواندۀ پیغمبر بود و برواية محمد بن حنفیه که بهترین مردمان بعد از 
پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم ابوبکر بود و پس عمر رضی اه عنهما و قول وی بر 
ایشان حجت را بسنده است و بعد ازین دو کس اکثر اهل سنت و جماعت بلکه جمهور 
ایشان بر آنند که عثمان فاضل تر است و پس علی رضی الله عنهما و استدلال ایشان 
برین معنی از طریق اثبات خلافت است اسناد ایشان درین بنابر قرار است از تقدیم 
(۱) این هردو سردار پیران اهل جنت اند از اولین و آخرین 

(۲) من اول آنکه منشق شود از وی زمین پس ابوبکر پس عمر 

(۳) ایمان آوردم و ابوبکر و عمر 


7 
مفضول با وجود فاضل و اندکی از اهل سنت بر آنند که علی فاضل تر از عثمان بود و 
تیان پوت ی BAS E‏ ار ی 
کد که چک زوا باشد که این فول را یی از آهل سعت کیک کد و آبی سفن 
است بطعن در خلافت عثمان رضی الله عنه زیر که تقدیم مفضول با وجود فاضل از 
مذهب اهل سنت بیرون است جواب آنست که جون عمر را رضی اللّه عنه کارد زدند 
و پرا گفتند استخلف يا امير المؤمنين وی از تتصیص بر شخصی معین امتناع نمود و 
گفت گفت بزند گی عهد کردم بعد از مرگ نتوانم اما هیچکس را بخلافت ازین شش تن به 
نمیدانم که رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلم از دنیا بیرون رفت و ازیشان راضی بود 
و على و عثمان و طلحه و زبیر و سعد وقاص و عبد الرحمن بن عوف را رضی الله عنهم 
یاد کرد بعد از وی از روی نظر صحابه ازین شش کس که اهل شوری بودند تجاوز 
نکردند زیرا که از علیةٌ طبقات ایشان بودند و در استحقاق خلافت از همه تمامتر جهار 
ای وی رس ی ی و یف یت 
که استحقاق ایشانرا بی بیش است و عثمان و على حل و عقد آن کار بعبد الرحمن عوف 
حواله کردند و هر یک ازیشان عهد و میثاق دادند که آنجه عبد الرحمن کند راضی 
شوند و بهر کدام که بیعت کند آن دیگر متابعت وی کند و هر یک را ازیشان شرط 
کرد که اگر بیمت بر وی کند بکتاب خدا و سنت رسول حکم کند و مجهود خود در 
رعایت مصلحت امت مبذول دارد و متابعت سیرت شیخین کند پس اجتهاد وی مفضی 
شد به بیعت بر عثمان و خلافی نیست ميان علما که این دو دران وقت اولی‌ترین 
صحابه بودند در خلافت و چون علی رضی الله عنه در کار بیمت بصنع عبد الرحن رضا 
داد و وی از روی اجتهاد صلاح امت در بیعت عثمان دید بهر حال که بود منازعت بر 
حاست و شاید که در صحابه کسانی بوده باشند که در فضیلت رححان از طرف علی 
دانسته باشند اما چون دانستند که اجتهاد قومی دیگر خاصه عبد الرحمن عوف که حل 
و عقد این کار بوی مفوض شد بر خلاف احتهاد ایشان است بر آن اختیار اعتراض 
نکردند و در تفضیل سخن نگفتند چون دانستند که اعتراض در چنین موضع مظن 
اختلاف باشد و حای آنکه کلمه متفرق شود اگر نیز علی را فاضل تر دانستند بیعت 


(۱) سفیان ثوری توفی سنة ۱۱ ه. [۷۷۸ م.] فى البصرة 


-۳۱۳ - 


عثمان صواب دیدند و رفع خلاف را و اتفاق کلمه را و فرق ميان این صورت که در 
فضیلت اشتباهی بود تا بعضیرا از تفضیل یکی بر یکی ترددی بود و میاد این صورت 
که در تفضیل اشتباهی نبود ونه یک شخص معین درین محکم بود بلکه جمهور صحابه 
در این اختیار تصویب یکدیگر کردند ظاهر است پس بدین وجه که یاد کردیم از 
مذهب قائلان به تفضیل علی طعنی نه در خلافت عثمان لازم آمد و نه تخطیة اهل 
بت ون کرد زیراکه آنکس که اتفاق بر اختیار وی افتاد و همگنان بران راضی 
شدند رجحان در فضیلت از طرف عثمان دید و دیگرانرا متابمت وی لازم بود و الّه اعلم 
و بعد از خلفاء راشدین رضوان اللّه علیهم اجمعین از مهینان صحابه تمامه عشره اند که 
رسول الله صل الله عليه و آله و سلم بر ایشان گواهی داده است که اهل بهشت اند و 
از علیه طبقات صحابه اهل بدر اند و پس اصحاب بیعت الرضوان و عموم مهاجراد 
فاضل تر از عموم انصارند و از خداوندان سباقت در دین آنانند که جمع کردند ميان دو 
هجرت اول بحبش دوم بمدینه و از معتبران صحابه آنانند که با فضل شرف صحبت 
فضل علم دارند و در وقوف بر مراتب ایشان فوائد بسیار است خاصه خداوندان علم و 
بصیرت را مع هذا در طلب تفضیل بعضی بر بعضی و تعریف درجات و ترتیب طبقات 
ایشان عوام مؤمنانرا ضرورتی نیست بلکه محبت و احترام ایشان از بهر صحبت رسول 
الله صلی الله علیه و آله و سلم کفایت است وحاجت در تمییز مراتب ایشان نه چنانست 
که حاحت در مراتب خلفاء راشدین جه آن قسمی است که بسیار مصالح دینی بدین 
منوط است و از معظمات این مصالح دفع اباطیل فرق ضلالت است از روافض و 
خوارج وآنچه مهم دين عموم مسلمانان است آنست که بنظر تعظیم بدیشان نگرند و به 
هیچ حال ز بان طعن برایشان دراز نکتند که رسول الله صلی الله علیه وله وسلم امت 
را ازین فتنه تحذیر فرموده است وگفته از خدا بترسید در حق اصحاب من پس از من 
ایشانرا نشانه مکنید که بدان خدای که دارای جان محمد است که اگر یکی از شما 
مثل کوه احد زر خرج کند یعنی در راه خدا بیک مد طعام که یکی ازیشان خرج کرده 
باشد نرسد و نه به نیمۀ مد (اللّه اللّه فی اصحابی لا تتخذوهم بعدی غرضا فو الذی نفس 


- ۲۱ - 


محمد بيده و لو ان احد کم انفق مثل احد ذهبا ما ادرك مد احدهم ولا نصفه) [۱] و 
شیطان از طریق هوا و عصبیت مردم را تسویل کند که خصومت ایشان با بعضی از 
صحابه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از بهر دین است چه ایشان بعد از رسول 
سرت کرد دی وبا هکرس رما یک ده( ا ییا وی و 
این مسلمانکه بدین فتنها مبتلا گشته است اول بايد که بداند که ایشان آدمیان بوده اند 
نه ملائکه و نه انبیا که معصومند بلکه خطا بر ایشان روا بود اگر جه خدای تعالی 
ایشانرا بشرف صحبت پیغمبر صلی اللّه عليه و آله و سلم گرامی کرده بود بلی یکی 
ازیشان چون در گناهی فتادی بران مصر نشدی و زود با حق گردیدی و بداند که 
مذهب اهل حق آنست که بنده بگناه کافر نشود و دلیل آن بعد ازین گفته شود و جون 
کافر نباشد ضرورت موّمن باشد و سب فساق اهل ایمان روا نیست فکیف صحابه که 
حق تعالی بر عموم ایشان ثنا گفته است و رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بحفظ 
حرمت ایشا وصیت فرمود و از وقیعه در ایشان زجر بلیغ کرد و گفته که از اصحاب من 
چیزها پیدا شود که ذکر آن نیکو نباشد شما بدان ایشانرا ببدی یاد مکنید که حق تعالی 


(۱) حدیٹ: و عن عبد الله بن مُعفل بضم میم و فتح عین معجمه و تشدید فاء مفتوحه صحابی 
بود از اهل شجره قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم (اللّه الله فی اصحابی) بترسید 
خدارا بترسید خدارا در حق اصحاب من و یاد نه کنید ایشانرا جز به تعظیم و توقیر و ادا کنید حق 
صحبت ایشانرا با من (اللّه الله فی اصحابی الله الله فی اصحابی) سه بار مکرر فرمود برای تأ کید و 
مبالغه (لا تتخذوهم غرضا من بعدی) نگیرید و نسازید ایشان را مغل هدف بعد از من که نیندازید 
بحانب ایشان بزهای دشنام و عیوب (فمن احبهم فبحبی احبّهم) پس کسی که دوست میدارد 
ایشانرا پس بدوستی من دوست میدارد ایشانرا (و من ابخضهم فببخضی ابخضهم) و کسیکه دشمن 
میدارد ایشانرا پس بدشمنی من دشمن میدارد ایشانرا یعنی محبت ایشان مستلزم محبت منست و 
بغض ایشان سبب بغض من اعاذنا الله من ذلك و گفته اند که علامت صحت محبت و نشان 
دوستی آنست که از محبوب سرایت و تجاوز کند به متعلقان وی پس نشان محبت حق جلّ و علا 
محبت رسول است و نشان محبت رسول محبت آل و اصحاب وی و هکذا رومن اذاهم فقد اذانی) 
و کسیکه برنجاند ایشانرا پس به تحقیق رنجانید مرا (ومن اذانی فقد اذی اللّه) و کسیکه برنجاند 
مرا پس به تحقیق رنجانید خدارا (ومن اذی له فيوشك ان بأخذه) و کسیکه برنجاند خدارا پس 
نزدیک است که بگیرد و عذاب کند خدای تعالی اورا رواه الترمنی (مشکوة شریف) 


- ¥10 


ببرکت صحبت من آنهارا ازیشان عفو کند و درین باب احادیث بسیار است و تشدد 
علماء اسلام دربن باب از زجر از استباحت عرض موّمن و تحریص بر احترام صحابه از 
بهر آنست که هیجکس نیست درین طائفه که زبان در ایشان نهاده اند الا که نه 
حکمی از احکام شرع و سنتی از سنتهای مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم بنقل وی 
ا شد ام و طعن در ناقل مفضی میشود به طعن در نقل و اگر بمجرد آنکه از 
کسی گناهی صادر شود سب وی روا بودی سب مسلمانان مطلقا روا بودی زیراکه نادر 


تواند نود که کسی بگتاهی آلوده نباشد و حمهور طاعنان در صحابه کسانی اند که 


دعوی دوستی امیر المومنین علی میکنند و نشان صحت دعوی در محبت دینی آنست 
که اقتدا بوی کنند و در طریق مسلمانی مخالف وی نباشند و درست است که امیر 
المژمنین على رضی الله عنه گفت (اخواننا بغوا علینا) [۱] و ابن جرموز را که کشندۀ 
زبیر بود گفت که گواهی میدهم که از رسول الله صلی له عليه وآله و سلم شنیدم که 
گفت کشندهٌ ز بیر در آتش است و چون حرب روز جمل بآخر رسید امیر المؤمنین على 
در میان حای دو صف میگردید تا بنگرد که کشته شده است چون بطلحه رسید گفت 
چه دشوار است بر من ای ابا محمدکه ترا افتاده بر زمین میبینم (عَررُ على ابا محمد ان 
اراك متجدلا فى بطون الاودية تحت نجوم السماء اشکوا الى الّ) [۲] عجری و بحری 
این دو شخص از جمله آن بر گزید گانند که پیغمبر علیه السلام بر ایشان گواهی داد 
که از اهل بهشت اند و سخن امیر الممنین علی در حق ایشان آن بود که اميد میدارم 
که من و طلحه و زبیر ازانها باشیم که حق تعالی گفت (وَرغ م فی صُدورهیم ین غِلٍ 
واا عَلی سر تین * الحجر: ۶۷) [۳] و درست اس تکه وی کسی را از بهر مقاتله 
(۱) برادران ما ستم کردند بر ما (۲) دشوار نموده شد بر من ای ابا محمد که میبینم ترا بر زمین 
افتاده در بطن وادیها زیر آسمان شکوه بکنم بخدا 

(۳) (و نزعنا) و بیرون کنیم (ما فی صدورهم) آنچه در سینهای بهشتیان باشد (من غل) از کینه که 
در دنیا با هم داشته باشند از حضرت مرتضی علی رضی الله عنه منقول است که گفت امید 
میدارم که من و طلحه و ز بیر از ایشان باشیم و گویند صفت حسدرا از ایشان نزع کنند تا بدرجات 
و مراتب یکدیگر رشک نبرند (اخوانا) در آیند در بهشت در حالتیکه همچو برادران باشند مر 
یکدیگر را در مهربانی و دوستی (علی سرر ) برادران نشسته بر تختها از زر و مکلل بحواهرد 


- ۱ - 


با وی تکفیر نکرد و دلیل آنست که سب ایشان روا نداشت و قتال E‏ 
وچون بر یکی از ایشان دست یافت ووی سلاح بیفکند از وی باز گشت وکسی را از 
ایشان اسیر نکرد و از پی هزیمت ایشان نرفت و مقاتلان با وی جون درست شد که 
مسلمان بودند حال ایشان از سه قسم بیرون نبود ما مجتهدی بود که احتهاد کرد و 
صلاح مسلمانان در قتال پنداشت و وی در اجتهاد مخطی بود و اما مسلمانی بود که از 
سر عصبیت و لجاج بر امام بشمشیر برون آمد و بیعت آن نامناسب دانست و دوستی 
ریاست بر وی غلبه کرد و این خطور را مرتکب گشت و لمّا جاهلی بود که از بزرگواری 
على رضی الله عنه آ گاه نبود و ندانست بحقیقت که وی امام است و اطاعتی امام بر 
وی واخب است و چون گوئيم که صحابه در قتال علی از روی اجتهاد خطا کردند 
خصم را خود مجال طعن نباشد چه مجتهد بخطا مأخوذ نیست علمای اهل سنت 
مخطیان صحابه را در قتال امیر المومنین علی باسرهم ازین قسم شمرده اند و طلحه و 
ز بير و عائشه رضی الله عنهم اجمعین جز این قسم تصور نتوان کرد و نباید کردن چه 
ایشان بایات قرآن و حدیث که بفضل صحابه ناطق اند داخل اند و اخبار خاص در 
حق ایشان آمده که موحب تعظیم است با آنکه زبیر رضی الله عنه از محاربه على 
اجتناب نموده بود و ابن جرموز و يرا بظلم بکشت و از طلحه درست شده که نادم شد در 
آخر رمق خود افتاده بود مردی را دید از اصحاب علی گفت دست بیار تا امیر الممنین 
علی را بیعت کنم دست بوی داد و بیعت علی بکرد پس بمرد و از عائشه رضی له 
عنها درست شد که چون از روز جنگ جملش یاد آمد چندان بگریست که مقنعش تر 
گشت و ازین دو قسم دیگر آنکه جاهل است خود معذور است و آنکه دانست و از بهر 
ریاست حکم قتال کرد باغی است و باغی به بغی از دائره اسلام بیرون نشود و چون در 
حال بغی تصرف در مال وی روا نیست بطریق اولی باشد که بعد از بغی و احتمال 
توبه و امکان مغفرت تعرض وی روا نباشد و چون رسول امت را فرموده است که 


= (متقابلین) رو یها بر یکدیگر آورده اند که بهشتیان قفای یکدیگر را به پینند جه هر جا که میروند و 
روی بدان جانب میکنند تختهای ایشان نیز میرود و میگردد پس در جمیم احوال روی یکدیگر 
e 8 ۳‏ 


۳۱۷ 


گذشتگان خود را یاد نکنید الا بخیر (لا تذ کروا امواتکم الا بخير فانهم افضوا الى ما 
قدموا) و این نهی است در حق جمله مسلمانان بر و فاجر ایشان با چنین نهی چگونه 
روا باشد که زبان.در سلف امت از صحابة رسول دراز کنند و رسول در حق صحابه 
وصیت کرد و گفت (اللّه الله فی اصحابی) و در حق عموم مسلمانان گفت (لا تذ کروا 
امواتکم الا بخیر) و در آنچه فرمود که ایشان بکردار خود در پیش دارند رسیدند (فانهم 
افضوا الی ما قدموا) اشارتست اگر آن مرد گان که نیک کردار بودند و اگر بد کردار ودند 
زیان ایشان بشما باز نگردد بعمل شود برسند گفتار شما بیفائده است و هر آنکه عطرو 
عاص و معاو یه و امثال ایشان را از صحابه رضی الله عنهم از بهر صحبت رسول احترام 
نکندکم ازان نباشد که از بهر ذمت اسلام ز بان از ایشان باز گیرد و آية لك مق 


(۱) عمرو ابن العاص والئ نبوی فی عمان توفی سنة ٤۳‏ ه. 11۳7 م.] فى مصر 

(۲) و حال آنکه ترمذی حدیثی حسن از عبد الرحمن بن ابی عمیره صحابی روایت کرده از 

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که در حق معاو یه رضی الله عنه گفت (اللهم اجعله هادیا 

مهدیا) و امام احمد در مسند خود از عرباض بن ساریه که در حق معاو یه رضی الله عنه روایت 

کرده که پینمبر صلی الله عليه و آله و سلم گفت (اللهم علم معاوية الکتاب و الحساب وقه 

العذاب) بار خدایا تعلیم کن معاو یه را علم قرآن و علم دین یا علم کتاب و حساب و نگاهدار اورا 

از عذاب پس تأمل کن در دعای پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در حق او که خدای تعالی 

اورا هادی و مهدی گردانید چنانچه دانستی در حدیث اول که حدیثی حسن است و حجت فضل 

معاو یه رضی الله عنه میشود و هیچ مذمتی و ملامتی بسبب این منازعات و حروب بوی لاحق 

نمیگردد چنانچه قبل ازین دانستی که صدور این حروب از وی بواسطةٌ اجتهاد بود اگر چه یک 

اجر زیاده ندارد زیراکه محتهد اگر در اجتهاد خطا کند مذمتی و ملامتی بسبب این خطاها باو 
عائد نمیشود بواسطةٌ آنکه معذور است و ازین حهت است که یک اجر در نامه اعمال محتهد 

مخطی مینویسند و ایضا حدیث که آنحضرت صلی الّه علیه و آله و سلم دعای تعلیم کتاب و 
حساب و وقایت عذاب در حق وی کرد دلالت برفضل وی کند و دعای انحضرت صلی اللّه عليه 

و آله و سلم بلا شک مقبول است لا رد له این بداهت است که معاو یه رضی الله عنه یکی از 
بزرگان مجتهدان اصحاب رسول است صلی اللّه علیه و آله و سلم چراکه معاو یه رضی الله عنه را 

در آن مسئله تأویلی بود که اصحاب او دران تأو یل معذور بودند و کافی است از برای شرف 

معاو یه رضی اللّه عنه یعنی بعد از شرف صحبت رسول اللّه صلی اللّه عليه و آله و سلم آنکه عمر و 
عثمان و یرا عامل ساختند بر ولایت شام و بیان این سخن آنکه وقتی که ابوبکر رضی الله عنه - 


- ۲۱۸۰ 


@ ر 


خلت لها ما کب و لکم ما كسم و9 نسلو عَمّا كانوا یم # البقرة: ۱۳۶) ]١[‏ 
پیشوای خود سازد یقین داند که اگر بدین تعظیم علی میخواهد در تغیر منازع شرع 
تعظیم علی نیست و امیر المومنین على بفضائل خود از تعصب همه متعصبان مستغنی 


= لشکر بجانب شام فرستاد معاو یه باتفاق برادر خود یزید بن ابی سفیان بآن جانب رفت چون 


برادرش یزید وفات یافت اورا بر دمشق خلیفۀ خود ساخته بود و در ایام عمر رضی الله عنه امارة آن 
شهر چنانکه بود بر وی مقرر داشت باز عثمان رضی الله عنه نیز و یرا بر جمیع بلاد شام امیر 
ساخت و در آن بلاد بماند جنانجه مرو يست که بیست سال دران بلاد امارة کرد و بیست سال 
خلافت از کعب الاحبار منقول است که گفت هیجکس مالک این نخواهد شد این مقدار که 
معاو یه مالک شد (صواعق محرقه) 

اگر چه صادر شده باشد بدیشان چیزی در صورت شر زیر که بود از اجتهاد نه از شر و فساد و 
اصرار و عناد و بود رجوع ایشان بسوی خير معاد جنانجه ثابت است رجوع و انابت از عانشه رضی 
الله عنها و طلحه و زبیر رضی الله عنهما و گفت ابوحنیفه رحمه الله تعالی نكف عن ذ کر الصحابة 
الا بخیر و وارد است درین باب احادیث صحیحۀ کثیره (اذا ذ کر اصحابی فامسکوا) و مباح نیست 
خوض دران مگر تعلیما یا برای رذ مخالفان دران و واجب است دران هم تجنب از حسد و عناد و 
تعصب و فساد و بعضی ازان کذب و باطل است صحیح نیست نسبت آن بایشان و آنچه صحیح 
باشد نسبت آن بسند متواتر یا مشهوریات آحاد تأو یل باید کرد آنرا بتأو یل صحیح زیرا که ثنای 
خدا و رسول او بر این جماعه سابق و محقق و کلام لاحق محتمل و مشکوک و مشکوک مبطل 
نمیشود محقق را در حق معاو یه بن ابی سفیان جمهور بر آنند که مجتهد مخطی است نه فاسق 
مانند باقلانی و قتلاً عثمان نیز همین حکم دارند و بعضی تفسیق کنند قتلۀ عثمان و معاو یه و اتباع 
اورا وحق آنست که نیست شکی در ایمان قتلهٌ عثمان و محار بان علی (سراج العقائد) 

اختلاف است در اطلاق لفظ باغی بر معاو یه وحق آنست که باغی است بحدیث (ویح عمار 
بقتله الفئة الباغیة) که بسر حد تواتر رسیده و همچنین اطلاق لفظ جابر و جاثر اطلاق کرده آثرا 
صاحب هداية [صاحب هدایه برهان الدین علي مرغینانی استشهد سنة ۰۹۳ ه. [۹۷ ۱۱ ع.] ] در کتاب (القضاة 
و شاهد است بآن حدیث (انلافة بعدی ثلثون سنة ثم یصیر ملکا جابرا و جائرا) که واقع است در بعض طرق 
(۱) (تلك اقة) آن قوم مذ کور گروهی بودند که (قد خلت) رفتند و در گذشتند (لها ما کسبت) مر 
ایشانرا همان خواهد رسید که خود کسب کرده اند رو لکم ما کسبتم) و شمارا نیز همان خواهد 
رسید که کسب کرده اید (ولا تسئلون) و مسئول نمیشوید (عما کانو یعملون) ازان چیزیکه دیگران 
کرده اند تکریر این آیت برای تأکید و تقریر یا به جهت تنبیه و تحذیر است (تفسیر حسینی) 


-۲۱۹- 
است تقدم در علم و حکمت و سابقة اسلام و هجرت و نصرت رسول الله صلی الله عليه 
و آله و سلم بشمشیر و تشدد بر قوم خود از برای دین و قرابت قرب و اختصاص بموّاحات 
رسول اه صلی اللّه عليه و آله و سلم و اختیار از بهر مناكحة سيدة نساء العالم و تفرد 
بانتشار نسل رسول از صلب وی و يرا بسنده است فرضوان اللّه علیه و علی آله و اولاده 
الطاهرین و باید که اعتقاد دارند که فاطمه رضی الله عنها فاضل ترین اولاد نبی بود و 
بشهادت رسول از زنان عالم بر سر آمده بود و خود و مادرش خديجة رضی اللّه عنهما 
بکمال از حمله زنان این امت مستثنی شده و اعتقاد بايد داشتن که زنان رسول عليه 
السلام امهات موّمنان اند نکاح ایشان بر امت چون نکاح مادران حرام و اعتقاد دارد که 
همه صالحات و طاهرات بودند که حق تعالی ایشانرا از بهر مصاحبت رسول اختیار کرد 
و فاضل ترین همه بعد از خديجة حبیبه رسول عليه السلام و صدیقهٌ امت بود عائشة 
رضی الّه عنها و زنان صحابیات را نسبت با دیگر زنان چنان داند که مردان صحابه را 
به نسبت با دیگر مردان که هیچ حال تفسیق ایشان روا نیست و نه تبرا ازیشان فرضوان 

الله تعالی على سائر الصحابة و الصحابیات و التابعین لهم باحسان الى يوم الدین 

فصل پنجم در حکم فرق میان امت و بیان آنکه بنده بگناه کافر نشود و 
بیان بدعتی که موجب تکفیر بود: رسول عليه السلام گفته است که امت من مفترق شوند 
" بر هفتاد و سه فرقت همه در آتش اند الا سواد اعظم گفته اند که سواد اعظم چیست 
گفت آنچه من برانم و اصحاب من (ستفترق امتی على ثلث و سبعین فرقة كلهم فى النار 
الا سواد الاعظم) قالوا يا رسول اللّه ما السواد الاعظم قال (ما انا عليه و اصحابی) [۱] 
بدانکه در اصل شش گروه اند رافضیه خارجیه جبریه قدریه جهمیه مرجیه و هر گروهی ازینها 
دوازده فرقه دارد بیان فرقهای رافضنیه این است علویه که علی کرم الله وجهه را نبی گویند 
ابدیه علی را شریک دانند شیعیه گویند هر که حضرت علی را از جمیع صحابه دوست تر ندارد آن 
کافر است اسحاقیه گویند که نبوت ختم نشده است زیدیه گویند در امامت نماز بجز اولاد علی 
دیگری نشاید عباسیه بجز عباس بن عبد المطلب کسی را امام ندانند اماهیه زمین را از امام غیب 
خالی ندانند نماز نگزارند مگر پس بنی هاشم ناؤسیه گونید هر که خود را بر دیگری فاضل داند 
کافر است تناسخیه گویند چون جان از قالب بر آید رواست که در کالبد دیگری در آید لاعنیه = 


-۳۳۰ + 


= طلحه و زپیر و عائشه را لعنت کنند راجعیه گویند که علی بار دیگر بدنیا خواهد آمد و حالا در ابر 
میماند مرقضیه گو یند که بحنگ پیش آمدن با پادشاه مسلمان رواست بیان فرقهای خارجیه 
ازرقیه گویند کسی در خواب نیکوئی نه بیند زیراکه وحی منقطم شده است ریاضیه گویند که 
ایمان قول صالح و عمل صالح و نیت و سنت است ثعلبیه گویند که کارهای ما حاصل شده اند 
بجواب حق تعالی نه بقدرت و خواهش او جازمیه گویند فرضیت ایمان شناخته نشده است خلیفیه 
گویند گریختن از مقابلۀ کفار که دو چند باشند کفر است کوزیه گویند بدن بدون بسیار مالیش 
پاک نمیشود کنزیه گویند دادن زکوة فرض نیست معتزله گویند که شر بتقدیر الهی نیست ونماز 
پافاشت قاس روا ست و یمان ان کپ شته استدو فان عون اس ومد کارا ار غا و 
صدقه نفع نمیرسد و معراج بیش از بیت المقدس نیست و کتاب و حساب و میزان هیچ نیست و 
فرشتگان از مؤمنین افضل اند و رژ یت حق در قیامت نخواهد شد و کرامت اولیا هیچ نیست و اهل 
جنت را خفتن و مردن است و مقتول بموت خود نمی میرد و علامات قیامت مثل دحال و غیره 
هیچ نیست میموئیه گویند ایمان بالغیب باطل است محکمیه گویند حق تعالی را بر خلق حکم 
نیست سراجیه گویند که احوال پیشینیان نه حجت است و انکار کردن بران وجب اخنیه گو یند 
نمیرسد جزای عمل و اجر آن به بنده بیان فرقهای جبریه: مضطریه گویند که خیر و شر همه از 
خداست و نیست بنده را دران هردو اختیار افعالیه گو یند برای بنده فعل است و لیکن بدون قدرت 
و احتیار معیه گو یند برای بنده فعل و قدرت است بر طاقت دادن حق تعالی تارکیه گو یند که 
بعد از ایمان چیز دیگر فرض نیست بحثیه گویند هر که هست نصیب خود میخورد پس چیزی دادن 
کسی را ضرور نیست متمنیه گویند خیر آن چیز است نفس بدان تسلی یابد کسلانیه گو یند واب 
و عقاب زیاده میشود بعمل جیبیه گویند که دوست عذاب نکند دوست خود را دیلمیه گویند که 
دوست هرگز نرساند دوست را فکریه گویند فکر در معرفت حق از عبادت بهتر است حسبیه گویند 
که در عالم عصمت نیست حجتية گویند که حون قدر با تقدیر خداست بر بنده هیچ حجت نیست 
که بدان گرفتار شود بیان فرقهای قد ریه که میگویند بنده مختار فعل خود است در اتمام امور بمدد 
حق تعالی محتاج نیست احدیه گویند که مارا بفرض اقرار است و بر سنت انکار نویه گویند که 
نیکی از یزدان است و بدی از اهرمن کیسانیه گو یند که افعال ما مخلوق است یا نه شیطانیه گو یند 
که شیطان را وجود نیست شریکیه گویند ایمان غیر مخلوق است گاه باشد و گاه نباشد وهمیه 
گویند که فعلهای ما را مکافات نیست رویدیه گویند دنیا فانی نیست فا کسیه گویند خروج بر 
امام جائژ است متبریه گویند که توب گنهگار قبول نیست قاسطیه گویند که کسب علم و مال و 
حکمت و ریاضت فرض است نظامیه گو یند که حق تعالی را شی گفتن روا نیست متولفیه گو یند : 


AK 
ا از متکلمان و غیر ایشان از اهل علم حصر فرق ضلالت کرده اند گوئیا دران‎ 
تکلفی هست زیراکه آنجه بحسب اسامی است حون خارجی و رافضی و معتزلی اگر‎ 
هر صنفی را فرقی نهند بهفتاد و دو نرسد و اگر شعب ایشانرا بر شمارند افزون ازین باشد‎ 
چه اصناف هر یک ازین سه گانه بیست و کسری باشد و اگر امیان دوازده گروه اند و‎ 
نجاریان سه گروه اند و مرجیه پنج گروه و اگر افراد دیگر فرق بر شماریم بسیار شود‎ 
پس قول درست مبنی بر احتیاط آنست که گوئیم چون رسول افتراق این امت را بوقت‎ 


= نميدانيم که شرمقدر است یا نه بیان فرقهای جهیمیه که متفق اند بر اینکه ایمان بالقلب است 
نه بز بان و منکر عذاب قبر و سوال منکر و نکیر و حوض کوثر و ملک الموت و کلام حق بموسی 
عليه السلام اند و اختلاف دارند در ميان خود ها معطلیه گویند که اسماء حق تعالی و صفات او 
مخلوق اند مترابصیه گویند علم و قدرت و مشیت مخلوق اند و خلق غير مخلوق است متراقیه گو یند 
که حق تعالی در مکان است واردیه گو یند هر که در دوزخ رود باز بیرون نخواهد آمد و موّمن در 
دوزخ نخواهد رفت حرقیه گویند که اهل دوزخ نچنان سوزند که از ایشان یک اثر در دوزخ نماند 
مخلوقیه گویند که قرآن و توریت و انجیل و زبور مخلوق اند عبریه گویند که محمد رسول اللّه 
صلی الله علیه و آله و سلم مردی بود عاقل و حکیم نه رسول فانیه گویند که جنت و دوزخ هرود 
فنا خواهند شد زنادقیه گویند بود معراج بروح نه به تن و حق تعالی مرثی است در دنیا و عالم را 
قدیم گویند و قيامت را منکر اند لفظیه گویند قرآن کلام فارسی است نه کلام الهی مگر معنی 
قرآن کلام الهی است قبریه منکر عذاب قبرند واقفیه گو یند که در مخلوقیت قرآن مارا توقف است 
بیان فرقهای مرجیه که برین متفق اند که پیغمبران برای نظام کارعالم خوف و رجا مینمایند 
و گرنه حق تعالی بی نیاز است از عذاب کردن بر بند گان تارکیه گو یند هیچ چیز دیگر بعد ایمان 
فرض نیست شائیه گویند هر که گفت لا اله الا اللّه بکند هر چه خواهد هیچ عذاب نیست راجیه 
گو یند بنده بطاعت مقبول و بمعصیت عاصی نمیگردد شا کیه شک دارند در ایمان خود و گو یند 
که روح ایمان است نهمیه گویند ایمان علم است هر که نداند جمیع اوامر و نواهی پس آن کافر 
است عملیه گویند که ایمان عمل است منقوضیه گویند ایمان گاهی زیاده میشود و گاهی کم 
مستثنیه گویند ما موّمنان هستیم انشاء اللّه تعالی اشریه گویند قیاس باطل است صلاحیت دلیل 
ندارد مدعیه گویند اطاعت امیر واجب است اگر چه امر کند بمعصیت مشبهیه گویند حق تعالی 
آدم را بر صورت خود آفریده اتقو یه گویند. وانخب.و میدن و جحت همه واحد. آنذبو 
ابوالقاسم رازی هفت فرقةً دیگر هم از ایشان بر آورده کراهیه دهریه حالیه باطنیه اباحیه براهیمیه 
اشعریه و اسماء بعضی از ایشان سوفسطائیه وفلاسفه وذمیه ومجوسیه هم یافته شده (غیاث اللغات) 


9 
معین موقت نکرد احتمال دارد که هنوز بعضی ازین هفتاد و دو فرقه ضلالت پیدا نشده 
اند بعد ازین پیدا شوند و اسامی اصناف هر یک که بنا میشود بحسب مقتدیان 
ایشانست که هر یک را نسبت بیکی میکنند و اعتبار دران باصول مذهب ایشان باشد 
هر کدام ازیشان که در اصل مذهب بد با یکدیگر موافق باشند ایشان یک فرقه باشند و 
. اگر جه میان پیشوایان ایشان اند ک اختلافی باشد و هر کدام که میان ایشان در اصل 
اعتقاد تضادی و تنافی باشد هر یک ازیشان فرقه باشند و ضابطۀ که شناخت ایشان 
مارا بدان حاصل میشود آنست که هر کرا بر اعتقادی يابیم بر خلاف آنجه قرن اول از 
صحابه بران بودند يا در دین احداثی کرده است که بر قانون کتاب و سنت مستقیم 
نیست و يرا از فرق ضلالت شمردیم و اول قومیکه از اهل بدعت ظاهر شدند خوارج 
بودند در زمان خلافت امیر المؤمنین علی بسبب تحکیم حکمین گفتند اگر خود را بحق 
میدانست چرا دیگریرا حکم میکرد تا و یرا از امامت بیرون کند و اگرتحکیم روا بود 
چرا چون حاکمان و یرا از امامت بیرون کردند وی خودرا بیرون نکرد و اگر باطل بود 
چرا میکرد و ازین شبهه بیحاصل در دلهای ایشان نشست و از امیر المومنین رضی الله 
عنه حدا شدند و تضلیل هردو طائفه کردند که بصفین حاضر شده بودند و ایشانرا 
محکمیه گویند و رئیس ایشان عبد الله وهب لشکری بود و یزید عاصم مختاری و بعد 
ازیشان قدریان پیدا شدند و اول کسی که در قدر سخن گفت معبد جهمی بود به بصره 
و بعد ازین روافض پیدا شدند که در امامت ابوبکر طعن کردند و در تضلیل صحابه 
سخن گفتند و در زمان علی این مذهب نبود قومی بودند که خود را شیعة علی میگفتند 
پس از وی آن قوم پیدا شدند و در زمان تابعین معتزلیه پیدا شدند و اول ایشان واصل 
ا مان فد که ار اماب ری بو وای مان آهل ست و رام 
افتاده بود در صاحب کبیره خوارج میگفتند کافر باشد و اهل سنت گفتند مؤمن باشد 
واصل از ميان هردو فرقه یکسو شد و بگفت نه کافر باشد نه مؤمن و لیکن منزلتی دارد 
ميان کفر و اسلام حسن و يرا از حلقةٌ خود بیرون کرد و عمرو عبید درین مسئله با او یار 
شد مردمان گفتند اعتزلا عن قوم الامیر ازین سبب نام اعتزال بر ایشان افتاد و هریک 
ازین چون در نصرت مذهب خود میکوشیدند هر وقت شبهه می انگیختند و اختلافی نیز 

(۱) واصل بن عطا رئيس المعتزلة مات سنة ۱۳۱ ه. ۷4۹7 2.] 


۲۲۳ - 


میان ایشان پیدا میشد و بدعتی دیگر ازان متولد میگشت و بهر وقتی نشوی دیگر از فرق 
ضلال باز دید می آمد و تکفیر یکدیگر میکردند الی یومنا هذا و اکثر علمای سلف 
تکفیر فرق ضلالت چون خوارج و روافض و معتزله روا نداشته اند و بعضی در تکفیر 
ایشان توسع کردند آنچه بر قانون اصول دین مستقیم است آنست که نظر کنیم که اگر 
مبتدع تأویلی کند که مفضی باشد بمخالفت نصی ظاهر از کتاب یا از سنتی ثابت که 
عذر با وجود آن منقطم باشد یا رد آنچه امت اجماع کرده باشند تکفیر وی روا باشد 
زیرا که وی حق را بی عذر از سر عناد و احتراز بگذاشته است و پی ضلالت گرفته و 
آنچه در غایت وضوح نباشد و مبتدع دران تمسک بشبهه کند تکفیر روا نباشد و بعضی 
از علما که مطلقا نفی تکفیر میکنند استدلال بدین حدیث کرده اند که (ستفترق امتی 
على ثلث و سبعین فرقة) جون مصطفی صلی الله عليه و آله و سلم همه را از امت خود 
نهاد تکفیر روا نباشد جواب آنست که ایشانرا امت خود پیش از افتراق خواند 
همچنانکه در حدیث ثوبان است از رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم (لا تقوم 
الساعة حتی یلحق قبائل من امتی بالمشرکین حتی تعبد من امتی الاوثان) و معلوم است 
که بت پرست.را از امت که اجابت دعوت کرده باشند نتوان نهاد یا آنکه اگر نیز بعد از 
افتراق ابشانرا امت خود خواندی ازان لازم نیامدی که تکفیر هیچ یک از ایشان روا 
نبودی زیرا که امت بر وجوه استعمال کنند هر قومی را که دریک زمان باشند یا بریک 
ین باشند ها بر یکت طرق با دو مان دفو میک یر هة را است وان کت و 
فاد ال اشد که آزانکه در سک اخ ده مق امد اشد وا گر کی کو ید درتت 
شده است که امیر المومنین علی رضی الله عنه را پرسیدند که أکقار هم یعنی خوارج 
کافرانند گفت از کفر گريخته اند (من الکفر فروا) گفتند آمنافقون هم منافقانند ایشان 
کت متافقان دارا باد کد آلا ذ کری اند کت و انها خدایرا مسار ناد که ران 
المنافقین لا یذ کرون الله الا قلبل و هولاء یذ کرون الله کثیرا) حواب آنست که جون 
امیر المومنین علی این جواب گفته است ما هنوز بر حقیقت معتقد ایشان واقف نبوده 
است و ما ایشان هنوز آنچه موجب تکفیر باشد نبوده اند چه ایشانکه اول بسبب تحکیم 


ازو جدا شدند و تخطیةٌ وی و معاو یه و آنها که با ایشان بودند کردند پس از طرفین 


- ۳۲ - 


حمعی بدیشان ملحق شدند و کشندگان عثمان رضی اللّه عنه با ایشان یار شدند پس 
سخن ایشان بحائی رسید که علی و طلحه و زبیر و عائشه را رضی الله عنهم تکفیر 
کردند و دیگر صحايه را که در خمل و صمّین از طرفین حاضر بودند و هر که با ایشان 
بود همچنین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گفته است که هر که برادر مسلمانی را 
کافر گوید از هر دو یکی بکفر باز میگردد یعنی اگر راست گفته است آنکس کافر . 
است و اگر دروغ گفته خود کافر است که دین حق را که وی بران بود کفر گفت و 
بعد ازین طائفه نافع و ازرق و مجد حروری بیامدند و بدعتی چند دیگر بران بیفزودند و 
درست است که ایشان استحلال دماء و اموال مسلمانان کردند درین هم مخالفت 
کتابست و هم مخالفت سنت و هم مخالفت اجماع و از علامت روافض صنفی هستند 
که علی را خدا میگو یند و ایشان سبابیانند لعنهم الله و صنفی هستند که ایشانرا 
کیسانیان میگو یند و بدو پشیمانی بر خدا روا دارند در تکفیر اینها چگونه توقف روا 
باشد و از جمله اصناف معتزله هُذیلیانند اتباع ابو الهذیل علاف و قول وی آنست که 
مقدورات حق تعالی متناهی است و نعیم اهل بهشت و عذاب اهل دوزخ باخر آید و 
نظامیانند اصحاب نظام و از جملهٌ ضلالتهای وی یکی آنست که گفت که خدای 
تعالی عالم نیست باجزاء عالم و چند مسئله دیگر از امثال این سخنان و در تکفیر 
همچنین کسان هیچ عالمی را ترددی نباشد پس سلف که تردد کرده اند در تکفیر 
بعضی از فرق ضلالت که مخالفت ظاهر نصوص کرده اند بی تأو یل علت آن تواند بود 
که این قوم که این طریق داشته اند مگر هنوز پیدا نشده بودند یا مذهب ایشان فاش 
نگشته بود بعد از قرن اول اتباع ایشان از اهل سنت بتقلید در بقیت فرق همان حکم 
کردند که سلف ایشان در پیشینگان اهل بدعت و تواند بود که محافظت ذمت اسلام را 
از اطلاق قول به تکفیر گو ند گان کلمة شهادت تیه کرده باشند اما آنانکه در بدعت 
بر نوعی از احتمال تأو یلی میکنند و در مسئله که نه در غایت وضوح است تعلق به 
شبهه میسازند حکم ایشان حکم اصحاب کبائر است از مسلمانان و تکفیر ایشان روا 
نیست واگر کسی گوید که پیغمبر گفته است (کلهم فی النار) و این دلیل کفر است 
جواب آنست که حکم صاحب شریعت بدانچه ایشان در آتش اند اقتضای کفر نمیکند 


- ۲۲۵ -_ 


جه بسیار باشد که کسی ساعثی باشد در عملیکه بجای آن بود که ازان ورزی حاصل 
آید گویند فلان در آتش است و این همجنان باشد که در فارسی گو یند که فلان در 
آتش در میان دوزخ نشسته است و مثل این حدیث پیغمبر است در عرفای قبائل که 
پیشینگان رسای دیهها باشد (و لکن العرفاء فی النار) اگر گویند چون رسول الّه 
صلی اللّه علیه و آله و سلم همه را در یک سلک کشید و باید که حکم همه یکی باشد 
و شما بعضی را تکفیر جائز میدارید و بعضی را نه جواب آنست که حکم هریک ازین 
دو مسئله از اصول دین این مسئله دانستیم چنانکه یاد کرده شد و آنچه رسول عليه 
السلام فرمود (کلهم فی النار) و همه را در یک سلک کشید دلیل نشود بر آنکه حکم 
همه یکسانست جون رواست که صاحب کبیره در آتش باشد جنانکه کافر و ازین وجه 
همه را در یک سلک کشید اگر چه یکی مخلد است و یکی بعاقبت مخلص و این 
همچنان باشد که پادشاهی جمعی را بگیرد و در بعضی حکم کند بقتل و در بعضی 
بتعزیر و آنکه گویند پادشاه از همه رنیجده است و همه را عقوبت فرمود اینست حکم 
فرق ضلالت بر قانون کتاب و سنت و الله اعلم 


فصل ششم در حکم گناهکاران امت: حکم گناهکاران از اصحاب کباثر 
آنست که بگناه کافر نشوند و دلیل بر آنکه بنده بگناه کافر نشود که کفر و ایمان صفت 
دل است و هیچ یک ازین دوگانه محونشوند الا بدان دیگر و گناه عمل جوارح است و 
پدانچه در جوارح رود آنجه در دل است محونشود و همچنانکه کافر که صورت نماز و 
روزه را بجا آرد بی آنکه بدل معتقد باشد موّمن نباشد مومن نیز بدانجه بر جوارح وی 
رود از معاصی و بدل دران معتقد نباشد رواست. که کافر نشود و تکفیر بنده بگناه 
مذهب خوارج است و مذهب معتزله آنست که نه کافر باشد و نه مؤمن و خلود در دوزخ 
درحق اصحاب کباثر روا دارند و مذهب اهل حق آنست که اسم ایمان از اصحاب 
کباثر بر داشته نشود و خلود در حق ایشان روا نباشد و ون فسق از مومن یافت شود بر 
حسب این هردو فعل که از وی یافت شود از هر یک و یرا نامی مشتق شود و دران 
تنافی نیست و دلیل این آنست که علماء اسلام اجماع کرده اند بر آنکه در کفارت قتل 
۱ 


-۲۲۹۰- 
ر ۳ و و ی ی ۱1 
| گر بنده رقبه فاسق آزاد كند كفارت باشد (... فتخریر رقبة مومنة ...* الابة. النساء: )٩۲‏ 
نص قرآن است و اگر میان فسق و ایمان تنافی بودی که هیچ یک ازان با آن دیگر 
یافت نشدی امت بر آن نص اجماع نکردی و روا نباشد که اعتقاد دارند که فاسق 
بارتکاپ کین که مادون شرک است در عذاب مخلد باشد اگر جه بی توبه مرده باشد 
و دلیل این آنست که رن الله لا بر ان یلك به وَیففرما دون ذلك لمن یشم ...* الاية, 
النساء: )٤۸‏ [۲] شرک را از جملۀ گناهان استثنا کرد و هر جه مادون شرک است 
حمله بمشیت حواله کرد و بیان آية از احادیث صحاح که از رسول عليه السلام وارد 
است در شفاعت و بیرون آمدن هر کس که در دل وی ایمان است تا جنان شود که در 
دوزخ بجز اهل شرک هیچ کس نماند روشن میشود و این حدیث در میان است 
مستفیض است اگر در افراد آن تواتر یافت نشود در جنس آن تواتر ثابت است و چون 
معنی آية با حدیث رسول اللّه صلی اللّه عليه و آله و سلم که مبین قرآن است برین وجه 
مقرر شد درین مسئله شبهه نباشد و آية روم بفثل مومت میا فَجَرَاؤه جهنم خالدا فیها 
...# الابة. النساء: )٩۳‏ [۳] که ایشان بظاهر آن تمسک ساخته اند مووّل است و روا 
نباشد که آنرا بظاهر فرا گیرند و میان هردو آية تنافی حاصل شود و احادیث صحاح که 
در بیان آية که رن الله 9 يعفر أن یر به...* الاية. النساء: 4۸) از رسول الله صلی الله 
(۱) (فتحریر رقبة) پس برو است آزاد كردن بندة (مؤمنة) گرو يده (و دية مسلمة) و برو است ديت 
تمام ادا کرده شده (الی اهله) بوث مقتول که قسمت کنند میان یکدیگر چون سائر مواریث «الا ان 
بضدقوا) مگر آنکه ورثه تصدق کنند بر قاتل و دیت را ازو عفو نمایند (تفسیر حسینی) 

(۲) (ان الله لا یغفر ) بدرستیکه خدای نمی آمرزد (ان یشرک به) آنرا که شرک آورند بدو و 
شریک گیرند در عبادت او (ویففر ما دون ذلك ) و بیامرزد آن گناهی را که غیر شرک بود (لمن 
پشاع) مر آن کس را که خواهد از روی تفضل و احسان نه بوسیلۀ عبادت و عرفان شیخ امام زاهد 
فرموده که می آمرزد قبل العذاب جمیع عصات را خواهد آمرزید (تفسیر حسینی ) 

۳( (و من بقتل) و هر که بکشد (مومنا متعمدا) مومنی را بقصد و عمد و حلال داند کشتن اورا 
( فجزا ژه جهنم ) پس پاداش او دوزخ است (خالدا فیها) در حالتی که جاو ید باشد دران (وَعْضبَ 
الله علیّمه و خشم گرفت خدای تعالی بر او و لته و براند اورا و دور ساخت از رحمت خویش (وّ 
اَعَد ل و آماده ساخته است برای او (عَذاب عظیما) دای رک کے ارتکات: این کان 


را( ر تسین ) 


-YV- 


علیه و آله وسلم بما رسیده است و بمذهب علماء اسلام آنست که چون دو آية متعارض 
شوند که بظاهر جمع ميان هردو ممکن نباشد یکی بر دیگری حمل کنند تا در معنی 
موافق آید و جمع میان آن آية که (ان الله لا بغفر ان يشرك به) و میان اين آية (ومن بقتل 
مومنا) آنست که گوئیم خدای تعالی قاتل متعمد را جزا دهد و نخواهد که و یرا بیامرزد 
جزای وی آنست که جاودانه در دوزخش بگذارد و اگر خواهد که و یرا بیامرزد در 
دوزخش مخلد نگذارد چون جمع ميان این دو آية برین وجه ممکن است قول بدان 
واجب است از بهر توفیق میان آیات و احادیث و ما این وجه را اختیار کردیم تا هیچ 
یک ازین نصوص معطل نماند با آنکه مفسران در مراد ازین آية اختلافی کرده اند 
بعضی گفته اند آیة اگر چه بظاهر عموم دارد اما خاص در حق شخصی فرود آمده است 
که مرتد شد پس مؤمنی را بکشت و بعضی گفته اند مراد ازين متعمدی است که 
مکل کل اهف اما مو ماابر تضوص امت که اقطبای اویل میکنه ر وک 
ميان هردو آية جمع توان کرد و بیان آن کرده شد معتقد اهل حق آنست که کبیره 
محبط عمل نیست چه تا اصل ایمان باقی است عمل وی ضائع نتواند بود و چون درست 
بای ای و ی ی و 
که مث مشتق است از فسق و اقتضای ذم میکند ممکن است ازان وجه که یاد کردیم جمع 
ميان دو اسم عمل که یکی از ابواب طاعت باشد ویکی از ابواب معصیت بطریق اولی 
روا باشد و معصیت آنرا باطل نکند بل غالب آن باشد که حسنات سیآت را محو کند 
چنانکه حق تعالی فرمود .. اد الْحََتات ذهب السات ...» الآية. هود: 4 ۱۱) [۱] و 


(۱) آورده اند که عمرو بن عذبه رضی اللّه عنه خرما میفروخت زنی صاحب جمال را که بخرما 
خریدن آمده بود گفت خرمای خوب تر در خانه است ونارن بان او در امد عمرو اورا تقبیل 
نمود فی الحال پشیمان شده بمجلس حضرت رسالت پناه عليه الصلوة و السلام آمد و گریان 
گریان گذشته را بعرض رسانید آية فرود آمد ان الحسنات یذهبن السَيّسّات) بدرستیکه نیکوئیها 
یعنی نماز پنجگانه ببرند و محو کنند بدیها را که غیر کباثر باشند حضرت رسالت پناه عليه الصلوة 
و السلام از عمرو پرسید که نماز دیگر باما گزاردی گفت آری فرمود که (هی کفارته) آن نماز 
کفارة این گناه است گفتند یا رسول الله این حال مر اوراست خاصة گفت نی برای عموم مردم 
است و موژید این قول در حدیث آمده که از نمازی تا نمازی کفارت گناهان است که میان ایشان = 


- ۲۲۸۰ 


حسنات ازان وجه بر سیأت غالب می آید که با اصل ایمان جمع است و حدیث درست 
است که رسول عليه السلام گفت مفلس آنست که در روز قيامت بیاید بنماز و روزه و 
زكوة و بیاید که آنرا دشنام داده باشد و این را قذف کرده باشد و مال این خورده و خون 
آن ريخته و این را زده باشد پس این را حسنات وی بدهند و آنرا سیآت و لفظ حدیث 
اینست (المفلس من امتی باتى يوم القيامة بصلاة و صیام و زكوة و یاتی قد شتم هذا و 
قذف هذا و اکل مال هذا و سفك دم هذا وضرب هذا فیعطی هذا من حسناته و هذا من 
سیاته) [۱] و میان علماء نقل در صحت این حدیث خلافی نیست و این حدیث دلیل 
روشن است بر آنکه کبیره محبط عمل نیست زیرا که میگو ید که مفلس مذ کور به نماز 
و روزه و زکوة بقیامت بیاید و قذف کرده باشد و مال بناحق خورده و خون ريخته و این 
جمله کباثر است پس میگوید که حسنات وی بخصمان وی دهند و اگر کبیره محبط 
عمل بودی حسنات وی باقی نماندی و در قران هر حاکه ذکر احباط است مراد ازان 
احباط عمل کافر است و اگر در حدیث جائی اضافت آن باهل ایمان رفته است 
جنانکه (من ترك صلوة العصر حبط عمله) [۲] مراد ازان نه آنست که ازان عمل که 
کرده باشد حبط است بلکه مراد آنست که اگر وی نماز دیگر بپای داشتی ثواب آن 
بسیار بوی رسیدی و چون نکرد از ثواب آن محروم شد بمثابة کسی بود که عملش ناچیز 
شود و این حدیث را تأویل جز برین وجه نتوان کرد تا منافی دیگر اصول که یاد کرده 


= واقع شده باشد چون از کباثر اجتناب نمایند واسطی قدس سره [عبد الرحمن واسطی الشافعی الرفاعی توفی سنة 
۶ ه. [۱۳۳4 م.] ] فرموده که انوار طاعت ظلمت معاصی را محو میسازند ودر (بحر الحقائق) [مژلف منظومةً 
فارسیه (بحر الحقائق) ابراهیم الکاشی ۹4۰ ه.. [4 ۱۵۳ .] ] آورده که انوار ذکر و مراقبه در (طرفی النهار و زلفا 
من اللیل ...» الاية. هود: 4 ۱۱) ظلمات اوفاقی را که بحوائج نفسانی صرف شده باشد دفع میکنند و بعضی برانند 
که حسنات گفتن کلمات اربعه است یعنی سبحان اللّه و احمد للّه و لا اله الا الله و الله اکبر (تفسیر حسینی) 


(۱) حدایث مفلس از امت من بیاید در روز قيامت به نماز و روزه و زکوة و بیاید که دشنام داد 
کسی را و قذف کرد کسی را و بخورد مال کسی را و بریخت خون کسی را و بزد کسی را پس 
داده شود آنرا حسنات وی و سیأت وی 

(۲) حدیت هر که ترک کرد نماز عصر را حبط شود عمل او 


-۲۲۹- 


شد نباشد و عجب آنکه علماء اسلام در مرتد خلاف کرده اند که عمل وی مطلقا حبط 
شود یا اگر بردت بمیرد حبط شود پیش ابوحنیفه رحمة الله عليه اگر عیاذا باللّه 
فتاتانی رنه کیو زیاس یدای کیش ار روت که باه سا 
پیش امام شافعلیرحمة الله عليه محبط نباشد و دلیل وی آنست که حق تعالی گفته 
است که هر که از شما از دین خود باز گردد وپس بمیرد او کافر باشد ایشانند که عمل 
شان در دنیا و آخرت ناجیز و مضمحل شده باشد (. .. و برد نکم عَنْ دینه يمت و 
هو افر ون خبط اعمالهم فی ۳ ۲ و الاخرة..» الایة. البقرة: ۲۱۷) [۳] احباط 
عمل را مشروط ساخته بمرگ بر کفر و ثمرۀٌ حلاف این دو امام آنست که پیش 
ابوحنیفه رحمة الله علیه اگر مسلمانی حج اسلام بجای آرد پس مرتد شود و پس اسلام 
آید و استطاعت حج دارد بر وی فرض شود زیراکه آن حج بردت محبط گشته و پیش 
امام شافعی حج بر وی لازم نشود زیرا که آن حج بردت محبط نیست از بهر آن علت که 
یاد کرده شد و اگر کبیره محبط اعمال بودی بایستی که در فساق اهل ایمان یکی از 
علما منقول بودی و این مسئله نتيجة قول خوارج است که بنده را بگناه کافر میگو ند و 
معتزله از ایمانش بیرون میدانند و میان کفر و ایمان منزلتی مینهند و تقریر کرده شد که 
بنده بگناه کافر نشود ضرورت مؤمن باشد چه حق تعالی بند گان خود را برین دو منزلت 


(۱) امام محمد بن ادریس الشافعی توفی سنة ۲۰4 ه. ۸۱۹1 م.] فى القاهرة 

(۲) (و من برندد منکم) و هر که بر گردد از شما (عن دینه) از دین خود و مرتد شود (فیمت) پس 
بمیرد (و هو کافر ) و حال آنکه او کافر باشد یعنی بر ردت باقی ماند تا مردن (فاولئك ) پس آن 
گروه مرتدان (حبطت اعمالهم) باطل شود عملهای ایشان (فی النیا) درین سرای که ایشان را امان 
نماند و استحقاق م مال وزوجه و میراث از ایشان مسلوب گردد (و الاخرة) و دران سرای که مستحق 
ثواب نمانند راك ) و آن گروه (اصحاب الار) ملازمان دوزخ اند رهم فیها) ایشان در آن آتش 
(خالدون) جاو یدانند رد لین امنوا) بدرستیکه آنانکه گرو يده اند بخدا و رسول رل هاجَروا) 
و آنها که پدرود کرده اند اوطان خودرا | (وّجاهٌدو) و جهاد کرده اند (فی یل الل دراه خحدای 
یعنی عبد الله ن ححش و یاران او لك ) آن گروه (یرجوك) امید میدارند (رَحْمَّتَ الل رحمت 
حدایرا رو ال غفون و خدای آمرزندة مومنان و مجاهدان است (رجیم) بر ایشان مهر بان است 
(تفسیر حسینی) 


ما ای هرگ تم له 


آفرید آزان خبر داد و آنرا ثاللی نگفت (هوَ و الذی حلقکم فمنکم کَافروَمکم مومن وال 
بما تلو بَصیرّ # التغابن: ۲) [۱] 

فصل هفتم os‏ ی 
است:مذهب اهل حق آنست که بر خدای تعالی هیچ چیز واجب نیست و معتزله 
شوت هن زا واجب است که صلاح بنذ گات نگاهدارد و دلیل بر ایشان آنست 
که واجب بفرمان واجب کننده تواند بود و بر خدای تعالی کس را فرمان نیست و بر 
ترک واحب یا ملامت باشد یا عقوبت خدای تعالی ازان منزه است که و يرا ملامت 
توان کرد و متعالی ازانست که در حق وی اثبات منفعت و مضرت توان کرد بلکه هر 
چه خواست کرد و هر چه خواهد کند و يرا سزد و ویرا رسد که از هر چه خواهد پرسد و 
کس از وی نتواند پرسید که چرا کردی (ا بل عم یل هم سنوت * الانبیاء: ۳ 
[۲] و بنابرین قول گفته اند که بر حق تعالی واجب است که محسن را ثواب دهد و 
مخطی را عقوبت کند و نزد اهل حق وجوب بر وی روا نیست ازان وجه که گفته شد و 
آنجه در حذیث آمده است مثل این الفاظ که (حق علی الله تعالی) و این لفظ که (وما 
حق العباد علی اللّه) موول است بر وجهیکه ملائم صفات ر بوبیت باشد چنانکه گوئیم 
مراد ازان که بر خدای تعالی حق است مبالغه است در ایجاز وعد باظهار آنجه لفظ حق 
بان وازد قده است ونیا که ری اسک که وفا بوعده بنزد حق تعالی حون واحب 
است بنزد شما و آنجه گفته است (وما حق العباد علی اللّه) جون بنده حق خدا بگزارد 
مستوجب ثواب شود آن ثواب را که جزای حق خداست حق خواند چنانکه جزای مکر را 
(۱) هوالنیعاکم) اون کسی است که رد شمارا ای مان (فمکه) پس بضی رف 
(کافر ) ناگرو یده اند بخالقیت او چون دهریان و طبیعیان (ومنکم مؤمن) و بعضی از شما باور 
دارنده اند آفرید گار را چون اهل اسلام و ایمان (واللّه بما تعملون بصیر) و خدای تعالی بآنچه شما 
می کنید بینا است و معامله با بند گان بحسب اعمال ایشان خواهد کرد 
(۲) (لا یسئل) پرسیده نشود خدای (عما یفعل) از آنچه میکند بجهت عظمت و تفرد بالوهیت یا 
بسبب آنچه هر چه کند عين حکمت و صواب است رو هم یسئلون) و ایشان یعنی همه بندگان 
پرسیده شوند ازانجه میکنند بحهت آنکه مملوک اند و مملوک را ناجار است که حساب اقوال و 
افعال شود با مالک راست کید (قفسیر خنیتی ) 


-۲۳۱- 


مکر خواند و جزای خداع را خداع خواند و جزای استهزا را استهزا خواند و هیچ یک 
ازین الفاظ را اطلاق بحق کردن روا نیست الا ازین وجه جنانکه قرآن بدان ناطق 
است (... ویْمکروَ ویک له ...۵ الآية. لاال: ۱16۳۰ ]. ادعو الله رادم 
...# الایة, النساء: a‏ زی بهم . ...۷ الابة. البقرة: ۱۵) [۳] پس جزای 
محسن واجب نیست اما حق تعالی بقاه کا ق نیکوئی کند و 
وعدف حق جز صدق نباشد (.. 1 ال لا بخ الْمیعاد ‏ الرعد: ۳۱) [4] اما پاداش بد 
کردارانرا اگر از اهل کفر باشند آنچه ایشانرا ازان بیم کرده است بدیشان برسد زیرا که 
ایشان شایستۀ تخفیف نیستند جه حق تعالی خبر باز داده است که ایشانرا نیامرزد و اما 
وعیدی که در حق گناهکاران اهل ایمان آمده است تخفیف و تجاوز دران جائز است 
شرعا و عقلا و از کتاب این آية بسنده است که (ا الله 5 فد ان بر به یر دون 
ذلك من یَماء...* الآية. النساء: 4۸) [۰] ودیگر این آية که رل با باق الب اشفا 
على افيه 1 تفتطوا من رَحمة الله ...«الآية E‏ مراد از (عبادی) 
(۱) و مکر میکنند او شان و مکر میکند خدای تعالی یعنی جزاء مکر میدهد 
(۲) (یخادعون الله) مگر میکنند با دوستان خدا در اظهار اسلام و اخفای کفر (وهوخادعهم) و 
خدا جزا دهنده است ایشانرا بر مکر و فریب ایشان و آن جنان است که روز قیامت ایشانرا نیز 
نوری دهند چنانچه مومنانرا داده اند چون قدم بر صراط نهند نور مومنان باقی ماند و بنور خود از 
صراط بگذرند و نور منافقان منطفی گردد تا در ظلمت مانده بلغزند و در دوزخ افتند 
(۳) (اللّه) خداوند جزا دهنده (یستهزی بهم) جزای سخریه و استهزای ایشان بدیشان رساند تسمیه 
جزا باسم فعل بر سبیل مزاوجت است و اگر نه حق را مستهزی نتواند گفت پس معنی آنست که 
خدای تعالی مکافات کند (تفسیر حسینی ) 
(4) بدرستیکه خدای تعالی خلاف نمیکند وعدۀ خود را 
(۰) (ان اللّه لا یغفر) بدرستی که خدای نمی آمرزد ان یشرك به) آنرا که شرک آورند بدو و شریک 
گیرند در عبادت او (ویغفر ما دون ذلك ) و بیامرزد آن گناهی را که غیر شرک بود (لمن بشاء) مر 
آن کسرا که خواهد از روی تفضل و احسان نه بوسیلة عبادت و عرفان شيخ امام زاهد فرموده که 
می آمرزد قبل العذاب هر کرا خواهد و بعذاب جمیع عصات را خواهد آمرزید 
ای GS‏ ی 0 ۱۱۳ من آنانکه 
اسراف کردند (علی انفسهم) بر نفسهای خود یعنی افراط نموده اند در گناهان و از حد برده اند (لا = 


-۳۳۲ - 


اهل ایمانند احادیث که در تخفیف و تحاوز از رسول عليه السلام درست شده است 
افزون ازان است که با کثرت و ظهور آن اهل علم و خداوندان نظر را در وقوع آن ترددی 
باشد از روی شرع ظاهر است و اما از روی عقل هم مستحسن است زیراکه بنده چون 
موحد است در نبوة معتقد و در آنچه معظم طاعت است و آن ایمان است مطاوع اگر در 
اعمال تابع هوا و شهوت آید تجاوز از وی نیکو بود و تخفیف از وعید در حق وی از 
قضایای کرام چه تخفیف در وعید نه از باب خلف است ونه از جملۀ آنچه خارج از 
طریق حکمت بود 

و از جملهٌ آن مسائل آنست که عقل را بی دلالت شرع شناخت ابواب خطر و اباحت 
سبیلی نیست نیکو آنست که شرع تحسین آن کرده است و زشت آنکه شرع تقبیح آن کرده نه 
همقل من و ری ند چرا ه آگز موب نها طقل تردی سق ان ا را زین 
ابواب بر مخالفت عقل عذاب کردی و عذاب بفرستادن انبیا معلق نبودی قال الّه تعالی ...و ما 
کنا مین تی مت سول م الاسراء:۱۵) [۱] و معرفت صانع و حدوث عالم را نگوم 
که جز از طریق رسول حاصل نتوان کرد زیرا که رسول له مله فرع است و روا نباشد که 
اصل بفر ع خود محتاج شود بلی اسما و صفات از قبل وی متلقی بود و آنچه بر بندگان 
واجب شود از اوامر جز بطریق انبیا نتواند بود و عقل آلتی است که بوجود آن تکلیف ثابت 
شود و بعدمش زائل و شرطی است در شناخت نیکوثی که شرع آنرا تحسین کرده است و 
زشتی که شرع تقبیح آن کرده و اگر روا بودی که کارها بر مقتضای عقل رود عقل اقتضای 
آن نکردی که از بهر دین مادر و پدر را باید کشت و از بهر دیتاری یا کمتر دست بباید برید 

و از جملۀ آن مسائل آنست که سوال منکر و نکیر و عذاب گور حق است چنانکه در 
احادیث صحاح آمده است اکثر معتزله انکار کرده اند و شبهات رد کرده اند و جواب 

= تقنطوا) نومید مشو ید (من رحمة اللّه) از بخشش خدای تعالی این آیت امیدوار ترین و بهترین آیتها 

است از قران (تفسیر حسیتی) 
(۱) (وما کتا معد بین) و نیستیم ما عذاب کنندة قومی (حتی نبعث) تا وقتیکه بر انگیزیم و بفرستیم 
(رسولا) فرستاده بدیشان تا ایشانرا بر راه راست خواند و حجت بر ایشان لازم کند (تفسیر حسینی) 


۳۳۳۰ 

شبهات ایشان دادن درین مسئله اضاعت وقت است زیراکه هر که مسلمان است آنچه از 
رسول علیه السلام درست شد و ی بدان ملزم است و عذاب قبر ازانچه در قرآن مذکور است 
دریں اہ که بو له مر هط کرم نف .اب المی: 64۷ (۱) 
و در دیگر آي از طریق تأویل از رسول علیه السلام درست شده به بیانی واضح چنانکه دران 
اشتباهی البته نیست و حدیث منکر و نکیر همچنین از وی درست شده و علم آن از ام سابقه 
از اهل کتاب مستفیض تا بحد تواتر رسیده انکار آنرا وجهی نیست الا آنکه وثوق ایشان 
عقتضیات عقل خود افزون ازان است که باخبار انيا علیهم السلام 

و ازامله آنست که بهشت و دوزخ آفریده شده و معد است از بهر اهل هر یك ازین 
دو سرای و مذهب اکثر معتزله آنست که بوقت جزا آفریده شود و حجت بر ایشان نصوص 
فرآن و احادیث صحاح که بحد توانر رسیده است و از نصوص قرآن یکی آنست که رو قل 
با اکن نت و روجک ال الآية. البقرة: 6۳۵ [۲] و شبة یشان درین آية آنست که 
دعوی میکنند که مراد از جنت در قصه آدم بستانی است که آدم و حوا و ابلیس دران بودند نه 
جنت الد جواب جنتی که آدم دران بود در قرآن بمواضع بسیار بالف و لام تعریف یاد کرده و 
این روا نباشد الا در آنچه معهود است پس حمل آن نتوان کرد الا بر جنت معهود و دیگر آنکه 
حق تعالی آدم را گفت را لآ فا و ا ری » و نك تزا فها و لا تشحی ۰ 
طه: ۱۹-۱۱۸ [۳] و روشن است که این صفات در بقاع این جهانی یافت نشود اگر 
(۱) (النار) فرا گرفت آل فرعون را سوء العذاب یعنی آتش (یعرضون) عرض کرده میشوند (علیها) 
بر آتش دوزخ (غدقا وعشتا) بامداد و شبانگاه در (عین المعائی) فرموده که جای بودن ایشان در 
دوزخ بدیشان در مینمایند و ابن مسعود رضی الله عنه فرمود که ارواح فرعونیان درون مرغان سياه 
است و صبح و شام آتش را بر ایشان عرض میکنند تا قيامت (ویوم تقوم الساعة) و در روزی که 
قائم شود و قيامت و ارواح ایشان بابدان باز آید (تفسیر حسینی) 
(۲) روقلنا با ادم) و گفتیم ما از محض کرم که ای آدم (اسکن انت) ساکن شوتو (و زوجك ) و 
جفت تو یعنی حوا (الجنة) در بهشت (تفسیر حسینی ) 
(۳) (ان لك ) بدرستیکه ترا هست در بهشت (الاً تجوع فیها) آنکه گرسنه نمیشوی درو که همه 


نعمتهای آماده است (ولا تعری) و برهنه نمیگردی که از ملبوسات آنچه باید هست (وائك لا تظمو) = 
(۱-۱) مولف (تفسیر عین العانی) محمد السجاوندی الغزنوی است 


۲۲۳ 6 - 


چنین احتمالات را با چنین نص اثری بودی اگر دیگری دعوی کردی که آن آدم نه آدم 
ابو البشر است بل آدم دیگر بود که در بستانی نافرمانی کرد و این خلاف اجماع است 
و نیز حق تعالی گفت (.. أعدّثْ لین * آل عمران: ۱۳۳) یعنی ساخته شد و آنجه 
هنوز در عدم باشد نتوان گفت که ساخته شد و دیگر آنکه حق تعالی گفت «و لد اه 
رل آخری * عند مذرة المتتهی * عندها له الْمَاوى * النجم: ۱۳ ۱۵) [۱] و روا 
نباشد که پیغمبر آنچه دیده باشد نزد سدرة المنتهی معدوم دیده باشد و با آنکه درین 
نصوص اشتباهی نیست اگر نیز بودی چون رسول در احادیث بسیار بیان آن کرد که 
موجود است به بیانی واضح مخالفت از ضلالت است و درست است که رسول عليه 
السلام گفت (عرض الجنة والنار) [۲] و در آنچه معدوم بود این سخن مستقیم نباشد و 
دیگر آنکه گفت که (ادخلت الجنة) [۳] و دیگر آنکه گفت (اشتکت النار الی رتها) 
]٤[‏ معدوم چگونه شکایت کند و چگونه در زمستان و تابستان نفس زند و درین حدیث 


= و بدرستیکه تو تشنه نمیشوی (فیها) در وی که عیون و انهار دائم است (ولا تضحی) و در آفتاب 
نمیباشی که ظل بهشت هميشه ظلیل است و در بیرون بهشت این صورتها میسر نیست (تفسیر 
حسینی ) 
(۱) (و لقد راه) و بدرستیکه دید جبرئیل عليه السلام را بصورت اصلی او (نزلة اخری) یکبار دیگر 
(عند سدرة المنتهی) نزدیک درخت سدرة المنتهی و آن درعتی است که علم خلائق بدان منتهی 
میشود و اعمال ایشان نیز بدانجا میرسد و بر نمیگذرد و بتفسیر مشهور معنی آن است که خدای 
تعالی را دید بار دیگر وقتیکه خود نزدیک سدره بود و قول ابن عباس رضی الله عنه مو ید این است 
که پیغمبر خدای تعالی را در شب معراج بدیدۀ دل دو نوبت دید در (معالم) آورده که آنحضرت 
را عليه السلام دران شب عروجها بوده برای در خواست تخفیف نماز و شاید که این رو یت ثابت 
در بعضی از عروجها بوده باشد (عندها) نزدیک سدرة المنتهی است (جة الماوی) بهشتی که 
آرامگاه متقیان یا مأوی ارواح شهیدان است پیغمبر عليه السلام دید جبرئیل را عليه السلام يا 
خدای تعالی را (تفسیر حسینی) 
(۲) حدبث پهنانی جنت و دوزخ 
(۲) حادیث داخل کرده شدم به جنت 


(4) حدیث شکایت کرد دوزخ به پرورد گار خود 


۲۳۵۰ 


گفت (فاذن لها بنفسين نفس فى الشتاء و ذلك اشد ما تجدون من الزمهریر ونفس فى 
الصيف و ذلك اشد ما تجدون من الحر) واگر این بیان درین حدیث برین صفت نبودی. 
اجماع امت برین معنی بسنده بودی 

وازان جمله آنست که شفاعت رسول عليه السلام در حق اهل کباثر جاثر است و وعده 
داده که من هر کرا بخدای شرك نیاورده باشد شفاعت کنم"و هر آنکه مغفرت در حق او جائز 
است شفاعت نیز جائز است و ما روشن کردیم که اصحاب جائر که مادون شرك است از 
دائره اهل اعان بیرون نیست و تواند بود که حق تعالی ازیشان عضو کند و اگر عذاب کند ازان 
مخلد نباشد بلکه از دوزخ بیرون آیند اگر چه مصر بوده باشند و بی توبه مرده باشند «... مَنْ 

مرو و gro‏ 


5 دی یم عد ابو ...« الآية. البقرة: ۲۵۵) شفاعتی که دران از حق دستوری نیست 


شفاعت است در حق اهل شرك که حق تعالی بندگانرا اعلام کرد که مغفرت بایشان نرسد و 
شفاعت شافعان ایشان را سود نکند مق ماع اسف * المدثر : 4۸) [۱] و 
در نفی شفاعت از آنانکه بر کفر از دنیا بیرون رفتند دلیل است بر اثبات آن در حق آنها 
که بایمان از دنیا رفتند و جابر عبد الّه انصاری رضی اللّه عنه گفت که شفاعت در 
کتاب خدای تعالی مبین است آنرا که فهم کند و این آية بر خواند (فما تنفعهم شفاعة 
الشافعین) حدیث شفاعت را فوجی عظیم از صحابه روایت کرده اند و ازان جمله خلفاء 
راشدین اند و عقبه بن عامر و ابوسعید خدری و ابوهريرة و ابوامامه و عوف بن مالک 
اشجمی و معداد بن معدیکرب و عبد الله بن ابی الجذعه و غیر ایشان رضی الله عنهم 
اجمعین و جابر بن عبد الله انصاری و انس بن مالک رضی الله عنهما از رسول عليه 
السلام روایت کرده اند که وی گفت (شفاعتی لاهل الکباثرمن امتی) [۲] با وجود این 
دلائل و اتفاق قرن اول بر اثبات شفاعت در حق مجرمان مسلمانان مخالف این مذهب 
زا متشگ اه عا ون یک شفاعت درکن اماب کا انیت که هراچ 
عقل تحسین کند که آن نیکو است آن نیکو باشد و تجاوز از بد کرداران و قبول شفاعت 


(۱) (فما تنفعهم) پس سود نکند ایشانرا (شفاعة الشافعین) شفاعت همه شافعان بتقدیری که ایشانر 


شفاعت کنند و این خود محال است (تفسیر حسینی) 
(۲) شفاعت من مر اهل کبائر راست از امت من = 


- ۳ - 


= وشفاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای مرتکبان کبائر از امت در روز قیامت 
صدق و راست است شفاعت در لغت وسیله و طلب و در شرع سؤال خیر برای غیر و او صلی اللّه 
عليه و آله و سلم شافع مقبول الشفاعت است و مقدم بر جمیع انبیا و مرسلین و ملائکة مقر بين و 
اعظم شفاعت او مختص است باراده از طول موقف و آن اول مقام محمود است دو یم در ادخال 
قوم خود در جنت بی حاب و این مختص است باو صلی الله علیه و آله و سلم چنانچه گفت 
و و سیوم در حق اشخاص مستحقه دخول نار و داخل نشوند و تردد کرد (نووی) در 
اختصاص آن بجناب نبوی صلی الله علیه و آله و سلم چهارم اخراج موحدان از نار و مشارک اند 
درین شفاعت اورا انبیا و ملائکه و صلحا و علما و شهدا و اطفال مژمنین صابرین بر بلا گفت 
قاضی عیاض اگر باشد این شفاعت برای اخراج کسانی که در دل ایشان ذره از یمان است 
مختص است باو صلی الله علیه و آله و سلم و الا مشارک است دران غیر او و حدیث (شفاعتی 
لاهل الکباثر من امتی) مشهور است ( ... علی آن يبتك ربك مقاما مَخمودا * الاسراء: ۷۹) و قوله 
عليه السلام (اشفع تشفع سل تعط) و او صلی الله علیه و آله و سلم راضی نخواهد شد مگر باخراج 
شخصی که باشد در دل او ذره از ایمان و این شفاعت کبری است که خاص است مقام محمود 
بان و او صلی الله عليه و آله و سلم مشفع است در جمیع انس و جن وملاثکه و شفاعت او کفار را 
برای تعجیل فصل و تخفیف اهوال قیامت و مومنین برای عفو سیئات و رفع درجات (وما ال 
ره مین «الانبیا: : ۷) و برد مطلوب او لقوله تعالی رو لو یط رب فترضی) پنجم بر 
ارفع درجات و نیز است اختصاص باو صلی الله عليه و آله و سلم کرد و وی ششم در عفوسبحانی 
است برای تجاوز ایشان در طاعت هفتم برای تخفیف عذاب از مخلد فی النار در اوقات مخصوصه 
مانند ابوطالب هشتم در اطفال مشرکین ذکر کرده آنرا سیوطی و غیره و حدیث (لا ینال شفاعتی 
اهل الکباثر من امتی) موضوع است (سراج العقائد) 
مولانا معین الدین قدس سره مصنف (معارج النبوة) در تفسیری که نوشته است آورده است 
که در شب معراج بجبرئیل علیه السلام خطاب آمد که ای جبرئیل ما جمال با کمال محمدرا در 
هفتاد هزار پردهٌ عزت متواری گردانیده ایم امشب یک پرده ازان پردها بر دار تا نظاره گیان عالم 
بالاحسن و حمال با کمال اورا مطالعه نمایند چون جبرئیل یک پرده ازان پردها بر داشت نوری 
پدید آمد که در پرت و آن نور نه عرش را نوری ماند و نه کرسی را و نه آفتاب را و نه ماهتاب را و نه 
ستارگان را ونه کرو بیان را بعد ازان خطاب آمد که ای محمد غم امت چه خوری امروز یک پرده 
از هفتاه هزار پرده از خسن و جمال توبر داشتیم نور نیهر و کوا کپ ب و آفتاب و ماهتاب و عرش و 
کرسی و لوح و قلم مضمحل گشت فردای قیامت که این هفتاد هزار حجاب بر دارم اگرمعاصي و 
زلات و ظلمات امت تودران مضمحل و متلاشی گردد چه عجب (نور الابصار ) 
(۲- -۱) امام یحبی نووی الشافعی توفی سنة 1۷ ه. [۱۲۷۷ م.] فی الشام 


- ۲۳۷ - 
در حق ایشان نزد عقلا مستحسن است و هیچ عاقل تقبیح آن نکند 

و ازان جمله اثبات کرامات است در حق بندگان صالح حق تعالی و حقیقت آن تسهیل 
حال مکلف است بچیزیکه خرق عادت کند و امثال آن معهود آدمیان نباشد چنانکه رفتن بر 
آب و پریدن بر هوا و گذر کردن از جائیکه منفذ ندارد و در نور دیدن مسافتهای دور در زمان 
اندك واظهار طعام و شراب در وقت حاجت وتسخیر سباع و حیوانات و حشی و مژذیات و 
آنچه بدین ماند از خوارق عادات و معتزله و بسياري از متکلمان این چیز روا نداشته اند و 
شبهذ ایشان آنست که میگویند که جواز آن مفضی شود بالتباس معجزات و دلیل نبوة 
را از کرامت تمیز نتوان کرد و ظهور ازین انواع چون از غیر انبیا یافت شود نتواند بود الا از 
طریق چشم بندی و شعبده و آنچه بندگان صالح را تواند بود از کرامات آن بود که 
دعای کند و اثر احابت دعای ایشان ظاهر شود چون فرود آمدن باران و شفا یافتن 
بیماران و امثال آن حواب آنست که ما اثبات کرامات در حق عموم مسلمانان از بر و 
فاجر و صادق و کاذب جائز نميداريم تا ازان منظوری واقع شود و مدعی آنرا حجت 
خود سازد در دعوی نبوة بدروغ پس اشتباه ميان صادق و کاذب پیدا شود بلکه ما آنرا 
در حق برگزیدگان حق تعالی بولایت اثبات ميکنيم که اتباع انبیاء اند و مصدق ایشان 
و این نوع برین وجه چون ولی بدان مکرم گردد آن از تمامت بزرگواری آن پیغمبر باشد 
که آن ولی پیرو وی است و مصدق وی و بحقیقت مقرر و مو ید معحزی باشد نه 
مدافع و مناقض وکرامات خطرات است نه بر سبیل ارادت و معجزه برهان پیغمبر است 
که بعد از دعوی آثرا نماید و اگر دلیل بر اثبات کرامات قصۀ مریم بودی که حق تعالی 
در وان کد اا کردا سوه وی ال الله انی ر کلم َحَلَ لبها زكر 
امراب َد نها رز ال با َر انی کلب هذا قات هرمن عند الله إن الله يرق من 
َشَاء بر حساب * آل عمران: ۳۷) [۱] و جون شاید که از زنی بحضور پیغمبر مرسل 
(۱) (کلما دخل علیها) هر گاه که در آمدی بر مریم (زکرتّاالمحراب) زکریا بغرفه که مریم آنجا 
میبود (وجد عندها رزقا) می یافت نزدیک او روزی که آن موه تابستانی بود در ميان زمستان و 
محصول زمستانی در فصل تابستانی زکریا که چند نوبت این صورت معاینه دید (قال یا مریم و 
گفت ای مریم (انی لك هذا) از کجا است ترا این میوه در غیر وقت او (قالت هومن عند ال 
گفت مریم این رزق که میبینی از نزدیک خدا است (انّ الله برزق من یشاء) بدرستیکه خدای 
" روزی میدهد هر کرا م میخواهد (بغیر حساب) بی شمار از جهت کثرت يا بغیر استحقاق مرزوق. 


-۲۳۸۰ 

چنین کرامت ظاهر شود که نزد وی طعام یابد یا فا کهه و کلید غرفه با زکریا بود و هیچ 
آدمی زادرا بوی راه نبود و پیغمبر وقت ازان حال آگاه نبود و ازان تعحب مینمود شاید 
که از بر گزیدگان حق تعالی درین امت که خیر الامم اند مثل آن و بیش ازان ظاهر 
شود و دلیل دیگر قصف صاحب سلیمان است علیهالسلام که گفت تخت بلقیس را 
پیش از آنکه تودیده بر هم زنی بتو آرم قال الله تعالی (فاک ی ده عم من الکتاب 
ا ايك به بل ن ؛ رد الک طرفلگ ...#الاية.النمل:۰ 4) [۱] ودلیل دیگر قصة اصحاب 
الکهف است و آن چندان عجائب که قصة ایشان بران مشتمل است و اگر آنچه ازین 
باب از اصحاب رسول عليه السلام نقل کرده اند که ظاهر شد و چه در زمان رسول عليه 
السلام و چه بعد از وی باز رانند سخن دراز شود ازان جمله حدیث عباد بشر و اسید 
حضیر است که عصای ایشان روشن شد در شب تاریک تا بخانه رفتند و حدیث طفیل 
دوسی که نوری از سر تازیانهٌ وی معلق بود و حدیث ام ايمن که چون هجرت کرد تشنه 
شد دلوی از آسمان فرو گذاشتند و اند ک اندک او را آب میدادند و دلوی بر میداشتند 


تا سیراب شد و مثل این از ام شریک روایت کردند و حدیث ابوبکر که در وقت وفات 


(۱) (قال الذی عنده) گفت آن کسیکه نزدیک او بود (علم) دانشی (من الکتاب) از کتب منزله 
EES‏ ی ام ی و ی 
ات و در (تیلتا) آورده که بنو ضبه این ادعا دارندکه (من عنده علم الکتاب) پدر ماست و گفته 
اند حضرت سلیمان عليه السلام بوده یا مردی مستجاب الدعوات که اورا املیخا گفتندی یا ذوالنون 
یا اسطوع یا ملکی که مؤید سلیمان علیه السلام بوده یا ملکی که دفتر مقادیر بدست اوست یا 
جبرئیل عليه السلام و بران تقدیر که یکی از ملانکه باشد مراد از کتاب لوح محفوظ است و اشهر 
آن است که آصف برخیا که وزیر سلیمان علیه السلام بود گفت (انا اتيك به) من بیارم تخت 
بلقیس را بتو (قبل ان برتة) پیش ازانکه باز گردد (اليك ) بسوی تو (طرفك ) چشم تویعنی چون در 
چیزی که نگری تا چشم ازان برداری من تخت را حاضر گردانم سلیمان عليه السلام اورا دستوری 
داده پسجده در افتاد و گفت یا حی یا قیوم که بعبری اهیا اشراهیا باشد و بقول بعضی گفت يا ذا 
"الجلال و الا کرام و بر هر تقدیر چون دعا کرد تخت بلقیس در موضع چون بزمین فرو رفت و بیک 
طرفة العین پیش تخت سلیمان عليه السلام از زمین بر آمد در وسیط فرمود که حق سبحانه آنجا 
اورا عدم کرد و نزد سلیمان علیه السلام باز ایجاد فرمود 

(۱-۱) مؤلف (تفسیر تیسیر) نجم الدین عمر نسفی توفی سنة ۵۳۷ ه. ۱۱۳7 م.] فى سمرقند 


- ۲۳۹ ۰- 


عائشة را رضی الله عنهما گفت (هما اخواك و اختال ) [۱] عائشة را بیش از یک 
خواهر نبود و زن ابوبکر حامله بود و بعد ازو دختر بیاورد و در حدیث عمر رضی الله عنه 
که ساریه را بانگ کرد و وی امیر لشکر بود در هاوند ودشمنی کمینی ساخته بود از 
مدینه آواز داد كه (يا سارية الحبل الحبل) (من استرعی الذئب اظ و آواز او بنهاوند 
بشنیدند و حدیث صفال که بران نوشته که (بسم الله الرحمن الرحیم من عبد الله عمر 
امير المؤمنين الى نيل مصر اما بعد فان کنتِ تجری بامركك فاحتبسی لا حاجة لنا فيك و 
ان كان العزیز الجبار اجراك بلطفه و قدرته فاجری صاغرا و السلام على من اتبع 
الهدی) [۳] و بفرمود تا آنرا بحوی نیل انداختند و حدیث علماء حضرمی که لشکر 
اسلام بر دریا بگذرانید و عجم را که از وی بجزیرةٌ گریخته بودند مستأصل کرد و در 
وقت آنکه اسپ در آب براند گفت اگر از شما چیزی در آب افتد مرا اعلام کنید 
شخصی گفت کاسۀ چو بین من در آب افتاد بسرتازیانه آنرا از آب بر گرفت و حدیث 
خالد بن ولید که سم ساعد بخورد و بعد از انقضای قرن صحابه در تابعین و اتباع تابعین 
جندان ازین قضایا از صدیقان امت ظاهر شده و عدول امت آنرا نقل کرده اند که اگر 
باز نو یسند بمحلدها برسد و با جنان دلائل و جندین امارات انکار کرامات جز از 
امارات خذلان نتواند بود نعوذ باللّه منه 

مسعله دیگر آنکه پیش معتزله معدوم شی است مذهب اهل سنة وجماعت آنست که معدوم 
هیچ است وشبهت ایشان درین باب بسیار است در ذکر آن ضرورتی نیست جواب همه را آن 
بس که گوئیم که بحجتهای قاطم درست شد که حق تعالی بقدم منفرد است وباو در هیچ دی 
نشاید که بوده باشد و آنچه شما میگوئید لازم آید که با وی چیزها بوده باشد و قدم عالم ازین 
لازم آید و این باطل است و ایضان باین آية معمساك اند راتما َو تیذا رنه ان تقول له 
(۱) اوشان هردو برادران تو و همشیرگان تو اند (۲) هر که رعایت کرد و شبانی نمود بر گرگ 
ستم نموده شود (۳) بسم الّه الرحمن الرحیم از عبد الله عمر امير المؤمنين بسوی جوی نيل مصر 
اما بعد پس بدرستیکه اگر جاری بودی باختیار توپس محتبس شومارا حاجتی نیست در توو اگر 


عزیز جبار اجرا نماید ترا بلطف خود و قدرت خود پس جاری شو بخواری سلام است بر آنکه 


تبعیت هدایت نماید 


€ - 


کن يكوك » النحل: ۰) [۱] جواب آنست که آنرا شی گفت باعتبار آنکه شئ خواهد شد و 
تفریر آية چنانست (إنما ون لا أَرَذْتً) کون شم و اين آية و امثال این از برای تفهیم 
خلق برین وجه آمده است پس آنرا شی گفت از طریق مجاز تا معنی فهم شود و چند 
جای دیگر در قرآن بیان کرد که معدوم شی نیست چنانکه (. .. فد فك من قبل ول 
َك مین ه مریم: ٩‏ ] و اگر گویند مراد آنست که نه چیزی بود که ازان باز گو پند 


چنانکه «هل آتی علی الانسان حین میّ الدّع هر یکن میا مد کوراً # الانسان: 6 [r]‏ 
بت ما سا بح 


(۱) راما قولنا) جز این نیست که قول ما (لشی) مر چیزیرا (اذا اردناه) چون خواهیم آفریدن او (ان 
نقول) آن است که گوئیم (له) مر آنچیز را (کن) که بباش (فیکون) پس بباشد ملخص سخن آن 
است که تکوین ما مر اشیارا متوقف بر ماده و مدد نیست پس کسی که ابتداء بی سبق مادۀ قادر 
باشد بر ابدای جیزی هر آئینه قدرت او از اعادۀ آن شی با وحود ماده در نخواهد ماند 


۰ a 00 
نظم:‎ 
- 
v 4 “f° ۰ مد‎ ۶ 7 ۰ ۹ ۰ 


آنکه پیش از وجود جان بخشد ۰ هم تواند که بعد ازان بخشد 
چون در آورد از عدم بوجود » چه عجب باز گر کند موجود 
(تفسیر حسینی ) 
(۲) (و قد خلقتك من قبل) و بدرستیکه بیافریدم ترا پیش از یحیی (ولم تك شیثا) و نبودی تو چیزی 
یعنی معدوم صرف بودی ترا موجود گردانیدم پس من که ترا از عدم بوجود آورده ام قادرم بر ایجاد 
فرزندی از دو پیر زکریا عليه السلام آزین بشارت مسرور شد اما ندانست که عن قريب وحود 
خواهد گرفت یا بعد مدتی بظهور خواهد رسید (تفسیر حسینی) 
(۳) (هل اتی) آیا آمده استفهام تقریر است یعنی بدرستیکه آمده (علی الانسان) بر آدم عليه السلام 
(حین) هنگامی (من الذهر) از زمانی که دران (لم یکن) نبود (شيئًا مذ کورا) جیزیکه یاد کرده شده 
یعنی sd O‏ بانسانية او را ياد 
و ی 
و این معنی معلوم نداشتند که استاذ قدرت ائينه میسازد که مظهر اشعهٌ مفاتیح الغیب باشد در 
اقصی مراتب ظهور و مرتبة خلافت کبریای را شاید و عبن مقصودات و منتهای غایت او بود و همه 
نهایت ها بوجود با جود او آشکارا شود 
۳ شد ظهور او بکلی نور نور ه گنج مخفی از وی آمد در ظهور 
گنج مخفی بود زیر خاک کرد ه خاک را تابان تر از الاک کرد 


مد بد یری جوش کرد تاک را مظان اس کل یزیر رین ) 


- ۲۱ - 


جواب آنست که ظاهر نص را بی دلیلی یا ضرورتی از حقیقت یا مجاز نتوان برد و 
اینجا هیچ دلیلی نیست و در حمل بر مجاز ضرورنی نیست و آنجه شما بدان متمسک 
ساخته اید جز بر مجاز حمل نتوان کرد زیرا که ظواهر آیات متعارض میشود وحمل آنچه 
ما بدان متمسک ساختنه ایم از آیات بر محاز حمل کردن روا نیست ازان وجه که 
مفضی میشود بقدم عالم و اگر از دانستن حق تعالی که آن شی خواهد بودن شیئیت: 
لازم آمدی از دانستن وی که آن حسمی خواهد بود حسمیت لازم آمدی 

فصل هشتم در جواز نسخ و اثبات آن و بیان چند مسئله که از مبتدعات 
روافض است:نسخ انست که حکمی بحکمی دیگر بر داشته شود ما بکتاب و لا 
بسنت و آن نتواند بود الا بواسطة انبیا علیهم السلام و از عهد آدم تا زمان مصطفی صلی 
الله علیه و آله و سلم نسخ در شرائع یافت هیشود و در شریعت پیغمبر ما عليه السلام 
همجنین جواز آن مشروط بود ببقای وی در میان امت و بعد از وفات وی مرتفع شد تا 
انقراض عالم زیراکه بعد از وی شریعت دیگر نخواهد بود و منکر نسخ جهودانند و 
مذهب ایشان در منع ازان مختلف است و نسخ بران وجه که یاد کردیم جائز است و 
مستحسن در شرع و عقل و دلیل جوا ز آن در شرع آنست که حق تعالی آدم را فرمود دختر 
خود را به پسر خود دهد بزنی و در شریعت آنانکه بعد از وی بودند حرام کرد و ابراهیم 
را فرمود که پسر را قر بان کن و پس و یرا ازان نهی کرد و جمع ميان دو خواهر دریک 
نکاح مباح بود در شریعت یعقوب و در زمان موسی عليه السلام حرام شد و حیوانات چرا 
کننده بجملگی در شریعت نوح عليه السلام مباح بودند و یعقوب گوشت اشتر بر خود 
حرام کرد و در زمان موسی عليه السلام بسیار از حیوانات حرام شد از طریق شرع اینها 
بر ایشان حجت است و آنچه بعد از موسی عليه السلام یافت میشود از نسخ ایشان آثرا 
حجت نشمردند زیراکه ایشان بعد از شرع وی اثبات شریعت دیگر نمیکنند و اهل 
ایمان اثبات نسخ یکتاب کرده اند و بسنت و استحسان آن از طریق عقل ازان وجه 
است که چنانکه اثبات حکم از حکیم بر حسب مصلحت یافت شود دفع آنهم از جهت 
مصلحت باشد چنانکه طبیب بر حسب مصلحت وقت بیمار را از آنچه دی روزش 
فرموده باشد امروزش نهی کند و آن تغیر از تغیر مزاج بیمار باشد و الا طبیب بر قاعده 
۳ 


-۲۲ - 


خود مستمر است و اگرمنکر نسخ گوید که اثبات این معنی برین وجه در حق خداوند 
a E‏ لفات E‏ که تا 
آنچیز است که پوشیده بوده یا تلافی آچیزی که خطا رفته است و نسخ اختلاف حکم 
است بحسب اختلاف زمان ومثل آن در احوال بندگان صحت است و مرض و فقر و غنا 
و عافیت و بلا و حیوت و موت و در احوال عالم ایجاد وفنا چنانکه از هیچ یک ازین 
قضایا بدا لازم نیاید از نسخ نیز لازم نمی آید و عجب آنکه این ضال نکوهیده دعوی آن 
میکنند که نسخ از که رقم سب نع ی می آید و بدا بر حق تعالی 
روا نیست و فرقه از امامیان 2 که ایشانرا کیسانیان گویند بدا روا میدارند تعالی 
اا ل افا غر کی ر ان مشیم ا که فر چه باعل ت 
است حادث است و حق تعالی از قبول حوادث منزه است و از اتصاف بصفت حادئی 
متعالی و حقیقت آنست که قول اینها ببدا باز پس تر از قول جهودانست در انکار نسخ 
و از جمله اباطیل روافضی یکی آنست که گویند روا نباشد که پیغمبری از مش رکی 
زائیده شود یا مشرکی از پیغمبری و در قصۀ ابراهیم علیه السلام و پدرش آذر و قصۀ نوح 
عليه السلام و پسرش کنعان که حق تعالی آنرا در قرآن یاد کرد مبین و واضح است و 
حبت ات فطع بر بطلاه این مکعب ویر آنکه ش رک هیچ یکت از یدز ویس در مرب 
آن دیگر قادح نیست و آنچه میگویند حق تعالی نوح را علیه السلام یاد کرد که گفت 
رانك رن رهم بضلوا بادك ولا لوا الا قاجرا کارا # نوح: ره ۰ ] و ازین لازم آید 
که از کافر بجز کافر و بی سامان کار در وجود نیاید این دلیل فاسد است جه آن حکم 
0( بدا بالفتح آغاز کردن و ظاهر شدن و رسیدن بخاطر کسی رائی بخلاف رأی اول (۲) تلف 
کردن چیزیرا که خطا رفته است تلافی بالفتح دریافتن و بدست آوردن و نیز تلف کردن چیزیرا 
(۳) کیسانیه گروهی از روافض اصحاب مختار بن ابی عبید که لقب او کیسان بود 
(4) «مَبْحَه) پاک است خدای (وتعالی) و برتر است (عمَ قولود) ازانچه میگویند ایشان لا 
كيرا ...* الاية, الاسراء: 4۳) بر تری رک (تفسیر حسینی ) 
۳ (اّك ان تذرهم) بدرستیکه اگر تو بگذاری ایشان را (یضلوا عبادك ) گمراه کنند بندگان ترا 
یعنی خواهند که موّمنانرا اضلال نمایند و گمراه کنند ولا یلدوا) و نزایند (الاً فاجرا) مگر فجور 
کننده (کفارا) ناسپاسی یعنی چون بالغ شوند فاحر و کافر و غادر باشند (تفسیر حسینی) 


- ۲۳ - 


مخصوص است بقوم نوح که حق تعالی هلاک ایشان حکم کرده بود و وحی کرده بود 
باو که از قوم توغیر آنانکه ایمان آورده اند هیچ دیگر ایمان نیاورند رو اوح ی إلى نیح آل 
آن یوم : من قوم إلا مَنْ فد امن ... الابة. هود: )۳٩‏ [۱] و وی دانست که اگر ازیشان 
فرزندان پیدا شوند ایمان نیاورند زیر که فرزندان هم از قوم نوح بودندی و حق تعالی 
خبر داده بود که از قوم تو افزون ازانچه ایمان آورده اند ایمان نیارند پس گفتن وی که 
جز کافر نزائید بنابرین قصه بود که از علم غیب بوی رسیده بود نه ازانچه ایشان گمان 
برده اند و قول ایشان جون منافی نصوص است در ابطال آن بدین تأو یل نیز حاحت 
نیست و بحکم نص ثابت شد که روا باشد که انبیا از کافران بزایند و کفر مادر و پدر 
در عصمت ایشان قادح نباشد بلی اعتقاد باید داشت که نسب ایشان از وصمت 
نکاحهای فاسد پاک باشد و نکاح کافر درست است و ازینجا است که زن و شوهر 
چون مسلمان شوند تجدید نکاح نباید کرد و هم بدان نکاح سابق مقرر دارند الا اگر 
مجوسی باشد که از ذوات محارم را زن کرده باشد پس تفریق کنند و در انساب انبیا نه 
شاد ت و نم هه کر ماب ال اکا ارخا فال و کرای رن 
آدم بر گزیده است و پیغمبر ما را صلی الله علیه و آله وسلم از بهترین امم بشرف نفس 
و کرم اخلاق و طهارت اصل و شجاعت و حمیت بر گزیده و از عهد آدم الى یومنا هذا 
جنین کسان از مومن و کافر از وصمت خلل در نسب مستنکف بوده اند زیراکه آن 
قضیتی است که از اصل بفرع سرایت کند و عیب وعار آن از زوال بآخر باز گردد انبیا 
را ازین مبرا باید دانست و اما کفر و اسلام هر یک بصاحب خود تعلق گیرند نه ایمان 
شخصی بدیگری سرایت کند ونه کفر وی [۲] و مذهب اهل حق آنست که مادر و پدر 
(۱) رواوحی) و وحی کرده شد (الی نوح) بسوی نوح علیه السلام (انه لن بومن) آنکه ایمان نخواهند 
آورد (من قومك) از گروه تو (الاً من قد آمن) مگ ر آنکس که ایمان آورده (تفسیر حسینی ) 

(۲) بدانکه در ایمان والدین شریفین آن حضرت علیه الصلوة و السلام علما سه فرقه شده اند بعضی 
بکفر رفته اند و بمضی باسلام و همین است مذهب امام فخر الدین رازی و بعضی توقف نموده اند 
و هو احوط و اسلم و شیخ جلال الدین سیوطی رحمة الله عليه سه رساله در اثبات ایمان نوشته و 
شیخ عبد الحق دهلوی در (شرح مشکوة) مینویسد که آبای آنحضرت عليه الصلوة و السلام از 
حضرت آدم تا عبد اللّه همه پاک اند از کفر چنانچه فرمود که بیرون آمده ام از اصلاب طاهره = 


۲66 


= بارحام طاهره و دلائل دیگر که متأخرین آنرا تحریر و تقریر نموده اند و لعمری این علمیست که 
حق سبحانه و تعالی مخصوص گردانیده است باین متأخرین را یعنی علم آنکه آبا و اجداد شریف 
آن حضرت عليه الصلوة و السلام همه بر دین توحید و اسلام بودند و از کلام متقدمین لائح میگردد 
کلمات بر خلاف آن (ذلك فضل الله یوّئیه من یشاء و یختص به من یشاء) وخدای تعالی جزاء خیر 
دهد شیخ جلال الدین سیوطی رحمة اللّه علیه را که درین باب رسائل تصنیف کرده و افاده و 
اجاده نموده این مدعا را ظاهر و باهر گردانیده است و حاشا لله که این نور پاک را در جای 
ظلمانی پلید نهد و در عرصات آخرت بتعذیب و تحقیر آباء اورا مخزی و مخذول سازد (از تحفة 
المسلمین) و آنجه سزاوار اعتقاد بود این است که والدین شریفین را محفوظ و معصوم دارد از کفر 
زیراکه خدای تعالی زنده نمود اوشانرا و ایمان آوردند بوی صلی الله عليه و آله و سلم تا فضیلت 
صحبت در یابند چنانچه حدیث شریف بدان ورود یافته و بسبب اینکه اهل فترت ناجی اند اگر 
چه مبدل شود دین شان و همین است مذهب اشاعره و بعضی محققان ماتریدیه و ابن کمال در 
تحریر الاصول از ابن عبد الدولة نقل مینماید که مختار همون است لقوله تعالی (وَما کمن 
حلی بت سول وآنچه در (فقه اکبر) اسان والدیه صلی الله عليه وآله وسلم ماتا على الکفر(و 
حالانکه در نسخة دست خط ابوحنیفه_والدیه ما ماتا علی الکفر - نوشته است) پس بهتان است برامام 
چه در نسخ صحیحۀ معتمده هیچیکی آزانها نیست و ابن حجر مکی در(فتاوی) خود میگوید که آن 
مذهب ابوحنیفه محمد بن یوسف بخاری است نه مذهب ابوحنیفه نعمان بن ثابت کوفی و بر تقدیر 
تسلیم که امام همام چنین گفته باشد معنی آن اینست که والدین شریفین بمردند در زمان کفر و 
این اقتضای آن نمیکند که اوشان متصف بکفر بودند زیراکه خدای تعالی میفرماید فك فی 
السّاجدیق) یعنی ترا نقل نموده می آوردیم از اصلاب طاهرین بارحام طاهرات زیراکه لفظ 
ساجدین شامل است ساجدات را الحاصل مژّمن را ضرور است که ذکر این مسئله را بمزید ادب 
در بیان آرد چه عدم معرفت این مسئله مضرتی نمیدهد و نه بآن مسئول گردد نه در قبر و نه در موقف 
کذا فی (الطحطاری) فی باب نکاح الکافر آیا نمیبینی که پیغمبر مارا نحدای تعالی اکرام نمود 
بزنده گردانیدن مادر و پدر وی تا آنکه ایمان بوی آوردند چنانچه در حدیث شریف آمده و بصحت 
رسانید آنرا قرطبی و ابن ناصر الدین حافظ الشام و غیر ایشان پس انتفاع یافتند بایمان بعد موت بر 
خلاف قاعده از برای اکرام پیغمبر خدا صلی اللّه عليه و آله و سلم چنانچه زنده نموده شد مقتول" 
بنی اسرائیل تا خبر قاتل خود دهد و بود عیسی عليه السلام که زنده مینمود موتی را و همچنین 
بدست پیغمبر ما صلی الله علیه و آله و سلم زنده نمود حدای تعالی جماعت مرد گانرا و بصحت 
رسید که خدای تعالی آفتاب را بعد غروب رد نمود تا آنکه علی کرم الله وجهه نماز عصر ادا کرد = 
(۱-۲) محمد بن یوسف ابر القاسم السمرقندی توقی سنة "۵۵ ه. ۱۱۱۱ م.] 
(۲-۲) احمد الطحطاوی انقی احشی (در انختار) توفی سنة ۱۲۳۱ ه. [1 ۱۸۱ م.] 


-۲۵ 

پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم بر کفر بودند و این بنقل درست شده ثابت است و 
بناء جمله دینهای حق برین بوده است و اما از کتابهای انبیاء پیشین بطریقی که 
اعتماد را شاید ثابت شده است و ازان جمله حدیث عیاض حمار مجاشعی است بروایت 
وی از رسول الله صلی اللّه عليه و آله و سلم (ان اه تعالی نظر الى اهل الارض فمتعهم 
عربهم و عجمهم الا بقایا من اهل الکتاب) [۱] و مراد ازین بقایا کسانی اند از نصاری 
که بطریق حق مستقیم بودند و معلوم است که بوقت بعث پیغمبر ازین طاثفه بمکه بجز 
ورقة بن نوفل دیگری نبوده و پیش ازان از اهل مکه بجز زید بن نقیل عَدَویٰ که بر 
خحلاف قریش بود و دیگران همه بر عبادت ی و مصداق آن از قران 
است قال الله تعالی (هو الى بت فی ان سوام مخ یلا كلهم یه یرهم و 
مه الکتاب و الْحِكَمَة ورن كائوا من بل آفی صلل مین * الجمعة: : 0۲ [۲] و ازان 
د پس چاه ہمد تروپ تمس وقوت وقت عصر از برای گام وی نو را همچات گرا 
کرد باعادة حیات و وقت ایمان بعد فوت آن کذا فی (رد المحتار اباب المرتد) بدانکه احیاء 
ابو ین شریفین منافات ندارد بدانچیکه در (فقه اکبر ) است بدرستیکه والدین شریفین بمردند بر 
کفر و نه بدانچیکه در صحیح مسلم است اذن خواستم از پرورد گار خود که آمرزش خواهم برای 
مادر من پس اذن نداد مراد نه بدانچیکه در صحیح مسلم است بدرستیکه مردی گفت یا رسول ال 
کحاست ری ده ی او بگردید طلب نمود اورا پس فرمود بدرستیکه پدر 
من و پدر تو در آتش است بسبب اینکه امکانی دارد که احیاء اوشان بعد این امور وقوع یافته باشد 
زیراکه واقعهٌ احیاء در حجة الوداع بود و عدم نفع ایمان وقت معاینه و بعد موت در صورت غير 
خصوصیت است که بدان مکرم نمود خداي تعالی وی صلی الله عليه و آله و سلم را کذا فی (رد 
المحتار ) فی باب نکاح الکافر بدانکه آنچه میگو یند .که آیت (. . و ستل عنْ اضحاب الْجَجیم 
* البقرة: ۹ نزول یافته در حق والدین شریفین پس آن بصحت نرسیده جه قراءعت مشهوره ولا 
تسئل) است کذا فی (رد المحتار ) فی باب المرتد یعنی پرسیده نخواهی شد بروز قیامت ازانها که 
اهل جحیم اند که چرا ایشان ایمان نیاوردند بر تو ادای وحی و رسالت و برما حساب اهل 
ضلالت خواهد شد 

(۱) بدرستیکه خدای تعالی نظر کرد بسوی اهل زمین پس متمتع نمود عرب آن و عجم آنرا مگر 
بقایا از اهل کتاب 

(۲) (هوالذی بعث) اوست آن کسیکه بر انگیخت (فی الایّن) در ميان امیان مراد قوم عرب اند 
که اکثر ایشان خواننده و نو یسنده نبودند (رسول" منهم) فرستاده از حمل ایشان یعنی امی تا رسالت = 
ر۳-۲) مؤلف (رد احتار) حاشیه در اختار محمد امین ابن عابدین توفی سنة ۱۲۵۲ ه. [۱۸۳۹ م.] فى الشام 


- ۲4 ۰- 

جمله حدیث ابن ابی ملیکه است که از رسول عليه السلام پرسید که پدر من کحا است 
گفت در آتش پس گفت فاين ابوك فقال النبی صلی الله علیه و آله و سلم (اینما مروت 
بقبر کافر فبشره بالنار) [۱] و حدیث ابو هريرة رضی اللّه عنه که پیغمبر بزیارت مادر 
خود رفت بگریست و دیگران را که پیرامون او بودند بگریانید پس گفت از آفرید کار 
خود دستوری خواستم در آنچه استغفار وی کنم مرا دستوری نداد و این حدیث حدیثی 
درست است و لفظ حدیث اینست زار النبی صلی الله عليه و آله وسلم قبر اه فبکی و 
ابکی من حوله فقال (استأذنت ربی فی ان استغفر لها فلم بوذن لی) [۲] چون از طریق 
نقل درست قرنا بعد قرن این قصه در میان امت مشتهر بود و چون ازان باصل شرع دانسته 
شد مخالفت آن جز ضلالت نبود و ابتغای فتنه در میان اهل ملت و تفریق کلمة ایشان 
و هم این طائفه که درین مسئله از قول .حق و مذهب درست تحاوز کرده اند در ابو 


او از تهمت دور باشد و گفته اند امية آنحضرت علیه السلام بجهت آن است که در کتب متقدمه 
برین وجه مذ کور بوده که خاتم انبیا علیه السلام امی باشد و از جمله در کتاب شعیب علیه السلام 
مذ کور است که انی ابعث اميا فى الاميين و اختم به النبیین و در امية آن حضرت عليه السلام 
نکتها است اینجا بسه بیت اختصار میرود 
بیت : فیض ام الکتاب پروردش ٭ لقب امی خدای ازان کردش 

لوح تعلیم ناگرفته ببر » همه ز اسرار لوح داده خبر 

بر خط اوست انس وحان‌را سر ه گر نخواند ست خط ازان جه حطر 
پس صفت نبی امی میکند که (یتلو علیهم) میخواند بریشان (ایاته) آیتهای کلام حدای تعالی را 
بآنکه امی است مثل ایشان (ویزگیهم) و پاک میسازد ایشانرا از دنس کفر و خبث عفائد و رداعت 
اخلاق (ویعلمهم الکتاب) و می آموزاند ایشانرا قرآن رو الحکمة) و احکام شریعت عملهای دین از 
معقول و منقول (و ان کانوا) و اگر چه بودند این گروه که حالا قرآن خوانان و پاکان و در 
آموختگانند (من قبل) پیش از بعث محمد علیه السلام (لفی ضلال مبین) در گمراهی هویدا که آن 
ش رک بوده و تتبع دین جاهلیت (تفسیر حسینی ) 
(۱) پس کجا است پدر توپس گفت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم کجا بگذری بقبر 
کافری پس بشارت ده اورا باتش 
(۲) زیارت نمود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم قبر مادر خود را پس بگریست و بگریانید آنرا 
که اطراف خود بودند و گفت اذن خواستم به پرورد گار خود درین که آمرزش خواهم برای او پس 


اذن نداد مرا 


- ۷ - 


طالب غلومیکنند بعد از اثبات کفر وی بقول رسول الله صلی اللّه عليه واله وسلم وشهادت 
على رضی الله عنه و اطباق علمای سلف و ائمۀ اهل اجتهاد بر کفر وی و دعوی 
میکنند که وی موّمن بود و کسانیکه بر کفر وی گواهی میدهند دروغ میگویند و 
عصبیت و عداوت اهل بیت ایشانرا برین میدارد نعوذ باه من جهل یفضی لصاحبه الى 
هذا القول حدیث درست است که رسول عليه السلام گفت (اهون اهل النار عذابا 
ابوطالب و هومتنغل بنعلین یغلی منهما دماغه) [۱] و در حدیث درست است که پیغمبر 
صلی اللّه علیه و آله و سلم میگفت (يا عم قل لا اله الا الله كلمة احاج بها عنك ) [۲] 
. فابی ان پقول لا اله الا الله و در حدیث درست است که على رضی الله عنه چون ابو 
طالب وفات یافت بنزد پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد و گفت یا رسول الله ان 
عمك الضال قد مات [۳] پیغمبر عليه السلام گفت (اذهب فوارة) [4] اثمهُ اهل 
اجتهاد خاصه امام ابوحنیفه و شافعی در جواز دفن کافر بدفن علی ابوطالب را تمسک 
ساخته اند و در کافر که میراث وی مسلمانان نرسد بحدیث ابوطالب استدلال کرده اند 
که وی چون بمرد چهار پسر داشت طالب و عقیل و جعفر و علی میراث وی بطالب و 
عقیل رسید که بر طریق وی بوده اند و بجعفر و علی نرسید که مسلمان بودند و کفر وی 
درین امت بتواتر رسیده است اگر حاهلی از سرعناد و عصبیت دعوی کند رد آن واجب 
بود و اعتقاد بمقتضی این نقلها که رفت لازم دارند 

و از بدعتهای ایشان اباحت نکاح متعه است وصورت آن نکاح آنست که شخصی بر 
مقداری از مالی با زنی تقریر کند که ده روز یا بیشتر یا کمتر نفس خودرا بوی تسلیم کند واین 
چیز در مبادی آن بود که رسول علیه السلام بغزاها میرفت وسرایا میفرستاد وایشان قومی بودند 
بر احکام جاهلیت بزرگ شده و درین وقت بر مخالفت هوا و شهوت صبر می بایست کردن 
و بر اکثر ایشان مقاومت داعیه شهوت دشوار بود صاحب شریعت صلوات اللّه عليه درین 
(۱) آسان ترین اهل نار از روی عذاب ابوطالب است ۳۳ پوشد دو نعل که میجوشد ازانها دماغ 
او (۲) ای عم بگو لا اله الآ اللّه) این کلم است که حجت جویم بدان از تو پس انکار کرد که 


گوید (لا اله الآ ال) (۳) بدرستیکه عم گمراه تو بمرد (4) ببر اورا در مقام فوارة و آن دهی . 
است در سواد طهران و این رودباری است نزدیک مکه 


۲ 3 


نکاح برین صورت و صنعت رعضت داد ویس سی نگذشت که ازان نهی فرمود و علم 
آن در قرن اول مستفیض نبود اگر خلافی از کسی یافته شود علت این بود پس اجماع از 
جمهور صحابه حاصل شده که نکاح متعه حرام است و حمعی بی دینان این جهال را 
دو افکییه اند که این ی کین رش آلله هه و ا ی که هی 
علی رضی الله عنه دران حلاف مذهب عمر است رضی الله عنه متعه ححت است و در 
متعه نکاح خود خلاف نیست و عجب آنکه از رواة حدیث نهی از متعه یکی علی است 
و لفظ حدیئش اینست که (ان الى صلی الله عليه وآله وسلم نهی عن متعة النساء يوم 
خيبر وعن اكل لحوم الحمیر الاهلية زمن خیبر ) [۱] ومخالفت ایشان درین مسئله با 
اهل حق چون مخالفت ایشانست در مسح موزه که راوی آن حدیث علی است و ایشان 
بعد از ثبوت مسح از روایت على و اجماع امت بر جواز آن اضافت مذهب باطل خود در 
جائز ناداشتن مسح بر موزه بعلی رضی الله عنه میکنند جنانکه در متعه 

و از اباطیل مذهب ایشان تقیه است و چنین دعوی میکنند که چون شخصی از دیگری 
مسحترز باشد یا از زبان وی ترسد ویرا روا باشد که خلاف آنچه در صمیر ویست از خود 
ظاهر کند وبنابرین مسغله گفته اند که آنچه رسول اللّه صلی الله عليه وآله وسلم در حق ابوبکر 
ور کت اویات ی و که اززیان ایشان ایمن نبود و اطاعت علی رضی اللّه عنه 
ایشانرا هم ازین باب بود و اگر جه فساد این قول بر هیچ عاقل پوشيده نماند اما جواب 
آن یاد باید کرد تا بیعلمان نیز بر فساد قول ایشان واقف شوند و وحه فساد این مذهب 
آنست که حق تعالی اهل ایمانرا میفرماید که از حق تعالی پرهیزید و سخن راست 
گوئید ( نا دییامن انا الله و قولوا لگ یداه الاحزاب: ۷۰) [۲] و بنیاد تقيه 
بر گفتار کر و سخن دروم است و این خلاف آن باشد که حق تعالی بندگانرا میفرماید و 


(۱) بدرستیکه نبی صلی الله علیه و آله و سلم نهی فرمود از متعه زنان روز خیبر و از خوردن 
گوشت خر شهری بروز خیبر 

(۲) (یا اها الّذین منوا اتقو اللّه) ای گروه گرو ید گان بترسید از حدای تعالی در ارتکاب مکاره و 
پرهيزید از ایذاء رسول او (و قولوا) و بگوئید (قولا سدیدا) سخنی راست و درست و استوار در بار 


3 ا ۰ ۰ ۰ rE‏ س ع 3 
مومنان مراد نهی است از ضد ان یعنی دروغ مگوئید و ناراستی در سخن مکنید (تفسیر حسینی ) 


- ۲٩ - 


اگر گویند حق تعالی گفته است (. . إل آن توا منهم قي ...۷ الآية. آل عمران: ۲۸) 
[۱] جواب آنست که حق تعالی اهل ایمانرا باظهار عداوت اهل شرک فرموده است و 
اجتناب از موالات ایشان بظاهر و باطن با وی پس ایشانرا رخصت داد که اگر از جهت 
کافر بر جان خود ایمن نباشد و در اظهار عداوت بسعی در هلاک خود متیقن باشد 
بمدارا و تملق سخن گویند و بتواضع پیش ایند و اگر بر گفتن کلم کفرش اکراه 
کنند بضرب و عنف و دیگر انواع عذاب که دران تلف نفس متوقع باشد رخصتش داد 
که بزبان کلمةٌ کفر گوید و اگر بدان بلا صبر کند و نگوید که تا هلاک شود 
پسندیده باشد اما آنچه بی ضرورة کلی از بهر مصلحت جزئی دروغ گوید و با اهل 
مت بخلاف آنچه دز ضمیر است تعیش کند ازین صورت که یاد کردیم. جداست و 
این جیزی است که در هیچ ملت پسندیده نبوده است و در ملت ما ناپسندیده تر و 
پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم چنین کسانرا که با هر کس بروی دیگر پیش آیند و 
بز بان دیگر سخن گو یند از بدترین مردم نهاده است و اگر گویند شما از عائشة روایت 
میکنید که مردی بیامد و از رسول عليه السلام دستوری خواشیت ا دراد کت زین 
اخو العشیرة) [۳] و چون در آمد روی را بر وی گشاده داشت و سخن نرم گفت و چون 
برفت گفتم یا رسول له صلی الله عليه و آله و سلم چون بیامد چنین گفتی و جون در 
آمد با وی روی گشاده داشت و سخنی گفتی گفت (شر الناس من يتقيه الناس اتقاء 
فحشائه) [4] جواب آنست که آنچه رسول عليه الصلوة و السلام گفت از بهر آن بود که 
تا عانشة شة را از حال وی آ گاهی دهد و جون در آمد با وی نرمی کرد تا عائشه بداند که 
با مردان سازکاری بایدکردن و بروی تازه پیش آمدن روا باشد چون از بد زبان بجفای 
یشان امن ناشن و از باب ارشاد وتفهیم بود و ار رسو عله الم دنه از 


(۱) (الاة ان تتقوا) مگر آنکه بترسید و حذر کنید (منهم تقیة) از ضررهای کافران ترسیدنی و حذر 
کردنی حکم تقیه در ابتداء اسلام و قبل از استحکام امور دین بوده اما امروز رخصت تقیه جز در 
دار الحرب نیست (تفسیر حسینی ) 

(۲) تعیش اسباب معیشت ساختن (۳) بد است برادر قبیله (4) بدترین مردم کسی است که 


میترسند از وی مردم از جهت ترسیدن بفحش وی 


2-۳۰ 


بهر وی گفت (مُس اخو العشیرة) در مواجهه گفتی (نعم اخو العشيرة انت) [۱] اين 
شمارا درین حجتی بودی اما در آنچه با کسی مدارات کند که در زبان وی بد باشد 
هیچ حجت نیست شما را درین و خلق رسول عليه السلام خود اقتضای این کردی که 
از طریق لطف و مدارات با خلق سخن گوید و اما بظاهر محبت نمودن و بباطن از 
عداوت ترسیدن و بدل مخالف و بز بان موافق بودن و حقیقت اعتقاد خود نهفته داشتن و 
با هر کس گفتن که من با تو ام از طریق دینداران دور است و بصفات منافقان بیش 
مینماید که بخصال اهل ایمان و نسبت چنین طریقت بعموم مسلمانان روا نباشد 
فکیف به پیغمبر خدا چگونه روا باشد که پیغمبر بد مردی را نیک مرد خواند و کسی را 
که مستوجب مذمت بود مدح کند و حق تعائی ویرا فرستاده بود تا کاملان از ناقصان 
پدید کند و خیر از شر تمیز کند و اگر این معنی روا بودی هیچکس فرق میان عادل و 
فاسق نکردی و خیر و شر از هم باز ندانستی چگونه روا باشد که کسی اعتقاد دارد که 
سریرت و علانیت پیغمبر علیه السلام یکسان نبود و وی روا نمیداشت که بانفاذ آنچه 
در دل داشت بچشم اشارت کند روز فتح مکه چون عثمان بیامد و عبد الله بن سعد ابن 
ابی سرح را بیاورد گفت یا رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلم دست بده تا با تو 
بیعت کند دو بار گفت و پیغمبر دست نمیداد سیم بار دست بداد و بیعت کرد و وی 
پیش ازین حالت مرتد شده بود و بمکه آمده و باهل شرک ملحق گشته ودر وقت فتح 
مکه پیغمبر فرموده بود که اگر دست باستانۀ کعبه زده باشد و یرا بکشند جون عثمان 
بالحاح بیعت بستد پیغمبر رو سوی حاضران کرد و گفت در میان شما صاحب رشد 
نبود که دید من که از بیعت وی امتناع میکنم بر خیزد و گردنش زند گفتند یا رسول 
الله چرا بچشم نگفتی فرمود (ما کان لنبی ان یکون له خائنة الاعین) [۲] و اگر امیر 
المژمنین علی چنانکه ایشان دعوی میکنند تقیه جائز داشتی کسی را با وی اختلافی 
نبودی و احتیاج بچندان حرب و قتال نگشتی و اگر این طریقت در حق مسلمانان 
خاص و عام ایشان جائز بودی قول ایشانرا اعتباری نبودی و بر هیچ حکمی از احکام 
(۱) بهتر است برادر قبیله توئی است 

(۲) نیست سزاوار نبی که باشد اورا چشم خیانت کننده 


, ۲۵۱۰ 


شرع که بقول دیگران مقر گردد اعتماد حاصل نشدی و ازین وجوه که یاد کرده شد 
دانسته شد که قول تقیه باطل است و مضمحل و الله اعلم. 

فصل نهم در سئلاً روح وبیان آنچه از توابم آنست: جمعی از اهل قبله که 
شریعت قبول کرده اند بر قدم روح مصر اند و مذهب ایشان درین مسئله فاسدتر از 
مذهب نصاریست در ناسوت و لاهوت چه ایشان این اضافت بعیسی کردند چون دیدند 
که افعال چند که آدمیرا بران قدرتی نباشد از وی صادر میشد و اینها بحملهٌ خلق 
اضافت میکنند روح را چگونه قدیم گویند امارات حدوث از وی پیداست و ازان 
جمله اتصال روح است بجسم وتعدد آن بر حسب اجسام و قبول آن حوادث را و غیر آن 
و چون این قوم خود را از جملاٌ اهل اسلام میشمارند واب ایشان از قانون کتاب و 
سنت گفتن اولیتر است و شبهة ایشان ازین آیت است (وَيَسَلونك عَنِ ۽ الریج قل ۽ ایح 
من أفررتی ...* الاية. الاسراء: ۵ [۱] میگو یند که امر حق تعالی قدیم است جواب 
آنست که امر که قدیم است قول حق تعالی است و کلام وی و جملةٌ عقلا را اجماع بر 
آنست که روح انسانی نه کلام است و ظاهر آنست که مراد از روح درین آية قرانست 
و وحی که بانبیا می آمده است چنانکه در دیگر مواضع یاد کرده است رو گذلك ایا 
يك روحا من آمرن ...۶ الایة. الشوری: ۵۲) [۲] (.. بلقی روم من ن هره على من یشاء 
من عباده ...# الآية. المؤمن: ۱۵) [۳] و دلیل بر صحت این تأو یل آنست که بعد ازین 
من امر رټی) بگو ای محمد که روح از امر پرورد گار من است یعنی از مبدعات که بامر کن کائن 
شده بی ماده و او ازان جمله است که مخصوص است بعلم خدای تعالی و غير حق سبحانه و 
تعالی کسی بدو دانا نیست (تفسیر حسینی) 
(۲) رو کذلك ) و هم چنانکه وحی کردیم به پیغمبران پیش از تو (اوحینا اليك ) وحی کردیم 
بسوی تو (روحا) قرآنرا (من امرنا) بفرمان ما قرآنرا روح گفت زیرا که دلها بدو زنده گردد جنانجه 
بدنها بروح حیات یابد (تفسیر حسینی) 


(۳) (یلقی الروح) می افکند روحی را (من امره) بفرمان خود یا فرستد جبرثیل علیه السلام را (علی 
من یشاء) بر هر که میخواهد (من عیاده) از بندگان خود یعنی مرتبت نبوت عطا میکند بهر که 


“YoY 


آیة ذ کر قرآن کرد و گفت (و لین شنا له پالّدی اوتا لك ...# الآية. الاسراء: 
۲ [۱] و اگر مراد از روح درین آية این روح است که دران منازعت میرود مراد از 
امر مأمور است که بامر حق حادث گشته است جنانکه بارانرا گویند امر الّه و نصرت 
و هزیمت را و در حدیث است که روز حنین چون هزيمت بر صحابه افتاده ابو قتاده 
عمر خطاب را دید گفت ما قال الناس (مردم چه گفتند) عمر گفت امر الّه و مشهور 
است در سخنان عرب و عجم که چون از بدائع صنع حق تعالی جیزی ظاهر شود گو یند 
کار خدا است و ظاهر آنست که مراد ازین آية پوشانیدن سر روح است یعنی روح از 
ی تا E‏ ی ی ای ع گفت (... وها 
اویش من الم ز٩‏ بل« الاسراء: ۵ [۲] چون درین آية مطلق گفت که (. . قل 
لو من مر ری ٩...‏ الاية, الاسراء: ۸۵) و تفریق نکرد که کدام از دعوی این جهال 
ضلال لازم آید جبرئیل قدیم باشد زیرااکه حق تعالی جبرئیل را روح خواند (زك به 
ارو امین * الشعراء: )۱٩۳‏ [۳] .. کل لها روختا ..* الآية. مریم: ۱۷) [4] و 
ذوات ارواح جمله درین اطلاق داخل شوند و فرقی نماند ميان روح کافر و روح موّمن 
ازینجا لازم آید که روح کافر معذب نباشد و هیچکس را روا نبودی که روح کافر را 
خبیث گوید یا بر وی مطلقا بی تفصیل میان روح و جسد لعنت کند و روا نبودی که 
گویند ملک الموت روح فلانی را قبض کرد زیرا که قدیم مقبوض نباشد و از حجتهای 
(۱) (ولئن شئنا) و اگر خواهيم ما (لنذهین بالذی) هر رآئینه ببریم آن چیزیرا که از قرآن (اوحینا اليك) 
وحی کرده ایم بتو یعنی از صدور و مصاحف محو کنیم (تفسیر حسینی ) 

(۲) (و ما اوتیتم) و داده نسده اید شما (من العلم) از دانش (ال قلیلا) مگر اندکی نسبت با علم خسدای شیخ 


ابومدین مغربی قدس سره [ابو مدین مغربی توفی سنة ۵٩‏ ه. 7 م.] ] فرموده که این اندکی که خدای 
مارا داده است از علم نه از آن ما است بلکه عاریت است نزدیك ما و ما به بسیاری ازان نرسیده ام پس ماعلی 


الدوام جاهلانیم و جاهل را دعوی دانش نرسد (تفسیر حسینی) 

(۳) (نزل) فرو فرستاده خدای تعالی (به) بقرآن (لِ امین #) جبرئیل عليه السلام را (على فك 
٩...‏ الآية. الشعراء: ۱۹) بر دل تو (تفسیر حسینی ) 

(4) (فارسلنا البها روحنا) پس فرستادیم ما بسوی او روح مارا که جبرثئیل عليه السلام است اضافت 
روح بذات مقدس خود جهت تشریف و تخصیص او است (تفسیر حسینی) 


-۲۵۳ ۰ 


شرعی بر حدوث روح قول رسول است که (الارواح جنود مجندة) یعنی ارواح 
لشکرهاست جمع کرده و آنچه که جمع کنند قدیم نباشد زیرا که مجموع مقهور باشد و 
نیز جمع و تفرقه از صفات محدئاتست و این حدیث حدیث درست است و اهل حدیث 
بر صحت آن متفق اند و در حدیث است که (خلق الله الارواح قبل الاجساد بالف عام) 
[۱] و از شبهات این بَذدینان یکی آنست که یاد کردیم و شبهتی دیگر بزعم ایشان 
مره a a‏ 
وی دمید و سجود را مشروط کرد بنفخ روح و گفت (فاذا موه وَْقَحْتَ فیو ین زوحی 
...# الابة, الحجر : ۲۹) [۲] و اضافت روح بخود کرد و آنجه محدث باشد مستحق 
سجود نباشد جواب آنست که سجود نه از بهر آدم بود بلکه خدایرا بود و آدم ملائکه را 
چون کعبه و بیت المقدس بود بنی آدم را و بعضی گفته اند که آن سجود تکریم بود نه 
سحود عبادت و وجه آنست که اول ياد کردیم زیرا که در حدیث است که چون فرزند 
آدم سجود کند ابلیس بیکسو شده میگرید و میگوید که چون فرزند آدم را فرمودند که 
سجود کن سجود کرد بهشت و پراست و مرا فرمودند بسجود ابا کردم مرا آتش است 
(...امر ابن آدم بالسجود فسجد فله الجنة و امرت بالسجود فابیت فلی النا )و اگر سائلی 
گو ید چون آدم ملائکه را بمثابهٌ جهت قبله بود وجه منازعت ابلیس چه بود جواب 
آنست که حسد ابلیس بر وی از جهت تخصیص بود بدین کرامت و اگر چه مراد ازین 
نفس سجود نه آدم بود زیراکه شخصی مستعد آن کرامت گردد فضل و مرتبت وی بر 
دیگر اشخاص ابت جنانکه فضل قبله بر دیگر جهات اگر جنانستی که آنچه شما 
گفتید ابلیس از سجود استنکاف نداشتی وبر آدم مفاخرت باصل خود نکردی و نگفتی 


(۱) پیدا کرد خدای تعالی ارواح را پیش از اجساد هزار سال 


(۲) (فاذا سۆیته) پس چون راست کنم صورت و هیثت اورا رو نفخت فیه) و در آرم در وی (من 
روحی) از روحی که آفریدۂ من است و او بدان زنده گردد 


(۳) امر کرده شد ابن آدم بسجود پسن سجده کرد پس برای او جنت است و امر کرده ام بسجود 
پس انکار کردم پس برای من دوزخ است 


۲۹۶ - 


و 


(... ای یرم خَلفتبی من ار وف من طين * الاعراف: ۱۲) [۱] و حق تعالی در 
حق آدم نگفتی (... و عطی ادم به فقوی * طه: ۱۲۱ [۲] و ابلیس اغواء آن 
0 فلتا) پس گفتیم ما هه مر فرشتگانر (اسشجدوا) سحده کنید سحده تعد و تحیت 
(39ع) مر آدم را (َجد) پس سجده کردند ملائکه آدم را عليه السلام از روی فرمان ا ر 
لیسن) مگر ابلیس که او از راه عجب و حسد میک ود( .. من ال اجدینٌ * الاعراف: ۱ از 
سحده کنندگان مر آدم عليه السلام (ال) گنت خدای مر ابلیس را (ما مك ) چه چیز باز داشت 
ترا لا جد ) آنکه سحده نکردی آدم را مك ) چون فرمودم ترا بسجدۂ او (ق) گفت ابلیس 
(انا خير هنه) من بهترم از آدم این جواب از حیثیت معنی است یعنی استبعاد مینماید ازانکه مثل 
منی را بم.جود چون او کسی فرماید پس مانع آن است که من ازو بهترم (خلقتنی) آفریدی مرا (من 
نار) از آتش و آن جوهر لطیف علوی نورانی است (وخلقته من طین * الاعراف: ۱۲) و آفریدی آدم 
علیه السلام را از گل که جسمی کثیف سفلی ظلمانی است ابلیس درین صورت مفالطه خورد که 
فضیلت را باعتبار عنصر ملاحظه کرد و اگز باعتبار فاعل که (.. لما خلَقَت ید ...۰ الابة. ص: 
۵ عبارت است ازان و به نسبت حقیقت که (.. نقحت فیه هل روحی ..* الابة. ص: ۷۲) 


اشارت است بدان در نگریستی دانستی که خیریت و فضیلت آدم راست نه اورا 
نظم: زآدمی ابلیس صورت دید و بس + غافل از معنی شد آن مردود خس 
که چرا من حدمت این طین کنم » صورتی را من لقب چون دين کنم 
نیست صورت چشم را نیکوبمال ه تا به بینی شعشعه نور جلال 
و قیاسش نیز در افضلیت نار از خاک نا مستقیم بود زیراکه اتش خائن است هر جه بدو دهند 
نیست گرداند و خاک امین است هر جه بدو سپارند نگاهدارد و امین نیک از خائن باشد و آتش 
متکبر است و خاک متواضع و تواضم از تکبر نیکوتر بود خاک نقش پذیرد چنانچه آدم عليه السلام 
نقش معرفت پذیرفت (. . کتب فی قلوبهم الابما ٩...‏ الابة. المجادلة:۲۲۰) و آتش نقش را سوزاند 
چنانچه نقش معرفت ابلیس بسوخحت (.. ففْسَق عن مر ..* الآبة. الکهف: ۵۰) و وجوه تفضیل 
خاک بر اش در (جواهر اتضل) بطریق تفصیل مکی است ‏ قطعه: 
صورت خاک ار جه دارد تیرگی در ذات خود « نیک بنگر کز ره معنی صفا اندر صفا ست 
این همه خاک ستکاندر وصف اوصاحبدلی » نکتۀ گفت است کز وی دیدۀ جانرا جلا ست 
جستن گوگرد احمر عمر ضایع کردن است » روی بر خاک سیاه آور که یکسر کمیا است 
(۲) (وعصی آدم) و خلاف کرد آدم عليه السلام (رټه) امر پرورد گار خودرا در خوردن ميوٌ درحت 
(فغوی) پس بی بهره مانده از مطلوب خود که عمر جاودانی بود بعد ازان بتوبه و استغفار قیام نمود 
و حضرت رسالت پناهی علیہ اسلام را بشفاعت آورد ای َب پس بر گزید وی را خدای او 
(فتاب عم پس قبول کرد توب اورا رو هدی) و راه چ اورا به ثبات بر توبه (قال اقبط) گفت 
حدای مر آدم و حوا را عليه السلام که فرو روید (منْها جَمیعًا) از بهشت همه با هم (تفسیر حسینی ) 
(۱-۱) جواهر التفسير لتحفة الامير لولانا حسین بن علي الکاشفی الواعظ توفی سنة ٩۰‏ ه. ٠١١١[‏ م.] 


- 16۵90 
نتوانستی کردن و دلائل این مسئله افزونتر ازانست که درین مختصر استیعاب آن توان 
کردن و ظاهر تر ازانست نزد اهل ایمان که آنرا بزیادتی بیان مفتقر گردد بلکه اهل آن 
مذهب از غایت خساست خود گمراه اند هیچ دیگر نیست و اگر آن بودی که از قبل این 
بی دینان ایمن بودی که شبهتی ازین نوع بر یکی از عوام مسلمانان القا کنند و وی 
متحیر شود هیچ این مسئله یاد نکردی 
وچند فرقه در مسئله روح گمراهند وازان جمله حلولیان اند قول بحلول کفر است والحاد 
وفساد آن بر حداوندان نظر ظاهر چه معلوماست که هر آنچه در چیزی حلول کند از وجهی از وجوه 
تبع آن چیز باشد و روا نبود که قدیع بوجهی از وجوه تبع محدثات باشد و هر آنچه در جسمی 
حال گردد محدود و متناهی بود و این صفات مغایر صفت قدم است و نسبت اینمذهب به 
بعضی از گذشتگان اهل تصوف کرده اند معاذ الله که چنین اعتقاد بهیچ مسلمان نسبت توان 
کرد فکیف باهل تصوف که معادن معرفت و منابع حکمت و خزنة اسرار کتاب و 
سنت اند و رسوخ ایشان در علم توحید تمامتر ازانست که بشبهات اگر چه بیگران باشد 
قدم ایشان متزلزل شود بلی هیچ فرقۀ از فرق اهل اجتهاد از قائلان و آفت رسیدگان 
خالی نباشد و درین طائفه نیز اگر مفتون و مطرودی افتد عقیدۀ بد و را با اهل تصوف 
نسبت نباید کردن و اگر کسی سخن مشعر بحلول گفته باشد چنانکه وجهی دیگر را 
محتمل نباشد و یرا از زمر مسلمانان بیرون باید دانستن فکیف از زمره صوفیان بلی 
بعضی از متکلمین در علم تصوف چند کلمه باز گفته اند مشابهت قول نصاری در 
لاهوت و ناسوت و ظن آنست که بر خلاف راستی است و اگر گفته است وی نیز 
بنصاری ملحق شود در درک اسفل و این فتنه درین امت بیشتر از شطاحان [۱] منتشر 
اورا از کلام او عبر کنند او ازتوبه کند چنانچه از حضرت سلطان العارفین 7سلطان العارفین بایزید بسطامی 
طیفور توفی سنة ۲۱۱ ه. [۸۷۵ م.] می آرند که چون از وی سبحانی ما اعظم شانی سرزد مریدان ویرا 
خبر کردند که شیخ چنین کلمه از تو سرزد فرمود خدا قسم شما باد بایزید نیز اگر باز چنین کلمه از من صادر 
شود مرا بکشید مریدان کاردها و سنگها آماده کردند روز دیگر در غلبه حال باز همان از وی صادر شد مریدان 
کاردها میزدند هیچ اثر نکرد چون بخود آمد مریدان اظهار کردند فرمود دران وقت بایزید نبود (نور الابصار] 
حضرت خواجه معن الدین سنجری قدس سره [معين الدین سنجری توفی سنة ۱۳۳ ه. [۱۲۳۵ م.] 
فی اجمیر] در (گنج المرش) مینویسد که شطحیات عبارت از قولی است که در شرع ظاهر مقیسول نبود = 


۲۵۹۰ 
شد وازان واعظان بیسروسامان (بی‌مای) که احادیث متشابه واقاو یل مشایخ را که در غلبات 
احوال ازیشان صادر شده بود باز میگفتند و بوجه خود تقریر میکردند و مصلحت عوام 
مسلمانانرا گوش نداشتند تا سیلاب آن فتنه بیشتر را در ر بود و از حملهٌ آن احادیث این 
حدیث است (فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی ببصر به ویده التی 
یبطش بها و رجله التی یمشی بها) و حقیقت معنی این کلمات آنست که چون بنده را. 
دوست گرفتم در بینائی و شنوائی و داد و ستد و آمد وشد یار ویاور وی باشم بتوفیق و 
تأیید در دیدن و شنیدن و ستدن و دادن و رفتن و يرا در یابم و غير این تصور کردن 
ضلالت باشد زیرا که حلول و اتحاد از حق تعالی منفی است بحجج و براهین و دیگر 
احادیث را که ازین باب است همبرین مثال فهم کند و از جملۀ اقاو یل که مظنۀ فتنه 
است بعضی خود افترای محض است جنانکه از بایزید رحمة الله عليه نقل میکنند که 
(لیس فی جبتی سوی اللّه) و درست آنست که این سخن نه از مقولات و یست و 
کمال که از حال وی دانسته ایم و اماراتی که از علم وی یافته ایم اقتضای این نمیکند 
و اگر درست شدی تأویلش اینست که همگی من خدایراست و سر موی ازانجه درین 
جبه است از وی مختلف نیست و آنجه از دیگری نقل میکنند که گفت اینجا نه پوست 
و نه گوشت اینجا همه اوست مجملش اینست و اگر غیر این تصور کنند یا گویند 
ضلالت باشد و چون حال برین جمله است از حدیث کسانیکه درین سخن صلاح دین 
خود و دیگران گوش ندارند وبمقتضی طبع و هوا سخن گویند گوش ۲ کنده باید داشت 
و اگر مدعی سخن گوید یا شعری ازین نوع خواند چنانکه یا اوست بجای دیده یا دیدۀ 
خود اوست آنرا دستور خود نباید ساخت و بر وجهی که مناسب ربوبیت و ملایم تصور 
بشریت باشد حمل کردن و قول آنانکه گویند که روح یک چیز است که در اجسام 


= اما در مقام حقیقت درست بود و معتبر و مقبول باشد و حضرت شیخ شرف الدین یحیی منیری قدس سره 
شرف الدین احمد بن یحیی منیری توفی سنة ۷۸۲ ه. ۱۳۸۰1 م.] في بهار] در مکتوبات خود نوشته اند که 
بزررگان فرموده اند افشاء سر ربوبیت کفر اما از کسی این طائقه در سکر حال ازان اسرار چیزی اظهار شود آنرا 
شطحیات گویند و فرمایند که آن نه قابل رد است و نه لاثق قبول و نه ذکر کردن برای عوام است تا در غلطگاه 
نیفتند و رد ناکردن ازانست که اسرار الهی است و فى احقیقت درست اینجا بحکم (تكلم الناس على قدر 
عقولهم) بايد گفت که خير درین است (نور الابصار) 


- ۲۵۷ - 
منتشر است چون شعاع آفتاب هم ازین مشکات است و تجزی و تبعیض آن مودی 
میشود بدانجه آن جیزهاست نه یک جیز و آنجه یکی بود از روی عدد منقسم نشود و 
بعضی از اسلامیان بر آنند که روح قسمت پذیر نیست و متحیز نیست و درین قول 
سلامتی نیست بلکه متضمن فتنها است و علماء سلف بر خلاف اینند و گفته اند که 
اگر ما جائز شمریم که جواهر روحانی متحیز نیست با باری تعالی مشارکتی اثبات 
کرده باشیم در آنچه وی غیر متحیز است و غیر حال در متحیز و این باطل است پس 
اعتقاد بايد داشتن که روح محدث است و اعتقاد بايد داشتن که هر آنجه محدث است 
از حیز بیرون نیست و بعضی از اسلامیان در مسئلهٌ روح توقف کنند و هیچ یک از قدم و 
حدوث حکم نکنند و این مذهبی فاسد است و آنها که از سخن گفتن در روح تنزه 
جسته اند توقف ایشان در ماهیت روح بوده است و اگر نه هیچ مسلمانرا روا نباشد که 
در قول بحدوث آنجه مادون ذات حق و صفات وی است تردد کند (کان الله ولم یکن 
معه شی) [۱] و بیان این قول پیش ازین گفته شد و اما توقف در ماهیت روح مذهبی 
پسندیده است و باحتیاط نزدیکتر و بحث درین از قبیل تکلف است زیرا که بندگان 
بدانستن ماهیت روح متعهد نیست و چون دانستند که آفریده است از جملۀ آفرید گان 
ازانچه غیر اینست بر ایشان بحرجی نیست بلکه اولیتر توقف است چون از صاحب 
شریعت صلی الله عليه و آله و سلم دران نصی جلی یافته نمیشود و در استنباط آن از 
طریق استدلال و اجتهاد ضرورتی نیست و آنانکه در ماهیت روح سخن گفته اند 
اقاو یل ایشان مختلف است و قطع بهیچ یک نمیتوان کردن و اگر چه بعضی بصواب 
نزدیکتر است و قول مختار از اقاو یل اسلامیان آنست که روح جوهری است حسمانی 
نورانی در درون کالبد حاصل و چون حق تعالی بخواهد آنرا بر بندگان آشکارا کند و 
در حدیث درست يافته ایم که برین معنی دلالت میکند یکی حدیث ابوهريرة که 
پیغمبر گفت که آدمی ا نمبینید که چون میرد دید را یز کند و پر داد گفتند بلی 
يا رسول الله گفت این آنگاه باشد که د چشمش از پی جان برود (الم تروا الى الانسان اذا 
مات شخص شق بصره) قالوا بلی قال (فذلك حین تتبع بصره نفسه) [۲] و این حدیث در 
(۱) ترجمه: بود خدا و نبود با وی چیزگ دیگر (۲) ترجمه: آیا نمیبینید بسوی انسان وقتیکه 


۾ ° ع ع ۳ ۳ 
بمیرد شخصی تیز کند دیده را گفتند بلی گفت این باشد که پیرو رود چشم وی نفس اورا 
۱۷ 


- ۲۸۰ 


صحیح مسلم است و حدیث دیگر از ام سلمه که چون رسول الله در آمد بر ابوسلمه دران 
حال که چشمش فراخ شده بود و بر گشته گفت روح را چون قبض کنند دیده بر پی 
وی برود دخل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علی ابی سلمة وقد شق بصره فقال 
(ان الروح اذا قبض تبعه البصر) و مراد ازین حدیث آنست که وقتی که با کسی مناظره 
بود وی میگفت معنی آنست که چشمش فرو خوابانید که چون جان برفت بینائی از 
پی آن برود پس در گشودگي چشم فائده نباشد و چون این حدیث که از مسلم روایت 
کردم روشن شد که معنی آنست که گفتم زیراکه ازان حدیث پیدا مشود که پیغمبر 
سخن بر وجه تنبیه بر ایشان گفت و اگر مراد وی آن بود که چون جان رفت دیده نیز 
برود حاجت تنبیه و تعلیم نبودی زیرا که این چیزیست که بر هیچ جاهل پوشيده نماند 
فکیف بر عقلا و خاصه حاضران حضرت رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم که 
خداوندان فهم و اصحاب بصيرة اند و از جملةٌ آنچیز بر بنده واجب است که بداند از 
احوال روح بعد از اعتقاد داشتن در حدونش آنست که روح را بعد از مفارقت از کالبد 
دران عالم ادراکات است و کلام حق را در یابد و مخاطبات ملکی را فهم کند و از 
نصوص درین معنی دلائل بسیار است و ازان حمله حدیث جابر است که گفت رسول 
خدا با من گفت (ان الله كلم اباك کفاحا) [۱] و حدیث اصحاب معاو یه که قرآن در 
حق ايشان نازل شد (بلغوا قومنا انا لقینا رټنا فرضی عتا و ارضانا) [۲] و غیر این از 
احادیث که ايراد آن درین مختصر تعذری دارد و واحب است که اعتقاد دارد که فنا و 
موت بروح جائز است و واحب است که اعتقاد دارند که بعد از حشر احساد هر یک 
ارواح را بهمان کالبد که در دنیا داشت اعاده کنند خلاف تناسخیان که بحقیقت از 
منکران بعث اند و پیش ایشان بعث آنست که ارواح مکلفانرا نقل کنند ما بتنها که 
در نعمت باشد و لما بتنها که در عذاب باشد و اعتقاد ایشان آنست که روح معذب 
بکالبدی در رود که در رنج و خستگی باشد چون خر مُکاری و اشتر بادیه پیمائی و 
امثال این و اغلب تناسخیان آنانند که بشریعت مقر اند و بثواب معترف و دعوی این 


(۱) ترجمه: بدرستیکه خدا سخن کرد به پدر تو بالمشافهة (۲) ترجمه* برسانید قوم مارا 
بدرستیکه ملاقی شدیم پرورد گار مارا پس راضی شد از ما و راضی کرد مارا 


طائفه آنست که تناسخ در قرآن می یابیم و این آية یاد میکنند که (فی ای صورة ما شاء 
ریک * الانفطار : ۸) [۱] و این آية (. .کم فى ما تمه ه الواقعة: ۱) [۲] و 
این آیة که روما من دار فی رض ولا طاثربطیر جاب ام نالکم .. + الابة. 
الانعام: ۸) [۳] واین حدیث ياد میکنند که (ان ارواح الشهداء فى اجواف طیور خضر ) 
و امثال این از شبهات که فساد آن بر هیچ صاحب نظر پوشیده نماند اما معنی (فی ای 
صورة ما شاء ربك ) آنست که در هر صورت که خواست ترا ترکیب کرد از سیاه و 
سفید و دراز و کوتاه و خوب و زشت و کامل و ناقص و نرینه و مادینه و آنچه ایشان 
گویند که مراد ازان آنست که سگی و خری یا ددی قول فاسد است چه آنانکه به 
بعت مقر اند جمله متفق اند که آدمیان بهمان هیثات که مرده اند زنده شوند دیگر آنکه 
اگر مراد از بعث تناسخ بودی قیامت بوقت معین مخصوص نگشتی و عموم خلائق را 
توفیت جزا در یک زمان نبودی و حق تعالی میفرماید (فکیْف لدا جَمَعْناهَم وم رنب 
فيه یت کل فس مسبت وهم ل یلو « آل عمران: ۵ ]٤[‏ و اما (وننشنکم 
فی ما لا تعلمون) روشن است که مراد از آية اخبار است از قدرت حق تعالی بر نسخ و 


1 


ما قبل (وننشنکم) بران معنی دلالت میکند (َحنْ فد ینک المَوْتَ وم نب بمنبوفین 
(۱) (فی اى صورة ما شاء رگبك ) در هر صورتیکه خواست ترکیب کرد ترا و در هم پیوست (تفسیر 
حسینی) (۲) (وننشتکم) و بيافرينيم دیگر باره شمارا (فی ما لا تعلمون) در صورتی و هیئتی که 
نمیدانید امروز یعنی کافران را در زشت ترین صورتی و مومنان را در بهترین هیناتی (تفسیر 
حسینی) (۳) (وما من داب فی الارض) و نیست هیچ جنبنده در زمین (ولا طاثر) و نه هیچ پرنده 
که در هوا (بطیر بجناحیه) به پرد ببالهای خود این کلمه برای تأ کید است چنانچه گویند فلان چیز 
بچشم دیدم و فلان سخن بگوش شنیدم یا آنکه طیران کنایت از سرعت وی باشد پس لفظ 
(بجناحیه) قطع مجاز میکند و محصل کلام آنکه نیست هیچ جنبنده و پرنده (الاً امم امثالکم) الا 
که ایشان امتانند مثل شما در آفرینش و مرده و زنده شدن (تفسیر حسینی) 

)٤(‏ (فکیف اذا جمعناهم) پس چگونه باشد حال ایشان آن هنگام که جمع کنیم ایشانرا (لیوم لا 
ریب فیه) از برای حساب روزی که هیچ شک نیست در وقوع آن رووفیت کل نفس) و داده شود هر 
نفسی را بتمام (ما کسبت) جزای آنچه کسب کرده است (و هم لا بظلمون) و ایشان ستم دیده 
نشوند بنقصان حسنات و زیادت سیئات (تفسیر حسینی) 


E 
و‎ ]١[ ) ۲۱-۲۰ : غلى أن بل انالکم شنكم فى ما تلود # الواقعة‎ # 
اما آية (وما من دابة فى الارض) و مراد 9 که هیچ حیوانی نیست از‎ 
پرنده و حنبنده الا که اصناف اند جون شما یعنی در حیوانیت و احتیاج برزق (الا امم‎ 
امثالکم) اقتضای آن نکند که همچو شما آدمیان اند و اما مراد از حدیث ارواح شهدا که‎ 
در شکم مرغان سبز است و از میوهای بهش بهشت لذت می يابند آنست که ارواح ایشان‎ 
تعلق گیرند بدین مرغان همچو تعلق فرشته بصورت آدمی چنانکه جبر یل بصورت آدمی‎ 
مصور میشد بامر حق تعالی ارواح ایشان مصور شوند بصورت مرغان سبز بامر حق تعالی‎ 
و حکمت درین تصوير آن باشد که روح را آلات تناول و لذات جسمانی نباشد حق‎ 
تعالی کرامت شهدا را ارواح ایشانرا بهیئتی پیدا گرداند که بواسطة آن تناول لذت‎ 
جسمانی بران ارواح آسان گردد و این حال در برزخ خواهد بود و ظهور آن در بهشت و‎ 
آنجه شما دعوی میکنید در دار دنیاست و این صفت که در حدیث است خلاف آن‎ 
صفت است که تناسخیان میگویند و هر آنچه در فصل بعث یاد کردیم از دلائل جمله‎ 
دلیل است بر بطلان این مذهب بد و جواب ایشان بعد ازین نصوص و دلائل آنست که‎ 
گویند اگر موجود بودن فا پیش ازین بدن بر قاعدٌ مذهب تناسخ اصلی داشتی واجب‎ 
ودی کا از احرال کو هو فیک ان که هرید یر و ااا ای بوده نحت واه‎ 
باشیم چنانکه از دیگر احوال گذشته درین عالم آ گاهم و معلوم است که چون کسی‎ 
سالها در شهری صاحب ولایت بود نزد عقلا ممتنع باشد که وی بکلی آثرا فراموش کند‎ 
و حقیقت آنست که تناسخ مذهبی است که حز آنکه مخالفت اصول شریعت است از‎ 
مذهب آنها که از مشکات عقل سخن گویند خارج است و بنزد فلاسفه تناسخ محال‎ 
است و بنای احالت آن بر اصلی است از مذهب ایشان در حدوث نفس مخالف دین‎ 
حق و نیز نزد علماء شریعت که جهابذۀ (حاملان) علوم نقل اند و خداوندان نظر و‎ 
(نحن قترنا) ما بعد از آفرینش شما تقدیر کردیم (بینکم الموت) میان شما مرگ را و مقر‎ )۱( 
ساختیم زمان موت هر کس (و ما نحن بمسبوقین) و نیستیم ما پیشی گرفته شده یعنی کسی بر‎ 

حکم ما پیشی نتواند گرفت از موتی که مقدر شدہ نتواند گریخت و ما این مرگ را تقدیر کردیم 
(علی ان نبل) برای آنکه تبدیل کنیم از ش شما (امثالکم) کسانرا که مانند شما اند یعنی شمارا 


بمیرانیم و دیگرانرا بیاریم (و ننشتکم) و بیأفرینم دیگر باره شمارا (فیما لا تعلمون) در صورتی و 
هیئتی که نمیدانید امروزیعنی کافرانرا در زشت ترین صورتی و مومنانرا در بهترین هیمتی . 


- ۲۱ - 

استدلال باطلی است مقطوع به و این بحقیقت آنست که گویند لا عقل و لا قرآن. 

فصل دهم در ايراد جند مسئله که بعضی از اهل حق نیز دران خلاف 
کرده اند و یاد کردن خاتمة الکتاب:علماء اسلام اختلاف کرده اند که ایمان عبارت 
است از اعتقاد و قول یا عبارت است از اعتقاد و قول و اعمال پیش ابوحنیفه رحمة الله 
علیه و اصحاب وی و بسیاری از متکلمان و اصحاب شافعی رحمة الله عليه ایمان 
عبارت است از اعتقاد و قول سبب ظهور آنست و مجموع این را تصدیق گویند و پیش 
شافعی و حمهور اصحاب حدیث قول است و عمل و اعتقاد و معتزله هم بر آنند و حجت 
طائفۀ اول آنست که ایمان در موضع لغت تصدیق است و بی دلیلی قاطم چیزی دیگر 
با آن ضم کردن روا نباشد و دیگر آنکه حق تعالی اعمال صالحه را در قرآن در بسیار 
مواضع بر ایمان عطف کرد جنانکه (ا ای منوا و لوا الصََالِحَات ...* الآية. البقرة: 
۷ ) ([۱] و معطوف غير معطوف عليه باشد و آية (. . لم تكن أمنث من قبل او وکت 
فی ایمانها حيرا ...* الابة. الانعام: ۱۵۸) [۲] هم ازين قبيل است و دیگر آنکه حق 
تعالی در قرآن ایمانرا بران وصف کرد که دلالت میکند بر آنکه محلش دل است 
جنانکه (. کنب فی قلوبهم 4 الایمان ...# الایة. المجادلة: ۲۲) [۳] (... و لما بدخل 
الایمان فى قلوبکم ... # الابة, الحجرات: ۱4) [4] و دلالت میکند بر آنکه ایمان از 
اعمال دل است جنانکه (... و قلبه مین بالایمان ..# الاية. النحل: ۱۰۱) [4] (... و 
(۱) ان الذین آمنوا) به تحقیق آنانکه بگرو یدند بامر و نهی (و عملوا الصالحات) و در عمل آوردند 
اوامر بموحب فرمان ... 
(۲) (لم تکن أمنت) نبوده است که ایمان آورده باشد (من قبل) پیش ازین و ایمان امروز آرد (او 
کسبت) یا نبوده که کسب کرده باشد (فی ایمانها خیرا) در ایمان خود نیکوئی یعنی عمل پسندیده 
(۲) (کتب) نوشته است خدای تعالی یعنی ابت کرده (فی قلوبهم الایمان) در دلهای ایشان 
ایمانرا یا جمغ کرده است آنرا با لوازم آن از اخلاص و استقامت (تفسیر حسینی) 
)٤(‏ رو لها یدخل الایمان) و در نيامده است ایمان (فی قلبوکم) در دلهای شما لا جرم دل شما با 
ز بان موافقت ندارد (تفسیر حسینی) 
(۰) رو قلبه) و دل او (مطمئنَ بالایمان) آرمیده باشد بایمان و عقيدة او متغیر نگردد و حون عمار 
رصی الله عنه (تفسیر حسینی) 


- ۲۲۲ - 


م تومن فلوم ..* الآية. المائدة: 4۱) [۱] و دیگر آنکه اگر اعمال در مسمی ایمان 
داخل بودی بایستی که تارک اعمال با وحود قدرت بر عمل مومن نبودی جنانکه تارک 
قول بمقتضی اعتقاد موّمن نيشت و دیگر آنکه اگر تصدیق از مکلف یافته شد و با 
تصدیق مرتکب کباثر شد باتفاق هردو فرقه الا معتزله ایمان وی مثبت و اگر اعمال خیر 
از ایمان بودی بایستی که با نقیض آن ایمان مثبت نبودی چنانکه با نقیض تصدیق 
مثبت نیست و حجت طائفة دیگر آنست که حق تعالی گفت (وما هروا لا لاله 
مخلصین که الي تا ویقیموا الصَلوة وبا ارو ودک دين لت« البينة: ۵) [۲] 
حون این مجموع را دين خواند اعمال از حملهً دین باشد و دين اسلام است جنانکه حق 
تعالی گفت رن لین عند اله الاسلام... الآية. آل عمران: )۱٩‏ [۳] و اسلام ایمان 
(۱) رو لم تومن قلوبهم) و ایمان نیاورده است دلهای ایشان مراد منافقان اند کردارهای ایشان آن 
بود که با کافران دوستی میکردند (تفسیر حسینی) ۱ 

(۲) روما امروا الا لیعبدوا اللّه) و امر کرده نشدند اهل کتاب مگر آنکه پرستیش کنند خدای تعالی 
را (مخلصین له الڌین) پاک کنندگان برای خدای کیش خود را یعنی از شک و الحاد پاکیزه 
باشند (حنفاع) میل کنند گان از عقائد باطله بدین اسلام (ویقیموا الضلوة) و دیگر مامور اند بآنکه 
بگزارند نماز مفروضه را در اوقات آن (ویتوا الزكوة) و بدهند زكوة واجب را بمحل آن (وذلك دین 
الفتمة) و آنچه مامور شده اند بدان دین و ملت راست است رد ای کَفروا) بدرستی آنانکه 
نگرو یدند (من هل الکیاپ) از اهل کتاب یعنی بهود و نصاری «َالُْریَ فی تج و از 
مشرکان یعنی بتپرستان در آتش دوزخ باشند روز قیامت (خاللین فیها) جاو يدان دران (اولْك هم 
ره البنة: () آن گروه ایشان بدترین همه آفرید گانند (تفسیر حسینی) ‏ 

(۲) ان الڌین) بدرستیکه دین پسندیده (عند الله الاسلام) نزدیک خدای دين اسلام است نه 
بهودیت و نصرانیت (وَما اتف الِینَ) و اختلاف نکردند در آنکه دین اسلام حق است و محمد 
رسول علیه السلام پیغمبر بحق آنانکه ربا الاب داده آمدند ایشان کتاب یعنی توریت و 
انحیل (الا من عد م جع ال مگر پس ازانکه آمد بدیشان دانشی به حقیقت امریعنی قرآن 
بدیشان فرود آمد موافق و مصدق کتاب ایشان آنکه آغاز خلاف کردند (یغیا بينَهمٌ) از روی حسد یا 
جور که در میان ایشان است یا میل بریاست و بزرگی قوم (وَكَن ریت ال) و هر که نگرود 
بقرآن یا بمعجزاتی که خدای تعالی محمد علیه السلام را ارزانی داشته نله بدرستیکه خدای 
(سَبیع الجتّاب) زود حساب کننده است (تفسیر حسینی) ۱ 


- ۲۱۳ - 


است زیرا که اگر غیر ایمان بودی مقبول نبودی از بهر آنکه حق تعالی میفرماید (وَمَنْ 
بت عير یتلام دین كن بقل وه وهی ارت رون الْحَاصرينَ # آل عمران: ۸۵) [۱] 
پس چون ایمان اسلام است واسلام دین است واعمال ازدین است اعمال ازایمان باشد 
وحجت دیگرحدیث وفد عبدالقیس رسول عليه السلام گفت که (دانید که ایمان چیست) 
گفتند الله و رسوله اعلم گفت (شهادة ان لااله الااللّه وان محمدا رسول اللّه واقام الصلوة 
زابناء الزكوة وصوم رمضان وان تعطوا الخمس من المغنم) [۲] و این دلیل است بر آنکه 
اعمال از ایمان است و اگر آنجه دو طائفه یاد کرده اند از دلائل و آنچه شبهات ازیک 
دیگر ايراد کرده اند یاد کنیم مجلدها بباید و قصد ما درین مقدار آنست که تا هریک 
از هر یک فریقین بدانند که علماء ایشان آنجه گفته اند از طریق استنباط و استدلال 
گفته اند (و یک وجه مها ..* الآية. البقرة: ۱4۸) [۳] و این مسئله نه از قبیل 
(۱) (ومن ببتغ غیر الاسلام دینا) و هر که بطلبد جز دین مسلمانی دین دیگر را (فلن یقبل منه) پس 
پذیرفته نشود آن دین ازو (و هوفی الاخرة من الخاسرین) و او بواسط ترک اسلام دران سرای از 
زیان زد گان باشد و این آیت تهدید جمعی است که طالب غير دین اسلام اند (تفسیر حسینی) 
(۲) ترجمه: گواهی اینکه نیست معبودی سوای خدای و محمد پیغمبر خدا و ادای نماز و زکوة و 
روزه رمضان و اینکه بدهی پنجم حصه از غنیمت 

(۳) و لکل) و مر هر گروهی را از دای تعالی پرستان یا از انبیا که ارباب شرائع اند یا هر 
متوجهی را (وجهة) جهتی و قبلۀ است (هومولیها) که او روی بدان دارد یا خدای تعالی روی اورا 
بدان سوی گردانیده (فاشتبقوا ارت ...* الآية. البقرة: ۱6۸) پس شما ای مسلمانان پیشی 
گیرید بر دیگران در نیکوٹیها که یکی ازان توجه بکمبه است محققان برانند که از هر نهادی چیزی 
سر برزده و از هر سویدائی سودائی ظهور کرده که قبلۀ اوست و هریک روی بقبلۀ خود آورده از 


2 


توجه بکعبۀ حقیقی باز میماند مگر محرمان حریم تجرید و محرمان حرم تفرید که قبلۀ (.. َا 


موی یه مرو / 5 
ولوا موجه ال .. الآية. البقرة: ۱۱۵) روی نمیگردانند 
مثنوی* قبلةٌ شاهان بود تاج و کمره قبلةٌ ارباب دنیا سیم وزر 


قبلۀ صورت پرستان آب و گل ه قبلۀ معنی شناسان جان ودل 
بل زهاد محراب قبول ه قبلۀ بد سیرتان کار فضول 
قبلة تن پروران خواب و خورش ه قبلة انسان بدانش پرورش 
قبل عاشق وصال بی زوال » قبلة عارف جمال ذی الجلال 


2 N= 
قبلة اصحاب منصب مال و جاه » قبلة اهل سلوک اسباب راه‎ 


0 حرص و امل باشد هوا » قبل قانع توکل بر خدا 

صاحب (الخقائی) فرمود که هر چیزی را از انسان قبل است که روی توجه بدان دارد قل بدن 
آنچه خواص خمس بدان لغت یابند از مأ کولات و مشرو بات و مسموعات و مبصرات و امثال آن و 
قبل نفس دنیای غدار است و زینت متاع ناپایدار و قبلة دل آخرت است و قبله روح قرب وشوق و 
a‏ و قبلةٌ سر توحید و معرفت ربانی و کشف حقائق و اطلاع بر معانی و در (کشف 
الاسرار ) اود هر کی روی بجانب آوردندی ای موحدان شما مارا باشید و روی ۳ 
متابید (. قل الل نم درم ...# الایة. الانعام: )٩۱‏ در باب ایشان شاهد است و میفرماید (این ما 

تکونوا) هرجا باشید و بهر قبلۀ که روی آرید شما و اهل کتاب أت کال بیارد خدای 
تعالی همه شمارا و جمع کند بروز قیامت برای امتیاز محق از مبطل (انُ الله) بدرستیکه خدای 
تعالی (علی کل ی بر همه چیزها از احضار وتمییز (قَیر) توانا است (وَمنْ یت حَرجتَ) و از 
هرجا یروك زوف اى محمد عليه الصلوة و السلام برای سفر (فولٍ هك ) پس بگردان روی 
خودرا بهنگام نماز (سَظر الْمَسجِدِ الْحَرام) بسوی مسجد حرام رو وا تمیق وين قبله یکعبه 
لعق) هر آئینه راست و پسندیده است و فرود آمده (مِنْ رَبك ) از پرورد گار تو وم 1 بغافل) و 
خدای تعالی بیخبر نیست (عَمًا تلود از آنچه شما میکنید زو کی وا و 
در هر زمان که بیرون می آئی (فولٍ هك ) پس روی خود را بگردان در وقت ادای نماز رشطر 
مسجد ارام بطرف مسجد حرام (وَعیْت ما کم و هرجا که شما باشید ای امت فووا 
وَجوهَگٍ) پس بگردانید رو یهای خود یعنی همه بدن خود را (شَطَره) بسوی آن مسجد لِد وت 
نباشد (للتاس) مر یهود یا مش رکانرا (عَیکم) بر شما در یاب توجه به مسجد اقصی (حْجٌه) خصومتی و 
جدالی بهود میگفتند که محمد عليه الصلوة و السلام دين مارا منکر است و قبل مارا معتقد و 
مش رکان طعنه میزدند که این مردرا چه شد که روی از قبلة پدران خود بگردانید پس به تحو یل قبله 
بکعبه کسی را بر شما حجتی نماند را الین ظلَموا مهن مگر آنها را که ستم کردند پر نفس خود 
بعناد و مکابره از يهود مدینه و بت پرستان مکه بهود میگفتند برای میل باقر بای خود روی به مکه 
آورد و مشرکان طعنه میکردند که محمد عليه الصلوة و السلام دانست که ما بر حقیم دیگر باره 
روی بقبلۀ ما کرد (فلً نموم پس مترسید از ایشان در توجه بخان کعبه (وّاخشونی) و بترسید از 
دن بسخالقت فرمان من ولات مف اس یر ولد کون من روش کید ارود ا کی را ر 


۲ ۳ 2 سس e‏ 
نبا ححتی نباشد و دیگر ڌا تمام کنہ بفضل و کرم خود (نْمتی) نعست خود را که اختصاص دارد 


سیم 


تست د و سم ۰ و دیگر شاید که شما راه بیایید 


ع ۳ 9 
بش انه و احگاه دين و کشت اند نعست بر شما تماد دنم در اخرت (تفسیر حسینی ) 
ی 


ز۱-۲) صاحب (تفسیر حقائق) محمد سلمی نیشاپوری توفی سنة ۶۱۲ ه.[۱۰۲۱ م.] 
(۲۳) مؤلف (تفسیر کشف الاسرار) سعد الدین التفتازانی است 


- ۲ ۲ 1۵ - 

دیگر مسائل است که دران مخالفت ظواهر نصوص یا مخالفت اجماع بلکه اگر یک 
طائفه آیتی را متمسک ساخته اند طاثفه دیگر آیتی دیگر متمسک ساخته و اگریکی 
حدیثی آورده است آن دیگر بحدیثی دیگر معارضة آن کرده است و هیچ یک ازین دو 
قول مفضی نیست باهمال فرضی از فرائض پس باید که هیچ از فریقین از طریق تعصب 
تضلیل یکدیگر نکنند و هر یک بطریق مقتدای خود متمسک سازند و برین بندهُ مفتقر 
برحمتِ حق لازم است که درین مسئله معتقد خودرا مبین کند مبادا که کوتاه نظریرا 
گمان افتد که وی با هر یک ازین دو فرقه همی نماید که من درین مسئله با شما ام و 
نعوذ باللّه از جاه دولتی که مردرا در کتمان اعتقاد خود دارد و آنچه گذشت دربیست و 
نه فصل ازین کتاب از تقریر مذهب اهل سنت و جماعت جمله اعتقاد این ضعیف 
است و هر آنجه از مخالفان ایشان یاد کرد بر خلاف آنست و چون درین فصل اختلاف 
ميان اهل حق یاد میکند که منشأً آن از تفاوت نظر است صواب آن باشد که معتقد خود 
معما نه بگذارد تا مظنة تهمت نشود این درو یش جون در دلائل فریقین نظر کرد آیات و 
احادیث را که اسناد قول هر یکی است تأمل و تدبر کرد صواب در متابعت آن قول دید 
که ایمان تصدیق است بدل و اقرار بزبان زیراکه حدیث عمر طا که جبرئیل از 
پیغمبر پرسید که ما الایمان قال ( ان تومن باللّه و ملائکته و کتبه و رسله و البوم الآخر) 
درین باب متمسک قوی است مسائل مصدق امین وحی و تنزیل و جواب دهنده رسول 
رب العالمین و راوی آن امیر المژمنین عمر که از علم وفهم و ضبط و عدالت و احتیاط 
در مرتبة اعلی بود پس جمع میان این حدیث و دیگر احادیث لازم بود تا هیچ یک 
متروک نماند و وجه جمع آنست که گویم ایمانرا اصلی هست و فروع آن ثمرات و 
توابع و لواحق آنست پس مجمل هر حدیث که دلالت میکند برآنکه اعمال در مسمی 
ایمان داخل است آنست که توابع و لواحق را با اصل جمع کرده است تا در تأکید 
بلیغ تر باشد و مکلف بداند که اگر پارکان عمل نکند حق ایمان بجای نیاورده باشد و 
داد مسلمانی نداده و آنجه با وفد عبد القیس گفت ازین وجه بود و نظر بران بوده است 
و الله اعلم که ایشان قومی بودند نو مسلمان آمده و در کار دین دقت نظری نداشتند و 
اگر در میان اصول و فروع تفریق کردی فهم !یشان از ادراک حقیقت آن قاصر آمدی 

(۱) عمر بن اافطاب استشهد سنة سنة ۲۳ ه. [4 1٤‏ م.] فى المدينة المنورة زادها الله شرفا 


۲۲۱۱ - 


پس همه را در یک سلک کشیده و دلیل بر صحت این تاو یل قول رسول اللّه صلی الله 
عليه و آله و سلم که (الحیاء شعبة من الایمان) (حیا شعبه ایست از ایمان) و معلوم است 
که حیا در مسمی ایمان داخل نیست جه حیا جبلی است که حق تعالی آدمی را بدان 
محبول کند اما چون در معنی منع از مقابح مشابه ایمان بود آنرا از شعب ایماد نهاد و 
الله اعلم 

مسئلاٌ دیگر آنست که پیش ابوحنیفه و اصحاب وی ایمان نه کم شود و نه 
زیاده و پیش امام شافعی رحمة الله عليه و جمهور اصحاب حدیث خاصه اهل نظر از 
شان خلاف اینست و دلائل ایشان از ظواهر نصوص بسیار است و پیش ابوحنیفه رحمة 
الله عليه چون اعمال نه از ایمان است در محرد اقرار و تصدیق زیادت و نقصان حائز 
نمیشود و آیات و احادیث که دلالت بزیادت و نقصان میکند هم برین وجه تأو یل کند 
که ما یاد کردیم و گوید زیادت و نقصان از طریق توابع و لواحق گفته است یا از 
طریق تکرار اقرار یا مراد از زيادة زيادة یقین است و بسیاری از اهل ملت درین مسئله 
بر اصحاب ابوحنیفه تشنیع زنند و گویند مذهب شما آنست که ایمان شما چون ایمان 
ملانکه و پیغمبران است و آنچه فهم این ضعیف بدان میرسد آنست که نظر ابوحنیفه 
رحمة الله عليه درین آن تواند بود که اگر در تصدیق مجال زیادت اثبات کند دلیل شود 
بر نقصان آن و ایمان ناقص درست نباشد پس تفسیر قول وی آنست که آنچه بنده را 
ممن بدان توان گفت دران نه گنج زیادت است و نه گنج نقصان و این قول مستقیم 
است و آنجه ورای آنست از مراتب معرفت و درحات یقین است که خلق در آن بر 
تفاوت اند و درین مراتب و درجاتها چون ملائکه و انبیا نباشیم ظن ما بدان امام اینست 
و اعتقاد من درین مسئله از سر نظر نه از طریق تقلید برین وجه است که یاد کردیم و 
الله اعلم 

مسلا دیگر در اسا م در یمان خون از کسی پرسند تو میتی اده بضی 
از سلف آنست که قطع بایمان خود کند و گوید مومنم حقا و این مذهب ابوحنیفه 
است و اصحاب وی و بعضی از سلف اختیار چنین کرده اند که نگوید که من مؤمنم 
بلکه گوید آمنت بالله و ملائکته و کتبه و رسله و مثل این قول از عبد الّه ابن مسعود 


- ۲۱۷ - 


رضی الله عنه نقل کرده اند و جمهور اصحاب حدیث برینند و مشهور از مذهب امام 
شافعی رضی الله عنه آنست که گوید انا ممن انشاء الله تعالی و ابوعبد الله حکیمی 
جنین آورده است که استثناء در ایمان اختیار جمع از متأخران است و مراد وی از 
متأحران و الله اعلم مگر متأخرانند از قرن صحابه و تابعین زیرا که استخناء از اتباع منقول 
است و از امام شافعی رضی الله عنه آمشهور و اصحاب این دو امام درین مسئله از حد 
اعتدال تجاوز کرده اند و اگر هردو بانصاف با میان آیند نه حنفی مذهب گوید که 
استغناء درایمان بنابر شک است و نه شافعی مذهب در قطع بایمان خود کردن طعن 
کند چه فریقین درین مسئله اگر چه در لفظ از یکدیگر دور اند در معنی یکدیگر نزدیک 
اند اما آنانکه قطع ایمان خود میکنند نظر بحال میکنند و آنچه ایشان بدان معتقد اند از 
دين حق و آنچیزرا که واقع است به مشیت معلق کردن صواب نمیدانند و جز از آنچه 
نظر اقتضای آن میکند حدیثی نیز موافق این از رسول اللّه صلی الله عليه و آله و سلم 
روایت کرده اند و لفظ حدیث اینست (اقروا بالایمان و سموا انفسکم بالموهنین) (اقرار 
کنید بایمان و نام نهید نفوس شما را ممنین) و اما آنانکه استثناء میکنند از دو وجه 
بیرون نیست يا نظر ایشان ب رکمال ایمان است بر اصل مذهب خود استثناء ازان میکنند 
که در حصول عمل متردد اند و عمل نیز بنزد ایشان جزئی از اجزای ایمانست یا نظر 
ایشان بر خاتمه است جون نمیدانند که ایمان ایشان سالم خواهد ماند یا نه و بعضی 
گفته اند که استشناء از طریق تبرک است جنانکه حق تعالی گفت (.. لخن مسج 
الْحَرام ِن شَاءَ 11 امنین ...#الاية. الفتح: ۷) ([۱] وضرورت استثناء بنابر یکی ازین 
)۱( فد صدق ال هر آئینه راست کرد خدای تعالی و محقق ساخت (سوله) برای رسول و 
فرستادة خود (الرَی) آن خوپ را که دیده بود (بالْحَق) براستی بنابر حکمتی درین سال تأخير 
کرد و در سال آینده رد له اج الحَرام) هر آثینه در آئید شما به مسجد حرام ران سا اله 
آمنی) اگر خواهد خدای تعالی در محلی که ایمن باشید از اعادی و گفته اند استغنای حکایت 
پیغمبر است عليه السلام که در وقت تقریر رو یا فرمود که بمسجد الحرام در آثید ان شاء ال 
تعالی آمنین (مُحلقینَ روک تراشند گان سرهای خودرا (وففضریی) و چینندگان موی از سریعنی 
بعضی بتراشند و بعضی بچینند (لَتحَافودً) نترسید از هیچکس عم پس میداند خدای تعالی (ما 
کم تعلموا) آنچه ندانید شما از حکمت در تأخیر عمره (فَجَعْلّ) پس ساخت برای شما یعنی مقرر = 


- ۲۸۰ 


وجوه تواند بود و الا چگونه تواند بود که پیشوای خلقی در ایمان خود مرتاب بود اعتقاد 
ما در علمای اصحاب حدیث اینست و حز این نتواند بودن اما ترک استثناء‌را بصواب 
نزدیکتر میدانیم اول از بهر آنکه ظاهرش مظن شک است و مژمن نباید که اختیار 
بطریقی کند که منشاً بد گمانی باشد و دیگر آنکه سوال از حال است نه از مال جون 
اشارت وی بخانمه باشد آنجه وی در جواب میگو ید نه جواب سژال وی باشد دیگر 
آنکه اگر خوف سوء عاقبت درین باب معتبر دارد هیجکس نداند که آنها که حق 
تعالی بایمان به ایشان حطاب کرده است کدامانند و آنانکه بایمان ازیشان خبر داده 
کیانند و حون حکمی که فرموده باشد و خبری که داده باشد معلق باشد باسم ایمان و 
اسم ایماك بحقیقت بی ترددی بر صاحبش اطلاق نتوان کرد درین ازالت آن حکم 
باشد که بایمان معلق است و اضاعت آن خبر که بدان منوط است و نیز ازین قول لازم 
آید که قطع بکفر کافر روا نباشد و بی استثناء و پرا کافر نشاید گفت زیرا که معلوم 
ليست که حخاتمۀ وی بر چه خواهد بودن و جون اعتبارات شرعی در کفر و ایمان بر 
سب حال است درین صورت اعتبار حال را باشد نه عاقبت را حون مرد مومن از 
عاقبت ترسان باشد و خواهد که جوابی گوید که دران از مخالفت سلف ایمن باشد 
گو ید من مؤمنم و از حق تعالی میخواهم که این نعمت بحسن خاتمت بر من نگاهدارد 
تا هم شرط آداب بجای آورده باشد و هم از معرض اعتراض دور شده و الله اعلم 
مسل دیگر در اختلاف امت در مفاضله میان ملائکه و مطیعان بنی آدم 
بعضی از اهل ایمان برانند که فرستاد گان بخلق از بنی آدم فاضل تر اند از فرستاد گان 
حق تعالی بانبیا از ملائکه و اولیای بشر فاضل تر اند از اولیای ملائکه و اکثر اهل سنت 
و حماعت میل بدین قول دارند و بعضی بر آنند که ملائکه فاضل تر از بنی آدم اند و این 
قول اگر چه مذهب معتزله است و دیگر فرق که میل بطریق فلاسفه دارند اما جمعی از 
علماء اسلام که مشرب علم ایشان از کدورت بدعت مصفا است گفته اند که ملک از 
- گردانید (من دون ذلك) پیش ازین یعنی قبل از دخول مسجد الحرام جهت عمرة قضا فتحا قرب 3# 
الفتح: ۲۷) فتحی نزدیک که فتح خیبر است تا دل مؤمنان از اندوه تأخیر عمره خالی شده بآن فتح 


ےر 
شادمان گردد (تفسیر حسینی ) 


- ۲۲۹ - 


بشر فاضل تر اند و ازیں جهت ما آنرا مطلقا در اقاو یل اهل بدعت ا نکردیم و حجت 
هر یک گفته شود از طریق ایجاز و آنچه از طریق استدلال بود مارا بمتابعت اولیتر است 
یاد کرده شود انشاء اللّه و از آنجه طائفة اول بدان احتجاج کرده اند این آیتست که ( 
َم اکم تما كلها م عر عرضه ضهم ی امک ...۷ الآية. البقرة: ۳۱) [۱] و این آية که 
رو اذ قل لکد اسجدوا لادم سدوا ر اليس ...۷ الآية. البقرة: ۳۶) [۲] و وجه 
احتجاج آنست که آدم مهم گشت بنوعی از علم که هیچ یک از ملانکه مستحض رآ 
عم و مستعد آن نبودند و این موجب تفضیل است و دیگر آنکه ماهر فرمودکه آدم را 
سجود کنند اگر سجود خدمت بود و اگر سجود تحیت و اگر سجود حق را بود و آدم 
متا قبلهبید بهنه حال مبین تفضیل آدم بو بر کیک و آگر غا فۀ دیگر گویند که 
۰ سس ات سس 


(۱) (وعلم) و بیاموخت حق سبحانه و تعالی (أدم) مر آدم را که خلیفه عبارت ازو بود (الاسماء) 
نامهای مخلوقات کلها) همه آن از علو یات و سفلیات (مْ عرضهم) پس عرض کرد اشخاص آن 
مسمیات را (عَی عیبر فرشتگان که قائل (.َََل فی..* البقرة:۳۰) (تفسیر حسینی ) 
(۲) (واذ قلنا) ویاد کن ای رسول آنرا نیز که گفتیم ما (للملنکة) مر جمیع فرشتگانرا که به یکبار 
راسجدوا) سجده کنید (لادم) مر آدم را سجدۀ تحیت و تعظیم (فسجدوا) پس سجده کردند تمام 
ملائکه (الا بلیس) مگر عزازیل (تفسیر حسینی) 
(۳) اما مشایخ طریقت درین مسئله ساکت اند نه ملک را بر بشر فضل میدهند نه بشر را بر ملک 
فضل مینهند ایشان میگو یند (الفضل من لمن فضل الله تعالی لا بالجواهر و لابالعمل) کسی بر 
کسی فضل ندارد نه بجوهر نه بعمل اگر بجوهر کسی را فضل بودی ابلیس را بر آدم عليه السلام 
فضل بودی زیراکه ابلیس از جوهر آتش ش است و آدم از جوهر خاک و جوهر آتش لابد فاضل تر 
است از جوهر خاک که نورانی است و حاک ظلمانی مع هذا آدم را برو فضل دادند و اگر بر عمل 
کسی را بر کسی فضل بودی پس بایستی که امم ماضیه را بر این امت فضل بودی زیرا چه 
هزارگان سال و نهصد سال کم و بیش عمر داشتند و میتوان دانست که ایشان در مدت عمر خود 
چه طاعت و عبادة کرده باشند باین همه این امت را که بیست سال سی سال عمر دارند بر ایشان 
فضل دادند پس دانسته که فضل کسی را بر کسی نیست بعمل ونه بجوهر (نور الابصار ) 

و دلیل دیگر میگویند که حق تعالی چون آدم پینمبر را عله السلام بیافرید فرمان داد با جمله 
ملائکه که آدم را سجده کنید جملهملانکه سجده کردند مگرابلیس پرتلییس ازین دولت محروم 
ماند پس اینجا ثابت گشت که مسجود فاضل باشد از ساجد اگر کسی گوید ازینجا فضل جمیع د 


- ۲۷۰ - 
حضر علیه السلام بنوعی از علم مخصّوص بود که موسی نبود و این موحب تفضیل خضر 
بر موسی نبود چرا گفتند که آن علم که آدم بدان مخصوص گشت موجب تفضیل بود بر 
ملائکه جواب آنست که علم در اصل دلیل است بر فضیلت آنکه دارند بر آنکه نداند 
لا اگر دلالتی دیگر یافته شود بر فضل آن شخص که این علم نداشت بنوع دیگر از علم 
یا غير آن از ابواب فضیلت و شرف موسی بر حضر از جهت رسالت و کلام ظاهر بود و 
ازین جهت موجب تفضیل نیامد و در قصة آدم عليه السلام و ملائکه فضل علم ازین 
موا نع خالی بود و عجب آنکه آن نوع از علم که حق تعالی بخضر داد اگر چه موسی 
عليه السلام ازان آ گاه نبود قطع نتوان کرد که جز خضر از بنی آدم دیگر را نبود جه تواند 


- بشر چگونه لازم آید و از کجا معلوم میگردد که مهتر آدم مسجود بود نه جمیع بشر در جواب گفته 
اند که ذریات در پشت پدر بودند تا می آرند که بزرگی نقل کرد منکر و نکیر برای سؤال برو آمدند 
آن بزرگ جواب داد که شما نه هستند که پدر مرا سجده کردند و من در پشت پدر شمارا می دیدم 
سوال چیست و آنچه از اجماع اهل سنت و جماعت آنست که خواص بنی آدم یعنی انبیا ورسل 
علیهم السلام افضل اند از خواص ملائکه چنانچه جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل علیهم 
اسلام افضل اند از عوام بنی آدم و عوام بنی آدم که صلحا و متقيانند افضل اند از عوام ملائک 
در (معدن گنه مومنی که نقل میکند فرشتگان او که همراه بودند میگو یند خدایا 
تا مدت حیات او بود با او میبودیم اکنون چون عمر او آخر شد فرمان ده تا بر آسمان بر آثیم و با 
فرشتگان در تسبیح و تهلیل باشیم فرمان در رسد مارا در آسمان جندان فرشتگان هستند که تسبیح 
و تهلیل میکنند باز گویند خداوند فرمان چیست فرمان در رسد که شما بر سر گور فلان بنده مومن 
تا قیامت باشید و مارا تسبیح و تهلیل بگوئید و در دفتر آن بندة مژمن ثبت کنید ازینجا بعضی قائل 
شده اند که مطلق بشر فاضل است از جمیع ملائکه و دلیل همین گویند که ملائکه مر بش را 
خادمند اندر دنیا و عقبی و بشر مخدوم پس مخدوم فاضل باشد از خادم (نور الابصار ) 
از قول وی صلی الله علیه و آله و سلم (المؤمن اکرم على الله من ملائکته المقزبین) و عن ابی 
هريرة قال (المؤمن اکرم علی الله من ملانکنه) فضل موم ن بر ملانکه معلوم میشود و از آية کریمه (و 
لقد کزمنا بنی آدم) و ایضا (لولاك لما خلقت الافلاك ولولاك لما اظهرت ربوبیتی) و ایضا رانا من نور 
الله و الخلق كلهم من نوری) و ایضا (الانسان سری و انا سره و الانسان سر الله فی الارض) این هم 
دلیل است بر فضل انسان کامل که انبیا و اولیا اند بر جمیم موجودات و مخلوقات چه ملائکه و 


جه کعبه (نور الابصار ) 
(۱-۲) مولف (معدن العانی) شرف الدین احمد بن یحیی منیری توفی سنة ۷۸۲ ه. ۱۳۸۰7 م[ فی بهار هندی 


۰ ۲۷۱- 
بود که دیگری از اولیا یا انبیا دانسته باشد و آن علم که آدم ان میں کفت زود 
هیچ یک از ملالکه نبود و اگر گویند که سجود ملانکه آدم را از طریق امتحاد و بت 
بود جرا باید که موجب تفضیل باشد جواب آنست که اگر موجب تفضیل نبودی ابلیس 
ا امر بسحود واگرآدم مستحق فضیاتی خاص نبودی حون 
۱ حق تعلی گز گفت (. .. ماع آنْ تسه لما حلقت دی ...9 الآبة. ص: ۷۵) [۱] نگفتی 
(... هذا الى کت عَنَ ...# الابة. الاسراء: )٩۲‏ [۲] و چون فضل آدم بر ملائکه ازین 
وجه ثابت شد قول تفضیل ملک بر بشر فاسد و باطل باشد و حجت دیگرآنکه حق 
تعالی میفرماید که ات الله اططقی دم نوخا وال انرهيم وال عفر عِمْرانَ على العالمین * 
آل عمران: ۳۳) [۳] و ملائکه و غیر ایشان در عالمین داخلند الآ اگر از نص مخصص 

یافته شود ححت دیگر آنکه حق تعالی در قرآن در مواضع بسیار اهل ایمانرا یاد کرد و 
بمواعید بی اندازه در آحرت ایشانرا وعده داد از حور و قصور و ولدان و غلمان و منازل و 
ملابس و مشارب و مطاعم خوب و خوشگوار و غیر آن آنچه فهم بحقیقت آن نرسد (فل 
تلم تشن لنن خی ین قرغ ری کنر بت م لسم : ۷) ([؛] و هیچ 
(۲) (قال) گفت ابلیس 1 (ارايتك ) خبر ده مرا که (هذا اَذی کزمت علی) این را که 
گرامی کردی و فضل دادی اورا بر من جرا فضل دادی و او از خاک است و من از اتش (تفسیر 
حسینی ) 
(۲) (انّ لّه اصطفی آدم) بدرستیکه خدای بر گزید آدم را که پدر بشر است بتعلیم اسما و سجده 
تاکز بوک انبیا و اصفیا و نوحا) و نوح را بطول عمر و ترتیب سفینه و نسخ شریعت متقدمه (و 
ال ابرهيم) و نفس ابراهیم را بخلت و نجات از آتش نمرود و امامت آدمیان و بنای خانۀ کعبه (و 
ال عمران) و آل عمران را که موسی و هارون بودند برسالت تکلیم (علی العالمین) بر عالمیان زمان 
ایشان گفته اند این عمران پدر مریم است و آل او مریم و عیسی بوده اند که خدای تعالی ایشانرا 
بر گزید مریم را بقدس و طهارت و عیسی را بکتاب و رسالت (تفسیر حسینی ) 
)٤(‏ (فلا تعلم) ) پس نه میداند (نفس) هیچ نفسی نه ملک مقرب و نه نبی مرسل (ما اخفی) آنچه 
پنهان داشته شده است (لهم) از برای ایشان یعنی برای پهلوتهی کنند گان از مضاجع (من قرة 


اعین) از روشنی چشمها یعنی چیزی که بدان چشمها روشن گردد و در حدیث قدسی آمده که 
(اعدت لعبادی الصالحین ما لا عین رأت ولا اذن سمعت ولا خطر علی قلب بشر) محققان برانند که = 


- ۲۷۲ - 


ازین از بهر ملائکه یاد نکرد و اگر مخالف گوید آنجه ایشان دارند از مقامات قرب و 
منازل قدس برتر از همه نعمتها است جواب آنست که حق تعالی از بهر مؤمنان فرمود 
(. .وک هم لد رجات الى ج طه: ۶9 ) [۱] و خلافی نیست در میان این دو طائفه 
که بنی آدم در آخرت در لذت روحانی و حظوظ قرب با ملائکه هم عنان اند و لذت 
حسمانی حاص بنی آدم راست و این موجب تفضیل است و از آنکه طائفة دیگر 
بدان استدلال کرده اند این آیت است که (لَن یتک الْمَسیځ آن يكو َد له وک 
که الم بو ...۷ الابة. النساء: ۱۷۲) [۲] چون گفت که عیسی استنکاف ندارد 
ازانکه بندۀٌ خدای باشد ونه ملائکۀ مقربان پس روشن شدکه ملائکۀ مقرب فاضلتر از 
عیسی اند زیراکه مستحسن نباشدکه کسی گوید امیر شهر ازعدمت من استنکاف 
ندارد ونه پاسبان وی بلکه گوید سرهنگان امیر از خدمت استنکاف ندارد ونه امیر 
حواب ایشان آنست که مجمل آیت پیش ماآنست که نصاری عیسی را مستحق 
عبادت دانستند وصابئیان ملائکه را حق تعالی ردقول ایشانرا گفت آنها که شما ایشانرا 
مود میپندارید از ندگی من ستتکاف ندارند نه عیسی ونه مقربان ملا اعلی حجت 
دیگر آنکه میگویند که حقتعالی درحق بنی آدم گفٹ .له علی کثیر من عفن 


= انسب آن است که ازان نعمت مخفی سخن نگویند چه (فلاتعلم نفس) ورولا خطر علی قلب بش 
آیت و حدیث دو گواهند بران که دعوی دریافت آن لاق نیست مگر اهل مشاهده را و ایشان حزا 
داده شوند (جزاء) جزا دادنی (بما کانوا) بسبب آنچه بودند که باخلاص نیت و صدق طویت 
(یعملون) عمل میکردند (تفسیر حسینی) 
(۱) (فاولنك ) پس آن گروه مؤمنان و نیک وکاران (لهم الدّرجات العلی) مر ایشانرا است درجهای 
بلند (تفسیر حسینی) 
(۲) (لن یستتکف المسیح) ننگ ندارد عیسی علیه السلام و تعظیم نورزد (ان یکون عبدا للم ازانکه 
بندةٌ باشد مر خدای را و چون عبدۀ ملائکه که نیز ایشانرا فرزندان خدای میدانستند اثبات بندگی 
ایشان نیز میکند (و لا الملنكة المقربون) و نه از بندگی او عار دارند فرشتگان که مقر بان بارگاه 
ربوبیت اند و در (معالم) آورده که اینها حملۀ عرش اند که ایشانرا فرزندان میدانستند و در (انوار) 
گفته که اینها کرو بیانند در حوالی عرش (تفسیر حسینی) 


- ۲۷۳ - 


َفْضیلاً * الاسراء: ۷۰) [۱] چون گفت ایشانرا بر بسیاری از آفرید گان خود تفضیل 
نهادیم معلوم شد که بر همه خلق مفضل نیستند پس صنفی باز مانند که ازینحمله 
بیرون باشند و متعیّن شد که آن صنف ملاکه باشند زیرا که بعد از بنی آدم مکلفان دو 
صنف اند ملائکه و جنیان و در تفضیل انس بر جن خود سخنی نیست پس آن قسم که 
در (کثیر ) داخل نباشند ملائکه توانند بود و جواب ایشان آنست شما درین استدلال 
مصیب نه اید زیراکه شما این دلیل در معرض تفضیل ملائکه ب بر آدمیان یاد کردید 
ازینجا تفضیل لازم نمیآید وغایت آن باشد که اگر محمل آیت چنان باش د که شما گفتید 
بنی آدم بر ملائکه مفضل نباشند و ازینجا لازم نیاید که ملائکه مفضل باشند بلکه درین 
خود متمسکی است مارا زیرا که در آنجه فرمود (ممّن خلقنا تفضیلا) که عمومی هست 
پس (علی کثیر) اقتضای بعضیت میکند از هرجنسی ازاجناس مخلوقات پس این مقید بود 
تفضیل بنی آدم را بر بعضی از ملائکه یا آنکه احتمال دارد که این تفضیل از طریق 
شوکت و قوت است و ما منکر نیستم که درین باب ملائکه بر آدمیان تفضیل دارند 
آدمی از ملائکه عاجز تر اند حجت دیگر آنکه میگو یند ملائکه یک طرفة العین در حق 
تعالی عاصی نشوند و از عبادت فاتر نباشند و جواهر ایشان نورانی است و شریف و از 
ظلمات هوا و شهوت مخآّص و از کدورات حرص و غضب مصفی چگونه بالود گان 
معصیت و ملولان از عبادت و خداوندان آرزو و هوا و شهوت برابر ایند جواب آنست که 
ملائکه بر عبادت مجبول اند و هیچ از کلفت و ریاضت از عبادت و تسبیحات بدیشان 
نرسد و اگر کسی که از وی اصلا خطا نیامدی از کسی که بخطا مبتلا بودی فاضلتر 
بودی بایستی که یحبی بن زکریا علیه السلام از جملة نیا اضلتر بودی چون پیغمبر 
گفت صلی الله عليه و آله وسلم که (لم یعص ال طرفة عین) و عبادت که بی کلفت و 
مشقت باشد ثوابش اندک تر باشد و بر هیچ عاقل پوشیده نماند که صبر بر مخالفت 
هواها و شهوتها کردن و مقاسات با حوادث ظلمانی و مجاهدات با قوای نفسانی و 


(۱) رو فضلناهم) و افزونی دادیم ایشانرا (علی کثیر مقن خلقنا) بر بسیاری ازانچه آفریده ایم 
(تفضیلا) افزونی دادنی (تفسیر حسینی) 

(۲) ترجمه: نافرمانی نکرد یحیی بن زکریا خدارا یک لحظه 

۱۸ 


- ۲۷ - 


تحمل مشقتها و هواها و بلاها و رنجها از عبادت بی کلفت ملائکه صعب تر و آنجه 

نی آدم بدان مبتلا اند از میل طبع و غلبه هوا و تسلط شیطان با ضعف بنیه و قلت صبر 
و فضایای بشری از گرسنگی و تشنگی و بی خوابی اگر ملائکه بدان مبتلا بودندی 
بسیار بیجاره تر از بنی آدم بودندی و بنی آدم انبیا اند که از مقاومت مکذبان و منکران 
توطیۀ نفوس کردند و زخمهای فراوان را بر جان و دل جای دادند سخنان تلخ را جواب 
شیرین دادند و بسیار کس از اولیا در مقدمات بلایا با ایشان موافقت کردند تا بسیاریرا 
در راه خدای تعالی بکشتند و بسوختند و بسنانهای آهنی گوشت ت از استخوان حدا کردند 
و از حق باز نگردیدند و شبهای دراز بیخواب بودند و روزهای سخت بی آب و نان بودند 
و ازین بستوه نيامدند و منت بر خود گرفتند و چون حال برین جمله بود ایشان فاضل تر 
یا ملائکه و کدامین ملک بچنین نوازشی مخصوص گشت که (.. ان ازمَلتك شاهدا و 
مرا نیزا ه وا لی الل باذم یراج منیا الاحزاب: : 4۱-6 [۱] وبچنین 
عزتی که (لعمرك انهم آفی محر یهت « الحجر  :‏ ) [۲] و کدامی ملک 
جنین مرتبت یافت که (. .وا ال رهيم لیا « النساء: ۴ ) [۳] و جنین مرتبت 
که (.. ولیت عَْكَ هحب می ..* الآية. طه: ۹ [4] «وّاضطنعتك لنشی « طه: 
۱ [] و امثال این مراتب که در قرآن مذکور است و از احادیث که دلالت بر 


(۱) (یا آنها التبی) ای پیغمبر ندای کرامت است (اا ارسلناك ) بدرستیکه فرستادیم ترا (شاهدا) 
گواه بتصدیق و تکذیب امت تو (و مبقرا) و مژده دهنده برحمت ما (ونذیرا) و بیم کننده از عقوبت 
ما رو داعیا) و خواننده رالی الم به پرستش خدای تعالی و اقرار بتوحید او (باذنه) بفرمان او یا 
بتوفیق و تیسیر او رو سراجا منیرا) و چراغی روشن (تفسیر حسینی) 

(۲) (لعمرك ) بزندگانی تو ای محمد (ْهم) بدرستیکه بودند قوم لوط علیه السلام (لفی سکرنهم) 
که در گمراهی خود (یعمهون) سر گردان میشدند (تفسیر حسینی) 

(۳) (و اتخذ اللّه) و گرفت خدای (ابرهیم خلیلا) ابراهیم را دوست یعنی اورا بر گزید و اختصاص 
داد بکرامتی که مثابه است بکرامتی دوست با دوست (تفسیر حسینی ) 

(4) رو القیت عليك ) و افکندم بر تو(محبة) دوستی که این (متی) از من یعنی تخم محبت ترا در 
دلها بگاشتم تا بر تو مهربانی ورزند (تفسیر حسینی) (۰) رو اصطنعتك ) و ترا بر گزیده ام و 
خاص ساختم (لنفسی) برای محبت خود یعنی ترا دوست گرفتيم (تفسیر حسینی) 


۰2 ۲۷- 
افضلیت بنی آدم میکند این حدیث است که ابوسعید خدری از رسول صلی الله علیه و 
آله و سلم روایت کرده است (ما من نبی الا و له وزیران من اهل السماء و وزیران من اهل 
الارض فاما وزير من اهل السماء جبرئیل ومیکائیل واما وزير من اهل الارض فابوبکر 
N‏ 2 

وعمر) [۱] و این حدیث است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت جای را 
فراخ کنید از بهر ملانکه پس گفت (انهم اذا کانوا معکم لا بکونوا من بین | بدیکم ولا من 
خلفکم و انما یکون عن ایمانکم و شمائلکم قالوا من فضلنا ام من فضلهم علینا قال انتم 
افضل منهم) [۲] و این حدیث دیگر (لا یجعل ذرية من خلقت بیدق کمن قلت له کن 
فکان) [۳] و اگر این دو حدیث که بعد از حدیث ابوسعید خدری رضی الله عنه روایت 
کردیم درست بودی خود هیچ حجت دیگر حاجت نبودی اما در هردو سخن است و مع 
درز ا ا و 

تال هو یه و جتریل و صالح امین و المیْکة بَعد بعد ذلك ظهیر * التحریم: ء) [4] 
موٍید این معنی است چه گفت وزیر من از اهل آسمان جبرثیل و میکاثیل است و در 
آیت میگوید خدای تعالی خداوند و ناصر محمد است و جبرئیل و صالحان موّمنان و 
ملائکه بعد ازانکه خدای ناصر و یست یاوران و یند و حجت دیگر قول رسول الله صلی 
سس 
(۱) ترجمه؛ نیست هیچ پیغمبری مگر آنکه مر اوراست دو وزیر از اهل آسمان و دو وزیر از اهل 
زمین اما دو وزير من از اهل آسمان جبرئیل و میکائیل است و اما دو وزیر من از اهل زمین ابوبکر 
و عمر است (۲) ترجمه: بدرستیکه ملائکه وقتی که باشند با شما نباشند رو بروی شما و نه 
پس شما جز این نیست که و باشند ازیمین شما و چپ شما گفتند صحابه از جهت فضل ما بر 
ایشان یا از جهت فضل ایشان بر ما گفته شما فاضل اند ازیشان (۳) ترجمه: گردانیده نمیشود 
اولادی کسی را که پیدا کردم ازو بر دو دست خود مانند کسی که گفتمش شو پس شود (4) 
(فان الم پس بدرستیکه خدای تعالی (هو مولیه) او یار و مددکار پیغمبر عليه السلام است وبرآن 
نصرت کند (و جبریل) و جبریل رفیق اوست مدد کاری بجای آرد (و صالح المّینین) و شایستگان 
از مومنان اتباع و اعوان او پند مراد همه صحابه رضی اللّه عنهم اند و بقولی صدیق و فاروق که پدر 
عائشه و حفصه اند رضی اللّه عنهم و معاون آنحضرت که رضائی او برضائی فرزندان خود اختیار 
کنند و مجاهد گفته که صالح المؤمنين مرتضی على است رضی الله عنه (و الملنكة) و تمامی 
فرشتگان آسمان و زمین (بعد ذلك ) با وود اینکه خدای تعلی و جیرئیل و صحابه ار اون 
(ظهیر ) مدد کار و معاون و هم پشت يشت اند در یار وی (تفسیر حسینی ) 


۷۷۹۵ ۱ 
الله عليه و آله و سلم در حدیث شفاعت (وانا اکرم الخلق على الله بومذ) [۱] و چون 
وی گرامی ترین خلق و خلائق است دران روز لابد فاضل تر از ملائکه باشد زیرا که 
ایشان نیز از جملهٌ خلائق اند و این حدیث درست است اکنون بمقتضی این تقریر 
دانستیم که رسل بشر فاضل تر از ملک اند اما این را تفسیر حاحت است و تفسیرش 
بمقتضی آیت و احادیث و نظر و استدلال آنست که رسل بنی آدم فاضل تر از رسل 
له رای بنی آدم بنابر نظم سخن درین ع آية که 
(.. َا الله هل مولیه وجتریل و صالخ وین ...۷ الابة. التحریم: )٤‏ و اولیای بنی آدم 
فاضل تر از اولیای ملائکه و صالحان اهل ایمان به از عوام ایشان و عوام ایشان به از 
فساق موّمنان و آنچه ازین جمله به حجت روشن شده است تفضیل رسل بنی آدم است 
بر رسل ملائکه و آنچه ما بعد آنست چون فرعی است بران اگر کسی درین جمله 
بحجت توقف کند و گوید مرا درین ضرورتی نیست بر وی جرمی نباشد و بسی از 
علمای امت برین بوده اند و اگر کسی مخالفت آن کند از طریق استنباط جنانکه یاد 
کردیم بدین اختلاف وی را معذور داریم و این نه از جمله آن مسائل است که مخالفرا 
بدان تضلیل توان کرد الا اگر وی نصرت این مذهب و تشدد دران از جهت نصرت 
اقاو یل فلاسفه و معتزله کند و چون ازین تهمت مبرا باشد در وی طعن نباید کردن و 
ميان این تقسیم از بهر آن یاد کردیم تا مرد موحد خدا ترس در امثال این مواضع که 
محل اشکال باشد برای خود تصرف نکند و از حد علم تجاوز نکند و بسخن واعظان بی 
احتیاط که بر مزاج عوام هواپرست سخن گویند و با زار خود گرم کنند فریفته نشود چه 
سخن در چنین مسائل از عالمان راسخ خدای ترس قبول بايد کردن چه آنجه از سر 
تعصب گویند اعتقادرا نشاید که مزاج دل بدان فاسد شود و سخن بجای کشد که در 
ملائکه که ملا اعلی و مقربان حضرتند قدح کنند و نعوذ باللّه از قول که ثمره اش این 
باشد و الله المثبت على سواء الصراط [۲] 
مسئّله دیگر در حکم اطفال مشرکان: مذهب بعضی ازعلمای سلف آنست 
که اطفال مشرکان با پدران و مادران در دوزخ باشند و تمسک ایشان بحدیئی است که 


(۱) ترجمه. : و من بزرگترین خلائق ام نزدیک خدای تعالی مر آن روز 
)۳ ترجمه: خحدای تعالی ثابت دارنده است بر راه راست 


۰ ۲۷۷ - 
خديحة رضی الله عنها از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید از حال اطفال 
مشرکان پیغمبر صلی الّه علیه و آله و سلم گفت اگر خواستمی ترا آواز ایشان در آتش 
بشنوانیدمی ( لوشئت لاسمعنك قضاعتهم فی النار ) و اين حدیثی واهی است و نه 
ازان جمله است که درمثل این مسئله بدان حکم توان کرد و بحدیثی دیگر که عقبه بن 
ابی معیط را گردن میزدند گفت کود کانرا که باشد گفت آتش لفظ حدیث اینست 
(من لصبیّه قال النار) [۱] و درین ایشانرا مستدلی نیست زیراکه مراد ازین ارغام کافر 
است چنانکه یکی را گویند چه بمن دهی وی از سر غضب گوید خاک نه حکم 
بدخول اطفال مشرکان در دوزخ و دلیل برین حدیث آنست که چون عائشة رضی الله 
عنها از رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم پرسید از حال اطفال مشرکان گفت (اللّه 
اعلم بما کانوا عاملین) و این حدیث مشهور و معتبر است از حدیث خديجة رضی اه 
عنها و حجت دیگر ایشانرا آنست که میگویند کودک چون در دنیا تبع مادر و پدر است 
در شرک و بشرک ایشان حکم استرقاق بر وی میرود چنانکه بر مادر و پدرش و و یرا 
مسلمان نمیتوان گفت و در گورستان مشرکان دفن باید کردن در آخرت نیز میباید که 
تبع ایشان باشد جواب آنست که اگر حکم ایشان مطلقا حکم مادر و پدر بودی بایستی 
که چون مسلمانی ایشانرا استرقاق کردی حکم اسلام بر ایشان جاری نبودی چنانکه بر 
مادر و پدر ایشان جاری نیست چون مسلمانی ایشانرا استرقاق کند پس معلوم شد که 
نسبت کفر بدیشان نسبتی عارضی است به تبعیت نه باصل و چون بمرگ میان فرزند و 
پدر و مادر مفارقت افتد آنرا اثری نباشد و نیز باصل شرع مقرر است که تخلید در آتش 
جز مشرکانرا نباشد و چون شرک از وی یافت نشد حکم تخلید وی چگونه توان کرد و 
مذهب بعضی آنست که اطفال مشرکان در بهشت اند و گفته اند که ایشان چون 
طاعت نکرده اند که مستحق واب باشند ختام اهل بهشت باشند و بعضی از علمای 
اهل سنت میل بدین کرده اند و این مسئله در اصل مذهب معتزله است و بحدیثی 
استدلال کرده اند که رسول علیه السلام در اطفال مشرکان گفت (هم خذام اهل 

(۱) ترجمه: کدام است مر صبیة اورا گفت آتش 


(۲) ترجمه: و خدای تعالی دانا تر است بدانچیکه کردند عمل کنندگان 


- ۲۷۸۰ 

الجتة) [۱] و اگر این حدیث درست شود احتمال آنست که ایشان خدام اهل بهشت 
اند یعنی اهل ایمان در دنیا و حدیث خود اعتباری ندارد و مقول ایشان برین آیت است 
(ولا تزژ راز ور آخری ...۰ الآية. فاطر: ۱۸) [۲] میگو یند با وجود این آية چگونه روا 
باشد که بعمل دیگری ایشانرا عذاب کند یا بی جنایتی ایشانرا بدوزخ فرستد و این 
حدیث بر ایشان حجت است که (انْ الله خلق الجتة و خلق لها اهلا وهم فى اصلاب 
آبانهم و خلق النّار و خلق لها اهلا وهم فی اصلاب آبائهم) [۳] و بعضی از علما بر آنند 
که مرجع این مسئله با علم حق است بر آنکه وی داند اگر وی بحد بلوغ برسیدی ایمان 
آوردی وی از اهل بهشت باشد اگر خلاف آن از وی داند از اهل دوزخ و این قول بر 
اصل دين مستقیم نیست زیراکه چون روا نیست که حق تعالی درو یش عاقل و بالغ را 
عقوبت کند بر آنکه اگر ویرا مال بودی زکوة ندادی یا فاسق را که اگر وی بزیستی 
فسق وی افزون بودی بفسق نا کرده عذاب کند بطریق اولی باشد که کودکی را که قلم 
تکلیف بر وی نرفته است بکفری که از وی صادر نشده عقوبت نکند و اگر گویند 
(الّه اعلم بما کانوا عاملین) [4] دلیل است برین معنی جواب آنست که مراد از (اللّه 
اعلم بما کانوا عاملین) آنست که خدای داند که ایشان در قیامت جه کنند و باز گشت 
ایشان بچه باشد و هیچ یکی ازین اقوال نیست که نه دران نظری هست ما ازان وجه 
که مخالف اصول است و لمّا حدیث معلوم است و مّا متعارض بحدیث دیگر و چون 
هیچ یک موجب علم نیست مذهب مستقیم آنست که درین مسئله توقف کنند و نه 

بدخول بهشت بر ایشان حکم کنند و نه بدخول دوزخ [4] 
مس دیگر در تکلیف مالا یطاق: متکلمان اصحاب شافعی رضی اله عنه 
و بسیاری از دیگر مذاهب بر آنند که روا باشد که حق تعالی بنده را جیزی فرماید که در 
وسع وی نباشد و خلاف این از معتزله یاد کرده اند و بیرون از معتزله حمم از اهل حق 
(۱) ترجمه: او شان خدام اهل بهشت اند (۲) رولا تزر وازرة) و بر ندارد هیچ بر دارنده (وزر 
اخری) بار گناه دیگری را یعنی هر کس عذاب گناه خود خواهد کشید (تفیسر حسینی) (۳) 
ترجمه: بدرستیکه خدای تعالی پیدا کرد جنت را و پیدا کرد برای آن مردم را و اوشان در 


پشتهای پدران اوشان اند و پیدا کرد دوزخ را و پیدا کرد برای آن مزدم را و اوشان در پشتهای 
پدران اوشان اند (4) ترجمه: حدای تعالی داناتر است بدانچیکه بودند عامل بدان (م) امام ربانی در مکتوب دو 
صدوپنجاه و نهم میگوید که شاهق جبل که عابد صنم است در رنگ حیوانات غیر مکلف معدوم معلق شوند 


-۲۷۹۰- 


از اصحاب ابوحنیفه رضی الله عنه و غیرهم مخالفت ایشان کرده اند و از وحوهی که 
طائّفة اول در حواز آن یاد کرده اند یکی آنست که حق تعالی خبر باز داد که ابولهب 
بکفر بمیرد و در آتش رود و و يرا بایمان میفرمود ازین جواز تکلیف مالا یطاق لازم می 
آید و چند وجه دیگر یاد کرده که فهم عوام از ادراک حقیقت آن قاصر آید و جبر محض 
بعقائد ایشان راه یابد اینجا یاد نکردیم و معتزله چون بنده را خالق افعال خود گوید 
بدان دلائل مبالات نکند و جواب ازان همان گوید که در مسئلۀ قدر گفته است و اما 
آنانکه مخالفت این قول کرده اند از اهل حق نظر ایشان درین مسئله غير نظر معتزله 
است زیرا که معتزله ازان وجه روا نمیدارند که عق زشت است و اهل سنت و جماعت 
بجملگی متفق اند که عقل را در تحسین و تقبیح افعال حق جل و علا مدخلی و مجالی 
نیست پس نه ازین وجه روا نمیدارند بلکه ازان وجه که حق تعالی گفته است که من 
بنده را تکلیف نکنم الا آنچه در وسع وی باشد (لا کلف الله ما إلا نها ...« الاية. 
البقرة: ۲۸۹) [۱] و به مقتضی شبهتی يا نظری ظاهر صریح ترک کردن روا نباشد و 
اگر آنها بما بعد این آیت استدلال کند از قول حق تعالی (... لاحم ما ۷ اف نا به 
... الآية. البقرق: ۲۸۹) [۲] جواب آنست که این دعائیست و مراد ازین آنست که در 
آحرت از عذاب خود بر ما منه که ما طاقة آن نداریم و ما آنکه تکالیف دشوار بر ما منه 
چنانکه بر بنی اسرائیل نهادی تا معنی این قول مطابق معنی ما قبل آیت باشد و آنچه 
ایشان باد کرده اند از فف ابولهب و قترت و داعية در استطاعت خجت را ثمی شا 
درین مسئله زیرا که اعتبار در تکالیف شرعی بظاهر باشد چه آنجه باطن حال است از 


(۱) (لا یکّف الله) در رنج نه يفکند خدای (نفسا) هیچ نفسی را یا نه فرماید به کاری (الا وسمها) 
مگر به مقدار طاقت او (لها ما کسبت) مر آن نفس را باشد آنچه کسب کند از نیکوئیهای (و علیها 
ما اکتسبت) و بر وی باشد آنچه بجا آرد از بدیها (تفسیر حسینی) 

(۲) (ربنا و لا تحقلنا) ای خداوند ما و تحمیل مکن بر ما (ما لا طاقة لنا به) آنچیزیراکه نیست 


طاقت ما را بآنکه حدیث نفس است و وسوسۀ او بقول مفسران که این آیت را مدنی دانند و ناسخ 
آیت محاسبه شناسند و بقول دیگر مکی است مراد استیلای شیطان است بواسطه غلبة شهوات بر 
نفس یا شماتت اعدا یا هر چه بنده را از حق مشغول گرداند و از فرمان بر داری او باز دارد و گفته 
اند (لا طاقة لنا) به لغزیدن قدم است از صراط مستقیم (تفسیر حسینی ) 


-۲۸۰ - 

ما پوشیده است و ظاهر حال انست که عاقل صاحب اختیار را چون حیزی بفرمایند که 
در غیب مقدور نباشد و در ظاهر حال مستطاع و مقدوری باشد آن نه تکلیف مالا یطاق 
باشد چه اقامت امر و نهی بر بند گان بقضا و قدر معلق نیست بلکه تکلیف مالا یطاق آن 
باشد که دیوانه بتکالیف شرعی مطالب گردد یا آنکه رَمنْ را بفرمایند که پیاده بحج 
رود و يا نابینائی را گویند که قرآن از مصحف بر خوان و حق تعالی وعده داده است 
که من آنچه در وسع بندگان نباشد بر ایشان نه نهم و وعدهٌوی حق است و مراد ازان 
این نوع است که گفتیم و ما نفی تکلیف مالا یطاق ازین وجه کنیم پس قول به 
تکلیف مالا یطاق برین وجه که کردیم روا نباشد و آنجه ضرورت مسلمانان در آن 
میدانست از اصول اعتقاد بر قانون کتاب و سنت ایراد کرد تا عوام مسلمانان ضام 
نمانند و آنچه از فهم ایشان دورتر یافت یاد نکرد نظر بر فرمود؛ رسول اللّه صلی اللّه علیه 
و آله و سلم که (نحن معاشر الانبیاء امرنا ان نتکلم الناس على قدر عقولهم) [۱] و سلف 
از بحث و تفتیش در اقاو یل مبتدعه منع کرده اند مصیب بوده اند و احتراز ازان کرده 
اند که شبهتی ازان بر مسلمانان ساده دل تازه نشود بهترین امت صحابه بوده اند و 
توحید صرف و ایمان خاص و یقین محض ایشانرا بود و هرگز درین ابواب سخن نگفته 
اند و هیچ شبهت پیرامن دل ایشان نگردید لک قضل اه تیه من یا ..* الآية. 
الجمعة: 4) [۲] و حق میداند که درین جه ندیم بسیار احتیاط کردیم و از 
اصطلاحات یکان یکان احتراز کردیم ومع هذا از پی صلاح عامة مسلمانان بسیار از 
آنجه گفته خواستیم که تا گفته بودی اما زمان آن پاک اعتقادان گذشته است و بکم 
ازین دل و دین مسلمانان درین زمان از مبتدعان آنکه نتوان داشت و این خیانتی است 
که پیش از ما کرده اند و ما بار آن ميکشیم و آنانکه منشاً سخن ایشان درین علم از 
مقولات فلاسفه است خود این نوع نه پسندند اما اميد است که پسند خدای تعالی باشد 
و در نظر عالمان ربانی اید و بر طالبان طریق حق و سالکان سبیل سلامت مبارک 
گردد و هر کرا توفیق مساعدت نماید و بر حقیقت آنچه درین صحیفه مودع است 
اطلاع یابد آنرا در دل مقرر گرداند و در دماغ مصور تا در مسالک دین رهبر وی گردد و 


(۱) ترجمه: مایان گروه پیغمبرانیم مأمور شدیم که سخن گوئیم با مردم بر اندازة عقلهای شان 
(۲) ترجمه: آن فضل خدا است میدهد هر کرا خواهد 


۰ ۲۸۱- 
از مهالک بدعت و ضلالت منجی و مخلص وی شود و عجب از مسلمانی هشیار که 
اعتقاد وی در شریعت بر گزيدة خدای تعالی و برسالت محمد صلی الله علیه و آله و 
سلم درست باشد و از خود بجهل بمعالم دین و مبانی شرع وی خورسند باشد و با چندین 
بادیهای بی فریاد و ورطهای و مهلک مرکبی حاصل نکند که و یرا بمنزل رساند و 
دست آو یز بدست نیارد که و یرا از هلاک برهاند و چنان با رسوم و عادات خوگر شود 
که آنرا دینی مشروع و امری مفروض شمرد و احکام اهل تنجیم را که معاندان شرع و 
ملت اند و منازان کتاب و سنت بر قضایای دینی تقدیم کند و در آنچه حق تعالی بر 
وی حرام کرده است بشریعت التفات نکنند و در آنچه حق تعالی بر وی مباح کرده 

۰ فک و ۰ a:‏ 8 
است بی رخصت منجم بران اقدام نه نمایند و ا گر از موقف قیامت و موضع حسرت و 
ندامت و محل حيرت و مقام حساب و مقابلة اقوال و موازنة اعمال با وی سخن گویند 
پیش از پیش‌کار که نیابد و اگر گویند ذنب در طالع تواست جهان بچشمش تاریک 
شود اگر بلای بوی رسد بجای آنکه دعا باید کردن احوال زحل و مریخ پرسیدن گیرد و 
اگر نعمتی بوی آید بجای آنکه شکر باید کردن نظر بآفتاب و بزهره و مشتری دارد و اگر 
اساس دین خود را بدانستی او 4 ایماد و معرفت معالم مسلمانی مستحکم کرده بودی 
وغمی که ازین قصه بر دل است پر خدای تمالی پوشیده نیست (.. الما افکوایتی و 
خزنی الى الله ...# الاية. بوسف: (A‏ [۲۱ ای گشایندة در توفیق و ای نماینده راه 
تحقیق و ای عقلها بشناخت تو گران مایه و ای جانها بسر تو روشن و ای دلهای بیاد تو 
آبادان و ای تنها بخدمت تو پسندیده و ای دیدها بقلب در آثار صنع توبینا و ای گوشها 
(۱) (اما اشکوا) جز این نیست که شکایت میکنم (بثّی و حزنی) غم و اندوه خودرا (الی اللّه) 

بخدای نه بشما و نه بغیر شما زیراکه کس بیکسان و جاره کن بیچارگان اوست 

نظم: حاجتی را که از تو ميجویم ه با کسی نه که با تو میگویم 

راز گویم بخلق خوار شوم » با تو گویم بزرگوار شوم 
در بعضی تفاسیر هست یمقوب علیه السلام گفت (انما اشکوا بی وحزنی الی الله) حق سبحانه و 
تعالی وحی فرستاد که ای یعقوب بعزت وجلال من که اگر یوسف و بنيامین مرده بودندی باین 


ناله که تو کردی من ایشانرا زنده ساخته بتو باز رسانیدمی (تفسیر حسینی) 


- ۲۸۲ - 
بتدبیر آیات بینات تو شنوا عقلهارا از کدورات هوا صافی کن جانها را از علاقۀ این 
جهان یکتا گردان دلها را از زرق عادات آزاد تنها از قید شهوات و آرزوها وا رهان 
دیدها از حجاب خود بینی مخلص و سمعها از غوغای غفلت مصفا یا رب به نظر رحمت 
آفت رسید گان آخر زمانرا دریاب و به سابقه عنایات کار ایشان بساز احوال معاد از کید 
دشمن نهانی بر ایشان دشوار مکن و احوال معاش از مکاید دشمانان دینی بر ایشان 
مگردان یا رب این بند؛ بر گزیدة خود بپادشاهی ابو بکر بن سعد بن زنگی را که بفضل تو 
امیدوار است و مدت حیات او مددیست مسلمانی را ون او استظهاریست 
مسلمانانرا از نظر خود فرو مگذار و فرزند و يرا به منتهای امیدواران و نیک خواهان این 
دودمان برسان و این کتاب بر مسلمانات مبارک گردان سعی این درو یش بی 
سروسامان به قبول مقرون کن و اين علم که بر بندگان محتاج تونشر کرده در آخرت 
دستگیر وی گردان و و یرا برین اعتقاد زنده دار و برین از دنیا بیرون بر و برین از گور 
حشر گردان و در محشر از سای لوای خواجة اصفیا و خاتم انبیا مقدم محل کرامت و 
صاحب حوض و شفاعت سباق غایات عبودیت مز بان حضرت ر بوبیت محمد مصطفی 
صلی الله عليه و آله و سلم و افضل الصلوة و اکمل التحیات عليه و على آله و اصحابه 
دور مگردان اك انت الرحیم المتان و الحمد له رب العالمین 
و الصلوة و السلام على نبیّه و آله 
اجمعین الطیبین الطاهرین 


0 


امام ربانی مجدد آلف ثانی احمد فاروقی سرهندی در مکتوب دو صد و پنجاه و نهم 
می گوید که (اطفال مش رکین دار الحرب و شواهق جبل را که عابد صنم اند بعد از بعشت در 
مقام حساب باندازه جرعه معاتب و معذب خواهند ساخت و استیفای حقوق نموده در رنگ 
حیوانات غیر مکلف ایشان را نیز معدوم مطلق خواهند فرمود برین فقیرگران می آید که حق 


سبحانه بی توسط انبیا در آتش مخلد دارد) 


- ۲۸۳۰ 


تسام 


قطعه تاریخ از خاکپای آفاق و سراپا مقصر شاه عبد الرزاق قادری تخلص ناظر 


شکر خلاقیکه هست از نیست کرد 
لطفش ازتبعیتِ شاو رسل 

حان فدای کلک دست قدرتش 
شرع را از حکم قرآن و حدیث 

نیز از اجماع اصحاب کرام 

بهر استحکامی دیوانٍ دین 

تابعان چار اصل شرع را 

کان ائمّه از قیاس و احتهاد 

مثل آهن مسئللات دين که بود 

زان همه این یک کتاب لا حواب 
شد جهانی با نصیب ازفیض آن 
عاملش در دو سرا مسرور شد 
مسئلات مستند هست اندران 
سهل و آسان تر جنان تصنیف کرد 
آنچه شدنی بود مختلف العقید 
هس مات آن آ ول 


1۰ ۲۴ ¢ ا 
زان بر آورده ز روئی | گھی 


ز امر کن بود عدم معدوم ساحت 
دولت ایمان و دین مقسوم ساعت 
بهرما حبل المتین مرفوم ساحت 

ز آفت جهل و ریا مسلوم:ساخت 
قصر دین را مستقل محکوم ساخت 
از امه نظم دین منظوم ساخت 
فرقةٌ ناجی لقب موسوم ساخحت 
فقهای معتبر مرسوم ساخت 

بهر ما یکسر همه را موم ساخت 
ثانی نعمان چه خوش مرقوم ساخحت 
غير آن کانرا که حق محروم ساخت 
منکرش خود را عبث مغموم ساعت 
قاری آن راه حق معلوم ساخحت 
کند را هم خواندنش مفهوم ساخت 
قبل ایجادش ز رد معدوم ساخت 
نیز سال طبع آن معلوم ساخت 
معتمد فى المعتقد موسوم ساخحت 


۱ ۲ ۸۸ 


تور پشتی عقائد اعظم ختم از طبع نیک فال آمد 
(شتی اعتقاد) سال آمد 


1 ۸۷۸ 

ايضا 

9 ۰ از طبع 3 ا 
عاملش بشو ید هست آن راه بر 


گفت هاتف (اعتقاد معتبر) 
۱۲۸۸ 


مژده باد ای شائقان آخرت 
انطباع سال آن ناظر جو جست 


اشتهار 


اطلاع داده میشود که این کتاب (معتمد ۳ المعتقد) معرف به تور پشتی مطابق 
قانون بیست و پنجم سنة ۱۸۲۷ عیسو یه عمل بهی رجستری نموده شد اميد که ارباب 
مطابع و غیرهم بغیر اجازت احقر قصد طبع آن نفرمایند 


ال 


تنبیه: میسیونر در نشر دین نصاری کوشش مینماید ویهودیان در نشر 
سخنهای فاسده" حاخامهای خود اقدام میکنند و کتابخانه" حقیقت در شهر 
استانبول در نشر دین اسلام سعی مینماید وماسوفا إحاء کردن همه دینها جهد 
میکنند. هر که عقل وعلم وانصاف دارد فهم میکند حقیت یکی از اینها ویاری 
ن آن ودر رسیدن سعادت دارین هه خلایق وسیله يي شود. 


< 
ک دن 


سس : 
نف بش : 
2 ا ۳2 


سود ر ین حدمت وعزیزترین گر ه بر ای بشریت اشن 


۳1 


يا آله با اه لا اه الا الله محم سول الله یا رم يا رحيم یا عَفو با كر 
اف عتي وازحمني يا آزخم الراحمين توفي لما رخف بالصالحین للم 
عفر ي وَلابائي ها ولباء وَامُهات زوجي ولأخادي وَجَدَان وَلابتائي 
را ولإخونٍ وَأعَوَانٍ ولأغمامي وََماي ولأخوالي وَحالاَنٍ ولأستاذي عَبّد 
اغکیم الارّاسي لسن وَالْمُومتات الاخیاء منم والانوات «رَحمة اله 
عا هم آجخمعین» برخمعت يا ارم الراحمین امد لله رب الغالمین 


جناب حسین حلمي ایشیق «رحة الله علیه»» ناشر نشریات (حقیقت کناب آوی) 
بوده» در سال ۱۳۲۹ هجری [۱۹۱۱ م.] در بلده" -ایوب سلطان در شهر استانبول- 
تولد یافته است. (حقیقت کتاب أوی)» شصت وسه کتاب عربی» بیست وچهار کتاب 
فارسی وسه کتاب آردویی وچهارده کتاب ترکی را به نشر سپرده وبا علاوه کتاماییکه 
ازین کتاهای مذکور به زبامای فرانسوی آلانی» انگلیسی» روسی وغیره ترجمه کرده 
شده است تعداد نشریات آن به یکصد وپنجاه ودو کتاب بالغ میگردد. مه" این کتاها 
از طرف (حقیقت کتاب آوی) چاپ میگردد. جناب حسين حلمی ايشيق «رحة الله 
علیه»» یک عالم کامل ومکمل وبا صلاحیت اسلام می باشد ومرشد ایشان سید 
عبداکیم ارواسی که در علوم دینی عالم متبحر» در معرفتهای تصوف نیز کامل 
ومکمل بوده» صاحب کرامات EY‏ باشد. رسالة مآب حسین حلمی ایشیق 
جر جرد الله علیه» در شبی که روز ۲۰۰۱/۱۰/۲۰ (۸ شعبان )۱٤۲۲‏ را به روز 
٩( ۰‏ شعبان ۱4۲۲) وصل می کند از دنیا رحلت موده ودر بلده 
ايوب سلطان که زاد گاهش می باشد. مدفون گردیده است. 


امماء الکتب العربية التي نشرقا مکتبة اخقيقة 
اما ء الکتب 


ا حزء عم من القرآن الكرعم... aa‏ ۳ 
۲ - حاشية شیخ زاده على وا شف ا رن 
۳ - حاشية شیخ زاده على تفسبر القاضی الببضاوی (اخزء النان)..... 
٤‏ - حاشية شبخ زاده على تفسیر الفاضی البیضاوی (الحزء الثالت) 
ه - حاشبة شيخ زاده على تفسير الفاضی البيضاوى (الجزء زه ارا 2 
٦‏ - الاعان والاسلام وبلبه السلفیون ۳ A‏ 
۷ - نخبة اللالي لشرح بدء الامالي ا 
- الحدبقة الندية شرح الطربفة امحمدية (الجزء لار 
SRE OE‏ 
ويليهما العفائد النسفية وبلیها حفیق الرابطة... 
۰ - فتاوى اطرمین برحف ندوة امین وبليه الدرة المحضيكة........ 
۱ - هدية المهديين وبليه المتنبى القاديانن وبلیهما الحماعة التبليغية 
۱۲ و 
وبلیها نبذة من تفسبر روح البيان.. 
۳ - النتخبات من الکنوبات للامام الربان .. 
6 - ختصر (التحفة الاي عشریت) . ۰ 
1° دی ار تلا سا ره اس اد 
وبلیهما الاساليب البديعة ویلیها الحجج القطعية ورسالة رد روافض . .. 
٠‏ - خلاصة النحفیق في بيان حكم النفلید والتلفیق ويليه الحدبفة الندية... 
۷ - المنحة الوهبية في رد الوهابية ويليه اشد الجهاد 


۸ - البصائر نكري التوسل باهل المفابر ویلبه غوث العباد a E EE‏ 


۹ - فننة الوهابية والصواعق الاية وسيف اطبار والرد على سيد قطب... 
۲ تطهیر الفؤاد وبلبه شفاء السقام. . ۳۹ ا 
ای ما فا EE‏ 


وبلبه ضياء الصدور ويليهما الرد على الوهاییذ... و NA‏ 
۲ - الیل فين ت ايام السلف الاين وبیهالعقود ادريةوبلیهما هدايةالوفن.. مب مت شب Rl‏ 
۳ - خلاصة الکلام في بيان امراء البلد ارام (من الحزء الناني) ویلیه ارشاد ایاری 

فى تحذیر المسلمين من مدارس التصاری ویلیهما نبذة من الفتاوی الدیئیة ... ...۲۷۲۰ 


۶ - التوسل باليي وبالصا ین ویلیه التوسل للشيخ محمد عبد الفیوم الفادري..... 

۵ - الدرر السنبة في الرد على الوهابية وبلیه نور البفین في مبحث التلفین.... 

١‏ - سيل العا عن بدعة امل ريغ شلال ربله كف ارعاع عن اغرمات ۾ 
ویلبهما الاعلام بقواطع الاسلام .. 2 

۷ - الانصاف ويليه عقد الجحيد ویلیهما ۱ 

۲۸ - الستند العتمد بناء اة الابد . ۷ 

۳۹ - الانتاه الرترهی رید ای خن اشماعد یی ۳ 

۰ - کتاب الاعان (من رد اتار) ... 


اما ء الکتب 


۱ - الققه على الذاهب الاربعة (الزء الاول).. 
۲ - الفقه على المذاهب الاربعة (اخزء الثاي) کک ES e‏ 
۳ - الفقه على المذاهب الاربعة (ابخزء الثالت) .... ا FAG‏ 
٤‏ - الادلة القواطع على الزام العربية في التوابع ف اند 

على منع الخطبة بغير العربية ويليهما الحظر والاباحة من الدر الختار.... 

- البريقة شرح الطريفة (الزء الاول)... "۳ 
۰۹ - البريفة شرح الطريقة ی ره فی مسالل ایض 2 ها 
۷ - البهجة السنية في آداب الطربفة ویلیه ارغام اگرید... هت اد 
۳۸ - السعادة الابدية في ما جاء به النقشبندية ويلبه a ER‏ 


في الطربقة النفشبندية ويليهما الرد على النصارى والرد على الوهابية... O‏ 
۹ - مفناح الفلاح ویلیه حطبة عبد القطر ویلیهما لزوم ِ مذاهب امد مت وت باس ۲ ۱۹ 
۶۰ - مفانیح ابنان شرح شرعة ة الا سلام.... 2 AAA.‏ 
۱ - الانوار احمدبة من الواهب اللدنية و 3 الار ¢ 2 CEN ase‏ 
۳۲ - ححجة الله على العالین في معجزات سبد المرسلين ويليه مسعلة التوسل.... ER‏ 
۳ - اثبات النبوة ويليه الدولة المكية بالمادة الغيبية.. TEE aa‏ 


4٤‏ - لسن الکری عل لام مواد مید ولد مهس 
۵ - تسهيل النافع وهامشه الطب النبوي ويليه ES‏ اللدنية 

ویلیهما فوائد علمانية ويليها خزينة المعار .س E E‏ ۱01۸ 
۷ - الدولة العلمانبة من كتاب الفتوحات الاسلامية ۳ السلمون العاصرون.- 
۷ - کناب الصلاة ویلیه مواقبت الصلاة وبليهما اهمية الحجاب الشرعي ید e‏ 
۸ - الصرف والتحو العربي وعوامل والكاقية لابن احاحب... ی 
٩‏ - الصواعق الحرقة في الرد على اهل زیر شاج واللسان 
۰ - الفائق الاسلامية قي الرد على الزاعم الوهاییة... بیج تیه یی ۱ 
۱ - نور الاسلام تألیف الشيخ عبد الکرم محمد ا س اه ...۱۹۲ 


۲ - العراط سم یه لسيف سل ولم اقرل لبت ربلا لام لكاح لبها ۱۳۸ 
۳ - الرد الحميل في رد النصارى وبلبه ايها الولد لعزالی-.... TYE.‏ 
او ناه بذ اكنات العا شید ن قاری ۱۷۹۰ 


۰ - القول الفصل شرح الفقه الأكبر للامام الاعظم ابي حنيفة ا 
ه٠‏ - حالية الاكدار والسبف البتار (لولانا خالد البغدادي) ۔..... 
۷ - اعترافات الځحاسوس الانگليزي.... e‏ 
۵۸ - غابة التحفین وفاية الندفبق للشیخ السندی... 
٩‏ - المعلومات النافعة لأحمد حودت باشا.. ب 
1٠‏ - مصیاح الان وله رسالة ا EE‏ ا رو ا ع 

۱ - ابتقاء الوصول حب الله عدح الرسول وبلبه البنیان المرصوص 
۲ - الاسلام وسائر الأدیان.... 2 ی 7 
۳ - ختصر نذكرة NOT‏ ا ۳ ۳۹ ها 


